" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه بیست و هفتم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat
دوست داشتن‌ات
همان ویروس سرماخوردگی‌ست
وقتی به جان و دل‌ات نفوذ کند
امان‌ات را میبرد
جان میکنی اما از دل‌ات دیگر بیرون نمیرود
راه نفس‌ات را میبندد
بغض بیخِ گلویت را میگیرد
که درد‌اش پایِ چشم‌هایت را گود
و هی بارانی‌شان میکند
تن‌ات سرد و درون‌ات میسوزد
مگر میشود ‌اسیرچشم‌هایت بود و تب نکرد
دوهزارو ششصد و بیست روز است که کودتا کرده‌ای
و از من جز ویرانه‌ای چیزی باقی نگذاشته‌ای
آواره‌ای شده‌ام که خیابان‌ها را به جای هم‌قدمِ بودن‌ات
قدم به قدم راه میروم با خیال‌ات
همدست با چه کسی شد دل‌ات
که اینگونه تحریم شده‌ام از بودن‌هایت
باورکن من بی‌دفاع‌تر از فلسطین‌ام
از هیروشیما سوخته‌ترم
ثانیه‌ای فکرنکن به جنگ بادل‌ام
هنوز مخروبه‌های رفتن‌ات را آباد نکرده‌ام
زیر خلوار خلوار دلتنگی‌ات دفن شده‌ام
کم آوردند حتی واژه‌‌هایم
پس تیر خلاص را میزنم
میدانی؟
میشود در عشق مرد
اما
نمیشود عشق را ترک کرد




نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


شنبه بیستم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

وقتی از بهشتِ "بودن‌ها" رانده شد

تنهایی‌اش را شیر داد و بزرگ شدن‌اش را شاهد بود

وقتی "درد" بختکِ جان‌اش شد

دردی که هرروز با آن می‌زیست اما هرلحظه‌اش را میمرد

و در این مردن‌ها جز زندگی کردن برایش راهی نبود

درمانده...

از هرکجا مانده

پریشان با خودِ فروریخته‌اش،زیر سقفِ آسمان آنجایی که هیچ نبود جزء او،به دیدارش رفته بود

سخن زیاد داشت اما سالها در قحطی حرف‌‌‌ها بود

تشنه‌ لبی برای یک صحبت طولانی بود

از زخمِ گلایه‌هایی که چرک کرده بود

از دل‌گیر بودن‌اش که دلگیر بود

مگرجزء او شنوایی بود؟

مگر جزء او پناهی داشت؟

مگر جزء او برای "درد" درمانگری داشت؟

مقابلِ نگاهِ مهربان او،خودش را پایِ قتلگاه کشانده بود

خط میکشید بر هزاران خط دیگر روی دیوار تا یادش نرود

این چندمین اسماعیلی‌ست که قربانی میکند

با نیشخندی بغض‌اش را قورت میدهد

و فریادش را بیشتر فریاد میکشد

جلاد خودش بود

سالهاست خودش را هی از من‌ها تفریق میکند

چشم‌هایش آتش‌فشانی گداخته بود

و جایی میانِ سینه‌اش میسوخت و میسوزاند

این تصویرِ قتلِ خود برایش عادی نمیشد

چاقو را بر شاهرگ‌اش میگذارد

امشب باز قاتلِ خودمی شده بود

که قرار نبود از دوست‌داشتنِ "تو" دست بردارد

شاهرگ‌اش را میزند

خون مردگی‌های احساس‌اش را بالا می‌آورد

و دوزخ همین حوالی‌ست،که دوست‌داشتن‌اش را عق میزند

اما تمام نمیشود...

نداشتن‌اش آتشِ نمرودی‌ست که قرار نیست برایش گلستان شود

اما او مهربانانه نگاه‌اش میکند

پراز گلایه فریاد میکشد

خلق‌کرده‌ای که هی بسوزاندم؟

خلق شده‌ام که نداشتن‌اش را داغ گذارم بر دل‌ام؟

خلق‌کرده‌ای نبودن‌اش بر من آوار شود؟

که دراندوه رفتن‌اش بمان‌ام و در آغوش دیگری باشد؟

نفس‌اش میرود و برنمیگردد

فریادش خاموش و به هق هق می‌افتد

دیدن‌اش با دیگری جهنم به پا میکند

و حقیقت،تلخ بر سرش آوار میشود

برای ویرانی‌اش نیازی به باروت نبود

با یک فوت فروریخته بود 





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین،
لینک های مرتبط :


دوشنبه پانزدهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در برهوتِ رفتن‌هایت،واژه‌هایم را تَر میکنم

تا حرف تازه‌تری شوند

قصه‌ی رفتن‌هایت را ازبرم

این بغضِ گلوگیر را همیشه همراه دارم

اما باید دوباره قصه بگوییم برای دلِ بی‌قرارم

قصه‌های من را با یکی ماند و یکی برای همیشه رفت باید شروع کرد

مسافرجان سفرت به سلامت

میدانم این رفتن‌ات دِگر بازگشتی ندارد

من نیز باید از این کودکانه‌هایم دست بردارم

برای داشتن‌ات نباید می‌جنگیدم

دیر دانستم همیشه جنگیدن خوب نیست

برای ذره‌ای بودن‌ات به دنبال‌ات هی می‌دویدم

زمین می‌خوردم و دل‌ام می‌شکست

اما هیچوقت دستی از سمت تو برای سرپاشدن‌ام دراز نشد

دیر دانستم من سهمی از تو ندارد

که تو برای من سیبِ ممنوعه‌ای هستی

دل‌بسته بودم به چندخط پیام‌هایِ غیرعاشقانه‌ات

به امیدهای واهی که به دل‌ام میدادم

سال‌هاست محکم و مغرور مانده‌ام

پای این‌ احساسی که تیشه به ریشه‌ام زد

شجاعت میخواهد عاشقانه‌هایش را با دیگری ببینی

و پایِ دوست‌داشتن‌ات باز محکم بمانی

اما از تو جز بی‌تفاوتی هیچ ندیدم

کاش از من متنفر بودی

باورکن بی‌تفاوت بودن‌ات هرلحظه مرا میکشد

اینکه احساس‌ام را میدانی

و ساده از کنارم میگذری مرا میسوزاند

مقصر من‌ام

همیشه یک من مقصر هست

نباید از یک دوست‌داشتنِ دروغین برای دل‌ام فانتزی می‌ساخت‌ام

که نباید یادم می‌رفت دویدن به معنی رسیدن نیست

که تو همیشه دور بودی

که فاصله‌ی میانِ تو و من کشنده‌ترین مخدر بوده و هست

این حقیقت‌های تلخِ نفس‌گیر را باید بپذیرم

که باید دیگر هر چیز کوچک را برای حرف زدن با تو بهانه نکنم

باید دل‌ام را از "تو" خالی کنم

خالی از هرآنچه که یادش دل‌ام را به درد می‌آورد

از خاطره‌هایی که گریه‌هایش از خنده‌هایش بیشتر بود

باید این منِ نخ‌کش شده را از گذشته بیرون بکشم

سخت اما باید پنهان شوم پشت لبخند‌هایم

سخت اما باید به همین دردهایم با درد بخندم

سخت اما یادت که سراغ‌ام بیاید و بغض نفس‌هایم را ببرد باید بخندم

بخندم و دیگر نگذارم خاطره‌هایت اشک را مهمانِ چشم‌هایم کند

سخت اما میخندم و از تو میگذرم

تمامِ عمری که پای یک تو گذاشتم را پشت سر میگذارم و ساده میروم

سخت اما احساسی را که ذره ذره در تارو پودِ قلب‌ام رخنه کرده بود را رها میکنم

آرامِ‌جان سخت است با دیگری ببینم‌ات و دیگر دم نزنم

سخت اما من سخت میروم

با کوله باری خالی از تو برای همیشه میروم





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


شنبه ششم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

جایی میانِ خاطره‌ها هنوز هم باعثِ سوزش قلب‌ام میشود

من امید داشتم این احساس سربلندم خواهد کرد

اما بالاخره آن رویِ کریح‌اش را نشان‌ام داد

این روزها توسطِ مغز بیمارم به سخت‌ترین حالت ممکن درمحاکمه‌ام

که برایم حکمِ اعدام صدور کرده

و دوست‌داشتن‌ات آلت قتاله‌ای شده

که مرا به قتل‌گاه کشانده

هرشب مرگی در من رخ میدهد

به تماشای اعدامِ تک به تکِ احساسم نشسته‌ام

مرگِ دلتنگی‌هایم

دل‌گیر بودن‌هایم

و حتی مرگِ روحِ رنجورم

تمامِ احساس‌ام را به دارمیکشم

هیسسسسسس...

تو دیگر با واژه‌گانِ مسموم‌ات تازیانه نزن بر روح‌ام

دلتنگی‌هایم را شبانه خفه میکنم

تا آرامش تو و معشوقه‌ات را برهم نزن‌ام

چه گرم مشغولِ عشق‌بازی با اویی

لعنتی روزی هم مرا این چنین عاشقانه میخواستی

یادت هست؟

دیر فهمیدم عاشقانه‌هایت

مثل آواز دهل از دور خوش بود

که دل‌خوش کرده بودم به یک مشت حرف‌های پوچ و توخالی‌ات

دیر فهمیدم سیاستِ سیاهی چشم‌هایت چیزی جز فریب من نبود

میدانی این منِ فریب خورده را آخر این دوست‌داشتن‌ات میکشد

پای دار میروم تا حکم صادر شده توسط مغزِ بیمارم را به پایان برسانم

چهارپایه برای ثانیه‌ای زیر پاهایم میلرزد

حقیقت‌اش مرا ترسی از مر‌گ نیست

آخر این من خیلی وقت پیش مرده است

درست از بعدِ همان روزِ گرم مردادی که با تو قدم زد

و کفش‌هایش بعد از آن روز بجای هم قدم بودن‌ات

خیابانِ فراموش کردن‌ات را قدم به قدم متر کرد

اما میدانی آرامِ‌جان فراموش‌کردن‌ات

برای منی که بودن‌هایت را به تمامِ ضربانِ قلب‌ام دوخته‌ام کارِ آسانی نیست

طناب به گردن به آسمان چشم میدوزم

طرحی از چشم‌های سیاه‌ات را میان ابرها میکشم

به خود باز دروغ میگوییم

تو می‌آیی با چمدانی پر از دلتنگی

و مرا مهمانِ آغوش‌ات میکنی

میانِ این رویایِ خاکستری‌ام

و وهمِ هنوز دوست‌ام داری‌ات

زیرپای‌ام خالی میشود

از میانِ خس خس نفسم‌هایم

زمزمه‌ی کفش‌هایم را میشنوم

آنها هنوز هم آخرین ردِ هم قدم‌ات بودن را از یاد نبرده‌اند

.

ن.پ:این نوشته تقدیم به بی‌نام‌ ونشانی که گاه‌گاهی برایم مینویسد

 شاید خودش نداند اما حضورش دل‌گرمم میکند

حتی اگر ندانم کیست

اینکه در این سرزمینِ واژگانم میدانم تنها نیستم کافی‌ست برایم





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


جمعه پنجم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها در باتلاقی از کلمه‌هایِ مرده‌ام دست‌وپا میزنم

و هرروز بیشتر فرو‌میروم

با خود می‌اندیشم دیگر ننویسم

روزگاری که قلم به دست گرفتم را خوب یادم هست

مینوشتم برای اعتراض و بعد معتادِ کلمه‌هایم شدم

و حال این روزها دانسته‌ام صدای زبانی که شنیده نمیشود

صدای قلم هم هرگز شنیده نخواهد شد

هزاران بار کلمه‌هایم را بالا و پایین میکنم

خط‌خطی میکنم کاغذهایم را و بعد همگی مهمانِ سطلِ زباله‌ میشوند

دیوانه‌ام کرده این کلمه‌هایِ بیماری که جمله نمیشوند

نه که اشتیاق نوشتن در من مرده باشد

نه که نخواهم بنویسم

نه

فقط به قولِ رفیق‌جانمان این روزها نوشته‌هایت سروته ندارند

گیج میزنند

راستی این را شنیده‌ای میگویند"هرچه بگندد نمک‌اش میزنند وای به روزی که نمک بگندد"

حالِ دلِ بیمارم با واژه‌هایم خوب میشود

وای به روزی که این کلمه‌ها بیمار شوند

این کلمه‌هایی که بادل‌ام عجیب اُنس گرفته اند

با دلی که نمیداند دلگیر است یا دل‌اش گیر یا که دلتنگ

میانِ حس‌های گم شده‌ام سرمیزنم به این سرزمینِ ‌رنگی شده با کلمه‌هایم

نگاه میکنم به دست‌نوشته‌های قبل‌ترهایم

به فریاد‌های دل‌ام

و با خود میگوییم این دلنوشته‌ها را من مگر نوشته‌ام؟

راستی چه‌شد که از تو نوشتن اینگونه عادت‌ام شد

چه شد که ترجیح دادم در سکوتِ مطلقِ زبان‌ام

اینگونه فریاد‌ات کنم در نوشته‌های پر بغض‌ام

چقدرِ دیگر باید داستانِ همیشگی،رفتن‌هایت را بنویسم

از دوست داشتن‌ات که استخوان میشکند

کفش‌های آهنی‌ای برای رسیدن به تو پا کرده بودم

حال میخواهم از پا دربیاورم

و پا برهنه برگردم به خودم

تو اما بیا و برای یکبار هم که شده بنویس

از منِ اسیر شده در سیاهی چشم‌هایت

قصه بگو از کسی که بلدِ رفتن نبود

که هرسال رفوزه میشد در کلاسِ فراموش کردن‌ات

که سرش نمیرفت دوست نداشتن‌ات

بیا بنویس بگذار من هم بخوانم از خودم

فراموش کرده‌ام این من قبل تو که بود

و نمیدانم بعد تو چه شد

روزی شاید منی بود

اما اینجا اکنون هرچه مانده و هست تویی

در میان نیست دیگر منی





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلتنگی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7