" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه ششم تیر 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

دوست‌داشتنِ بی‌سرانجام‌ات چه می‌شود؟

عرض اتاق را قدم میزنم

و به سوالِ بی‌جوابِ این روزهایم فکر می‌کنم

فکرم از تو که پُر می‌شود

قلب‌ام بی‌تابی می‌کند

چشم‌هایم را می‌بندم

به امید ردی از تو برای آرام کردنِ بی‌قراری‌های کودکانه‌‌ی دل‌ام

خاطره‌هایم را زیر و رو می‌کنم

ولی تصویرت با دیگری در ذهن‌ام نقش می‌بندد

صدایم در نمی‌آید

یکی دست در دست‌هایت در سرم قدم میزند

اما از دست‌های من کاری برنمی‌آید

عاشقانه‌هایت را با غیر که می‌بینم

دل‌ام می‌سوزد

نام‌ات را زیر لب زمزمه میکنم

سمت‌ام برمیگردی اما نگاه‌ات هیچ از تو را برایم تداعی نمی‌کند

دور شده‌ای در ذهن‌ام

آنقدر دور که انگار هیچگاه بودن‌ات واقعی نبود

از کابوسی که تعبیرش فراموش کردن‌ات بود

چشم به واقعیت‌ها باز می‌کنم

فراموش کردن‌ات جزو محال‌ترین‌هاست

نمی‌بینم‌ات

نمی‌شنوم‌ات

اما هربار در قلب‌ام از نو می‌سازم‌

موهایت‌را

لبخندهایت‌را

چشم‌هایت‌را

راستی گفته بودم چشم‌هایت آن روز دیدار نگذاشت یک دل سیر خودت را تماشا کنم؟

من در قلب‌ام تو را قاب گرفته‌ام

نه میتوانم غیر از تو را با این دل آشنا کنم

نه میتوانم صدایی جز صدای تو را بشنوم

میدانی دوست‌داشتنِ بی‌سرانجام‌ات چه شد؟

تو بی‌آنکه فردای رفتن‌ات را دیده باشی

مرا نخواستی و برای ابد رفتی

و من چقدر خدا خدا کردم‌

یا تو را یا دلِ از دست رفته‌ام را بازگرداند

اما گویا خدا در امور عاشقانه هیچگاه دخالت نمی‌کند 





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه سی ام خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

آدم‌ها سکوت‌ام را می‌بینند

و با نگرانی حالم را میپرسند

زیرلب خوبم‌هایم را زمزمه میکنم

و به حالِ خوب‌هایم مشکوک‌ می‌شوند

اما من به طرز عجیبی ‌آرام هستم

دنیایم رختِ سیاه‌اش را از تن در آورده

افکارِ مالیخولیایی ذهنم را ترک کرده

چشم‌هایم از اشک‌ها خالی شده

و دل‌ام مجلسِ عزاداری‌اش را تمام کرده

این روزها از تکرارِ زخمی که یادگارِ توست دست برداشته‌ام

از آن حسِ خودآزار،ساده گذشته‌ام

دلهره‌ی اینکه با تو چه کسی هم قدم خواهد شد را ندارم

از تو که پنهان نیست حتی دیگر فردای بی"تو" آزارم نمی‌دهد

با لبخندی وصله شده به لب‌هایم

بی‌تفاوت‌تر از همیشه به رضای خدا راضی‌ام

خوبم باورکن

آن هم در خنثی‌ترین حالت ممکن





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

خداحافظی با تو ترسِ دردآوری داشت

حتی بااینکه یک دل سیر غرقِ چشم‌هایت نشده به اجبار از تو جدا شده بودم

حتی باتمامِ نبودن‌هایت

حتی باچندین‌بار تجربه‌ی رفتن‌هایت

هنوز ترس دست و پایم را بسته بود

در ابتدایِ جاده‌ی خداحافظی بودم

که به بن بست خوردم

میدانی آخر تصویرت جا مانده بود پشت پلک‌هایم

تصویری که هرلحظه همراهی‌ام میکرد

نگاه‌ام میکرد

سیاستِ چشم‌های تو جز قصد فریب‌ام چیزی نداشت

اما این نگاه حسرت‌های دل‌ام را نوازش میکرد

نگاهی که خیالی بیش نبود

و تصویری که با تو تفاوت داشت

با اینکه میدانستم این درد را نمیتوانم زندگی کنم

اما به اجبار خیالِ بودن‌ات را رها کردم

در حقیقت تو آسان و زود رفته بودی و من دیر فهمیدم

هر لحظه‌ام را با خیال‌ات سر کرده‌‌ام

شبی که هضم میکردم

آدمی که سهمی در خاطره‌هایت داشت را چگونه به دورش خط باطل کشیدی

که لحظه‌هایت را با او گذراندی و حال اینکه کجای روزگارت بوده را به یاد نداری

فکرمیکردم "میمیرم"

بغض‌هایم را می‌شکستم اما اشکی نداشتم

اطمینان داشتم دل‌ام دوام نمی‌آورد

روزها و روزهای بعدتر بی‌پایان سوختم

اما "نمردم"

میدانی آرامِ‌جان کی مُردم؟

دقیقا از همان روزی که کفش‌هایم را به پا کردم

که بجای هم قدمِ با تو بودن

قدم به قدم فراموشی‌ات را متر کردم

راستش هنوز کامل نتوانستم از تو خداحافظی کنم

گاهی که دلتنگ می‌شوم

از پشتِ قابِ شیشه‌ای سرد به عکس‌هایت خیره می‌مانم

هنوز بی‌تفاوتی و من چقدر تورا با همه‌ی بی‌تفاوتی‌ات روزگاری دوست‌تر میداشتم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه هشتم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

نوشتن از تو و عشق واگیردارت درد دارد

نوشتن از تو مدت‌هاست بی‌نهایت درد دارد

اما حالا که قلب‌ام از دلتنگی آنقدر در سینه داغ کرده که میسوزد

و چشم‌هایم را میسوزاند

حالا که آخرین تکه شکسته‌های این قلب هنوز برای تو میتپد

و این احساسی که اندازه‌ی من نبود

برای نرفتن هنوز بر تنِ روح‌ام چنگ میزند

حالا که دل‌ انحنای صدایت را طلب میکند تا نام‌ام را زیر لب بخواند

و دردِ هضم نشده‌ی رفتن‌هایت کلمه‌هایم را برروی ورقهای کاغذ آب میکند

پس قلم به اجبار باید تا ابد از تو بنویسد

آرامِ‌جان باورکن دوست‌داشتن‌ات انتخابی نبود

وگرنه کدام آدمِ عاقلی را دیده‌ای که دلبسته‌ی کسی شود

که دنیای‌شان موازی همدیگر است

که چشم‌هایش او را نگاه نمیکنند

که برای ماندن نمی‌آید

که قلب‌اش برای او نیست

اما من آنقدر هنوز دوستت دارم که در هیچ ذهنی نمیگنجد

یک من، تو را بیشتر از حدِ توان‌اش دوست دارد

میدانم دست در دست‌های او آن طرف دیوارِ جهان هم قدمِ‌ همدیگرید

میدانم کسی را از جهانِ موازی در زندگی‌ام نمیتوانم داشته باشم

پس بهترین غریبه‌ای که تو را در قلب‌اش روشن نگه میدارد،می‌مانم

برایت همان عاشقِ از دور می‌مانم

که در همه‌ی حوالی بی‌حوصلگی‌هایت

در شلوغ‌ترین لحظه‌های روزگارت

بیشتر از خودش هوای نگرانی‌ات تا ابد با من می‌ماند

همان کسی می‌مانم

که تو را چنان که آخرین جانِ جانایی دوست میدارد





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این شب‌ها سحر نمی‌شوند

شب‌هایی که از لب‌هایم لبخندها نخ‌کش میشوند

و بغض‌های چسبیده به بیخ گلویم کوچ میکنند

به چشم‌هایی که تاریخ از چشم‌های تو افتادن را هنوز بخاطر دارند

سال‌ها معلق در هوا درجا دویدم

برای دوست‌داشتن‌ات که از نداشتن‌ها پر بود

دویدم اما هیچ دستی خستگی‌های این دل را نتکانید

با تمامِ دل خستگی‌هایم

وجب به وجبِ بیابانِ نبودن‌هایت را با یک وهم

و خیال پوچ با امیدهای واهی برای ذره‌ای بودن‌ات دویدم

برای همین ذره‌ای بودن‌ات من از من بودن گذشتم

ولی هرروز رفتن‌هایت را مثل یک بغض قورت دادم

و شب‌ها از ترسِ هضمِ نبودن‌هایت خواب به چشم‌هایم نیامد

‌اما باز آنقدر رویایِ دوست‌داشتن‌ات کامِ این منِ طرد شده را شیرین میکرد

که دست فراموشی سپرده بودم

به غم‌انگیزترین حالت تو تعلقی به من ندارد

این شب‌ها دیگر پشت‌اش سحر نمیشود

و من تا خود صبح باید با چشم‌هایی که جای خالی‌ات را میبارند بخندم

بخندم به تمام راه‌هایی که برای رسیدن به قطره‌ای از تو آمدم و به یک هیچِ پوچ رسیدم

باید بخندم به این منی که آگاهانه اشتباهِ دوست‌داشتنِ ناتمام‌ات را هنوز عاشقانه میپرستد

میدانی دیگر فرقی ندارد

روزهای خوب‌‌ به همراه آن غریبه بسازید

یا آن غریبه هم قدمِ تو در تمامِ زندگی‌ات شود

دیگر فرقی ندارد

سهمِ همه‌ی خنده‌هایت برای آن غریبه میشود

یا آن غریبه آغوش‌ات همان جغرافیایِ امن را برای ابد به نامِ خودش میکند

دیگر برایم فرقی ندارد

مهم این است که من حتی از تو سهمی به اندازه‌ی نوشیدنِ یک فنجان چای درکنار همدیگر را هم نداشتم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات