Zahra Movasat سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 13:05 برایم بنویس ()

این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

حالم را میپرسند

و من نه که حالم بد باشد

نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

دلم مدام زیر و رو میشود

مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

نه عادت داد به نبودن هایش

برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

درست همانند بودن‌هایش

که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

من شکستم

وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

اما تو دلت برای او رفته بود

و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

تازه یافته بودم

که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

دچار مه غلیظ تری شدم

و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

و آینده‌ام را از من گرفته

بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست