" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب قصه های اون آدمکِ جعبه ای
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه سوم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

چقدر دلش میخواست خودش را بردارد و در لاک خودش برود

همان لاکی که نه از دنیای بیرون صداهایی که باعث آزارش میشد به گوشش برسد

نه صدای هق هق دردهای روح اش به گوش آدم ها برسد

گاهی دلش میخواست بدون نگرانی همه چیز را همانطور که بود رها کند و گوشه ای در لاک تنهایی هایش غرق شود

آن آدمک با خودش خیلی وقت ها زمزمه میکرد کاش بدون دلتنگی برای آدم هایی که همیشه خسته اش میکردند

دل میکند و میرفت

خسته بود از آدم هایی که صدایشان سر به فلک کشیده بود

بلندی صدایشان به قدری بود که صدای شکستنِ حبابِ شیشه ای آن آدمک به گوششان نرسد

زندگی کردن جایی حوالی این دنیا باعث شده بود سیاهی روزهایش تاریک تر از شب هایش شود

وسیاهچاله ی کابوس های روزانه ی آن آدمک بیشتر از گذشته عمیق تر شود

گاهی که وسط خنده هایش در مهمونی های آخرهفته،به یکباره سایه ی ابرسیاهِ واقعیت،بالای سرش رعد و برق میزد،او می سوخت

یا وقتی فارغ از مادیات این دنیا،غرقِ آرامش در طبیعت میشد اما غافلگیرانه پرت کابوس هایش میشد،او می سوخت

آدمک می سوخت اما خاکستر نمیشد

می سوخت میانِ صداهایی که روح اش را خراش میدادند

و این سوختن برای او تنها درد داشت اما تمامی نه

در آتشِ کابوس هایش میسوزد و کلامی به زبان نمی آورد

بارها میان سوختن هایش پی برده بود

ناتوانی اش در گفتن به این معنی نیست که نتواند آنچه که در دل اش میگذرد را به زبان بیاورد

بلکه حرف زدن از سوختن هم بیشتر برایش درد دارد

نمیتوانست که هم بگوید هم زجر بکشد

سالهاست که مانند محکوم به حبس ابد

مانند مسافر جامانده از قطار

در انتظار پایانِ این سوختن هاست

اما آدمک میسوزد و زنده می ماند

تنها فقط دودِ این سوختن ها تاریکی روح و دنیایش را بزرگ تر و عمیق تر میکند

خوب میداند این تاریکی و سوختن ها دست از سرش برنمیدارند

مگر آنکه خودش را رها و این من را ترک کند

 





نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

از دنیایش دورهستند آدم هایی که نمیدانند

آن آدمک چه زجری میکشد تا کلمه هایش جمله شوند

که غرق شدنش نیازی به دریا ندارد

تکرارِ هرروزه ی این واژه ها...این کلافگی ها...این دردی که گاه و بی گاه فریادِ بی صدا سر میدهد

همین نگاه ها که نمیفهمند کافی ست تا غرق شود

که همین دنیای محدود شده به یک اتاق نفس کشیدن را برایش سخت و سخت تر میکند

هزاران بار پرسیده بود چقدر از این تقویم و سال ها باید بگذرد تا برایش عادی شود

اما هربار بیشتر میانِ باتلاقی از واژه ها در خود فرو رفته بود

که هربار این حرف های پوسیده بیشتر حالش را بهم زده بودند

خالی ترین گوشه ی اتاق زانو بغل کرده مینشیند

جایی وسطِ قفسه ی سینه اش به درد میآمد

و امان از شب هایی که هم دردش فریاد سردهد

هم کلمه هایی که خیال جمله شدن ندارند زجرش دهند

آن آدمک دلش میخواست مغزش را سوراخ کند

بیرون بیاورد و با اسکاچ آشپزخانه به جانش بیوفتد

و هی بسابد و بسابد و بسابد تا شاید کلمه هایی که رویش چسبیده،که امانش را همین کلمه ها بریده کنده شوند

چشم میبیندد به روی اتاق...به حرف ها...و کلمه ها...و پوزخند روی لب هایش جا خوش میکند

گیریم چشم بست و اتفاق های این اتاق را سانسور کرد

با این صحنه دارترین رویدادهایش که حتی از پشت پلک های بسته هم 24 ساعت شبانه روز شاهدش بود چه باید میکرد؟

آن آدمک از خودش میپرسد کجای این قصه هایش درد میکند

مغزی که با کلمه های نانوشته متلاشی میشود؟

چشم هایی که سکوت و خاطره ها را قفل زده به پلک هایش که دردش بیرون نزند؟

یا پاهایی که هرچقدر دویده بود به مقصود نرسیده بود؟

یا بغضِ کهنه ای که تف میکرد تا دردش چرک نکند؟

یا آن دلی که روی دست هایش جان داد و دیگر جان نگرفت؟

فکر میکند و فکر میکند و فکر میکند و همین فکرها هم درد میکنند

اصلا همین درد،جدا جدا درد میکند

میخندد این آدمک قصه قهقه میزند

از همان هایی که میگفتند ترسناک هست

از همان هایی که نه شبیه خنده و نه گریه است

میخندد به این دنیایِ محدودش به ازدحام کلمه هایش

دلش کمی...

فقط کمی رها شدن میطلبد





نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

اشک تا پشت پلک هایش می‌آید

و آدمک هی پشت سرهم پلک میزند

نمیخواست سد چشم هایش بشکند و سیل بپا کند

پلک هایش خسته از ناتوانی برای شکستن یک"بغض" روی هم می‌افتد

زیستن میانِ این آدم های وارونه،زندگی اش را برزخ کرده بود

کاش میتوانست از این بودن میانِ آدم های وارونه و آدمک بودن اش کنده شود

بریده بود از این زندگی ای که سخت و تنگ در آغوشش گرفته بود

با خودش زیرلب سحر و جادوی قوی باش هایش را میخواند

اما این دردِ عفونت کرده را هیچ سحر و جادویی آرام نمیکرد

بارها تصمیم گرفته بود این درد را تف کند بر سروصورت آدم های وارونه و خلاص شود

با خودش میگفت یک قبرکندن و این درد را چال کردن در آن بهتر از این است که باقی دنیا برایش قبرستان شود

اما این درد آفت جانش شده بود

میسوزاند و خاکسترش میکرد

و این سوختن را تمامی نبود

فهمیدن این درد برایش زود بود

زود بود این مرگ را زندگی کردن

که این غم را نفس کشیدن

خشمگین بود

از این همه سوختن و آب نشدن

از این همه مردن و نفس نرفتن

از این بغض شکستن و اشک نداشتن

اما آدمک بلدش نبود چگونه خشم اش را خالی کند

که چگونه درد اش را حرف شود و بگویید

این آدمک قصه روزگاری خشم و حرف و هرچه بود را تنها میتوانست با یک من شریک شود

اما حالا...

پوزخند میزند به جای خالی یک من،دلتنگش بود

اگر من بود میتوانست باز خشم اش را فریاد کند بر سر او

که حرف های نگفته اش را مشت کند و بزند بر دهان او

دوباره زیر لب با خودش قوی باش هایش را زمزمه میکند

آدمک میداند تنها او نیست

و حتی از این بدترها هم هست

اما جایی در نقطه ی صفر مرزی زندگی،دلش میخواست قوی نباشد

کم آوردن که نه دلش میخواست فرو بریزد

و منتظر بماند برای دست هایی که به یاری سویش دراز میشوند

باز پوزخند کنج لب های آدمک مهمان میشود

بر حقیقت های زندگی اش چشم باز میکند

خوب میداند اینجا این حوالی جز دست های خدایش اگر دستی بود

دست یاری نبود





نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه چهارم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

وقتی ضعف تموم وجودِ اون آدمک رو میگیره

وقتی حتی نای اینم نداره از رو تختِ خوابش پایین بیاد

وقتی ستاره های کوچولویی جلوی چشم هاش شروع به رقصیدن میکنه

وقتی آروم و یواش سرش بخاطر سنگینی خاطره ها،سرمیخوره و میوفته روشونه هاش

وقتی بی اراده چشم هاش بارونی میشه

و اون آدمک باز هم لجوجانه سعی میکنه مهارشون کنه

تازه میفهمه چقدر ضعیفه

تازه میفهمه چقدر باری که روشونه هاشه

غمی که تو دلش لونه کرده

چقدر از حده تحملش خارجه

تازه میفهمه همیشه نمیتونه نقشِ یه آدمکِ قویه لبخند به چهره رو بازی کنه

لااقل تو تنهایی هاش دیگه نمیتونه تظاهرکنه

یکجا بالاخره

شده حتی تو تنهایی هاش

کم میاره

کمر خم میکنه و میشکنه

تازه اون آدمک میفهمه تنهایی دیگه نمیتونه

تازه میفهمه به حضوره گرمِ یه آدم نیاز داره

اونوقته که دلش میخواد بیخیالِ سکوت و غرورش بشه و بره جلوی همون یه آدم با ایسته

سرش داد بزنه

آره داد بزنه وخودش رو خالی کنه از تمومِ حرف های خاک خورده ی دلش

داد بزنه و بگه چرا تو بدترین شرایط تنهاش گذاشت!

چرا نخواست بفهمه به حضورش

به گرمی آغوشش

به وجودش احتیاج داشت

داد بزنه و بگه حق نداشت

ولی

از تمومِ این داد زدن های توی تنهایی هاش

یه سکوت براش میمونه و یه لبخندِ تلخ و شیرین

و باز مثل همیشه مرگِ حرف های اون آدمک هستش که توی دلش رخ میده

وقتی نگاهش قفل میشه تو نگاهش!



نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه سی ام بهمن 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

اون آدمک عادتش شده بود یک گوشه ی پارک تو خلوت ترین قسمتش تنها بشینه و خیره بشه به آسمون...

دستش رو میذاره روی قلبش و تپش تند تندش رو لمس میکنه...

بغض خشک شده توی گلوش که راه چشماش رو بسته  اذیتش میکنه...

آدمک با خودش فکرمیکنه پس اینجوریه...

وقتی همسایه داشت از دردهاش میگفت...

پس اینجوریه...

وقتی رفیقش از زخم هاش میگفت...

پس اینجوریه...

وقتی بغض اون فامیل جانِ دور شکست و اشکش جاری شد...

پس این حس رو داشتن اون ها...

آدمک با خودش زمزمه میکنه یعنی آدم ها همشون اینجوری درد میکشن...

قلبشون اینجوری تند تند میزنه...

اینجوری راه گلوشون بسته میشه و بعدش هوای چشم هاشون ابری...

پس درد داشتن این شکلیه...

آدمک نگاهش رو از آسمون میگیره و به آدم های توی پارک خیره میشه و باخودش میگه یعنی این آدم ها همچین حس هایی رو دارن...

لبخندی میزنه...

تپش قلبش تندتر از قبل شده بود...

بغضش رو...

تو دستمال کاغذی تف میکنه...

مرتب تاش میکنه و توی جیبش میذاره...

آدم ها از دور میبیننش و عُق میزنن...

اون آدمک عادتش بود نشستن روی نیمکت و فکرکردن به درد ها و تف کردنِ بغض هاش...

اما آدم ها همیشه با انزجار به آدمک این قصه نگاه میکردن...

ولی اون آدمک لبخند به لب میاورد...

بغض هاش رو تف میکردُ...

دعای هر روزش شده بود خدایا این آخرین بغض باشه...!



نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو