" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب ابر داستان
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

داخل اتاق میشم و سریع در رو میبندم تا سوز و سرمای بیرون توی اتاق نفوذ نکنه

همونطور که از سرما دست‌هام رو هااا میکنم با لبخند رو به سایه‌ی آدمک میگم: امسال چقدر زمستون زود اومد هوا خیلی سرد شده

گوشه‌ی تخت نشسته و نگاهم میکنه آروم میگه: مگه زمستون رفته بود که بخواد برگرده؟

دست‌هام روتوی جیب شلوارم میذارم و روی تخت روبه روش میشینم و میگم: کی قراره این زمستون‌های تو تموم بشه؟

سرش رو تکیه به دیوار میده میگه: حتی"خودم" هم نمیدونه کی تموم میشه

آب دهنم رو قورت میدم و گوشی موبایلم رو از تو جیبم درمیارم

عکسی که قبلا گرفته بودم رو بهش نشون میدم بی‌هیچ حرفی خیره میشه به عکس بالبخند بهش میگم: این گل رو نگاه کن با وجود اینکه زمستونِ بازم شکفته میدونی چرا؟ چون براش مهم نیست زمستون باشه یا هوا سرد باشه اون اینقدری امید داره که زمستونش رو گرم نگه‌داره

خیره به عکس میپرسه: چرا اینجوری فکرمیکنی؟

تعجب میکنم از سوالش و اون ادامه میده: هرچقدرم که شکفتن یک گل تو زمستون قشنگ باشه ولی اینکه تنهایی باید بین دنیایی باشه که طبیعتش خوابیده تلخِ...

گلی که جای اصلیش توی سرسبزی و زیر نور گرمای خورشیدِ به نظرت قشنگِ تو زمستون باشه؟ هرچقدر هم دیدن یک گل توی زمستون خاص و امیدبخش باشه بازم این اصل که اون کنارِ بقیه‌ی گلها نیست آرازدهنده‌اس

این نشون از این نیست که این گل امید داره و سعی میکنه به زمستونش رو گرم نگه داره این نشون میده حتی طبیعت هم یادش رفته اون رو به عنوان یک گل باورش کنه و قبولش داشته باشه

بعدش با شیطنت میگه: شایدم دعواشون شده و قهرن باهم

خیره میشم تو نگاهِ سایه‌ی آدمکی که نگاهش همیشه متفاوت بوده و میگم: بازم مثل همیشه حرف‌های فلسفی زدی

برای اولین بار قهقه میزنه اینقدر میخنده که شوری خنده‌هاش ردی روی صورتش بجا میذاره و میگه: گاهی وقت‌ها خیلی شبیه آدم‌ها حرف میزنی

لبخندی میزنم و میگم: و توهم گاهی وقت‌ها خیلی خوب میخندی که نمیشه فهمید گریه‌ست یا خنده

بلند میشم،همونطوری که پشتم بهشِ میگم: فکر میکنی یک روزی طبیعت با گلِ زمستونی آشتی میکنه؟

بدون اینکه به سوالم جواب بده میپرسه: فکرمیکنی اینجوری زمستون میتونه برای اون گل تموم بشه؟

برمیگردم سمتش لبخند میزنه و من نمیتونم لبخندی بزنم...

خیره به جای خالی سایه‌ی آدمک زیر لب زمزمه میکنم: آشتی؟

اما برای برای آشتی کردن درست به اندازه‌ی رفتن‌های سایه‌ی آدمک دیر شده بود

خیلی دیر...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه هفتم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

طبق عادت همیشگی یک گوشه نشسته و عمیق داره فکر میکنه،نزدیک‌اش میشم و بالبخند میگم: بپا غرق نشی اینجا غریق نجات نداریم نجاتت بده

برمیگرده و زل میزنه توی چشم‌هام و آروم میگه: غریق نجات‌ها هم مگه میتونن نجات بدن

حرف‌اش پرسش نبود بیشتر شبیه یه پاسخ بود

پاسخ به سوالی که هرگز پرسیده نشده بود تو سُکوت خیره میشم به چشم‌هاش

حالا که عمیق نگاهش میکنم تازه متوجه میشم برعکس چهره‌ی پر از آرامشش چشم‌هاش سوز سردی دارن انگار تمومِ قصه‌های مادربزرگ که تو شب‌های بلند زمستونی تعریف میشدن رو توی چشم‌هاش جمع کرده بود و قصه‌ها داشت برای گفتن...

دوباره لبخندی میزنم سرخوش میگم: هی هی اینجوری نگاهم نکن، ‌بگو چیشده؟

نگاهش رو ازم میدزده انگاری سر جنگ داره با خودش بین گفتن و نگفتن،توی سُکوت منتظر میمونم تا به حرف بیاد انتظارم زیاد طول نمیکشه که آروم میگه: حیرونم

یکی از ابروهام رو با تعجب بالا میدم و میپرسم:حیرون چی؟

دوباره با همون نگاه سردش بهم خیره میشه و میگه: حیرونِ یک "او"...

بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه ادامه میده: "او"یی که ساده اس،مهربونه...

گوش‌هاش رو کر کرده روی کنایه و طعنه‌ها

چشم‌هاش رو بسته به روی بدی‌ها...

"او"یی که زودی میبخشه،اجازه‌ی فکرهای مسموم رو به خودش نمیده

دلش هم بشکنه میزنه به بیخیالی

حیرونم میکنه این "او"یی که...

نفس‌هام به شمار میوفتن با لبخندی که سعی در کنترلش دارم که از بین نره میگم: بیا دیگه ادامش ندیم هوم؟

ترسیدم باز بخواد داد بزنه و عصبی بشه ولی برعکس با صدایی خالی از هر احساسی میگه: هر چقدر هم بگم یه"او"باز کارِ خودش رو میکنه مگه نه؟

ازجاش بلند میشه و رو به روم می‌ایسته باچهره‌ی پراز آرامشش با یک لبخندی که طعم تلخش از یادم هیچوقت نمیره میپرسه: به نظرت یکبار هم شده "او" به سایه‌ی آدمک فکر بکنه؟

صداش به وضوح میلرزه اما ادامه میده: شده بگه چرا این همه سال سایه‌وار توی دیوارها زندانیه؟ شده تا حالا "او" بخواد کمکش کنه؟آزادش کنه؟

خوب میدونستم داره چی میگه،تک تک حرف‌هاش عین یه غده باعث میشه راه گلوم بسته بشه لبخندِ عصبی میزنم و میگم: چرا همیشه جوری حرف میزنی که انگار...

بقیه‌ی سوالی که میخوام بپرسم رو ادامه نمیدم آخه خوب میدونم جوابش پیش خودم هست،سایه‌ی آدمک هم این رو میدونه

میدونه و میخنده تلخِ تلخ

خیره به خنده‌هاش باخودم فکر میکنم حتی خنده‌های معمولی و از سرخوشحالیش رو هم دیگه خیلی وقته یادم نمیاد

یعنی کجای این قصه‌هاش خنده هاش رو جا گذاشته؟





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

سایه‌ی آدمک مثل همیشه بی‌صدا کنارم نشسته بود،به دیوار تکیه میدم و با یک لبخند توی ذهنم و تو بی انتهاترین جاده قدم میزنم

و با خودم تک تک حرف‌های نگفته رو مرور میکنم

لبخندم که عمیق‌ترمیشه بی اراده قطره اشکی از چشمم روی گونه‌ام جاری میشه

سریع دست میبرم و پاکش میکنم با لبخند میگم: میدونی که معمولا اینجوری نیستم نمیذارم چشم‌هام ببارن

همونطور که به رو به رو خیره‌ست میگه: مگه قراره بهت جایزه بدن؟

متوجه منظورش نمیشم و خیره بهش منتظر توضیح میشم،عمیق تو چشم‌هام نگاه میکنه و میگه: اگه گریه نکنی و جلوی ریختن اشک‌هات رو بگیری کسی بهت مدال افتخار یا جایزه نمیده،میده؟

لبخندی میزنم و میگم: میدونم ولی من

بقیه‌ی حرفم توی فریاد سایه‌ی آدمک گم میشه رو به روم ایستاده و داد میزنه: که چی؟ولی تو چی؟ نمیتونی؟ لعنتی وقتی ناراحتی بگو ناراحتی،وقتی عصبی هستی داد بزن،وقتی دلت میشکنه بشین های های گریه کن وقتی اذیت میشی حرف بزن، کمر به مرگ حس‌هاست بستی که چی بشه؟

سرم رو با دست‌هام فشار میدم و التماس‌وار بهش میگم:بس کن لطفا

عصبی شونه‌هام رو میگیره و همونطور که تکونم میده با صدای لرزونش میگه: بس کنم که تو یک ترسو بمونی؟چرا به خودت نمیای؟هان؟ تاحالا عمیق به "من"ی که سایه وارتوی دیوارها زندونیم نگاه کردی؟

بیشتر تکونم میده و ادامه میده: لعنتی میدونی این "من" بخاطر چی و چرا اینجا حبس ابد شده؟

حس میکنم با هر کلمه‌اش قلبم داره تیکه تیکه میشه توان حرف زدن رو نداشتم زمزمه میکنم: تمومش کن

خیره به چشم‌هام نفس عمیقی میکشه و سری تکون میده انگار دیگه عصبی نیست اما صداش میلرزه با همون صدای لرزونش میگه: تو قهرمان این قصه‌ها نمیشی،آدم بدها قهرمان هیچ قصه‌ای نمیشن

چشم‌های پر از خواهشم بهش بود ولی سایه‌ی آدمک پوزخند میزنه و دورمیشه اینقدر دورکه یادم بندازه جای خالیش همیشه کنارم هست...

و هست...

و هست... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه ششم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

"پارت دوم"

بیست و نه روز میگذشت از روزی که یک شبِ پیر شده بود

از روزی که در اتاق حبس و قدمی به بیرون نگذاشته بود تیک تاک ساعت روی دیوار یادآوری میکرد که چه ثانیه‌هایی را در جوانی از دست داده بود

جوانی که تا دیروزهایش حقیقتی قابل لمس بود

چه میدانست روزی این چنین گرفتار این کابوس میشود

که بیدار میشود و خودش را در بستر پیری می‌یابد

چشم می‌بندد و گوش‌هایش را سفت میگیرید تا شاید از زجر این ثانیه‌ها رها شود

حضور دیگری را در اتاق که حس میکند چشم باز میکند و دوباره سایه‌ی آدمک را میبیند

به خودش قول داده بود آن رویاها هرچقدر واقعی دیگر غرق‌شان نشود

اخم میکند و از سایه رو برمیگرداند نمیخواست دوباره همسفر سایه توهم بودن‌های کسی را بزند که این روزها استخوان میشکاند تا فراموشش کند

سایه نزدیک‌تر می‌آید نوازش‌هایش را حس میکند اما با خودش می‌جنگد تا بی‌توجه باشد

درجدال خود با سایه برنده میشود و سایه آرام درکنارش می‌نشیند

با صدای لرزان به سایه میگویید: اگه این رویاها ادامه پیداکنه ممکنه دیونه بشم برام سخته رویاهاش رو ببینم ولی توی واقعیت نتونم لمسش کنم متوجه که هستی؟

سایه با دلخوری سرتکان میدهد و سپس محو میشود

بعد از آن شبی که با سایه جنگیده بود انگار به باور حقیقتِ تلخِ زندگی‌اش رسیده بود

دیگر در اتاق خودش را حبس نمیکرد در جمعِ کوچک‌شان حضور داشت برای تنها خانواده‌اش غذا درست میکرد

لبخند میزد و گویی پذیرفته بود با پیری یک شبِ‌اش کنار بیایید

هرچقدر او گرم لبخند میزد پیرمرد و زن جوان نگاهایشان نگران‌تر میشد

گویی به آرامشِ قبل از طوفان نگاه میکردند

دیس برنج را روی میز میگذارد و با لبخند میگویید: بابا این اولین بار هستش خورشت قیمه درست میکنم امتحانش کن ببین خوشمزه‌اس

دو کفگیر برنج برای پیرمرد میکشد و روی برنج‌اش خورشت میریزد و منتظر نگاه‌اش میکند

با اشتیاق منتظر نظر هردونفرشان می‌ماند وقتی هردو از مزه‌ی خوب غذا تعریف میکنند لبخندی میزند و میگویید: پیر شدن فایده هم داشته دست پختم بهتره شده تا دیروز که جوان بودم بلد نبودم این غذاها رو بپزم

پیرمرد آشفته نگاه‌اش میکند و زن جوان سعی میکند جو را عوض کند

روی مبل تکی‌ نشسته به پیرزن خیره شده بود این روزها دیگر نمیدانست باید چیکار کند

گاه منطق‌اش را از دست میداد و گاه احساسات‌اش به اسارت‌اش میکشیدند

با حضور زن جوان افکارش را پس میزند به رویش لبخند میزند به اندازه‌ی کافی در مدت کوتاه هر دونفرشان گیج و سرگردان شده بودند

دست برشانه‌های پیرمرد میگذارد و میگویید: رفت بخوابه بهتره شما هم یکم استراحت کنین

سری تکان میدهد و از جا بلند میشود که صدای زن جوان متوقف‌اش میکند: به نظرم فعلا بیخیال بردنش از اینجا بشیم باشه؟

پیرمرد باز سرش را به نشانه‌ی جواب مثبت تکان میدهد و راهی اتاقی میشود که چندوقتی بود هوای هم‌نفس‌هایش در آن دیگر جریان نداشت

نزدیک میز کنار تخت میرود و قابِ عکس خوشبختی‌اش را به دست میگیرد چه کسی خوشبختی کوچک‌اش را چشم زد که این چنین گرفتار کابوس شده بودند

قاب عکس را به آغوش میکشد و بی‌صدا به چشم‌هایش اجازه‌ی باریدن میدهد

پشتِ دربِ بسته‌ی اتاق نمیتوانست دیگر لبخند بزند و نقش بازی کند پا در اتاق که میگذاشت فرومیریخت

این خودش بدون او برای فروریختن نیازی به باروت نداشت با یک فوت فرومیریخت

چقدر سخت بود نقش بازی کردن اینکه فراموش‌اش کرده بود

دوست نداشتن‌اش کارِ این آدم پیر و فرتوت نبود

به خودش اعتراف کرده بود دلش سخت تنگ شده بود برای اینکه یکبار دیگر هم رویایِ بودن‌اش را ببیند

کاش یکبار دیگر او را میدید و به خواب ابدی فرو می‌رفت

کنج دیوار کز میکند به کجا باید میرفت

از چه کسی سراغ‌اش را باید میگرفت

یعنی امیدی بود سایه‌ی آدمک دوباره بازگردد اگر دلخور باشد و هیچگاه دیگر نیایید چه کند؟

اگر این دوست داشتن از سرش هرگز نپرد چه کند؟

در این سرمای زمستانِ نبودن‌های مسافرقصه‌ها

در این ویرانه‌ی سرد و خاموشی که در آن حبس شده بود

تنها جایِ گرمی که برایش مانده شانه‌ی گرمِ خاطره‌ها بود

قطره اشکی لجوجانه برگونه‌هایش جاری میشود

بارها سایه‌ی آدمک را صدا میکند

جای خالیِ سایه‌ی آدمک دل‌اش را به درد میاورد

اگر از خودش او را نرانده بود حالا این چنین درخود و دلتنگی‌هایش گرفتار نشده بود

ماه‌ها گذشته بود اما پیرزن در سکوتی تلخ فرورفته بود

پیرشدن‌های یک شبِ‌اش برایش قابل هضم بود اما اینکه دیگر قرار نبود غرق شود در چشم‌هایی که اسیر آنها بود را نمیتوانست بپذیرد

نمیتوانست بپذیرد آن چنان فراموش‌اش کرده که این چنین بی‌رحمانه سراغ‌اش را نمیگیرد

مگر از این بیشتر هم میشود که انتظار کشید و نکشیده باشد؟

مدت‌هاست آتش به جان‌اش انداخته بود

مگر از این بیشتر هم میشود که در فراق‌اش سوخت و نسوخته باشد؟

روزهای تاریک‌اش را در اتاق میگذراند

و توسطِ مغزِ بیمارش به سخت‌ترین حالت ممکن در محاکمه بود

و حکم‌اش قصاصِ دلی بود که احساس‌اش شری شده بود برای خانواده‌ی کوچک‌اش و نبودهای آرامِ‌جان‌اش هم شری برای خودش شده بود

چند شبانه‌روز بود که در تب میسوخت مگر میشود اسیرِ سیاهی‌ چشم‌های عاشق‌اش بود و تب نکرد

مگر میشود شاهرگِ احساسی را زد که قرارنبود از دوست داشتنِ یک "تو"ی زندگی‌اش دست بردارد

کاش زبان‌اش توانی داشت تا به دکتر‌هایی که این روزها قرص‌های رنگارنگ را برایش تجویز میکردند میگفت که تن‌اش بیمارِ آغوشی‌ست که دیگر برایش نیست

که طپش‌های نامنظمِ قلب‌اش بخاطرِ نبودن‌هایِ کسی‌ست که بودن‌هایش را به ضربانِ قلب‌اش دوخته بود

اما حرف‌هایش در گلویش خشک شده بود و توانی برای گفتن‌ها دیگر نبود

تا آنکه آن شبِ کذایی وقتی که زیرآواره‌های دلتنگی‌اش دفن شده بود

از صندوقچه‌ی قفسه‌ی کتاب‌ دست‌نوشته‌هایی که جای جای آن پر از ردِ اشک که و پر بود از دردِعمیق‌های یک دل را پیدا کرد

خط به خط‌اش را که میخواند کسی انگار پنجه‌هایش را بر دل‌اش میکشید

و کسی در دل‌اش آرام خون گریه میکرد

حقیقتِ تلخ زندگی‌اش به غم‌انگیزترین حالت ممکن به روح‌اش تاخته بود

از لابه لای ورق‌ها چند عکس بر روی پاهایش می‌افتد

اشک در چشم‌هایش بود و تصویر داخل عکس هی‌میلرزید

جان‌ از تن‌اش در میرود وقتی چشم‌اش قفل میشود در خنده‌های آرامِ‌جانش

و با فریادی که سالها در گلویش لانه کرده بود

زجه‌های چندین ساله‌اش را های های میبارد

خاطره‌هایش همچون آیینه‌ی شفاف از برابر دیدگانِ بارانی‌اش یکی پس از دیگری میگذرد

به یاد می‌آورد روزگاری را که زیر همین سقف با آرامِ جانش عاشقانه زیسته بودند

که صدای کودکی در این خانه پیوندِ احساس‌شان را محکم‌تر کرده بود

اما این هیولایی که دارد برسر آرام‌جانش فریاد میکشد خودش بود؟

زجه میزند بر سر تصویر خودش که مشت‌هایش را بر تن‌ِ جانِ دل‌اش نکوبد

فریاد میکشد تا رهایش کند و حرف‌ها را خنجر نکند بر روحِ یارش اما تصویر کر شده بود

با خشم مرد را از خانه بیرون میکند

پیرزن دست دراز میکند تا مانعِ رفتن‌هایش شود

التماس میکند نرود

زانو میزند مقابل خدا و برای نرفتن‌هایش دعا میکند

اما هیچ التماس و دعایی نتوانست نگه‌اش دارد

گلویش از شدت فریاد زدن‌ها میسوخت اما بازفریادها میکشید

بی‌جان پیراهن‌ِ تصویر مقابل را چنگ میزند اما این سراب از دست‌هایش سر میخورد

و تصویر پیش چشم‌هایش جلوتر میرود

مرد سوارِ ماشین‌اش میشود با سرعتی غیرقابل کنترل رانندگی میکند

پیرزن هنوز زجه میزند برای نرفتن‌هایش که صدای سقوطِ ماشین با صدای فریاد‌هایش درهم آمیخته میشود

با تمام توان‌اش داد میزند: نه، نباید بمیری نباید بمیری

چشم‌هایش را محکم می‌بندد مگر میشود مرگ‌اش را ببیند و زنده بماند

محال بود این کابوس دروغ بود

نفس‌های بریده‌اش امان‌اش را میبرند دست روی قلبی میگذارد که از طپش مدت‌ها بود ایستاده بود

ترسیده چشم باز میکند

و سایه‌ی آدمک را میبیند که با چهره‌ی دلگیر نگاه‌اش میکند

خشم‌اش را فریاد میکند: همش تقصیر توعه من رو برگردون به روزی که نمیشناختمت اینا همش دروغه اینا ساخته‌ی ذهن منه اون نمرده

اون بخاطر من نمرده نه نمیتونه بخاطر من مرده باشه

نمیتونه بخاطر یک دعوا چشم‌هاش رو به روی این زندگی ببنده

هرچقدر بیشتر فریاد میکشید سایه‌ی روی دیوار واضح و واضح‌تر میشد

تا آنکه صورت جوانی خودش را در سایه می‌بیند

فریاد‌هایش در گلویش خاموش میشوند

سایه نزدیک‌تر می‌آید دست‌هایش را میگیرد و سپس در تنِ پیرزن فرومیرود

قطره اشکی از چشم‌های پیرزن که جاری میشود تمامِ خاطره‌های از یاد رفته‌اش به مغزش هجوم می‌آورند

روزهایی را که عزادارِ مسافرش کنجِ اتاق کز کرده بود

آنقدر در عمقِ عمیق دردش سقوط کرده بود که مادری‌هایش را فراموش کرده بود

روزهایی را که ازجاده‌ها یک به یک عبور میکرد تا شاید انتهای یکی از آنها او را به روشنایی چشم‌های مسافرش برساند

روزهایی را که با سرزنش اطرافیان تن داده بود به پیوندی که هیچگاه دل‌‌اش پای این پیمان پایبند نبود

روزهایی که کنارِ آن مرد خندید و درد خنده‌هایش نیمه‌شب‌ها گلویش را سفت چسبید

روزهایی که دوردانه دخترش یادگارِ مسافرش مردی را پدر میخواند که از خون او نبود

روزهایی که برای همه نقش بازی کرده بود

نقشِ آدمی که خوشبخت بود در کنارِ مردی که از زنانگیاش هیچ نمیخواست همین که در زندگی‌اش حضور داشت برایش کافی بود

روزهایی را که هرچقدر هم بازیگر خوبی بوده باشد تن‌اش اما نمیتوانست نقش بازی کند

که در اوجِ جوانی آلزایمر سراغ‌اش می‌آیید که زندانی میشود در سالهایی که مسافرش در زندگی‌اش بود

که حتی اگر آن آرامِ‌جان نبود اما او در عقدِ دائم خاطره‌هایش مانده بود

با تکِ تکِ صحنه‌های روزهای گذشته‌اش آرام اشک میریزد و بی‌صدا میشکند و قلب‌اش نام او را فریاد میزند

با احساس دستی برروی شانه‌هایش سر بلند میکند

مرگ را همین لحظه میخواهد که مسافرش پیش چشم‌هایش بود

لبخندی میزند و میگویید: خیلی درد داشت؟

پیرزن بی‌صدا اشک میریزد سپس سرتکان میدهد و جواب میدهد: روزهایی که نبودی جون داد دلی که برای تو بود

اشک‌هایش را پاک میکند و میگویید: باید از دوست داشتنم دست میکشیدی

با صدای لرزان جواب میدهد: دوست نداشتنت کارِ منِ دست و پاچلفتی نبود

میان اشک و بغض هردو میخندند

دست‌اش را میگیرد و خوب میداند دیگر از اسیری این دست‌ها قرار نیست آزاد شود

بانگاه‌هایی که هنوز عشقِ عمیق‌شان دل همدیگر را ذوب میکرد سایه وار از دیوار‌ها عبور و به دنیایِ جاودانه‌ها سفر کردند

بعدها هرگاه آن زن وارد اتاق میشد تصویرِ مادرانه‌ای در ذهن‌اش نقش نمی‌بست تنها تصویر پیرزنی را میدید که باچشم‌هایی پر از اشک و با لبی خندان یک شب میانِ خاطره‌هایش خوابید

و دیگر طلوع فردای دیگری که آرامِ‌جانش نبود را ندید

و بعد از او هرکه در اتاق پا گذاشت دست‌نوشته‌هایی را خواند که عاشقانه دردهایش را در سطر سطر کاغذهایش گریسته بود





نوع مطلب : دستنوشته‌های دخترم، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه ششم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

 

"پارت اول"

پشتِ دیوارهای اتاق‌اش گیر کرده بود

نمیدانست چگونه یک شبِ ره صد ساله را طی کرده بود که هر بار به آیینه می‌نگریست به جای آن دخترِ جوان یک پیرزنِ فرتوت را نشان‌اش میداد

غرق در خودش زندانی گذشته شده بود مگر همین دیروز نبود که دختری جوان و زیبا بود

که خنده‌های مستانه‌اش دلِ هرکسی را میبرد که بی‌پروا در خیابان میدوید و شادی را ترزیق میکرد به رگ‌هایش

پس این چین و چروک‌های صورت‌اش

این استخوان‌هایی که دیگر نایِ راه رفتن ندارند چه برسد به دویدن یک شبِ از کجا به سراغ‌اش آمده بودند؟

کسی جادو و سحرش کرده بود؟

غذای دیشب مسموم نکند بوده و خبر نداشته است

هرچقدر بیشتر فکر میکرد یک هیچ بزرگ در ذهن‌اش تداعی میشد

کلافه از افکارِ بی سر و تهش چشم میدوزد به سایه‌ی آدمکی که روی دیوار جا خوش کرده بود

زیرلب آرام میپرسد: این بلای خانه خراب کن رو میدونی از کجا به سراغم اومده؟

سایه‌ی آدمک در سکوتی سرد به پیرزن لبخندی میزند و دست‌اش را به سمت‌اش دراز میکند

پیرزن با پاهایی لرزان به سمت سایه‌ی آدمک قدم برمیدارد و دست بر دست او میگذارد

از دیوارها که عبور میکنند فصل‌ها تندتر به عقب برمیگردند

و عقربه‌های ساعت معکوس حرکت میکنند

حال او ایستاده بود در چهارراهی که برای اولین بار عشق را در زندگی‌اش یافته بود

این خیابان برایش طعمِ آشنایی را داشت

ثانیه‌های چراغ قرمز که تمام میشود از دور قامتی را می‌بیند که به او نزدیک‌تر میشد

خوب میشناخت‌اش دلیلِ حالِ خوب‌های دل‌اش همین آدم بود

همان کسی که با یک نگاه در سیاهی چشم‌هایش غرق شده بود

کسی که آمده بود تا برای ابد در دل‌اش بماند

همان کسی که قول داده بود سهم‌اش باشد

کسی که دل‌اش تسلیم او بود

به یکباره ترس بر وجودش حاکم میشود با این چهره‌ی پیر چگونه به دیدار یار می‌رفت

رو برمی‌گرداند تا قبل از اینکه او ببیندش فرار کند

هنوز قدمی برنداشته بود که دست‌اش کشیده میشود

دل‌اش نمیخواست روبرگرداند و او چهره‌ی پر از چروک‌ و سیمای پیر شده‌اش را ببیند

صدای دلنشین‌اش را می‌شنود که خطاب‌اش میکند

معجزه در نام خودش بود یا صدای او که این چنین جانی دوباره به تن‌اش بازمی‌گرداند

آرام می‌پرسید: میخوای منو ندیده به این زودی بری؟

اشک مهمانِ ‌چشم‌هایش میشود ترسیده بود جوابی بدهد و صدایی که دیگر نشاط جوانی ندارد رسوایش کند

آخر او حالا یک پیرزن بود

جواب که نمی‌گیرد قدم جلوتر می‌گذارد و رو به روی‌اش می‌ایستد

با دست آزادش صورت‌اش را پوشانده بود و اعتراض میکند: نگاهم نکن خیلی زشت شدم

لبخندی می‌زند به دلبری‌های جانِ دل‌اش و می‌گوید: شما زشت بودن‌هاتم برای من قشنگ‌ترینِ

قطره اشکی از چشم‌هایش می‌چکید این آدم زیادی خوب بود با صدایی که از شدت بغض گرفته بود جواب می‌دهد: نمیدونم چطوری ولی من یک شبِ پیرشدم نمیخوام صورت پیرم رو ببینی

شلیک خنده‌هایش دلخورش می‌کند اما او به خنده‌هایش ادامه میدهد سپس شانه‌هایش را می‌گیرد و سمت اولین مغازه هول‌اش میدهد

دست‌هایش را از روی صورت‌اش کنار می‌زند و با لبی خندان می‌گویید: چشم‌هات رو بازکن تو هنوز هم جوانی

از شوخی بی‌مزه‌اش حرص‌اش گرفته بود میدانست قرار است مسخره‌ شود اما آرام چشم‌هایش را باز می‌کند و از شیشه‌ی مغازه به خودش نگاهی می‌اندازد

این دیگر چه رویایی بود مگر پیر نشده بود پس این چهره‌ی جوان و شاداب چه بود که میدید

با ناباوری بر پوست‌اش دست می‌کشد سپس با ذوق بالا و پایین می‌پرد و فریاد میکشد"من جوان شدم،من جوان شدم"

مقابلِ کسی که دقایقی بود خیره به دیوانه بازی‌هایش عاشقانه نگاه‌اش میکرد می‌ایستد

با لبی خندان میگویید: نمیدونی چقدر این نه روز سخت گذشت،وقتی خودم رو درونِ آیینه پیر می‌دیدم

نگاه‌های خیره‌اش باعث میشود باز غرق شود در آن سیاهی‌هایی که عشق را همچون آیینه‌ی شفاف نشان‌اش میداد

با لبخندی دلبرانه می‌پرسد: به من بگو رازِ پنهونِ پشتِ این چشم‌هات چیه؟

دست درازمیکند و دستِ یخ‌کرده‌ی دخترک را به دست میگیرد و انگشت‌هایش را از لابه لای انگشت‌های او رد میکند

وقتی دست‌هایشان قفل همدیگر میشود آرام زمزمه میکند: چشم‌هام حرف‌های دل‌ رو فریاد میزنن مگه نمیشنوی؟

و سقوط زیبابود وقتی که چشم‌هایش فریاد میکشید"من تو را به جای تمامِ آدم‌های این جهان دوستت دارم"

لبخند میزند و نگاه‌اش سر میخورد به انگشت‌هایی که درهم قفل شده بود

یعنی میشود انگشت‌هایش همیشه اسیر این دست‌ها باشد؟

در سکوتی که پر از حسِ دلبستگی بود قدم به قدم هم قدمِ بودنِ یکدیگر شده بودند که کابوس رویاهای شیرین‌اش را می‌بلعد

زیرپایش خالی میشود و در چاهی سقوط میکند

هنوز دست‌هایشان قفل همدیگر بود

اشک مهمانِ چشم‌هایش میشود و تصویر آرامِ‌جانش هی میلرزد

فریاد‌هایش در گلو خاموش میشود و تنها با صدایی آرام می‌گو‌یید: فراموشم نکن حتی اگه پیر شدم

انگشت‌هایشان یک به یک از هم جدا و سپس در قعرچاه سقوط میکند

با صدای زجه‌های خودش از خواب میپرد

قلب‌اش مدام جیغ میکشید و چشم‌هایش جای خالی آن یار سفر کرده را هی می‌بارید

کسی در بیداری‌ها رویای بودن‌هایش را ندیده بود که حالِ دل‌اش را بفهمد

تن‌اش میلرزید و جانی برای ایستادن نداشت اما به دنبالِ سایه‌ی آدمک از جایش بلند میشود

هرچه بیشتر میگشت کمتر نشانی از سایه پیدا میکرد ناامید از نبودنِ سایه دست روی گوش‌هایش میگذارد و از تهِ دل‌اش فریادمیکشد

که دربِ اتاق با صدای بدی باز میشود زنی جوان به همراهِ پیرمردی وارد اتاق میشوند نگران به سمت پیرزن میروند

زنِ جوان درآغوشش میگیرد و سعی میکند لحظه‌ای او را آرام کند

اما مگر میتوانست دلی را که بی‌قرارِ آرامِ‌جانش بود را آرام کرد؟

مگر میشد آرام بود وقتی انگشت‌هایش دیگر اسیر آن دست‌های گرم نبود

با زجه التماس میکند او را برگردانند به همان رویایِ شیرینی که دیده بود

اما نه پیرمرد و نه آن زن جوان به حرف‌هایش گوش نمیدادند

از آغوش زن بیرون می‌آید و میگویید: میدونم فکر میکنین دیونه شدم ولی سایه اومد منو برد جایی که برگشتم به خودم دوباره  جوان شدم مثل نه روز قبل

نفسی تازه میکند و ادامه میدهد: باور نمیکنین مگه نه؟ولی حتی اونم اونجا بود دست‌های من رو گرفته بود

انگشت‌هایش را بالا می‌آورد و لمس‌شان میکند هنوز هم گرم بودند

به سمت پیرمرد میرود بغضِ خفگان‌آورش را سعی میکند پس بزند با صدایی لرزان میگویید: بابا، من بدون اون خالیم منو برگردونین پیشش خواهش میکنم

پیرمرد قطره اشکی را که لجوجانه سعی داشت برگونه‌هایش جاری شود را با پلک زدن پس میزند و رو به زن جوان میگویید: آروم بخش بهش بزن یکم استراحت کنه

پیرزن میشکند وقتی التماس‌هایش بی‌جواب می‌ماند

روی زانوهایش سقوط میکند و دنیایش با یک سوزش در تاریکی فرو می‌رود

حبس در اتاق زمان برایش نمی‌گذشت و نمیدانست چرا مرگ فراموش کرده بود به سراغ‌اش بیایید

مانده بود چگونه بی او میتواند نفس بکشد اصلا این قلب خجالت نمیکشد که این چنین بی‌پروا هنوز میطپید

وقتی نبود نباید گردش روزگار می‌ایستاد؟نباید این زندگی از جریان می‌افتاد؟

چطور میتوانست زندگی کند وقتی بودن‌های یک نفر را ثانیه به ثانیه روزگاری نفس کشیده بود

حالا که کنارش نبود نباید خودش را زنده زنده دفن میکرد؟

نوزده شبانه‌روز گذشت تا دانست پیرشدن یک شبِ درد نیست

زمانی که بگذرد بدون او تنها درد همین است

جای خالی‌اش هی چشم‌هایش را می‌سوزاند و التماس‌هایش هیچ تاثیری بر آن اهالی پشت این اتاق نداشت

نیمه شب دردِ دلتنگی بیخ گلویش را گرفته بود و تمامِ تن‌اش از نبودن‌هایش درد میکرد

در تاریکی اتاق چشم می‌چرخاند که دوباره سایه‌ی آدمک را می‌بیند

امید به رگ‌هایش تزریق میشود و به سمت سایه پرواز میکند

با شادمانی میگویید: اومدی من رو ببری پیشش مگه نه؟

سایه سری به نشانه‌ی مثبت تکان میدهد و دست‌هاش را در دست میگیرد

دوباره زمان برمیگردد بگذار کسی باور نکند او میتواند به همراه سایه‌ی آدمک در زمان سفرکند این بار دیگر برنمیگردد تا باورکنند

برروی صندلی پارک نشسته بود و سرخوشانه پاهایش را تاب میداد

مسیری را که میدانست او از همانجا خواهد آمد را مشتاقانه نگاه میکرد

انتظارش طول نمیکشد که از دور پیدایش میشود و برایش دست تکان میدهد

مسیر آمدن‌اش را میبلعد تا زودتر به او برسد که دختربچه‌ای سد راهش میشود

بالبخند خیره میشود به مردش که با آن قامت روبه روی دختر بچه بر روی زانوهایش می‌نشیند و مهربانانه به حرف‌هایش گوش میدهد

دستی برموهایش میکشد و راهیش میکند تا برود

با قام‌هایی شمرده به سمتِ نگاهی که انگار قرن‌هاست منتظر اوست میرود

از هیجانِ دیدار دوباره‌اش طپش‌های قلب‌اش شدت میگیرد و هنگامی که در چند قدمی او می‌ایستد حس میکند دیگر نایِ نفس کشیدن  را ندارد

با لبخندی دل خراب کن میگویید: خیلی منتظر موندی آره؟ببخشید اون دختربچه با شیرین زبونی جلوم رو گرفت

اخم میکند و به شوخی جواب میدهد: اون دختربچه هرچقدر شیرین زبون تو باید فقط منو شیرین زبون بدونی نه که بخاطرش منتظرم بذاری

از تهِ دل‌اش میخندد بی‌خبر از اینکه دل ویران دختر را ویران‌تر میکند

با خنده میگویید: انگار این یکی دخترکوچولومون حسودیش شده

مشتی حواله‌ی بازویش میکند سپس دست‌اش را قفل همان بازو میکند

قدم‌هایشان مسیری را می‌رفتند که انتهایش مهم نبود بلکه هم‌قدم بودن‌هایشان مهم بود

با عشوه‌ی دخترانه می‌پرسد: حالا بهت چی می‌گفت؟

جواب میدهد: میخواست ازش فال بخرم من هم نشونت دادم گفتم تو کدوم یکی از فال‌هات اون دخترخوشگلی که منتظرم ایستاده هست بعدش همه‌ی فال‌هاش رو خریدم

متعجب میپرسد: چرا همه‌ی فال‌هاش رو خریدی؟

مهربانانه به چشم‌هایش خیره میشود و میگویید: آخه گفت توی همه‌ی فال‌هاش تویی، تو هم فقط برای منی

اشک بی‌محابا برگونه‌هایش جاری میشود این انسان زیادی دوست داشتنی را مگر نباید پرستید

مقابل‌اش می‌ایستد و اشک‌هایش را پاک میکند و میگویید: دختر خانوم خیلی احساساتی، حرفی نزدم اینطوری اشک میریزی

درآغوشش فرو میرود تا اشک‌هایش را پنهان کند و جغرافیای امن همینجاست در آغوش کسی که با او نگرانِ فردا و فرداهایت نیستی

اما این آغوش گویا برایش همیشگی نبود

صورت‌اش بر زمین سرد بود و باز در همان اتاق زندانی شده بود

این سرد و گرم شدن‌های دل‌اش داشت دمار از روزگارش درمیاورد

چشم‌هایش هنوز می‌بارید و خوب میدانست اگر تا آخرین نفس‌هایش هم ببارد مرهمی بر زخم‌های چرک کرده‌اش نخواهد شد

درب اتاق دوباره باز میشود نمیخواست کسی را ببیند اصلا کاش کور میشد تا جز او چشم‌هایش هیچ نمیدید

زنِ جوان نزدیک‌اش میشود و مهربانانه میپرسد: چرا روی زمین دراز کشیدی سرما میخوری بلندشو ببرمت روی تخت‌خواب

دست زیر بازویش میبرد تا بلندش کند وقتی تنِ بی‌جان‌اش را بلند میکند متوجه اشک‌های روی گونه‌ی پیرزن میشود آرام روی تخت می‌نشیند

چشم میبندد و خدا خدا میکند نفسی دیگر نباشد و اگر نفسی هست کنار او باشد

زن جوان کنارش می‌نشیند و می‌پرسد: چرا باز گریه میکنی؟

جوابی نمیدهد کاش این آدم‌ها بدانند بدون او به غم‌انگیزترین حالتِ ممکن پر از درد بود

دست بر شانه‌اش میگذارد و اینبار می‌پرسد: تا کی قرار هست غصه‌ی روزهای رفته رو بخوری؟

لبخندی تلخ میزند اینبار جواب میدهد: خواهرم یک شبِ همه‌ی زندگیت رو تا حالا از دست دادی؟یک شبِ به خودت اومدی و دیدی که رگِ زندگیت رو قطع کردن؟

دل‌اش میخواست تمام بغض‌هایش را بالا میاورد و بعد چشم میبست به این زنده بودن‌هایی که هیچ زندگی‌ای در آن نبود

لبش را تر میکند و دوباره میگویید: تا حالا از دست ندادی بدونی چیه ترس از دست دادنِ جوانی‌هات از دست دادنِ کسی که حل شده بودی در بودن‌هاش

زن جوان سرش را روی پاهای پیرزن میگذارد و های های میگریید گویی بغض‌هایش را سال‌ها بود نشکسته بوده که این چنین گریه سر میداد

موهای زن را نوازش میکند و آرام میگویید: گریه نکن خواهرم، دیر فهمیدم جوانی چه گوهری بود و از اون مهمتر اویی که ندونستم چیشد که گمش کردم

پیرزن بی‌خبر از پیرمردی که پشتِ درب اتاق با هر کلمه‌اش میشکست ادامه میدهد: اگه اون گمشده پیدا بشه اگه سراغم رو بگیره نگین بهش یک شبِ به خودش اومد و دید توی انتظارش پیر شده بهش بگین رفته سفر و خیال برگشتن هم نداره

بوسه‌ای بر موهای زن میزند و زیرلب برایش لالایی میخواند و با خودِ دیوانه‌اش فکر میکند چه لالایی برای دل‌اش بخواند که طوری به خواب برود که یادش نیایید آنقدر به یک او مبتلاست که علاجی برایش نیست





نوع مطلب : دستنوشته‌های دخترم، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic