" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب ابر دلنوشته
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه پانزدهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در برهوتِ رفتن‌هایت،واژه‌هایم را تَر میکنم

تا حرف تازه‌تری شوند

قصه‌ی رفتن‌هایت را ازبرم

این بغضِ گلوگیر را همیشه همراه دارم

اما باید دوباره قصه بگوییم برای دلِ بی‌قرارم

قصه‌های من را با یکی ماند و یکی برای همیشه رفت باید شروع کرد

مسافرجان سفرت به سلامت

میدانم این رفتن‌ات دِگر بازگشتی ندارد

من نیز باید از این کودکانه‌هایم دست بردارم

برای داشتن‌ات نباید می‌جنگیدم

دیر دانستم همیشه جنگیدن خوب نیست

برای ذره‌ای بودن‌ات به دنبال‌ات هی می‌دویدم

زمین می‌خوردم و دل‌ام می‌شکست

اما هیچوقت دستی از سمت تو برای سرپاشدن‌ام دراز نشد

دیر دانستم من سهمی از تو ندارد

که تو برای من سیبِ ممنوعه‌ای هستی

دل‌بسته بودم به چندخط پیام‌هایِ غیرعاشقانه‌ات

به امیدهای واهی که به دل‌ام میدادم

سال‌هاست محکم و مغرور مانده‌ام

پای این‌ احساسی که تیشه به ریشه‌ام زد

شجاعت میخواهد عاشقانه‌هایش را با دیگری ببینی

و پایِ دوست‌داشتن‌ات باز محکم بمانی

اما از تو جز بی‌تفاوتی هیچ ندیدم

کاش از من متنفر بودی

باورکن بی‌تفاوت بودن‌ات هرلحظه مرا میکشد

اینکه احساس‌ام را میدانی

و ساده از کنارم میگذری مرا میسوزاند

مقصر من‌ام

همیشه یک من مقصر هست

نباید از یک دوست‌داشتنِ دروغین برای دل‌ام فانتزی می‌ساخت‌ام

که نباید یادم می‌رفت دویدن به معنی رسیدن نیست

که تو همیشه دور بودی

که فاصله‌ی میانِ تو و من کشنده‌ترین مخدر بوده و هست

این حقیقت‌های تلخِ نفس‌گیر را باید بپذیرم

که باید دیگر هر چیز کوچک را برای حرف زدن با تو بهانه نکنم

باید دل‌ام را از "تو" خالی کنم

خالی از هرآنچه که یادش دل‌ام را به درد می‌آورد

از خاطره‌هایی که گریه‌هایش از خنده‌هایش بیشتر بود

باید این منِ نخ‌کش شده را از گذشته بیرون بکشم

سخت اما باید پنهان شوم پشت لبخند‌هایم

سخت اما باید به همین دردهایم با درد بخندم

سخت اما یادت که سراغ‌ام بیاید و بغض نفس‌هایم را ببرد باید بخندم

بخندم و دیگر نگذارم خاطره‌هایت اشک را مهمانِ چشم‌هایم کند

سخت اما میخندم و از تو میگذرم

تمامِ عمری که پای یک تو گذاشتم را پشت سر میگذارم و ساده میروم

سخت اما احساسی را که ذره ذره در تارو پودِ قلب‌ام رخنه کرده بود را رها میکنم

آرامِ‌جان سخت است با دیگری ببینم‌ات و دیگر دم نزنم

سخت اما من سخت میروم

با کوله باری خالی از تو برای همیشه میروم





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


شنبه ششم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

جایی میانِ خاطره‌ها هنوز هم باعثِ سوزش قلب‌ام میشود

من امید داشتم این احساس سربلندم خواهد کرد

اما بالاخره آن رویِ کریح‌اش را نشان‌ام داد

این روزها توسطِ مغز بیمارم به سخت‌ترین حالت ممکن درمحاکمه‌ام

که برایم حکمِ اعدام صدور کرده

و دوست‌داشتن‌ات آلت قتاله‌ای شده

که مرا به قتل‌گاه کشانده

هرشب مرگی در من رخ میدهد

به تماشای اعدامِ تک به تکِ احساسم نشسته‌ام

مرگِ دلتنگی‌هایم

دل‌گیر بودن‌هایم

و حتی مرگِ روحِ رنجورم

تمامِ احساس‌ام را به دارمیکشم

هیسسسسسس...

تو دیگر با واژه‌گانِ مسموم‌ات تازیانه نزن بر روح‌ام

دلتنگی‌هایم را شبانه خفه میکنم

تا آرامش تو و معشوقه‌ات را برهم نزن‌ام

چه گرم مشغولِ عشق‌بازی با اویی

لعنتی روزی هم مرا این چنین عاشقانه میخواستی

یادت هست؟

دیر فهمیدم عاشقانه‌هایت

مثل آواز دهل از دور خوش بود

که دل‌خوش کرده بودم به یک مشت حرف‌های پوچ و توخالی‌ات

دیر فهمیدم سیاستِ سیاهی چشم‌هایت چیزی جز فریب من نبود

میدانی این منِ فریب خورده را آخر این دوست‌داشتن‌ات میکشد

پای دار میروم تا حکم صادر شده توسط مغزِ بیمارم را به پایان برسانم

چهارپایه برای ثانیه‌ای زیر پاهایم میلرزد

حقیقت‌اش مرا ترسی از مر‌گ نیست

آخر این من خیلی وقت پیش مرده است

درست از بعدِ همان روزِ گرم مردادی که با تو قدم زد

و کفش‌هایش بعد از آن روز بجای هم قدم بودن‌ات

خیابانِ فراموش کردن‌ات را قدم به قدم متر کرد

اما میدانی آرامِ‌جان فراموش‌کردن‌ات

برای منی که بودن‌هایت را به تمامِ ضربانِ قلب‌ام دوخته‌ام کارِ آسانی نیست

طناب به گردن به آسمان چشم میدوزم

طرحی از چشم‌های سیاه‌ات را میان ابرها میکشم

به خود باز دروغ میگوییم

تو می‌آیی با چمدانی پر از دلتنگی

و مرا مهمانِ آغوش‌ات میکنی

میانِ این رویایِ خاکستری‌ام

و وهمِ هنوز دوست‌ام داری‌ات

زیرپای‌ام خالی میشود

از میانِ خس خس نفسم‌هایم

زمزمه‌ی کفش‌هایم را میشنوم

آنها هنوز هم آخرین ردِ هم قدم‌ات بودن را از یاد نبرده‌اند

.

ن.پ:این نوشته تقدیم به بی‌نام‌ ونشانی که گاه‌گاهی برایم مینویسد

 شاید خودش نداند اما حضورش دل‌گرمم میکند

حتی اگر ندانم کیست

اینکه در این سرزمینِ واژگانم میدانم تنها نیستم کافی‌ست برایم





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


جمعه بیست و دوم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

می‌نویسم نه برای گفتنِ مزخرفاتی که مغزِ کوچک‌ات قضاوت‌اش کند

می‌نویسم چون دانسته‌ام کلمه‌ها قدرت دارند

که من سال‌هاست با این کلمه‌ها دست‌وپنجه نرم کرده‌ام

با همگی آن‌ها جنگیده‌ام

و امروز ارتش قدرتمند من همین کلمه‌هاست

اسلحه‌ای بدون گلوله که یک شلیک‌اش برای کشتن کافی‌ست

پس می‌نویسم نه برای شعر سرودن

نه برای قصه گفتن

می‌نویسم از بغضِ گلوگیر تک‌تکِ کلمه‌هایم

از فریادِ خاموش مانده میانِ این واژه‌هایم

می‌نویسم برای جنگیدن

جنگی که سال‌هاست پرحادثه‌ترین اتفاق‌ها را برایم رقم زد

پس می‌نویسم

جانِ‌دل دوستت داشتم

می‌نویسم داشتم زیرا دوست داشتن‌ات را بیشتر دوست دارم

به خود قول داده بودم

یکبار دیگر در سیاهیِ عمیق چشم‌هایت غرق میشوم و بعد

یکبار دیگر لبخندات را خواهم دید و بعد

یکبار دیگر صدایت را می‌شنوم و بعد

یکبار دیگر نام‌ات را صدا میزنم و بعد

و بعد برای همیشه میروم

اما این بعدها برای ابد ماندند

که رهاکردن‌ات را سخت و سخت‌تر کردند

که هرروز یک قدمی که نزدیک‌ات شدم تو را از من دور و دورتر کرد

باید رهایت می‌کردم اما هر روز به سمتِ دوست‌داشتن‌ات قدم برداشتم

قدم برداشتم به سمتِ شعله‌ای که مرا میسوزاند

حقیقت این است من آیینه‌ای از تو شده بود

که تو تمامِ من بود

هزاران بار این آیینه شکسته بودم

سنگسارش کرده بودم

اما در تمامِ تکه‌های شکسته‌ی این آیینه هزاران تکه از تویی بود

من آیین و آیینه شکستم تا تو را

من خودم را تکه تکه کردم تا تو را

نشد تا تو را...

و بالاخره محکم ایستادم

و ماشه را کشیدم

می‌دانستم شلیک به تو یعنی مرگِ خودم

اما مقابل خاطره‌هایت

در برابرِ خیالت

تیر خلاص را به قلب‌ام شلیک کردم

و صدای بوم

پایانِ تو برای ابد شد 





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


جمعه هشتم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

پرسیدم:ماهی‌ها قهرکنن چیکار میکنن؟

جواب داد:خودشون رو به آغوش ساحل میرسونن

و بعدش پوزخند زد

ازم پرسید:ماهی ها قید همه چی رو بزنن چیکار میکنن؟

به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم:مسیر رودخونه،دریا،اقیانوس رو تا اولین ملاقاتشون با خدا رو برعکس شنا میکنن 

.

یک روز خفه‌ خواهم شد با این دوست داشتنِ پر بغض‌ات

از پا درخواهد آورد مرا این خواستن‌ها و نبودن‌هایت

میسوزاند قلبم را نداشتن‌ات

راستی تو بگو مگر میشود از این بیشتر دلی را سوزاند که نسوزانده باشی؟

از این بیشتر هم مگر میشود نباشی که نبوده‌ای؟

از این بیشتر مگر میشود پای یک تو ماند و نمانده باشم؟

و تو چه میدانی چه دردِ سنگینی‌ست

وقتی قلبم فریاد میکشد که "ندارم‌ات"

.

میجنگم با تمامِ این بغض‌های نفس‌گیرم

لعنتی من خودت را میخواستم

نه تصویر دورنمایت را

.

هستی اما ندارم‌ات

واین غم‌انگیزترین حالتِ

دردکشیدن است

.

این روزها لبخندهایم عمیق‌تر شده‌اند

هرکسی مرا میبیند

از لبخندهایم میگویید

و من میترسم

که هرچقدر لبخندهایم عمیق تر شود

عمقِ دردهایم در آینده بیشتر شود

.

تراژدیِ جالبی‌ست

هرچقدر خواستم "او" را فراموش کنم

این من فراموش شد

و او همیشه هست

همین جا

در افکارم

رویاهایم

خاطره‌هایم

در خواب های گاه وبی‌گاهم

.

پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

.

یک تنه دویدم برای داشتن‌ات و دستی نبود خستگی‌‌هایم را بتکاند

.

تو بگو این دل خفته را چه کسی جز تو میتواند جانی دوباره به آن دهد

.

این دردها نه مرا میکشند

نه قوی ترم میکنند

این دردها،درد می مانند





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها : غمگین، دلتنگی، پراکنده نویسی، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

حالم را میپرسند

و من نه که حالم بد باشد

نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

دلم مدام زیر و رو میشود

مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

نه عادت داد به نبودن هایش

برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

درست همانند بودن‌هایش

که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

من شکستم

وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

اما تو دلت برای او رفته بود

و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

تازه یافته بودم

که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

دچار مه غلیظ تری شدم

و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

و آینده‌ام را از من گرفته

بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، فاصله، دلنوشته، غمگین، دلنوشته های من،
لینک های مرتبط :