" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب ابر دلتنگی
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه نوزدهم آبان 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

کاش این فاصله دل‌اش رحمی بیایید

کمی کوتاه می‌آمد

.

زمان برای من متوقف ماند

درست زمانی که این من در سیاهیِ چشم‌هایت غرق شد

.

من نه عاشق‌ام

نه رسم عاشقی کردن را بلدم

من تنها تو را ثانیه به ثانیه نفس میکشم

.

و قصه‌ی من همین هست

رفتنِ یک راه دشوار

برای هرگز نرسیدن...

.

بعد از رفتن‌ات

سال‌هاست در جمع‌ها سکوت میکنم

و آرام نگاه میکنم

راستش میترسم از تو حرفی بزنم

و بعد آدم‌ها به من بخندند

.

و من به‌جای دی‌اکسیدکربن ذرات دلتنگی را نفس میکشم

این دم و بازدم همگی بوی دلتنگی میدهند

و نبودن‌ات آلودگی‌ست که نفس‌های این منِ دلتنگ را میبرد

.

_چرا سرت رو از پنجره بردی بیرون؟

+میخوام باد بخوره بهش،مغزم داره میسوزه

_بیار تو الان سرت رو به باد میدی

+اگه سرم رو به باد بدم به نظرت خاطره‌ها از توش میپرن؟

_دیونه شدی چی میگی؟

+این خاطره‌ها دارن دیونه‌ام میکنن

.

من تو را رنجاندم

خودم از تو رنجیدم

تو از من دور شدی

من از تو دور ماندم

تو مرا رها کردی

من در این جاده ها جا ماندم

و اینگونه شد

تو برای همیشه رفتی

و من برای یک عمر حسرت خوردم

.

من باختم

وقتی که خیال کردم

اگر شهر به شهر سفر کرد

اگر خیابان‌ها عوض شوند

حالِ من‌ها بهتر میشود

چه این شهر و چه آن شهر بی‌تو گورستان‌اند

چه این خیابان‌ها و چه آن خیابان‌ها همه از اندوه رفتن‌ات فریادها میکشند

چه اینجا و چه هرجا نبودن‌ات حلقه‌ی داری‌ست بر بیخ گلویم

وقتی ندارم‌ات مهم نیست کجای این نقشه باشم

همه‌جا زندان است و من همان محکومِ به دلتنگی در پای چوبه‌ی دارم

.

و من دیوانه‌ات ماندم

آنگاه که تنها شدم اما در تنهایی با خیال‌ات ماندم

دیوانگی برای تو شاخ و دم ندارد

همین که در خواب‌هایم به دیدارت می‌آیم

و بعد از این خواب‌های خوش میپرم

و نام‌ات را بر زبانم جاری میکنم

اما جای‌خالی‌ات و نبودن‌ات آتش به قلب‌ام میزند

دیوانه‌تر هم میشوم

وقتی تنها عکسِ یاد‌گاری‌مان را نگاه میکنم

و چشم‌هایت برایم قصه‌ی دوست‌نداشتن‌ات را میخوانند

و اینگونه میشود که خورشید بر تاریکی شب‌هایم دیگر طلوع نمیکند





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و هفتم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat
دوست داشتن‌ات
همان ویروس سرماخوردگی‌ست
وقتی به جان و دل‌ات نفوذ کند
امان‌ات را میبرد
جان میکنی اما از دل‌ات دیگر بیرون نمیرود
راه نفس‌ات را میبندد
بغض بیخِ گلویت را میگیرد
که درد‌اش پایِ چشم‌هایت را گود
و هی بارانی‌شان میکند
تن‌ات سرد و درون‌ات میسوزد
مگر میشود ‌اسیرچشم‌هایت بود و تب نکرد
دوهزارو ششصد و بیست روز است که کودتا کرده‌ای
و از من جز ویرانه‌ای چیزی باقی نگذاشته‌ای
آواره‌ای شده‌ام که خیابان‌ها را به جای هم‌قدمِ بودن‌ات
قدم به قدم راه میروم با خیال‌ات
همدست با چه کسی شد دل‌ات
که اینگونه تحریم شده‌ام از بودن‌هایت
باورکن من بی‌دفاع‌تر از فلسطین‌ام
از هیروشیما سوخته‌ترم
ثانیه‌ای فکرنکن به جنگ بادل‌ام
هنوز مخروبه‌های رفتن‌ات را آباد نکرده‌ام
زیر خلوار خلوار دلتنگی‌ات دفن شده‌ام
کم آوردند حتی واژه‌‌هایم
پس تیر خلاص را میزنم
میدانی؟
میشود در عشق مرد
اما
نمیشود عشق را ترک کرد




نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و سوم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

کنارم ایستاده بودی با شیطنت گفتی:باز پنجره را کثیف کردی،هنوز هم این عادت‌ِ روی شیشه لبخندکشیدن را ترک نکرده‌ای؟

خندیدم و زیرلب برای خودم زمزمه کردم"من سالهاست با لبخندهایی که به لب‌هایم میکشم لب‌هایم راهم کثیف میکنم"

از سکوت‌ام تعجب کردی با شگفتی پرسیدی:ساکتی؟نمیخواهی به سوال‌ام یک جوابِ فلسفی بدهی؟

خندیدم و همانطورکه از پشت لبخند کشیده شده بر روی شیشه به بیرون خیره شده بودم گفتم:چه فایده دارد به سوال‌ات چه جوابی بدهم تو حرف‌هایِ ساده‌ی من را فلسفی تعبیر میکنی

شانه بالا انداختی و گفتی:برای اینکه همیشه همه چیز برای تو پیچیده‌ست

با تبسمی گفتم:برای من هیچ چیز پیچیده نیست،من تنها شبیه ماهیگیری هستم که قبل از آنکه بداند ماهی چیست و قلاب به چه دردی میخورد شروع به ماهیگیری کردم

با سادگی جواب دادی:ماهیها که زود طعمه‌ی ماهیگیر میشوند باید فقط قلاب را بندازی در آب و منتظر بمانی تا ماهی در قلاب‌ات گیرکند

سرم را به زیر انداختم و آه سنگینی که سینه‌‌ام را می‌سوزاند را قورت دادم و گفتم:من از اینکه ماهی‌ها طعمه‌ی من بشوند دلگیرم

میدانی سخت هست ماهیگیر باشی و عاشق ماهی‌ها

اگه آنهارا داشته باشی صدمه خواهند دید و اگر بگذاری در دریا رها باشند تو دل‌ات از دوری و ندیدن‌شان فشرده میشود

دستی لایِ موهایم کشیدی و گفتی:بالاخره یاد میگیری چطور هم ماهی داشته باشی و هم به آنها صدمه نزنی

نیشخند زدم وگفتم:برای یادگرفتن دیگر دیر شده قلاب ماهیگیری هم در دست‌هایم سنگینی میکند راستش میخواهم بیخیالِ ماهیگیری شوم

تا ماهی‌ها صدمه نبینند بعد بروم یکجا وسط آن جنگل و در کلبه‌ی تنهایی‌هایم با عکس‌های ماهی‌ها زندگی کنم

نگاه‌ات رنگ غم گرفت رو به من گفتی:همه چیز را برای خودت سخت‌اش نکن،راه حل ساده‌تری هم هست

فرار کردم از تو و نگاه‌ات وگفتم:همیشه راه سخت برایم جذاب‌تر بوده

بهترهست وجود یک ماهیگیر ناشی محو بشود تا ماهی‌ها همه را با دید آن ماهیگیر ناشی نبینند

سکوت کردی،سکوت کردم

پشتِ لبخندکشیده شده روی شیشه خیره شده‌ام به زمستانِ سردی که برایم تمام نمیشود

راستی تو درآن لحظه به چه فکر میکردی مسافرقصه‌هایم؟

وقتی که من غرق شده بودم در افکارم از ترس اینکه لبخندِ روی شیشه آب شود

نیستی تا ببینی ترس‌ها کوچ کرده‌اند به آینده‌ام

که این روزها سخت لبخندهای نخ‌کش را بخیه میزنم بر لب‌هایم

که مبادا انحنای رو به پایین‌شان،این دلِ سخت تنگ شده برایت را لو بدهند

کاش بیشتر باشی

درکمات،کم می‌آورم 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : دلتنگی، قصه، داستانِ کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


جمعه پنجم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها در باتلاقی از کلمه‌هایِ مرده‌ام دست‌وپا میزنم

و هرروز بیشتر فرو‌میروم

با خود می‌اندیشم دیگر ننویسم

روزگاری که قلم به دست گرفتم را خوب یادم هست

مینوشتم برای اعتراض و بعد معتادِ کلمه‌هایم شدم

و حال این روزها دانسته‌ام صدای زبانی که شنیده نمیشود

صدای قلم هم هرگز شنیده نخواهد شد

هزاران بار کلمه‌هایم را بالا و پایین میکنم

خط‌خطی میکنم کاغذهایم را و بعد همگی مهمانِ سطلِ زباله‌ میشوند

دیوانه‌ام کرده این کلمه‌هایِ بیماری که جمله نمیشوند

نه که اشتیاق نوشتن در من مرده باشد

نه که نخواهم بنویسم

نه

فقط به قولِ رفیق‌جانمان این روزها نوشته‌هایت سروته ندارند

گیج میزنند

راستی این را شنیده‌ای میگویند"هرچه بگندد نمک‌اش میزنند وای به روزی که نمک بگندد"

حالِ دلِ بیمارم با واژه‌هایم خوب میشود

وای به روزی که این کلمه‌ها بیمار شوند

این کلمه‌هایی که بادل‌ام عجیب اُنس گرفته اند

با دلی که نمیداند دلگیر است یا دل‌اش گیر یا که دلتنگ

میانِ حس‌های گم شده‌ام سرمیزنم به این سرزمینِ ‌رنگی شده با کلمه‌هایم

نگاه میکنم به دست‌نوشته‌های قبل‌ترهایم

به فریاد‌های دل‌ام

و با خود میگوییم این دلنوشته‌ها را من مگر نوشته‌ام؟

راستی چه‌شد که از تو نوشتن اینگونه عادت‌ام شد

چه شد که ترجیح دادم در سکوتِ مطلقِ زبان‌ام

اینگونه فریاد‌ات کنم در نوشته‌های پر بغض‌ام

چقدرِ دیگر باید داستانِ همیشگی،رفتن‌هایت را بنویسم

از دوست داشتن‌ات که استخوان میشکند

کفش‌های آهنی‌ای برای رسیدن به تو پا کرده بودم

حال میخواهم از پا دربیاورم

و پا برهنه برگردم به خودم

تو اما بیا و برای یکبار هم که شده بنویس

از منِ اسیر شده در سیاهی چشم‌هایت

قصه بگو از کسی که بلدِ رفتن نبود

که هرسال رفوزه میشد در کلاسِ فراموش کردن‌ات

که سرش نمیرفت دوست نداشتن‌ات

بیا بنویس بگذار من هم بخوانم از خودم

فراموش کرده‌ام این من قبل تو که بود

و نمیدانم بعد تو چه شد

روزی شاید منی بود

اما اینجا اکنون هرچه مانده و هست تویی

در میان نیست دیگر منی





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلتنگی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه سی و یکم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این من بعد از تو هر چه قدم برمیدارد

پشتِ پاهایش آرزوی مرگ می‌کارد

.

حالم خوب است

فقط گذشته‌های نَگذشته‌ام کمی درد میکند

.

دوست نداشتن‌ات کارِ منِ دست و پاچلفتی نیست

خسته‌ام کرده این نقش بازی کردنِ دوست‌نداشتن‌ات

.

خاطره‌ مرگ تدریجی‌ست

و من زجر میدهم خودم را باخاطره‌هایت

خاطراتی که قراربود باعثِ انحنایِ لب‌هایم شود

باعثِ دردگلویم

و این گریه‌های بی‌وقت‌ام شد

جایِ خالی‌ات به تنهایی درد میکند

چه برسد به اینکه سالها با خاطره‌هایت هم بسازم

ولی آنها با من نسازند

.

دلتنگ که میشوم

عجیب توی لاک خودم فرو میروم

کم حرف‌تر میشوم

نمیخواهم کسی بی‌قراری‌هایم را ببیند

و بعد خرده بگیرد

به من و احساس‌ام

این روزها...شکننده‌تر از قبل‌ترهایم هستم

آخر زود ترک برمیدارد دلی که سخت برایت تنگ شده

.

خیال‌ات سر به سر دلم که میگذارد

سکوت را در کلمه‌هایم ترزیق میکنم

که مبادا طعمِ گسِ دلتنگی به خود بگیرند

لبخند را محکم‌تر بر لب‌هایم میدوزم

که مبادا لرزشِ دردِ گلویم رسوای عالمم کند

بی‌قرار که میشود دلم

آرام نوازشش میکنم و سر در گوشش زمزمه میکنم هیسسسس دلکم با دیگری حال‌اش بهتر است

میمیردُ دیگر بی‌قراری نمیکند

و این بی‌رحمانه‌ترین حالتِ آرام کردن دل‌ام است

.

میگویند ما پیک زدیم و تو از ما مست‌تری

لبخند میزنم

وآدم‌ها نمیدانند من مستِ روزگارم شده‌ام

مستِ نبودن‌های کسی که تمامِ حال خوب‌هایم در بودن‌اش خلاصه میشد

مستِ کسی که تا بود فراموش میشد تمامِ اتفاق‌های بد

مستِ کسی که هرچقدر انکارش کردم

باز هم در تمامِ لحظه‌هایم بود و بود

مستِ کسی که فراموش نمیشود هیچ،آخر تمامِ دلخوشی‌هایم به یکباره هجوم می‌آورد به یادم

من مستِ توام جانِ دل...

.

آخرین ضربه‌ات برایِ قلبم کاری بود

ساکت‌ام کرده

هم خودم را

هم دلم را

همانند کودکی بهانه‌گیر دل‌ام بهانه‌ی بودن‌ات را میگرفت

کودکی که عروسک‌اش را دست دیگری داده بودند

و او پا بر زمین میکوبید تا عروسک‌اش را پس دهند

و مادری که سیلی‌اش کودک‌اش را خفه میکند

ضربه‌ات همانند کودکِ سیلی خورده از مادرش بود

ساکت‌ام کرده

هم خودم را

هم واژه‌هایم را

خودم را بغل گرفته‌ام

و گوشه‌ی اتاق کز کرده‌ام

دیگر نه بهانه‌ات را میگیرم

نه چشم‌هایم را برای نداشتن‌ات بارانی میکنم

کودکانه دلم برایت تنگ میشود

برای تنها هم‌بازی‌هایم

اما همچون آدم‌های بزرگ

باید دست بردارم از کودکانه‌هایم





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها : غمگین، دلتنگی، پراکنده نویسی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2