منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat پنجشنبه هفدهم مرداد 1398 11:56 برایم بنویس ()

    نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی یک تیغ هست

    زمانی که شروع به نوشتن میکنی حال چه از خود چه از درونی ترین حالاتت و هرآنچه که میدانی نیاز به نوشتن دارد

    دیگر بعد از این ننوشتن زجرت میشود

    نوشتن شروعش شاید با خودت باشد اما ادامه ندادن اش دست خودت نیست

    چرا؟

    پاسخ اش ساده است چون وقتی مزه ی نوشتن زیر پوست و استخوانت برود متوجه میشوی چقدر به تک تک واژه ها نیازی داری

    آنوقت اگر نتوانی دیگر واژه هایت را کنار هم بچینی برایت زجر میشود

    اگر ننویسی برایت سردرگمی می آورد

    برای همین میگوییم نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی تیغ هست

    هرکدام به صورتی برایت برنده میشود اما تا زمانی که واژه هایت در صفحه های دفترت یا روی صفحه ی سفید مجازی ات با ناز میرقصند

    آرامشی وصف ناپذیر همچون نسیم بهاری روح ات را نوازش میکند

    و دنیایت رنگی ترین میشود از کلمه هایت

    نوشته هایت کودکان ات میشود که کم کم بزرگ شان میکنی

    از خامی و نپختگی آن ها را به واژه هایی پخته و قشنگ که خاص تو هست تبدیل میکنی

    نوشته هایت ملودی های دلنشینی میشوند که هرکس بخواند تو را متوجه میشود آنکه این ملودی را نواخته تو بوده ای

    در مبحث نوشتن نباید خودت را با کسی مقایسه کنی و یا واژه ها و کلمه هایت را با بقیه روی ترازوی دعالت بگذاری برای سبک و سنگین کردن شان

    واژه هایی که خلق میکنی و نوشته هایی که مینویسی ارزشمندتر از آن هست که بخواهی در مقام مقایسه با دیگران قرارشان دهی

    هرکسی خاص خود و مختص خود مینویسد و هیچکس شبیه دیگری نمینویسد

    زیرا خالق هر نوشته ای خوده اوست

    مقایسه ی نوشته های خود با دیگران باعث افت کار خودمان میشود

    در مسیر نوشتن نگاه ات باید فقط به قلم و کاغذهایت باشد

    اگر سرت گرمِ ترازو کردن واژه هایت با دیگران بشود خیلی زود در گردابِ ننوشتن اسیر میشوی

    و همیشه در مقام مقایسه کردن میمانی

    کلمه هایت راکد میشوند و واژه هایت پژمرده قبل از خشک شدنِ ریشه های نوشته هایت

    قلم ات را بردار نگاهت باید به عمیق ترین جایی که کلمه هایت فوران میکند داد

    و بعد واژه هایت را روی کاغذهایت به رقص دربیاور

    اگر بتوانی در این راه با اعتماد به قلم ات و نگاهی که همیشه به واژه هایت مهربانانه هست باشد

    تو موفق ترین فرد در مسیر نوشتن میشوی

    این یک قانون و اصل در نوشتن هست

    آخرین ویرایش: پنجشنبه هفدهم مرداد 1398 12:01
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 04:00 برایم بنویس ()

    کلمات قلنبه و سلنبه را امشب دور میریزم میخواهم کمی راحت حرف بزنم

    بی دغدغه از اینکه کلمه هایم تا به تا نشوند

    بدون ترس از آشکار شدنِ نهان هایم

    عمو سانسورچی نوشته هایم را امشب خواب کرده ام تا حداقل در این چند سطر نوشته کمی خودم باشم

    راستش

    از سال های خیلی دور کم حرف بودن هایم شروع شد

    نرم نرم فراموش کردم باید حرف زد

    باید با یک نفر از غم های این دل گفت تا کمی خالی شد

    اما

    سکوت را به گفتن ترجیح دادم

    و نوشتن را به شفاهی

    در دریایی از کلمه هایم هر روز غرق شدم!

    و گوشِ جان سپردن به این دریا را به گوش خیلی از آدم ها ترجیح دادم

    تا اینکه معتاد شدم به حرف نزدن

    به نگفتن

    به ناله نکردن

    اصلا چه ناله ای وقتی میدانستم این حفره ی عمیق با هیچ ناله و گفتنی پر نمیشود

    از عمقِ دردهایش کاسته نمیشود

    فقط آنقدر از درون میسوزاندت که لالت میکند

    این سوختن که حالا فقط خاکستراش مانده

    هنوز آتش زیرخاکستری دارد که باقی مانده

    حق اعتراض ندارم میدانم

    اما برای منی که سال هاست کلمه ها مخدره آرامش شب هایم شده اند

    و پمادِ سوختگی برای جای جای سانحه های سوختگی ام هستند

    و قلمی که اگر این آرامش را ترزیق این روح نکند

    نیمه شب همان کلمه ها آتش به گلویش میزنند!

    اگر همین کلمه ها هم عاجز شوند

    اگر همین کلمه ها هم این حجمِ سنگین گلویم را پس بزنند

    اگر همین کلمه ها هم هی قاتل جانم بشوند

    اگر همین کلمه ها هم انتقام سکوت از من بگیرند

    اگر همین کلمه ها را هم برای نوشتن از دست بدهم

    اگر همه ی این اگر ها بر ضد من دست به یکی شوند

    نمیدانم تا کی میتوانم سر پا باایستم

    حتی نمیدانم اگر روزی کلمه هایم از من خسته شوند چطور باید در این زندگی بمانم!

    میخواهم پرچم سفید را بالا ببرم 

    و در برابر کلمه هایم  تسلیم شوم

    صلح کنم تا اینگونه من در عجز ننوشتن زجر نکشم و کلمه ها در عاجز بودنِ نگفتن ها اینگونه زجه نزنند...!  

    آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 04:09
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه شانزدهم فروردین 1398 21:16 برایم بنویس ()

    مدتی میشود از نوشتن و خواندن مطلبی نگذاشته ام امروز کتاب "آخرین روز یک محکوم" اثر ویکتورهوگو را به دستم گرفتم برای خواندن که ترغیب شدم بالای منبر بروم و کمی از فواید نوشتن بگویم

    قسمتی از این کتاب زیبا را برای شما به اشتراک میگذارم


    اکنون که وسیله ای برای نوشتن دارم برای چه ننویسم،اما چه بنویسم؟ درحالیکه بین چهار دیواری سرد و بد بو زندگی میکنم برای پاهایم آزادی وجود ندارد چشمانم برای نگاه کردن افق زیبائی ندارد و هر روز بایستی در این چهاردیواری قدم بزنم و به دیوار تاریک نگاه کنم بطوریکه گفتم همیشه با افکار خود تنها هستم و فکرم از جنایتی که مرتکب شده ام متجاوز نمیکند و درباره مرگ و مردن باید فکر کنم

    آیا در این حال دیگر چیزی برای نوشتن خواهم داشت و آن هم برای من که دیگر کاری در این دنیا ندارم نوشتن چند سطر چه فایده ای دارد؟ ازهمه گذشته در این کله ی پوک و خالی چه چیز یافت میشود که درباره ی آن بنویسم؟

    برای چه ننویسم؟اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی حالت است آیا در درونم طوفان و مبارزه های اندوهگین وجود ندارد؟

    آیا این خیال فاسد که لحظه ای مرا رها نمیکند در هر لحظه به شکلی در نمی آید شکلی زشت و نازیبا و خون آلود و هرچه روز اعدام من نزدیکتر میشود این فکر مرا بیشتر می آزارد

    برای چه آنچه را فکر میکنم روی کاغذ نیاورم بنویسم و به خود بگویم که به چه چیزها فکر میکنم خیلی چیزها در این مغز پوک درآمد درخت است تمام آن خلاصه ای از زندگی من است در اضطراب ها و در وحشت ها و شکنجه ها که در این ساعت از مغزم میگذرد همه را باید از نوک قلم خارج سازم و البته تمام ناراحتی ها وسیله خوبی برای آرامش روح من است و هر چه بتوانم بهتر آنرا نقاشی کنم آرامش خیال من بیشتر است

    وانگهی آنچه مینویسم شاید زیاد هم بی فایده نباشد این روزنامه و دفتریادداشت که حاکی رنج های هر ساعت و هر دقیقه است و شکنجه های روحی من را حکایت میکند اگر بتوانم تمام آن را تا آخر بنویسم و ناتمام نماند و احساس خود را روی کاغذ بیاورم شاید برای دیگران مفید واقع شوم

    آری آنچه مینویسم مربوط به این مسائل است دردها و شکنجه های جسمی در مقابل ناراحتی ها و دردهای روانی چه اثری دارد این قانون وحشت آور است که چنین دردهایی را میسازد

    شاید روزی برسد که انتشار این یادداشت ها که به قلم مردی بیچاره ای نوشته شده در قضاوت های آنها موثر واقع شود


    گاه با خودم می اندیشم باید شکرگذار باشیم در عصری زندگی میکنیم که نوشتن کار سختی نیست

    حداقل امکانات برای نوشتن و یادگیری آن در هرخانه ای یافت میشود و با این اوصاف بهتر است مدام از خود بپرسیم که چرا نباید بنویسیم؟

    کارسختی نیست نوشتن و باید بگویم با نوشتن است که میتوانیم به نوشتن برسیم

    مرد محکوم به اعدام در روزهای آخرش تصمیم به نوشتن گرفت تا بعد از مرگش نوشته هایش شاید برای کسی مفید باشد یا کسی بداند بر او در آن زندان سرد و تاریک چه گذشته

    نوشتن یعنی ماندگاری و ویکتورهوگو با همین چند سطر اهمیت نوشتن را خیلی خوب بیان کرده است

    وی میگوید"اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی حالت است آیا در درونم طوفان و مبارزه های اندوهگین وجود ندارد" میتوانم از این نوشته ی او اینطور برداشت کنم که وقتی بین چه نوشتن هایمان گیرافتاده ایم به درون خود نگاهی کنیم بی شک حرف هایی هست برای نوشتن

     چه بسا اگر ننویسیم روزی افسوس خواهیم خورد که چرا از نوک قلممان حرف هایمان را روی کاغذ نیاورده ایم نوشتن اصلی ترین و مهمترین حسن اش آرامشی است که منتقل میکند

    روزی نبوده که بی قرارباشم یا بی حوصله و یا طوفانی و با نوشتن آرام نگرفته باشم

    "هر چه بتوانم بهتر آن را نقاشی کنم آرامش خیال من بیشتر است" در وصف همین جمله میتوانم بگویم دیشب متنی نوشتم ولی به دلم نمی نشست چرا که حس میکردم خوب نقاشی اش نکردم و خوب ننواختم کلمه هایم را

    وقتی مینویسم و کلمه هایم درد را فریاد میزنند آرامش عمیقی وجودم را در برمیگیرد و آنگاه لبخند زده و خیالم آسوده میشود

    اگر بخواهم از تاثیر نوشتن بر زندگی خودم بگویم مهمترین اش این است که من زندگی ام را مدیونِ این کلمه ها هستم مدیون نوشتن هایی که طوفان های دلم را آرام کرده

    نوشتن برای کسانی مثل من که گفتن و حرف زدن برایشان دشوار است بهترین راهی هست برای خلاصی از هرچه که به زبانشان جاری نمیشود

    سال ها پیش نوشتن را خودخواهانه فقط برای خودم میخواستم و آرامشی که از آن دریافت میکردم را نمیخواستم با کسی قسمت کنم اما اکنون دوست دارم بیشتر از نوشتن و خوبی هایش بگویم تا هرکسی که وبلاگم را میخواند بیشتر ترغیب بشود برای نوشتن

    معجزه ای که فقط به دست خودمان اتفاق میوفتد همین نوشتن است و کاش همین معجزه ی زیبا را از خود دریغ نکنیم

    ن.پ:درآخر پیشنهاد میکنم کتاب:آخرین روز یک محکوم"راحتما بخوانید

    آخرین ویرایش: جمعه شانزدهم فروردین 1398 21:34
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه چهارم فروردین 1398 16:22 برایم بنویس ()

    با خودم و این صفحه ی رنگی جان وبلاگم که تعارف ندارم اگر نمی نویسم و دستم به نوشتن نمیرود برای این است که غذای روحم کم است

    کم میرسم به تشنه ای که باید حداقل نیمه ای از روز را  از کلمه های تازه و نوشته های جدید سیرابش کنم

    کم میرسم و کم رسیدنم باعث متوقف شدن رشدش میشود و این بلای خانه مان سوزی است که باعث میشود نتوانم بنویسم

    تعارف که با خودم ندارم کم میخوانم و این کم خوانی باعث میشود نتوانم آهنگ جدید بنوازم با کلمه هایم و من از نرقصیدن واژه هایم چند روزی هست محروم شده ام

    این کلمه ها نیاز دارند به ریشه شان کود برسد غذاهای غنی و مقوی برسد آفتاب برسد آب برسد تا بتوانند بارور شوند و حاصلش بشود متن بشود نوشته

    کم خوانی همیشه باعث کندتر شدنت میشود باعث میشود کلمه هایت پژمرده شوند و حتی اگر بنویسی هم هیچ روح و نشاطی در جمله ها و متن هایت پیدا نمیشود

    این چند روز هیولای زشتی در نوشته هایم لانه کرده بود و هرچه مینوشتم نصفه رها میشد

    آخر یک انجیر بر سر خودم کوبیدم و گفتم به خودت بیا دخترجان هیچ نمیخوانی و وقتی میخوانی کم میخوانی

    هی وقفه پشت وقفه در خواندنت باعث شده نوشته هایت عین آبگوشت بدون گوشت باشد که فقط آبکی هستند و بس

    نوشته ها نیاز دارند به رسیدگی به خواندن

    خیلی ها میگویند نوشتن فقط این است که صاف پشت میز بنشینی عینک ته استکانی ات را بزنی و حال با لب تاپ یا کاغذ و قلم عین دیوانه ها فقط بنویسی

    اما من میگویم برای نوشتن باید بخوانی اصلا این دو زوج جدا نشدنی هستند بگذار ساده بگویم عقد خواندن و نوشتن را در آسمان ها باهم بسته اند

    تا نخوانی هیچ نوشتنی نیست و خواندن بدون نوشتن لذتی ندارد فایده هم همینطور

    حال که مینویسم درمیابم دلم تنگ بود برای این صدای زیبای کیبورد جان برای اینکه وقتی مینویسم نوشته ام روح داشته باشد بهاری باشد

    حال که امروز چندساعتی بدون وقفه خواندم خوشحالم،لبخند میزنم و آن هیولای زشتی را که چند روز بود در نوشته هایم جولان میداد را لگد زنان به چاهِ الهی بری برنگردی فرستادم

    این روزهای بهاری قول دادم بیشتر بخوانم تا ضعیف شدنِ کلمه هایم را جبران کنم

    ضعف کلمه هایم نوشته هایم را هم بیمار میکند و من مادری ام که نگرانم حالِ شان خوب نشود آخر نخواندن زمستانِ سرد و سوزداری است

    اما این بهار قول دادم نگذارم زمستان به کلمه هایم نفوذ کند مادرم و با مهر مادری ام آنقدر به این کلمه هایم خواهم رسید که باغ کلمه هایم پر از شکوفه شود

    میخواهم امسال سالی باشد همیشه بهار برای نوشته هایم سالی باشد همیشه رنگی برای رنگ آمیزی این وبلاگِ رنگی رنگی جانم

    راستی تویی که میخوانی مرا عیدت مبارک

    آخرین ویرایش: یکشنبه چهارم فروردین 1398 16:27
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 00:20 برایم بنویس ()

    خوشبحالت هایی که نثار نوشته هایت میشوند

    بر احساسی که روی کاغذ میآوری غبطه میخورند

    و کاش هایشان را برای جای "من" بودن برایت ردیف میکنند

    آه سینه سوز میکشند که حتی حرف هایشان را نمیتوانند بنویسند

    نگاه غمزده ای را صاعقه میکنند بر چشم هایت و بر دنیای کوچکی که با کلمه هایت ساخته ای حسودی میکنند

    آدم ها گفته بودم تنها آدمند و بس...

    نمیدانند

    بی خبر هستند از روزهایی که هیچ کلمه ای نمیتواند حالت را...احساست را وصف کند

    غافل اند از جمله هایی که پشت شان حرف های نگفته همیشه سایه انداخته اند

    این کلمه ها گاه شب های بی خوابی راه نفس ات را بند می آورند

    این جمله ها توانِ وصف درد حفره ی عمیق دل ات را ندارند

    من این کلمه ها را زندگی کرده ام

    مادرم برایشان مادری کرده ام پدری کرده ام،خانواده بودم و دوست و هرچه بود

    میدانم این کلمه هایِ معجزه آسا گاه میتوانند قاتل جان ات باشند

    میدانم نوشتن آسان است اما امان از روزی که دیگر معتاد این مخدر قوی بشوی

    ثانیه به ثانیه ای که نتوانی دیگر بنویسی برایت زجر میشود

    اگر نتوانی به تمامِ رگ و سلول های روح تشنه ات کلمه ای تزریق کنی

     انتقامِ تشنه بودن را از تو میگیرند

    این کلمه ها انتقام که بگیرند سکوت میکنند

    عمیق تر و دردناک تر از سکوت هر آدمی!

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 00:22
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه نهم اسفند 1397 12:55 برایم بنویس ()

    مداوم نمینویسم...

    مداوم نمیخوانم...

    اما شوق که دارم شوق نوشتن شوقِ سفر به کتاب ها و قصه هایشان...

    اصلا مگر میتوان ننوشت؟!

    این کلمه ها را باید بنویسم تا برقصانمشان روی صحنه ی سفید رنگِ این دیوار مجازی سرد!

    سطر به سطر ببافمشان تا شال گردنی بشود برای روزهایی که کلمه ها تا بیخ گلویم می آیند ولی بر زبانم جاری نمیشوند...

    این کلمه ها را میتوان ننوشت؟!

    ننویسم کارم با مرگ است با سردردهایی که میدانم پشت اش جنگ کلمه هایم هست...

    باید بنویسم که چنگ نزند بر گلویم درد بی امانِ همیشگی!

    که چشم هایم شفاف باشند نه لغزنده و ابری...

    که این روزهای آخر سال را بی دردسر،بی کلافگی بگذرانم!

    باید بنویسم تا رها شوم...آزاد شوم از اسارت بغض هایی که مثل قرص هر ساعت به ساعت قورتشان میدهم...

    بنویسم تا پوسیده نشوم در این اتاق...اتاقی که دیوارهایش هر لحظه مرا می بلعند!

    باید بنویسم تا آرام شود گوش های دلم از زجه هایی که دل در نبودن های اوی زندگی اش میزند...

    تا آرام شود از این همه نون که در بودن های زندگی یک من هست و هست و هست!

    باید بنویسم مداوم هم نباشد باید بنویسم...

    حتی اگر برای خلوت هایم باشد نه برای این دیواری که راست راست بنایی اش میکنم تامیان آدم ها جلوه گری کند...

    تا شاید کسی گذری کند و برای یادگاری هم شده لایکی کند خوشم آمدی بنویسد!

    این باید های زندگی ام را دوست دارم بایدی که باید باشد برای زنده ماندنم...!

    زنده ماندنی که ابدی هست...برای همیشه...

    حتی اگر روزگاری دیگر نباشم...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه نهم اسفند 1397 13:00
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه هجدهم بهمن 1397 19:50 برایم بنویس ()

    چندوقتی هست عین گره کور شده ی هندزفری به دور خودم میچرخم تا شاید گره از این مغز و کلمه هایم باز شود!

    راستش کسی که کارش نوشتن است کار نه عادتش عادتش که نه مشغله ی زندگی اش حکم زندگی کردنش نوشتن است ننوشتن برایش سخت ترین حالت ممکن است!

    و من چند روزی در گره کور این ننوشتن و پیدا نشدن کلمه کلافه وار به دور خودم هی پیچیدم و پیچیدم!

    تا توانستم کمی از آن آهنگ هایی که دوست دارم با قلم بنوازم و کلمه هایم را برقصانم را به صدا دربیاورم و شاهد رقص کلمه هایم باشم!

    هرچند این رقصیدن بعد از آن گره کور نوایی آرام داشت اما همین هم برای آرامش خیالم کافی بود!

    این چند وقت در دلم به خدا التماس کردم هیچ دست به قلمی هیچوقت اینگونه گره در کلمه هایش نیوفتد و هیچوقت واژه هایش را گم نکند!

    گم کردن واژه ها مثل مادری ست که دست فرزندش را در بازار شلوغ شل گرفته باشد و گمش کند!

    وصف حال آن مادر گفتن ندارد مگر نه؟!

    من این کلمه هارا بیشتر از جان دوست دارم نه تنها این کلمه ها با من رشد کردند که گاهی من پای این کلمه ها شب بیداری کشیدم و بزرگشان کردم تب کردند و تا صبح به پرستاری از آن ها بربالینشان نشستم!

    با خوشحالی هایشان خندیدم این کلمه ها راحت وارد زندگی من نشده اند که وقتی چند روز نتوانم بنویسم راحت از خیرشان بگذرم!

    گم شده بودم و به دنبال خودم پی کلمه ها میگشتم میدانستم کلمه هایم را اگر پیدا کنم خودم را هم پیدا میکنم خودم هم وقتی پیداشود به آرامش خواهم رسید!

    اصل نوشتن اصلا همین است که وقتی بتوانی بنویسی چنان آرامشی در وجودت تزریق میشود که حتی بهترین آمپول های دنیا هم نمیتوانند این کار را انجام دهند!

    گاه میگویم نویسنده یک دکتر است و کلمه ها و واژه هایش دوای درد او,خودش طبیب است و خودش بیماری که با کلمه هایش شفا پیدا میکند!

    و من هربار که مریض وار شفای خودم را از کلمه ها میخواهم از اینکار لذت میبرم سالهاست که از این کار لذت میبرم!

    از وقتی هم که این وبلاگ کوچک را دارم بنایی میکنم بیشتر از این کار لذت میبرم راستش من یک آدم حسودِ بدبختی هستم که قلم دیگران را که میخوانم خواه ناخواه به نوشته های خوبشان و اینکه کلمه هایشان را بهتر مینوازند حسودی میکنم!

    فرشته جانم همیشه میگوید دخترهای دیگر به لباس و لاک و... همدیگر حسودی میکنند و بعد دختر مارا باش به کلمه کلمه های دیگران حسودی میکند!

    حتی اوایل نوشتنم آنقدر حسود بودم که هرکس راز خوب نوشتنم را میپرسید یا راز آرامشم را...دلم نمیخواست این معجزه را به کسی بگویم تا یاد بگیرد و از روی آن کپی برداری کند و بعد بهتراز من انجامش دهد!

    اما بعد ها کمی حسودی را کنارگذاشتم و به هرکسی رسیدم نوشتن را تجویز کردم درست مثل تجویز خندیدن!

    بنویسید سخت نیست و ننوشتن سخت ترین راه است اگر انتخابش کنیم سالها مادر غمزده ای میشویم که فرزندش را گم کرده است!

    این روزها کمتر دیگر به فرزند دیگر اهالیِ دست  قلمان حسودی میکنم ولی کما فی سابق این کلمه هایی که خودم مینوازم را بیشتر دوست دارم بگذار بگویند خودخواه است اصلا کسی که مینویسد باید خودخواه باشد نسبت به تک به تک کلمه هایش!

    مخصوصا من که کلمه هایم حکم نفس کشیدن هایم را دارد!

    سخن را کوتاه کنم امشب راحتتر خوابم میبرد نفس آسوده میکشم که فرزندم و فرزندانم را یافتم!

    خداکند دیگر گمشان نکنم...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه هجدهم بهمن 1397 19:59
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه سیزدهم بهمن 1397 21:33 برایم بنویس ()

    من خیلی وقت ها به قلم خوبه آقای مودب پور غبطه میخورم ایشون یکی از نویسنده های محبوب من هستن!

    رمان های ایشون طوری نوشته شدن که من هربار میخونمشون برام تازگی دارن دفعه ای اولی نیست که رمان هاشون رو میخونم ولی دقیقا همون حس و حال دفعه ی اولی رو داره که کتاب هاشون رو خوندم!

    آقای مودب پور قصه هایی که توی رمان هاشون از طریق شخصیت هاش بیان میکنه قصه هایی هست که خیلی هامون میدونیم...

    تازه نیست اما قلم ایشون اینقدر خوبه که این قصه ها تازگی خاص خودشون رو دارن!

    قلم ایشون آهنگ های طنز رو خوب مینوازه و درست بین آهنگ های طنز خوب بلدن چطوری باعث بشن با همون آهنگ شنونده جیگرش خون بشه!

    طنزتلخ رمان هاشون حقیقت های زندگی اطرافمونِ که توجهی بهشون نمیشه ایشون با همین طنز تلخ حرف های خوب رو خوب تر زدن!

    و دقیقا باید بگم طوری مینوازن کلمه هاشون رو که خوش آهنگ ترین نوشته ها ازش تولید میشه!

    یک چیزی که توی رمان های ایشون خیلی دوست دارم پایان هاش هست ایشونم مثل من گویا به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارن!

    درسته رمان یک وسیله ای هست که باهاش از دنیای اطرافمون خارج بشیم و یکم از مشغله های ذهنی دورشیم اما گاهی نیازه بدونیم واقعیت چیه!

    واقعیت های تلخی که با طنز ایشون به نگارش دراومدن به نظرم من خوندنی ترین رمان هایی هستن که باید خوند!

    راستش منم خیلی دوست دارم نوشتن با تلخی رو و اتفاقا به منم بارها گفتن تلخ مینویسی سرد مینویسی و سیاه سیاه مینویسی اما فکر میکنم که یک پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایان باید باشه!

    آخرین ویرایش: شنبه سیزدهم بهمن 1397 21:34
    ارسال دیدگاه

  • نیچه در کتابِ"وقتی نیچه گریست" اینگونه میگه که:وقتی راه میروم لطیف ترین افکارم به سراغم می آیند!

    به نظرم نیچه بهترین جمله رو برای پیاده روی و باز شدن افکار گفته...

    سه سال پیش بود که پیاده روی کردن رو شروع کردم...دست من رو گرفتم و دوتایی باهم بی هدف تو خیابون ها قدم زدیم!

    اینقدر میرفتیم که خیابون ها تموم میشدن هیچ حتی نفس های یک من به شمار هم میوفتاد...

    راه رفتن باعث میشه فکرهای جالبی توی ذهنت رژه برن...

    چیزهایی که توی ناخوداگاه آدم مخفی شدن و با راه رفتن به یکباره همشون نمایان میشه!

    به نظرم برای نوشتن نیاز هستش که راه بری هوا رو به جای ریه هات وارد مغزت بکنی تا رگ های بسته ی ذهنت باز بشه برای نوشتن!

    اتفاقا بیشتر متن های من از همین پیاده روی ها،روی کاغذهام به رقص در اومده!

    خیلی وقت ها میترسیدم جمله هایی که توی مغزم به جوشش اومدن فراموشم بشن پس هرکلمه که از ذهنم رد میشد سریع توی گوشیم ثبتش میکردم و به محظ اینکه به خونه میرسیدم شروع میکردم با اون کلمه ها به نواختنِ آهنگی که خیلی دوسش دارم یعنی نوشتن!

    شاید باورتون نشه ولی اون نوشته هایی که از پیاده رویم حاصل میشه رو من همیشه بیشتر دوسشون دارم!

    راه رفتن بزرگ ترین کمکی هستش که یک دست به قلم میتونه برای نوشتن انجامش بده نه بابتش نیاز به پرداخت هزینه ای داره و نه زحمت آنچنانی داره!

    پیاده روی برای باز شدن افکار برای نوشتن تنها توصیه ی من نیست خیلی از بزرگان و دست به قلمان هم به اون توصیه کردن...

    جدای از نوشتن همین پیاده روی خیلی وقت ها باعث شده فکرهای منفی ازم دور بشه و جاش رو کلمه هایی که دوستشون دارم پر کرده!

    موقع پیاده روی توصیه میکنم آدم های اطرافتون رو بیخیال بشین فکر کنین تنهایی وارد یه دنیای دیگه شدین بیشتر به اطرافتون توجه کنین به درخت های کنار خیابون به طبیعت...

    و صد البته به آسمون بیشتر نگاه کنین من گاهی اینقدر توی پیاده روی هام غرق آسمون و قشنگیش میشم که یادم میره دارم روی زمین راه میرم بیشتر تصور میکنم روی ابرهام و دارم لی لی بازی میکنم!

    پیاده روی توی صبح من رو بیشتر وقت ها تبدیل به یک دختربچه ی شیطون پنج ساله میکنه که دلش میخواد از دیوار راست بره بالا بیشتر افکارم همیشه بچگونه میشه توی پیاده روی صبح ها!

    پیاده روی یه ذره مونده به غروب منو تبدیل به فیلسوف میکنه گاهی اینقدر عمیقا غرق در پیاده روی میشم که حتی از کنار آشناهامونم میگذرم و اگه صدام نکنن متوجه نمیشم!

    یک نوع پیاده روی هم هست من بهش میگم پیاده روی 3 در 4!

    شب ها چون نمیتونم بیرون برم توی اتاق یک وجبیم شروع میکنم به پیاده روی یک موهبت الهی هم که دارم اتاق من سوای خانه و کاشانه و خانوادست و رفت و آمد توش زیاد نیست برای همین به راحتی ساعاتی از شب رو میتونم توی همین یه وجب جا پیاده روی کنم که اصولا تبدیل میشم به مادربزرگ غرغرو و تمام غرغرهام سرازیر میشن!

    اگه اینقدر معتاد پیاده روی هستم فقط بخاطر اینکه معجزه اش رو دیدم ای کسانی که این مطلب رو میخوانید بدانید و آگاه باشید اگر پیاده روی نکنید اون کلمه های قشنگی که ته مغزتون خودشون رو قایم کردن هیچوقت نشون داده نخواهند شد!

    اعتقاد دارم بهترین تفکرها و شاهکار ترین نوشته ها از همین پیاده روی  به سراغ آدم میاد نذارین اون کلمه های قشنگ ته ذهنتون برای همیشه دفن بشن...!

    نذارین رد پایی که از شما میتونه توی ساحلِ زندگیتون بمونه رو موج تنبلی پاک کنه پیاده روی کنین بنویسین و ماندگاری رو تجربه کنین!

    آخرین ویرایش: یکشنبه هفتم بهمن 1397 13:10
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه دوم بهمن 1397 20:14 برایم بنویس ()

    فکر میکنم هر دست به قلمی باید یکبار این حس رو تجربه کنه دیدن اسمش روی یک کتاب یا مجله یا هر جای دیگه که ازش به عنوان نویسنده ی متن اسم برده میشه تا به خودش بیشتر ایمان بیاره که نویسندگی توی وجودش هست!
    درسته معتقدم همه برای خودشون یپا نویسندن فقط خیلی ها دست به قلم نشدن تا اینو بفهمن ولی خب گاهی نیاز داری ببینی تا باورت بشه تا قوت قلب بشه برات!

    راستش نوشتن تنها دلیلی نیست که بنویسی تا چاپ بشه،نه نوشتن باید فقط برای نوشتن باشه چیزی که من میخوام بگم حسی هستش که با خود بگی آآآآآآآآآآآ پس منم نویسنده ام و این نوشته مال من و به اسم من دیده شده!

    این رو اینجا آپش میکنم که این حس بمونه برام و بعدش برم سراغ نوشتن فقط برای نوشتن...

    فقط برای اینکه ازش حس خوب بگیرم دلم نمیخواد ره صد ساله رو یک شبه برم میخوام تاتی کنم و اول ازش لذت ببرم بنویسم و بنویسم و بنویسم تا وقتی که واقعا به جایگاهش برسم و کتاب خودم رو چاپ کنم...

    مطمئنم اون روز لذتی که از کارم قراره ببرم خیلی بیشتر از این باشه که همون اول کاری با اسم خودم کتابی داشته باشم!

    و در آخر به خودم تاکید میکنم حتی اگه نتونستی حتی اگه نشد چیزی به اسم خودت چاپ کنی یادت نره حسِ خوب نویسندگی به چاپ نیست به خلق همین نوشته هایی هست که داری باهاش دیوار این مجازی رو رنگ میزنی یا توی اتاقت میشینی و دفترت رو پر از رقص های کلمه هات میکنی اینو سعی کن یادت نره خودم جان!

    آخرین ویرایش: سه شنبه دوم بهمن 1397 21:54
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2