" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب ابر داستان کوتاه
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

مثل همیشه نیست مثل همیشه‌ای که یا ساکت و آروم  یا عصبی بود

به طرز مسخره‌آوری میخنده اما من صدای خنده‌های واقعی رو توی تن صداش نمی‌شنیدم

بار اولیه که میبینم اینقدر سرخوشانه قدم برمیداره و از اطرافش لذت میبره

بار اولیه که من اینقدر ساکت دنبالش راه افتادم بدون اینکه سوال‌هایی که جوابش رو از قبل میدونستم از سایه‌ی آدمک بپرسم

انگاری میدونستم اینبار سوال‌هایی که بپرسم تهش به جواب‌هایی میرسم که گوش‌های دلم راضی به شنیدنشون نیست

بعد یک پیاده روی طولانی توی یک سکوت طولانی‌تر به اتاق میرسه

جلوتر از من وارد اتاق میشه و منتظر من می‌ایسته میترسم از این اتاق

از اون لبخندِ منتظرِ روی صورت سایه‌ی آدمک

با تردید وارد اتاق میشم و روبه روش می‌ایستم چرا نمیتونم مثل خودش لبخند بزنم؟

از لبخندهای غیر واقعیش عصبی‌ام و به طرز مسخره‌آوری دلم میخواد سر سایه‌ی آدمک فریاد بزنم

با همون لبخندی که به شدت کش اومده رو به من میگه: به نظر وقتش رسیده

لب‌هام عین ماهی باز و بسته میشن اما صدایی ازشون خارج نمیشه چی باید بگم؟وقتی اینطوری مصمم رو به روم ایستاده

انگاری سایه‌ی آدمک هم منتظر حرفی از جانب من نیست میچرخه سمت دیوار دستی بهش می‌کشیه و میگه: اگه میشد برگردم به اون شبی که برای اولین بار من رو به عنوان سایه‌ی آدمک روی دیوار دیدی، میدونی اونوقت چی به خودم میگفتم؟

برمیگرده سمتم و ادامه میده: میگفتم که باید چه غلطی بکنه میگفتم که باید هیچوقت همراه و همسفر "من" نشه

بی‌توجه به نفس‌های سنگینی که میکشم میگه: اگه برمیگشتم به اون شب و قبل از اینکه من رو ببینی خودم رو بیشتر بین دیوارها مخفی میکردم اونوقت وقتی تمام "من" رو داشتم به تدریج از دستش نمیدادم

لبخند پررنگی میزنه و ادامه میده: اونوقت مجبور نبودم باایستادم جلوت و بخوام باهات یک خداحافظی طولانی بکنم

به وضوح میلرزم لب‌هام رو به زور از هم فاصله میدم و بهش میگم: حق مردن نداری

قهقه‌ای سرمیده و جواب میده: هی‌رفیق من شانس مُردن رو از دست دادم یادت نرفته که

مردمک چشم‌هام با حرفش میلرزه

سایه‌ی آدمک نزدیکتر میشه دست‌هاش رو میذاره روی شونه‌هام و میگه: خستم،همین یکبار سایه‌ی آدمک رو ببخش برای این خداحافظی طولانیش میتونی اینکارو حداقل برای من بکنی مگه نه؟

نگاه میکنم به سایه‌ی آدمکی که هیچوقت نتونستم چهره‌اش رو ببینم

لبخندی میزنه و میچرخه سمت دیواری که جایگاه همیشگیش بوده

و حالا قرار بود آرامگاهِ خستگی‌هاش باشه لحظه‌ی آخر برمیگرده سمتم اسمم رو زیر لب صدا میکنه...

و من برای اولین و آخرین بار چهره‌ی سایه‌ی آدمک رو همراه با قطره اشکی که از چشم‌هاش جاری میشه میبینم

حالا میدونستم سایه‌ی آدمک چه کسی بود

اما دیر بود

اینقدر دیر که هر شب با التماس تقاضای برگشت سایه‌ی آدمک رو دارم

ولی هربار بیشتر میفهمم این پایان قصه‌ی من و سایه‌ی آدمک بود





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

داخل اتاق میشم و سریع در رو میبندم تا سوز و سرمای بیرون توی اتاق نفوذ نکنه

همونطور که از سرما دست‌هام رو هااا میکنم با لبخند رو به سایه‌ی آدمک میگم: امسال چقدر زمستون زود اومد هوا خیلی سرد شده

گوشه‌ی تخت نشسته و نگاهم میکنه آروم میگه: مگه زمستون رفته بود که بخواد برگرده؟

دست‌هام روتوی جیب شلوارم میذارم و روی تخت روبه روش میشینم و میگم: کی قراره این زمستون‌های تو تموم بشه؟

سرش رو تکیه به دیوار میده میگه: حتی"خودم" هم نمیدونه کی تموم میشه

آب دهنم رو قورت میدم و گوشی موبایلم رو از تو جیبم درمیارم

عکسی که قبلا گرفته بودم رو بهش نشون میدم بی‌هیچ حرفی خیره میشه به عکس بالبخند بهش میگم: این گل رو نگاه کن با وجود اینکه زمستونِ بازم شکفته میدونی چرا؟ چون براش مهم نیست زمستون باشه یا هوا سرد باشه اون اینقدری امید داره که زمستونش رو گرم نگه‌داره

خیره به عکس میپرسه: چرا اینجوری فکرمیکنی؟

تعجب میکنم از سوالش و اون ادامه میده: هرچقدرم که شکفتن یک گل تو زمستون قشنگ باشه ولی اینکه تنهایی باید بین دنیایی باشه که طبیعتش خوابیده تلخِ...

گلی که جای اصلیش توی سرسبزی و زیر نور گرمای خورشیدِ به نظرت قشنگِ تو زمستون باشه؟ هرچقدر هم دیدن یک گل توی زمستون خاص و امیدبخش باشه بازم این اصل که اون کنارِ بقیه‌ی گلها نیست آرازدهنده‌اس

این نشون از این نیست که این گل امید داره و سعی میکنه به زمستونش رو گرم نگه داره این نشون میده حتی طبیعت هم یادش رفته اون رو به عنوان یک گل باورش کنه و قبولش داشته باشه

بعدش با شیطنت میگه: شایدم دعواشون شده و قهرن باهم

خیره میشم تو نگاهِ سایه‌ی آدمکی که نگاهش همیشه متفاوت بوده و میگم: بازم مثل همیشه حرف‌های فلسفی زدی

برای اولین بار قهقه میزنه اینقدر میخنده که شوری خنده‌هاش ردی روی صورتش بجا میذاره و میگه: گاهی وقت‌ها خیلی شبیه آدم‌ها حرف میزنی

لبخندی میزنم و میگم: و توهم گاهی وقت‌ها خیلی خوب میخندی که نمیشه فهمید گریه‌ست یا خنده

بلند میشم،همونطوری که پشتم بهشِ میگم: فکر میکنی یک روزی طبیعت با گلِ زمستونی آشتی میکنه؟

بدون اینکه به سوالم جواب بده میپرسه: فکرمیکنی اینجوری زمستون میتونه برای اون گل تموم بشه؟

برمیگردم سمتش لبخند میزنه و من نمیتونم لبخندی بزنم...

خیره به جای خالی سایه‌ی آدمک زیر لب زمزمه میکنم: آشتی؟

اما برای برای آشتی کردن درست به اندازه‌ی رفتن‌های سایه‌ی آدمک دیر شده بود

خیلی دیر...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه هفتم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

طبق عادت همیشگی یک گوشه نشسته و عمیق داره فکر میکنه،نزدیک‌اش میشم و بالبخند میگم: بپا غرق نشی اینجا غریق نجات نداریم نجاتت بده

برمیگرده و زل میزنه توی چشم‌هام و آروم میگه: غریق نجات‌ها هم مگه میتونن نجات بدن

حرف‌اش پرسش نبود بیشتر شبیه یه پاسخ بود

پاسخ به سوالی که هرگز پرسیده نشده بود تو سُکوت خیره میشم به چشم‌هاش

حالا که عمیق نگاهش میکنم تازه متوجه میشم برعکس چهره‌ی پر از آرامشش چشم‌هاش سوز سردی دارن انگار تمومِ قصه‌های مادربزرگ که تو شب‌های بلند زمستونی تعریف میشدن رو توی چشم‌هاش جمع کرده بود و قصه‌ها داشت برای گفتن...

دوباره لبخندی میزنم سرخوش میگم: هی هی اینجوری نگاهم نکن، ‌بگو چیشده؟

نگاهش رو ازم میدزده انگاری سر جنگ داره با خودش بین گفتن و نگفتن،توی سُکوت منتظر میمونم تا به حرف بیاد انتظارم زیاد طول نمیکشه که آروم میگه: حیرونم

یکی از ابروهام رو با تعجب بالا میدم و میپرسم:حیرون چی؟

دوباره با همون نگاه سردش بهم خیره میشه و میگه: حیرونِ یک "او"...

بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه ادامه میده: "او"یی که ساده اس،مهربونه...

گوش‌هاش رو کر کرده روی کنایه و طعنه‌ها

چشم‌هاش رو بسته به روی بدی‌ها...

"او"یی که زودی میبخشه،اجازه‌ی فکرهای مسموم رو به خودش نمیده

دلش هم بشکنه میزنه به بیخیالی

حیرونم میکنه این "او"یی که...

نفس‌هام به شمار میوفتن با لبخندی که سعی در کنترلش دارم که از بین نره میگم: بیا دیگه ادامش ندیم هوم؟

ترسیدم باز بخواد داد بزنه و عصبی بشه ولی برعکس با صدایی خالی از هر احساسی میگه: هر چقدر هم بگم یه"او"باز کارِ خودش رو میکنه مگه نه؟

ازجاش بلند میشه و رو به روم می‌ایسته باچهره‌ی پراز آرامشش با یک لبخندی که طعم تلخش از یادم هیچوقت نمیره میپرسه: به نظرت یکبار هم شده "او" به سایه‌ی آدمک فکر بکنه؟

صداش به وضوح میلرزه اما ادامه میده: شده بگه چرا این همه سال سایه‌وار توی دیوارها زندانیه؟ شده تا حالا "او" بخواد کمکش کنه؟آزادش کنه؟

خوب میدونستم داره چی میگه،تک تک حرف‌هاش عین یه غده باعث میشه راه گلوم بسته بشه لبخندِ عصبی میزنم و میگم: چرا همیشه جوری حرف میزنی که انگار...

بقیه‌ی سوالی که میخوام بپرسم رو ادامه نمیدم آخه خوب میدونم جوابش پیش خودم هست،سایه‌ی آدمک هم این رو میدونه

میدونه و میخنده تلخِ تلخ

خیره به خنده‌هاش باخودم فکر میکنم حتی خنده‌های معمولی و از سرخوشحالیش رو هم دیگه خیلی وقته یادم نمیاد

یعنی کجای این قصه‌هاش خنده هاش رو جا گذاشته؟





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

سایه‌ی آدمک مثل همیشه بی‌صدا کنارم نشسته بود،به دیوار تکیه میدم و با یک لبخند توی ذهنم و تو بی انتهاترین جاده قدم میزنم

و با خودم تک تک حرف‌های نگفته رو مرور میکنم

لبخندم که عمیق‌ترمیشه بی اراده قطره اشکی از چشمم روی گونه‌ام جاری میشه

سریع دست میبرم و پاکش میکنم با لبخند میگم: میدونی که معمولا اینجوری نیستم نمیذارم چشم‌هام ببارن

همونطور که به رو به رو خیره‌ست میگه: مگه قراره بهت جایزه بدن؟

متوجه منظورش نمیشم و خیره بهش منتظر توضیح میشم،عمیق تو چشم‌هام نگاه میکنه و میگه: اگه گریه نکنی و جلوی ریختن اشک‌هات رو بگیری کسی بهت مدال افتخار یا جایزه نمیده،میده؟

لبخندی میزنم و میگم: میدونم ولی من

بقیه‌ی حرفم توی فریاد سایه‌ی آدمک گم میشه رو به روم ایستاده و داد میزنه: که چی؟ولی تو چی؟ نمیتونی؟ لعنتی وقتی ناراحتی بگو ناراحتی،وقتی عصبی هستی داد بزن،وقتی دلت میشکنه بشین های های گریه کن وقتی اذیت میشی حرف بزن، کمر به مرگ حس‌هاست بستی که چی بشه؟

سرم رو با دست‌هام فشار میدم و التماس‌وار بهش میگم:بس کن لطفا

عصبی شونه‌هام رو میگیره و همونطور که تکونم میده با صدای لرزونش میگه: بس کنم که تو یک ترسو بمونی؟چرا به خودت نمیای؟هان؟ تاحالا عمیق به "من"ی که سایه وارتوی دیوارها زندونیم نگاه کردی؟

بیشتر تکونم میده و ادامه میده: لعنتی میدونی این "من" بخاطر چی و چرا اینجا حبس ابد شده؟

حس میکنم با هر کلمه‌اش قلبم داره تیکه تیکه میشه توان حرف زدن رو نداشتم زمزمه میکنم: تمومش کن

خیره به چشم‌هام نفس عمیقی میکشه و سری تکون میده انگار دیگه عصبی نیست اما صداش میلرزه با همون صدای لرزونش میگه: تو قهرمان این قصه‌ها نمیشی،آدم بدها قهرمان هیچ قصه‌ای نمیشن

چشم‌های پر از خواهشم بهش بود ولی سایه‌ی آدمک پوزخند میزنه و دورمیشه اینقدر دورکه یادم بندازه جای خالیش همیشه کنارم هست...

و هست...

و هست... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه چهارم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

رو به روش می‌ایستم و نگاهش میکنم و اون در عمیق‌ترین افکارش خیره به نقطه‌ای نامعلوم غرق شده؛ سایه‌ی آدمک رو میگم

سایه‌ی آدمکی که مثل همیشه نبود چشم ازش برنمیدارم لبخندی میزنم و ازش میپرسم: دوباره چی شده؟

نگاهم نمیکنه اصلا آخرین بار کی بود که سایه‌ی آدمک نگاهم کرد؟اصلا نگاهِ سایه‌ی آدمک به من چه شکلی بود؟

با معادله‌های چندین هزار مجهولی توی ذهنم درگیر بودم که صداش به گوشم میرسه که آروم زمزمه میکنه:دوباره...دوباره...دوباره

منتظر میمونم تا حرفش رو کامل کنه سرش رو میچرخونه سمتم و میپرسه: چرا میپرسی دوباره؟ مگه نمیدونی این قصه هرچی هست همش تکرار و تکرار و تکرار هستش

با حرفش قلبم سخت فشرده میشه بهش جواب میدم: عادت کردم به پرسیدن سوال‌هایی که جواب هاش رو خودم بهتر از هرکسی میدونم

پوزخند میزنه و دوباره نگاهش رو برگردونه به سمت همون نقطه‌ی نامعلوم و میگه: میدونی این تکرار از کجا شروع شد؟ از همونجایی که حتی"خودم" هم صدای من رو نشنید...نه بهتره بگم حتی خودم هم به من حتی یکبار هم گوش نداد...

هر چقدر نوشتم هیچ منی نخوند...که هر چقدر گفتم هیچ منی گوش نداد...که هرچقدر نشون دادم هیچ منی ندید...

میدونی این تکرار اینقدر تکرار شد که دیگه حتی از من هم منی نموند

دست هام میلرزه و لبخند روی لب‌هام به زور جا میگیره با آرومترین صدای ممکن بهش میگم: چرا همیشه جوری حرف میزنی که انگار همه چیز برای من تموم شده و نمیشه کمکش کرد هان؟

آروم از جاش بلند میشه به سمتم میاد و درست رو به روم می‌ایسته به سختی آب گلوم رو قورت میدم و بهش خیره میشم ضربه‌ای به شونه‌ام میزنه و خیره به چشم‌هام زمزمه میکنه: چطوری این حرف رو میتونی بزنی هووم؟

بدون اینکه منتظرجوابی بمونه آروم ازم دورمیشه

دلم هوری میریزه نکنه سایه‌ی آدمک برای همیشه بره

خیره میشم رفتن‌هاش که برمیگرده سمتم لبخندی میزنه و میگه: نگران نباش سایه‌ی آدمکی که اسیر دیوارهاست

و هیچ جایی چشم انتظاری براش نیست حتی آزاد هم بشه نمیره رفتن‌‌های یک سایه مثلِ موندن‌های اجباریه...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic