" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب نوشته‌های بدون مخاطب
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه سی و یکم شهریور 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

آدم‌های عاقل عجیب نگاه‌ات میکنند

اگر دیوانه‌ی درون‌ات را ببینند

همان دیوانه‌ای که هنوز با بوی خاک نم خورده مست می‌شود

با دیدن آسمان دست باز و شوق پرواز را بغل می‌کند

و کودکانه هنوز زندگی را لی لی بازی می‌کند

که تنهایی‌اش را هرروز شیر می‌دهد

بزرگ شدن‌اش را شاهد

و این تنهایی را هنوز هم مقدس می‌داند

همان دیوانه‌ای که شب‌ها عاقل می‌شود

و احساس گنگ و پیچیده‌ی عاقل‌وارش را می‌نویسد

می‌نویسد چون خوب میداند

حرف‌هایش شنیدن ندارد

می‌نویسد تا یادش نرود

تا دیوانگی از سرش نپرد

تا نصف شب‌ها از درختِ لوبیای سحرآمیزی که در مغزش روییده سایه‌های سیاه مالیخولیایی به سراغش نیایند

می‌نویسد تا هیولای درون‌اش هوس نکند

تمامِ روزهای سال‌اش را در قصر تاریک گذشته‌اش وقت بگذراند

تا نامادری حسود به سرش نزند

با سیب سرخ سمی ،روح‌اش را از او بگیرد

می‌نویسد تا خواهرهای ناتنی روزگار نخواهند

آرامشی که اندازه‌ی دل‌اش هست را از او بدزدند

تا پری بدجنس زمانه نتواند

حال خوب‌هایش را با سوزنی دود هوا کند

می‌نویسد تا میانِ آدمک‌ها بتواند

کمی آدم عاقل معمولی با یک لبخندِ عادی باشد 





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

دیر فهمیدم

پایبند قول‌ها بودن

همیشه خوب نیست

برای مدتی می‌خواهم زیر تمام قول‌هایم بزنم

نیازی هم نیست به اثبات حال و هوای این روزهایم

این سختی‌های جاری دیگر خیلی عادی شده‌اند

که حتی اگر به استخوان‌هایم برسند

آنقدر قوی شده‌ام

که از مسیری که انتخاب کرده‌ام

نمیتوانند منحرف‌ام کنند 





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

پارسال همین موقع‌ها رو یادم هست

مطمئنم خودش بهتر از من با جزئیات یادش هست

شب دیروقت بود که مهمون خونه‌ش شده بودم

عادت‌داشت که وقت و بی‌وقت سراغش برم

بابغضِ سنگینی که داشت خفم میکرد روبه روش ایستاده بودم

نگاه‌ش نوازشم میکرد تاباهاش حرف بزنم

از روزی که تو تاریکی دنیام نورش رو دیده بودم

رفیق شده بودیم

خب رفیقی که همیشه شنونده‌س نعمتِ اما من بغضم سنگین‌تر از این حرف‌ها بود

یک حرف بیخ گلوم چسبیده بود

و بغضی که نمیذاشت اون حرف به زبونم بیاد

امانگاهِ مهربون‌ش منتظر بود

بااینکه نگفته همه‌ی حرف‌هام رو میدونست ولی بازم منتظربود واژه‌ها از زبونم بالا بیان

باید ازش میخواستم کمکم کنه برای یک خداحافظی ولی من میترسیدم

برای من خداحافظی‌ها بوی مرگ میدادن

نمیخواستم به عنوان عزادار خرما بالاسرقبر خیرات کنم

و بگم مُرد فاتحه بخونید روح‌ش شاد شود

درحالی که اگه خداحافظی میکردم حتی دیگه روحی هم نبود برای شاد شدن

دردِ گلوم چشم‌هام رو اذیت میکرد

برهوت پر از سوزوسرما میشد سرتا سر وجودم وقتی فکرمیکردم باید خداحافظی کنم

نزدیک‌ترشد بغل‌م که کرد طوفان درون‌م خوابید

شنیدم صداش رو که زمزمه وار گفت"پناه بیار از ترس‌ت رهات میکنم"

همون شب پناه بردم به کسی که پناهگاهِ همه بود

حالا چرخ گردون گذشته و همون شب بازم بی‌وقت مهمون‌ش شدم

دوزانو جلوی همدیگه نشسته بودیم هنوزم نگاه‌ش روح رو نوازش میکرد

حالا میفهمم پناه که شد

خداحافظی اگرچه تلخ ولی باعث مرگی نشد

بهم نشون داد اگه به وقت‌ش دست تکون بدم

رها میشم

سبک میشم

اما به این معنی نیست دیگه عاشق نباشم

من هنوزم عاشقی میکنم

درپناهِ کسی که پناهگاهِ همیشگی منِ





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

پرسید:چرا چهره‌ت اینقدر آرامش داره؟ انگار عمیق غرقِ آرامشی

چطوری آرامش رو پیدا کردی؟

جواب داد: هرکسی برای پیدا کردنِ آرامش یک بُعد از زندگیش رو جلا میده

تا آرامش رو پیدا کنه

زبونش روتر و ادامه داد:یکی مال و منالش رو جلا میده

و هرچقدر ثروتش بیشتر میشه آرامش پیدا میکنه

اما من مال و منالی نداشتم

یکی خوشگلی‌هاش رو جلا میده

و باخوشگل‌تر شدنش آرامش پیدا میکنه

اما من خوشگلی نداشتم

یکی شهرتش رو جلا میده

و هرچقدر مشهورتر بشه آرامش پیدامیکنه

اما من شهرتی نداشتم

سوالی نگاه که میکنه میخنده و میگه: تنها چیزایی که من داره؛یک روحِ

یک عشقِ

یک خودم

روحم رو جلا دادم

هرشب ناله کرد و به خودش پیچید توی دیواری که حبس شده بود

از قفس دیوارها آزادش کردم

تیکه‌های زخمی شده‌اش رو وصله کردم

رفیقش شدم

اینطوری راه رو برای آرامش هموار کردم

عشق رو جلا دادم

اذیتم کرد

اشکم رو درآورد

هرکسی قصه‌هام رو شنید سرزنشم کرد

اما تلخی این قصه برام شیرین بود

یک لبخند گنده توی دلم حک کرده بود

همین لبخند باعث شد آرامش رو پیدا کنم

خودم رو جلا ندادم تا تونستم باهاش دعوا کردم

سرزنشش کردم

ازش عصبی شدم و از من روندمش

تا تونستم تبیهش کردم

بردمش پای چوبه‌ی دار و محکومش کردم

قاتل شدم و عمدی خودم‌ها رو بارها دار زدم

تا اینکه یک روز نفس‌هاش رفت و برنگشت

دیگه باهاش دعوا نکردم

هرچی ازش موند رو جمع کردم توی یک حباب که زمان بگذره تا از کما برگرده

هروقت نفس‌هاش به این زندگی برگرده

آرامش با یک چمدون میاد و مهمون همیشگی میشه

آرامش با کمی سعی پیدا میشه

اما مهم اینه آرامش رو تو زندگیت نگهش داری 





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه شانزدهم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

حالِ خوب‌هایم درد میکنند 

حالم وقتی خوب باشد 

زیاد پریشان می‌نویسم

کلمه‌ها از دست‌هایم روی کاغذ جاری می‌شوند

اما وقتی کنار همدیگر قرارشان می‌دهم

هیچ معنایی جز یک پوچِ مطلق ندارند





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic