منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat جمعه بیست و دوم شهریور 1398 23:36 برایم بنویس ()

    می‌نویسم نه برای گفتنِ مزخرفاتی که مغزِ کوچک‌ات قضاوت‌اش کند

    می‌نویسم چون دانسته‌ام کلمه‌ها قدرت دارند

    که من سال‌هاست با این کلمه‌ها دست‌وپنجه نرم کرده‌ام

    با همگی آن‌ها جنگیده‌ام

    و امروز ارتش قدرتمند من همین کلمه‌هاست

    اسلحه‌ای بدون گلوله که یک شلیک‌اش برای کشتن کافی‌ست

    پس می‌نویسم نه برای شعر سرودن

    نه برای قصه گفتن

    می‌نویسم از بغضِ گلوگیر تک‌تکِ کلمه‌هایم

    از فریادِ خاموش مانده میانِ این واژه‌هایم

    می‌نویسم برای جنگیدن

    جنگی که سال‌هاست پرحادثه‌ترین اتفاق‌ها را برایم رقم زد

    پس می‌نویسم

    جانِ‌دل دوستت داشتم

    می‌نویسم داشتم زیرا دوست داشتن‌ات را بیشتر دوست دارم

    به خود قول داده بودم

    یکبار دیگر در سیاهیِ عمیق چشم‌هایت غرق میشوم و بعد

    یکبار دیگر لبخندات را خواهم دید و بعد

    یکبار دیگر صدایت را می‌شنوم و بعد

    یکبار دیگر نام‌ات را صدا میزنم و بعد

    و بعد برای همیشه میروم

    اما این بعدها برای ابد ماندند

    که رهاکردن‌ات را سخت و سخت‌تر کردند

    که هرروز یک قدمی که نزدیک‌ات شدم تو را از من دور و دورتر کرد

    باید رهایت می‌کردم اما هر روز به سمتِ دوست‌داشتن‌ات قدم برداشتم

    قدم برداشتم به سمتِ شعله‌ای که مرا میسوزاند

    حقیقت این است من آیینه‌ای از تو شده بود

    که تو تمامِ من بود

    هزاران بار این آیینه شکسته بودم

    سنگسارش کرده بودم

    اما در تمامِ تکه‌های شکسته‌ی این آیینه هزاران تکه از تویی بود

    من آیین و آیینه شکستم تا تو را

    من خودم را تکه تکه کردم تا تو را

    نشد تا تو را...

    و بالاخره محکم ایستادم

    و ماشه را کشیدم

    می‌دانستم شلیک به تو یعنی مرگِ خودم

    اما مقابل خاطره‌هایت

    در برابرِ خیالت

    تیر خلاص را به قلب‌ام شلیک کردم

    و صدای بوم

    پایانِ تو برای ابد شد 

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و ششم شهریور 1398 18:24
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 13:05 برایم بنویس ()

    این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

    حالم را میپرسند

    و من نه که حالم بد باشد

    نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

    دلم مدام زیر و رو میشود

    مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

    که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

    این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

    نه عادت داد به نبودن هایش

    برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

    درست همانند بودن‌هایش

    که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

    که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

    که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

    میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

    وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

    پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

    درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

    که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

    رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

    راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

    آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

    اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

    که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

    که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

    من شکستم

    وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

    اما تو دلت برای او رفته بود

    و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

    در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

    در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

    تازه یافته بودم

    که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

    میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

    مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

    و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

    دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

    دچار مه غلیظ تری شدم

    و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

    آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

    گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

    و آینده‌ام را از من گرفته

    بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست

    آخرین ویرایش: پنجشنبه چهاردهم شهریور 1398 15:05
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 15:32 برایم بنویس ()

    به دنبال تو میگردم

    در این شهری که عجیب بوی تو را میدهد

    این کوچه ها را وجب به وجب هنوز هم با تو قدم میزنم

    و رویایِ دیدنت را در بیداری هایم خواب میبینم

    و کسی میانِ بیداری هایت با چشمِ باز،بودن‌ات را ندیده که حالِ دلِ بی‌قرارم را بداند

    که به اندازه‌ی نبودن‌هایت برای دیدارت استخوان شکسته باشد

    که چشم‌هایش پای یک تو هی آب رفته باشد

    و من تنها میدانم پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

    و امان از صدایت که به این منِ یخ زده جانِ دوباره داد

    قدم برمیدارم

    اما این پاها دیگر مرا یاری نمیکنند

    کاش دستی تکانم دهد

    و به دنیای واقعیت مرا پرت کند

    کاش کسی سیلی بزند دم گوشم

    تا طرحِ چشم‌هایت که لحظه‌ای از خاطرم نمیرود

    از پیش چشم‌هایم بپرد

    کاش کسی قلبم را نیشگون بگیرد

    تا از خوابِ غفلت دوست داشتنت بیدار شوم

    کاش دیگر رویا نبینم

    که برای رفتن‌ات دست تکان میدهم

    چگونه این بغضِ خفگان از رفتن‌ات را فریاد کنم

    چگونه این منِ بی تویِ زجرکشیده را آرام کنم

    هیسس آرام باش هایم را زیرلب برای این دوست داشتنِ پر بغضم زمزمه میکنم

    اما چشم هایم هی پر و خالی میشوند

    جای خالیت دمار از روزگارم درمی‌آورد

    دلم را از هرچه مربوط به توست باید بتکانم

    میتکانم و جیغ های دلم را میشنوم

    و امان از زجه‌های دل که هی چشم‌هایم را میخراشاند 

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 15:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 17:21 برایم بنویس ()

    این روزها بیابان بی آبُ علفی شده ام

    و تشنه لب هی واژه ی "برگرد" را زمزمه میکنم

    در وهم و سرابِ بودن هایت به دام افتاده ام

    و دیدار با تو را در بیداری هایم،خواب میبینم

    شیرینی خواب هایم در بیداری قلبم را میفشارد

    و طپش های قلبم می‌آزارد چشم هایی را که هرگز تو را در واقعیت نمیبینند

    جانِ دل رویایت صحنه دار ترین رویدادِ 24 ساعتِ شبانه روزی من هست

    گاه با چشم بسته و حال با چشم های باز میبینمت

    و تو میانِ بیداری هایت رویایِ بودنت را ندیده ای که بفهمی این منِ بی تو چه زجری میکشد

    تو همیشه اینجایی،درست آن طرف دیوارِ رویاهایم

    در فاصله ای نزدیک اما دور

    آنقدر دور که نمیشود لمست کرد

    و من برای لمسِ چشم هایت

    برای لمس امن ترین منطقه ی جغرافیایِ منِ دیوانه و مست

    دست دراز که میکنم

    پر میکشی حتی از خیال هایم

    نمیشود دست های خیالت را بگیرم

    نمیشود به آغوشت پر بکشم

    من حتی در رویایِ بودن هایت از لمست دور مانده ام

    و هرروز در تکراری ترین باتلاق دلتنگی هایم هی بیشتر فرو میروم

    میم.دال جان دلتنگت که میشوم

    عجیب میشوم

    توی لاکِ تنهایی هایم،دور خودم حصار میکشم

    در جمع سکوت میکنم

    واژه هایم برای گفتن وصله نمیشوند

    حتی اگر وصله هم بشنوند

    من میترسم از تو بگویم

    و آدم ها بخندند به من و احساسم

    پس گوشه ترین مخفی گاهِ دلتنگی هایم

    به تنهایی مینگرم به تکرارُ

    تکرارِ خون ریزی خاطره هایم 

    آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 17:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوم تیر 1398 15:56 برایم بنویس ()

     بی شک  ماه گذشته برایم همانند غروب جمعه ای بود که میترسیدم هیچگاه نگذرد

    آخر هشتمین روز از این ماه را نمی توان از تاریخ و تقویم زندگی یک "من" پاک کرد

    به طرز مسخره آوری این روزها دلم خندیدن میخواهد

    آری کاش میشد به طرز وحشیانه ای به تمامِ نبودن های یک " تو"ی زندگی ام خندید

    یا به این همه وجود انکار ناپذیرت در این اتاقِ خفگان آور

    رفیق کاش میشد به این همه نافراموشی یک " تو" بلند بلند خندید

    یا از خنده ریسه رفت به صدای بلند قلبی که با دردی پایان ناپذیر هنوز فریاد بردوست داشتنت میزند

    مسخره است و کاش میشد به تمام این مسخرگی ها وحشیانه خندید

    به تمامِ آن حرف هایی که مجازی وار دل مرا واقعی به درد می آورد

    مسخره است و من باید به آنها بخندم

    به اینکه یک " تو" دوستت دارمی از جنس دروغ به قلبم هدیه دادی

    و من ناشیانه از این هدیه ی دروغین خوشحال گشتم...

    و دیر بود آن زمانی که دانستم یک " تو" تنها اشتباه بزرگی بودی و یک "من" نباید اشتباه را دوست بدارد

    دیر بود خراب کردن قصرِ طلایی که باورهایم از یک " تو" ساخته بود

    و چه بی رحمانه به جنگ با دلی رفته بودم که تا دیروزهایش رویای شیرین در روز گرم تابستانی را باور کرده بود

    کاش میشد مسخره آورترین خنده ها را زد

    وقتی به طرز جنون آوری همیشه پای یک " تو" در نوشته هایم هست

    به اینکه من در جای جای این کلمه ها همیشه فریادت زده ام

    لعنتی مشق شب هایم همه نشانی از یک " تو" را دارند

    و " تو"...

    و امان از دست " تو"

    راستش مسخره است و من باید تمامِ این روز و سالها را به طرز مسخره آوری بخندم

    بخندم به تمامِ رفتن های یک " تو"یی که درست به اندازه ی سال های عمر یک "من" گذشته است

    باید وحشیانه خندید حتی به این دست نوشته های مسخره

    اما به طرز خوف آوری جای خنده هایم میسوزد

    آخرین ویرایش: یکشنبه دوم تیر 1398 16:01
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوم تیر 1398 15:36 برایم بنویس ()

    قرار بود خرداد پرحادثه ترین باشد

    اما تنها پرحادثه ترینِ پوچ شد

    این ماه ننوشتن برایم زجر شد

    زجر کشیدم و درد در تمامِ تار و پودِ تنم پیچید

    اما کلمه هایم را گم کرده بودم

    کورمال کورمال دنبالِ واژه هایم میگشتم

    تا حرفِ تازه تری بنویسم از پرحادثه ترین پوچی که گریبانِ دل را سفت گرفته بود

    بی خبر از آنکه کلمه هایم پشت درهای بسته ی مغز مرده بودند

    و من گویا میلی به درگشودن و جاری کردنشان روی کاغذهایم را نداشتم

    حال مینویسم

    از چه نمیدانم...اما میدانم دیگر از تو نوشتن خوب نیست

    من هرآنچه از تو باید میگفتم گفته ام

    نوشته ام

    در جای جای این دیوار مجازی فریاد زده ام

    از تو بت تراشیدم 

    و در تک تک نوشته هایم تو را پرستیدم

    از تو نوشتن دیگر خوب نیست

    من به دنبالت همه جا را گشته ام

    نقطه به نقطه ی این شهر را

    وجب به وجب کوچه و کوی ها را

    جای جای این خیابان هایی که انتهایش رسیدن به چشم هایت نبود را

    جز به جزء هیچ را برای کمی داشتنت

    برای کمی بودنت

    زیر و رو کردم اما از تو ردی نیافتم که هیچ

    حال حتی جز به جزء این شهر با تمامِ نبودنت بوی تو را میدهد

    راستش دیگر هیچ از تو نمانده تا بنویسم

    تمامِ دوست داشتنت را سقط کردم

    و این سالها لخته های خشک شده اش را هی بالا آوردم

    و هی خدا خدا کرده ام این آخرین خون مردگی دوست داشتنت باشد

    اینجا تنها من زیر آواره های رفتنت...نبودنت استخوان میشکنم

    روزی که دل را پیش کشت کردم

    و تو روی گرداندیُ خداحافظی هایت را پشت سر هم نثارِ دلی کردی که روی دست هایم جان داد

    میدانستم شکسته های این دل دیگر وصله نمیشوند

    که شلیک نهایی نبودنت کارش را تمامُ،یک من را تمام میکند

    میم.دال جان لحظه ی رفتنت برای خداحافظی تعجیل داشتی اما من جان میکندم برای یک ثانیه بیشتر ماندنت

    میبینی از تو نوشتن دیگر خوب نیست

    اما مینویسم باز از تو

    آخر این کلمه ها معتادند به نوشتن از تو


    آخرین ویرایش: یکشنبه نهم تیر 1398 11:34
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1398 04:08 برایم بنویس ()

    نوشت نخستین:

    برای نگه داشتنت به آسمان و ریسمان چنگ انداختم

    میانِ هر ربنا و دعاهای پشت در پشتم بر سر سجاده برای ماندنت خدا خدا کردم

    اما هیچ دعا و ریسمانی نتوانست نگهت دارد

    چه برسد به این منِ افتاده از چشم هایت

    بی قرار،این پا و آن پا میشدی برای نماندنت

    و من دست هایی که به دور تن ات پیچیده بودم را باز و خودم پرت دادم

    مثل پروانه ای از پیله رها شده مقابل چشم هایم

    بال پرواز باز کردی و دور شدی

    آنقدر دور که دیگر تو را ندیدم

    جانِ من آخر تو ماندن نداشتی

    حال هرچقدر زل زنم بر آسمانِ چشم هایی که در آن محو شده ای

    و فریادکشم بازگرد من هنوز عاشقانه هایم را برایت نخوانده ام،باز نمیگردی

    با چشم هایی که از آسمانش  پرکشیده و رفته ای هر لحظه میبارمت

    میانِ ربنا و دعاهایم میسوزد این دل که دست برداشته از خدا خدا کردن برای بازگشتت

    جانِ من نبودنت را با تمرین تمامِ نبودن هایت هنوز یاد نگرفته ام

    سرکلاسِ فراموشی ات هر سال شاگرد رفوزه میشوم

    و مرا فراموشی تو حاصل نیست

    روز خدافظی را یادت هست؟

    گفته بودم میروم و یک من را فراموش میکنم

    اما تورا...

    اما تورا...

    برای به سلامت رفتنت آبی که پشت سرت ریختم از کاسه ی چشم هایم بود

    و تو میانِ رفتن هایت یکبار هم پشت سرت را نگاهی نکردی

    تا ببینی این من هیچوقت دستی برای خدافظی

    برای رفتنت تکان نداد

    و این من در زمستان نبودنت یخ زد

    و مقابل تمامِ قول های داده و نگرفته ات

    رو به روی دوست داشتنت

    و خیالت که هر لحظه تماشایم میکند

    در عمقِ نبودن هایت محکم ایستاده ام

    بگذار سرنوشت راه مرا از تو جدا کند

    اینجا در ابدی ترین سرزمینِ خاطره ها همیشه به انتظارت میمانم

    نوشت واپسین:

    سخت است آزادانه ننوشتنم

    که جانب احتیاط را رعایت کنم

    که در این سطر به سطر کلمه هایم را تخلیه کنم

    و همزمان مراقبِ واژه هایم باشم

    که مبادا نامی را که نباید از آن بنویسم را برنوشته هایم جاری کنم

    میم.دال جان نمیشود این درد را این چنین فریاد نزد

    مرا چه به رعایت جانب احتیاط

    وقتی این چنین قلم در نبودن هایت غوغا میکند


    آخرین ویرایش: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1398 05:00
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه دهم اردیبهشت 1398 23:37 برایم بنویس ()

    باورکن برای فراموش کردنت همه ی راه های ممکن را رفته ام

    خواستم خو کنم با دیگری نشد

    حتی از خط قرمزهایم برای فراموش کردنت گذشتم

    راه دراز رفتم تا فراموشت کنم

    اما نشد

    باز هم به طرز احمقانه ای دلم برایت تنگ میشود

    باز هم به طرز عجیبی حرف از تو که میشود دست و پایم را گم میکنم

    میم.دال جان نمیدانم روزهای تو چگونه میگذرد

    اما سهراب راست میگفت

    برای من بعد از تو،دلخوشی هایم کم نیست

    تنها دوستانم کم تر شده اند

    اما آدم های اطرافم کم نیستند

    راستش می آیند زخمی میزنند

    گاهی لبخندی مهمان لبانم میکنند و میروند

    ولی تو را باید از همه تفریق کرد

    آخر میانِ این شلوغی های زندگی ام باز این دل همیشه برای یک تو تنگ میشود

    مسافر قصه هایم نمیدانم روزگارت چگونه میگذرد

    تنها میدانم نه میخوانی و نه میدانی بر من چه میگذرد

    اما باز برای تو مینویسم از خودم از روزگارم

    شاید روزی که یکی بود و من نبود

    بر این سرزمین دل نوشت های دخترک دیوانه گذرت افتاد

    و شاید کمی خواندی مرا

    مسافر قصه هایم اینجا آنهایی که مرا کمتر میشناسند میگویند خوشبحالت چه روحیه ی شادی داری

    کاش جای تو بودیم

    همه چیز را ساده میگرفتیم و میخندیدیم

    اما هستند کسانی که شاید اندکی مرا بیشتر بشناسند

    کسانی که میگویند چشمانم تار است

    و من همان من همیشگی نیستم

    از کجای روزگارم برایت بنویسم

    از آغوش هایی که هیچ کدام اندازه ام نیست؟

    از لبخندهایی که دیگر مرا شاد نمیکند

    یا از بودن هایی که بهتر است نباشند

    از چه بنویسم؟

    از تو و اویی که برای همیشه ما میشوید

    یا ازاین منِ بی تو که دیگر با هیچکس جمع بسته نمیشود؟

    میم.دال جان باورکن بعد از تو برای من تمام ضمایر جمع دنیا ته کشید

    بعد از تو با این احساسی که روی دست هایم مانده تنها روزگار میگذرانم

    با این احساسی که نه عشق است نه علاقه جان میکنم

    آخر تو سرطانی جانِ من

    سرطانی که تمامِ مرا تمام کرده ای

    این منِ تمام شده را چه به فراموشی

    جان از تنم میرود و دست تکان نمیدهم برای رفتنت

    میدانم نه دیگر میشود تو را دید

    نه صدایت را شنید

    من حتی از لمس تو نیز دور ماندم

    اما سرطانِ جان دلم

    تو را تا ابد،عاشقانه در این نوشته ها فریاد میزنم

    آخرین ویرایش: چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1398 02:05
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه دوم اردیبهشت 1398 23:03 برایم بنویس ()

    عاشقانه هایم که به اوج میرسد

    بغض گلویم را چنگ میزند

    این جاده های تاریک انتهایش مرا به روشنایی چشم هایت نمیرساند

    نیستی تا ببینی جهنمی ساخته برایم نبودن هایت

    هرچقدر دست و پا میزنم برای ذره ای بودنت

    آمدنت...

    بیشتر غرق میشوم در نبودن هایت

    نمیشود کمی مرا دعوت کنی به بهشت بودنت؟

    باورکن تکه ای از بودن های بهشتی ات مرا کافیست

    مرا چه به حریص بودن برایِ چیدنِ سیب ممنوعه ی داشتنت

    ولی رویای داشتنت که از محال ترین هاست

    شیرین ترین طعم زندگی ست که چشیده ام

    اما تو میدانی واقعیت داشتنت چه طعمی دارد؟

    کاش میشد دستت را گرفت و جایی حوالیِ این زندگیِ پر از سوز و سرما پرتت کرد

    کاش میشد پرتت کرد...

    به خاطره هایی که در آن ها کمرنگ تر شده ای

    تو قرن هاست رفته ای نارفیق ترین نمیشود از خاطره هایم نروی؟

    تو که بی رحمانه در قلبم خون ریزی میکنی

    آنوقت حجمِ نبودن هایت میشود طناب داری

    که سفت بیخ گلویم را میگیرد که نه خفه ام میکند

    و نه راه نفسم را آزاد

    باور کن من بی تو با این همه نبودن هایت رو به بی راهه ام

    تو دلت خیلی وقت است رفته...آمدن و ماندن دیگر نداری،میدانم

    اما اگر جایی اندازه ی ذرات اتم دلت خواست پشت سرت را نیم نگاهی کنی

    که برگردی

    بدان هستم

    همانجا کنارِ نیمکت انتظار، منتظرم

    که به اندازه ی تمام رفتن هایت بیایی

    که به اندازه ی تمامِ نبودن هایت بمانی

    میم.دال جان کاش راضی نشوی...

    به تویی که امید هستی...

    خاطره شده ای...

    برایم آرزو بمانی! 

    آخرین ویرایش: دوشنبه دوم اردیبهشت 1398 23:24
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1398 15:23 برایم بنویس ()

    تمرین میکنم فراموش کردنت را اما چرا این دل هی دلتنگ تر میشود؟

    مشق مینویسم هر شب از نبودن هایت اما چرا این بودن هایت عادی نمیشود؟

    هوای خاطره هایت که ابری میشود

    تو را،یادت را میبارم...

    چند تقویم دیگر باید بگذرد

    تا کی باید در تنهایی غریبانه ام تو را ببارم

    این چشم های تر جای خالیت را پُر نمیکنند

    دل بی قرارم را آرام نمیکنند

    تا کی باید تاوان دوست داشتنت را پس دهم

    تا کی باید این جاده ها را قدم زنان بروم و بغض هایم را قورت دهم

    که یادت بر صورتم سیلی بزند

    و من برای فرار از رسوایی حالِ دلم

    صورتم را با سیلی خوردن از یادت سرخ نگه دارم

    پس چرا دست اتفاق های خوب،دست های تو را به من نمیرساند؟

    چرا این جاده ها را هر چقدر میروم در انتهایش چشم های تو به انتظارم نیست؟

    میبینی فکر کردن به تو دیگر خوب نیست

    به تو که فکر میکنم میشوی تمامِ من

    میشوی منی که بی حواس دلش را شکستی

    که ندانسته تمامِ آرزوهایش را به آتش کشیدی

    و من دیر جنبیدم و

    وقتی به خودم آمدم تمامِ من "تویی" شد

    تویی که شدی سرطان من و دوست داشتنت مرگی که لبم را بوسید

    و این خیلی بیشتر از یک دلبستگی عادی بود

    بعد از تو...باید با هوویی به نامِ نبودن هایت کنار آمد

    بغض هایم که هست

    چند پیام و خاطره های غبارگرفته ات که هست

    عکس هایت با اخم های قشنگت که هست

    فقط این خیابان ها مرا بی تو میبلعند

    غریبم با آدم های این شهر،با این خیابان هایی که انتهایش رسیدن به چشم هایت نبود

    میدانی میم.دال جان روزی افسانه ام همه جای این شهر را پر خواهد کرد

    افسانه ی دخترکی دیوانه که سالها چشم به آسمان دوخته

    و جاده ها را با دلی خونین به مقصد رسیدن به چشم هایت گذر کرده

    روزی اگر پایت به این شهر رسید

    سراغی بگیر از دخترکی دیوانه

    نشانت میدهند

    منی را که به انتظار چشم هایت هنوز خیره است به جاده

    به اول قصه ی آشنایی

    به همان جایی که سرنوشت تو را به من داد

    و سپس از من همان تو را گرفت

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1398 15:29
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3