منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat جمعه بیست و دوم شهریور 1398 23:36 برایم بنویس ()

    می‌نویسم نه برای گفتنِ مزخرفاتی که مغزِ کوچک‌ات قضاوت‌اش کند

    می‌نویسم چون دانسته‌ام کلمه‌ها قدرت دارند

    که من سال‌هاست با این کلمه‌ها دست‌وپنجه نرم کرده‌ام

    با همگی آن‌ها جنگیده‌ام

    و امروز ارتش قدرتمند من همین کلمه‌هاست

    اسلحه‌ای بدون گلوله که یک شلیک‌اش برای کشتن کافی‌ست

    پس می‌نویسم نه برای شعر سرودن

    نه برای قصه گفتن

    می‌نویسم از بغضِ گلوگیر تک‌تکِ کلمه‌هایم

    از فریادِ خاموش مانده میانِ این واژه‌هایم

    می‌نویسم برای جنگیدن

    جنگی که سال‌هاست پرحادثه‌ترین اتفاق‌ها را برایم رقم زد

    پس می‌نویسم

    جانِ‌دل دوستت داشتم

    می‌نویسم داشتم زیرا دوست داشتن‌ات را بیشتر دوست دارم

    به خود قول داده بودم

    یکبار دیگر در سیاهیِ عمیق چشم‌هایت غرق میشوم و بعد

    یکبار دیگر لبخندات را خواهم دید و بعد

    یکبار دیگر صدایت را می‌شنوم و بعد

    یکبار دیگر نام‌ات را صدا میزنم و بعد

    و بعد برای همیشه میروم

    اما این بعدها برای ابد ماندند

    که رهاکردن‌ات را سخت و سخت‌تر کردند

    که هرروز یک قدمی که نزدیک‌ات شدم تو را از من دور و دورتر کرد

    باید رهایت می‌کردم اما هر روز به سمتِ دوست‌داشتن‌ات قدم برداشتم

    قدم برداشتم به سمتِ شعله‌ای که مرا میسوزاند

    حقیقت این است من آیینه‌ای از تو شده بود

    که تو تمامِ من بود

    هزاران بار این آیینه شکسته بودم

    سنگسارش کرده بودم

    اما در تمامِ تکه‌های شکسته‌ی این آیینه هزاران تکه از تویی بود

    من آیین و آیینه شکستم تا تو را

    من خودم را تکه تکه کردم تا تو را

    نشد تا تو را...

    و بالاخره محکم ایستادم

    و ماشه را کشیدم

    می‌دانستم شلیک به تو یعنی مرگِ خودم

    اما مقابل خاطره‌هایت

    در برابرِ خیالت

    تیر خلاص را به قلب‌ام شلیک کردم

    و صدای بوم

    پایانِ تو برای ابد شد 

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و ششم شهریور 1398 18:24
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه هشتم شهریور 1398 12:17 برایم بنویس ()

    پرسیدم:ماهی‌ها قهرکنن چیکار میکنن؟

    جواب داد:خودشون رو به آغوش ساحل میرسونن

    و بعدش پوزخند زد

    ازم پرسید:ماهی ها قید همه چی رو بزنن چیکار میکنن؟

    به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم:مسیر رودخونه،دریا،اقیانوس رو تا اولین ملاقاتشون با خدا رو برعکس شنا میکنن 

    .

    یک روز خفه‌ خواهم شد با این دوست داشتنِ پر بغض‌ات

    از پا درخواهد آورد مرا این خواستن‌ها و نبودن‌هایت

    میسوزاند قلبم را نداشتن‌ات

    راستی تو بگو مگر میشود از این بیشتر دلی را سوزاند که نسوزانده باشی؟

    از این بیشتر هم مگر میشود نباشی که نبوده‌ای؟

    از این بیشتر مگر میشود پای یک تو ماند و نمانده باشم؟

    و تو چه میدانی چه دردِ سنگینی‌ست

    وقتی قلبم فریاد میکشد که "ندارم‌ات"

    .

    میجنگم با تمامِ این بغض‌های نفس‌گیرم

    لعنتی من خودت را میخواستم

    نه تصویر دورنمایت را

    .

    هستی اما ندارم‌ات

    واین غم‌انگیزترین حالتِ

    دردکشیدن است

    .

    این روزها لبخندهایم عمیق‌تر شده‌اند

    هرکسی مرا میبیند

    از لبخندهایم میگویید

    و من میترسم

    که هرچقدر لبخندهایم عمیق تر شود

    عمقِ دردهایم در آینده بیشتر شود

    .

    تراژدیِ جالبی‌ست

    هرچقدر خواستم "او" را فراموش کنم

    این من فراموش شد

    و او همیشه هست

    همین جا

    در افکارم

    رویاهایم

    خاطره‌هایم

    در خواب های گاه وبی‌گاهم

    .

    پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

    .

    یک تنه دویدم برای داشتن‌ات و دستی نبود خستگی‌‌هایم را بتکاند

    .

    تو بگو این دل خفته را چه کسی جز تو میتواند جانی دوباره به آن دهد

    .

    این دردها نه مرا میکشند

    نه قوی ترم میکنند

    این دردها،درد می مانند

    آخرین ویرایش: جمعه هشتم شهریور 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 13:05 برایم بنویس ()

    این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

    حالم را میپرسند

    و من نه که حالم بد باشد

    نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

    دلم مدام زیر و رو میشود

    مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

    که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

    این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

    نه عادت داد به نبودن هایش

    برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

    درست همانند بودن‌هایش

    که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

    که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

    که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

    میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

    وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

    پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

    درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

    که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

    رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

    راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

    آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

    اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

    که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

    که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

    من شکستم

    وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

    اما تو دلت برای او رفته بود

    و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

    در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

    در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

    تازه یافته بودم

    که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

    میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

    مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

    و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

    دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

    دچار مه غلیظ تری شدم

    و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

    آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

    گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

    و آینده‌ام را از من گرفته

    بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست

    آخرین ویرایش: پنجشنبه چهاردهم شهریور 1398 15:05
    ارسال دیدگاه