" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب ابر قصه
 
درباره وبلاگ


بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم
.
Instagram: zahra.mvst

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه دوم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

خیره بودم به دریا و غرق در افکارِ همیشگی‌ام که آوای خوشِ صدای‌ات در گوش‌ام طنین انداخت: با چشم‌هات خوردی دریا رو بسه

خندیدم و مشت‌ام را حواله‌ی بازویت کردم وگفتم: عین نی نی کوچولوها به دریا هم حسودیت میشه...

لبخندی زدی و خیره شدی به دریا،چقدر زمان گذشت نمیدانم تا که گفتم: میدونستی من به دریا میگم قاتل مهربون...

سوالی نگاه‌ام کردی که گفتم: دریا با جذابیت و قشنگیش همیشه باعث شده خیلی ها بخوان برن سمتش،اون وقت هست که دریا بامهربونی اونا رو تو آغوشش میگیره،اینقدری که توش غرق بشن...

دماغم رو کشیدی و گفتی: گربه‌ کوچولو اگه شنا کردن بلد باشن میتونن از آغوشش رها بشن تا غرق نشن

سری تکان دادم و گفتم:خیلی از شناگرای ماهر با تکیه به این حرف رفتن تو دل دریا و برنگشتن،تو هر چقدر هم شناگرخوبی باشی وقتی خودت رو توآغوشی جا میکنی نمیتونی غرقش نشی

خندیدی و گفتی: فکرکنم بدونم فیلسوف جان میخواد چی بگه

رو کردی سمت من دست‌هایت را از هم باز کردی لبخندی زدی و منتظر نگاه‌ام کردی تا جا خوش کنم در آغوش‌ات در حریم آرامش‌ام با همان لبخند جذاب‌ات گفتی: تا وقتی هستم اجازه داری جا خوش کنی توآغوشم اما من مثل دریا نیستم نمیذارم غرقم بشی

سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم و گفتم: قول بده تو این مدتی که هستی وانمود کنی منو نمیشناسی

دست‌هایی که میخواست در آغوش‌ام بگیرد شل شدند و پریشان حال پرسیدی: چرا؟

آرام گفتم: چون من شناگری بلد نیستم،از دریا هم ترس دارم پس بیا وانمود کنیم

نزدیک‌تر ‌آمدی شانه‌هایم را گرفتی و میان حرف‌هایم گفتی: جواب منو بده چرا؟ هان؟ مگه میشه دو تا آدم که این همه از همدیگه میدونن وانمود کنن همونمیشناسن؟

چند قدم عقب رفتم و داد زدم: طوری حرف نزن که انگار منو خیلی خوب میشناسی و همه چیز رو با جزئیات درباره‌ی من میدونی تو هیچی از من نمیدونی...

غمی که در چشم‌هایت نشست آزارم داد که گفتی: همیشه تلخ حرف میزنی چطور میتونی اینقدر بی‌رحمانه حرف بزنی؟

سکوت کردم، نفس عمیق کشیدی و گفتی: باشه قبول بیا بجای اینکه وانمودکنیم همدیگه رو نمیشناسیم بگیم اصلا همدیگه رو ندیدیم

و تو دور شدی از من...

ومن دور ماندم از تو...

حالا سالهاست از خودم بی‌پاسخ‌ترین سوال را میپرسم کجای این قصه‌ها قول برگشت به من داده‌ای که این چنین بی قرار،کنارِ رده پای بودن‌های انکار ناپذیرت در ساحل خاطره‌هایم به انتظارت نشسته‌ام تا که بیایی






نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه، داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و نهم بهمن 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

خیره بودم به سیبِ سرخی که بین انگشت‌هایم می‌چرخاندم اما سنگینی نگاه‌ات را هم بر روی خودم حس میکردم،غرق تفکرات‌ام بودم که پرسیدی: باز فیلسوف‌جان چی توی سیبِ سرخ دیدی که اینطوری بهش خیره شدی؟

لبخندی زدم و گفتم: این سیبِ سرخ رو میبینی چقدر پوستش قشنگِ طوری که هر بیننده‌ای هوس میکنه یه گاز کوچولو ازش بزنه...

دست‌ات را که دراز کردی سمت سیب تا از من بگیری‌اش اخم و نگاهِ چپ چپکی‌ام کافی بود تا دست‌ات را پس بکشی ناامید از گرفتن سیب پرسیدی: خب؟چی باعث شده حالا جذب این سیبِ سرخ بشی؟

چشم از سیب نگرفتم و جواب دادم: جذبش شدم چون سیب سرخ با پوسته‌ی قشنگش از خودش محافظت میکنه که کسی لکه و ضربه خوردگی‌هاش رو نبینه

میدونی که سیب سرخ همیشه توش از بقیه‌ی سیب‌ها بیشتر لک داره ولی ظاهرش رو همیشه حفظ میکنه تا کسی نفهمه درونش چه خبره یه جور انگار با لبخند آدم‌ها رو فریب میده که پی به حال درونش نبرن

نگاه‌ات حالت دیگری به خود گرفت وگفتی: ولی آخرشم طعمه‌ی گاز زدن همون آدم‌ها میشه

جواب دادم: دلم برای همین میسوزه به حالِ سیبی که این همه سخت تلاش میکنه خوب جلوه بده ولی آخرش گاز زده میشه و اگه هم لکه داشته باشه،مهمون دلِ سطل آشغال میشه...

خم شدی سمت‌ام به طوریکه که نگاه‌ات قفل شد در چشم‌هایم و با لحنی عجیب گفتی: میدونم تو هم مثل این سیب سرخی،میدونم شرایط سختی داری،اما فریب و پنهون شدن زیر پوست خوب باعث نمیشه چیزی حل بشه فرارنکن ازشون باهاشون رو به روشو

باحالی دگرگون شده پرسیدم: میدونی از چیه تو خیلی متنفرم؟

تعجب جا خوش کرد در نی نی چشم‌های سیاه‌ات و من بی‌رحمانه ادامه دادم: اینکه همیشه سعی داری باچاقو بیوفتی به جون سیب سرخ...

سکوت کردی و فاصله گرفتی، سکوت کردم از ترس بر ملا شدن زخم‌هایی که همیشه سعی کرده بودم از تو پنهون‌شان کنم و حالا...

انگار همین دورهای نزدیک بود که آن حرف‌ها را به تو گفتم، پشت پنجره خیره‌ام به بهاری که حکم زمستان را برایم دارد و زیرلب زمزمه میکنم: من تو را رنجاندم...

خودم از تو رنجیدم...

تو از من دور شدی، من از تو دور ماندم...

تو مرا رها کردی، من در این جاده‌ها جا ماندم...

تو برای همیشه رفتی و من برای یک عمرحسرت خوردم... 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه شانزدهم دی 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

شاید اگر میدانستم یک روزی قرار بر این باشد

که ثانیه‌ها هی نبودن‌اش را به رخِ دلِ بی‌قرارم بکشد

آنوقت از او میخواستم بیشتر کنارم بماند

شاید اگر میدانستم یک روز قراراست از نزدم پر بکشد

برای داشتن‌اش بیشتر میدویدم

اگر میدانستم روزگاری لبخند را روی لب‌هایش شاید دیگر نبینم بیشتر از او میخواستم برایم بخندد

اگر آن روزها میدانستم شاید یک روز صدایش در گوش‌هایم نپیچد

بیشتر از او میخواستم برایم حرف بزند

شاید اگر میدانستم روزی این من از چشم‌هایش قرار است سقوط کند

که دل‌ام دیگر با هیچ بودنی گرم نشود

دست‌هایش را محکم‌تر میگرفتم

تا شاید قفل دست‌هایمان رفتن‌اش را به هرگز‌ها پیوند میداد

که اگر در آغوش‌اش گرفته بودم

شاید میفهمید جایگاه‌اش در کنارم هست نه مقابل‌ام

مسافرقصه‌هایم سوزِ رفتن‌هایت بیمارم کرد

سال‌هاست چشم به راه‌ام برای ثانیه‌ای آمدن‌ات

بودن‌ات داشتن‌ات

راستی نکند در راه آمدن بوده‌ای و من نگذاشتم بیایی؟

نکند قصد ماندن داشتی و من‌ها پرت دادند که این چنین سخت رفته‌ای؟

خیره‌ام به خودمی که در انتظارِ بی‌پایان‌ات آرام در اتاق میگرید

راستی نگفتی داشتی می‌آمدی یا باز در بیداری خوابِ آمدن‌ات را دیدم؟





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


شنبه هفتم دی 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دست بر شانه‌ام گذاشتی و زیرلب آرام پرسیدی:خبرت هست چه غلطی میکنی؟

نگاه‌ات را دوست نداشتم پراز سرزنش‌ بود

خیره به دور همان جایی که نزدیک ولی دور بود

گفتم:میدونم،خودم رو براش آماده کردم

سنگینی نگاه‌ات برایم گران تمام میشود

پوزخند زدی وگفتی:آماده برای چه؟ اینکه سعی کنی من از تو متنفر بشم؟

غمِ درون چشم‌هایت را تاب نیاوردم با سری رو به پایین خیره به نوکِ کفش‌هایم لب زدم:یک عمر هست که دارم آدم‌ها رو از خودم متنفر میکنم

سکوت‌ات طول کشید تا بشکند

با صدایی لرزان سوال کردی:چه شد که اینطوری تلخ شدی؟

خندیدم و جواب دادم:شیرین بودن‌هام دل زد

صدایت رنگِ التماس داشت وقتی که گفتی:برگرد راهش این نیست

و تو نمیدانستی من مدت‌ها بود رفته بودم

بازگشتنی در کار نبود

سکوت‌ام را که دیدی با نگرانی پرسیدی:یعنی برنمیگردی؟من چی؟

چشم بستم بر تو و نگرانی‌‌هایت

و با آخرین ته‌مانده‌ی شجاعتم گفتم:فراموشم کن

افنجارِ دل‌ام را باگوش‌هایم شنیدم

ضربان‌هایش که وصلِ تو بود

دیگر نزد

تو بی‌رحمانه اما به من تاختی و گفتی:همیشه اینقدر بی‌رحم و سنگ دل بودی؟

نگاه‌ام یخ بسته بود وقتی رو به تو گفتم:یادم نمیاد...تو یادت هست؟

هنوز هم مغرور بودی

با تحکم گفتی:صلاحت نیست تنها‌تر میشی

شلیک آخرم درست به قلب‌ام اصابت کرد

وقتی که گفتم:پس زودتر ترکم کن

نگاه‌ات حرف داشت برعکس نگاه‌های یخ زده‌ام

دست‌ات دراز شد به سمت‌ام

انگار هنوز کورسویِ امیدی در تو بود

اینکه گرمایِ دست‌هایت هنوز دل‌ام را گرم کند

از کنار دست‌هایت

که وسوسه‌انگیزترین سیب ممنوعه برایم بود

گذشتم...

و پشت به تو گفتم:یک عمر مثل بادکنکی که همیشه نخ‌اش از دستِ بچههادر میره از دست‌هام سر خوردی و هی به دنبالت دویدم اما اینبار رهایت میکنم تا هرکجا که میخوای اوج بگیری

بدون نگاه به پشت سرم

همانجا که هم تو را هم من را جا گذاشتم

پالتویِ مشکی‌ام را تن زدم

خودم را میان برف‌ها هی می‌کشیدم

اما قدم‌هایم هی رو به پشت عقب عقب می‌رفتند

فکر میکردم میتوان رفت

ولی انگار هنوز تهِ آن صندوقچه‌ی اتاق چیزی را جا گذاشته بودم

که وصل‌ام میکرد به هر چه که مربوط به توهاست

نگاه برگرداندم

تا بگوییم جانِ‌دل میخواستم بروم اما نشد

ولی تا نگاهی به پشت سر کردم

نبودی و تنها ردپایت روی برف‌ها مانده بود

و امروز سال‌های زیادی‌ست که از زمستانِ نبودن‌ات میگذرد

اما من هنوز چله‌نشین رفتن‌های طولانی‌ات مانده‌ام

و هزار بار فریاد زدم

کی خداحافظی آخرمان سلام میشود

و صدایم در سوزِ جای‌خالیت چشم‌هایم را می‌سوزاند





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و نهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم

آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشی

لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریادکشیدن خالی بشیم

روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگیت رو قصه نکردی و بعد هم با همون قصه‌ها زندگی نکردی؟

خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر هم درون قصه‌هام غرق باشم بازهم یک جایی درست نقطه‌ی وسط شهر مجبور هستم با یک واقعیت زندگیم رو به رو بشم همونجا در وسط میدون شهر بالاخره با این رو به رو میشم

که گوش‌ها کر هستند و چشم‌ها کور،بالاخره مجبورم با تمامِ حقیقت‌های زندگیم روبه رو بشم

آرام پرسیدی:یادت هست از کی شروع شد؟

سوال‌ِ گنگ‌ات را که برایم مثل آیینه شفاف بود اینگونه جواب دادم:کسی چه میدونه

شاید از اون روزی که دنیام رو جدا کردم عادت‌هام رو رفتارم رو

کسی چه میدونه شاید از وقتی که چنگ انداختم تو دل‌ و علاقه رو از درونش بیرون کشیدم

و بی‌حسی رو تو دل اقامت دائمی دادم که بعد از اون تنها دیونه موندم

نگاه‌ات سنگین شده بود بی‌طاقت از سنگینی نگاه‌ات هی این پا و آن پا میشدم که پرسیدی:میدونی الان دقیقا تو چه نقطه‌ای از زندگیت ایستاده‌ای؟

پوزخند زدم همان کاری که دوست نداشتم پیش تو انجام‌اش بدهم و گفتم:میدونم دقیقا همونجایی از زندگیم هستم که دیگه دست‌هام از جمع کردن تیکه‌هایِ قلبم خسته شده‌ انگشت‌هام اونقدر با بریده‌هایِ دلم زخمی شدن که دیگه بی‌حس‌ هستند

آره میدونم دقیقا الان تو نقطه‌ای از زندگیم هستم که به فکر جمع کردن تیکه‌هایِ شکسته‌ی قلبم نیستم برعکس میخوام اون‌ها رو همونجایی که هستند رها کنم میخواهم پشت کنم به اونها و برم

چشم‌هایت رنگ غم گرفته بود بی‌آنکه بدانی چه کودتایی در دل‌ام به راه انداخته‌ای با صدایی لرزان پرسیدی:میدونی شکسته‌های دلت ممکن هست کسی رو زخمی کنه چرا این کار رو میکنی پس؟

خیره شده بودم به چشم‌هایی که دل‌ام را با نیم نگاهی ویران میکرد و گفتم:میدونی چرا؟چون دیگه به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارم

نگاه‌ از من گرفتی و پشت کردی به کسی که خبر از دلِ زلزله زده‌اش نداشتی و گفتی:نترس‌تر از قبل شدی

بغض چانه‌ام را لرزاند رو برگرداندم و من نیز پشت به تو ایستادم

اولین سوزشِ قطره‌ی اشک را زیر زبان‌ام که مزه کردم بدون لرزشی در صدایم گفتم:میدونم،برای همین میخوام بری پا بذار بر روی قلبت و قرص ترکم کن

نمیدیدمت اما سرمایِ رفتن‌ات را حس میکردم

سوز سردی داشت از مسیری که میرفتی تمامِ من را منجمد میکرد

قدم به قدم از من و دنیای‌مان که دور شدی ندیدی چطور دنیای‌مان مخروبه ماند

که زیرآواره‌ دردِ دلتنگی‌ات دفن شدم

اما هنوزهم محکم ایستاده‌ام

و خیره‌ام به وسط شهر همان جایی که هنوز با واقعیت‌های زندگی‌ام درگیرم

همان‌جایی که روزی تو را داشتم

مهم نیست چقدر خودم را در قصه‌هایم حبس کنم

مهم نیست رو به غروبِ نبودن‌هایت،این قهوه‌هارا شیرین کنم و با طعم‌ِ گس نوشِ‌جان کنم

بالاخره باید با این واقعیت خفته‌ی روی تخت خواب اتاق‌ام روبه رو شوم

مگر نه مسافرِ قصه‌ها‌یم؟





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستانِ کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو