" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب دنیای لی‌لی پوتی من
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه سوم مرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها از نوشتن دور شده‌ام آن هم به طوریکه تاریخ آخرین دست نوشته‌ام در دفتر برای بیست‌ و هفتمِ تیرماه را نشان میدهد

و اینجا هم کم مانده تارِ عنکبوت ببندد

برای منی که نوشتن از خونِ در رگ‌هایم هم مهم‌تر هست

این دور شدن از کلمه‌ها برایم اذیت کننده‌ترین اتفاقِ ممکن هست

این روزها به جای نوشتن درگیر تجربه‌های تازه‌ هستم

تجربه‌ی کار کردن :)

و مهم‌تر از همه دیدنِ وجهه‌ای دیگر از خودم که در این ۲۴سال نمیدانستم هست

خودم و اطرافیانم مرا دختری صبور،خوددار و تودار میدانند

اگر چیزی ناراحت‌ام کند نمیگویم

اگر چیزی بابِ میلم نباشد اعتراض نمیکنم

اگر کسی سخت‌گیری کند اذیت نمیشوم

یعنی تا دیروزترهایم همین بودم و هنوز هستم

اما انگار زهرای زندگی‌ام با زهرایی که در محیط کاری‌ست یک جهان فرق دارد

این روزها تا مدیرعامل شرکت با من تند برخورد میکند دلگیر میشوم و بعد ناراحتی‌ام را به همکارهایم میگویم

دلداریم می‌دهند محیط کاری همین هست و باید صبوری کنم

مانده‌ام منِ صبور آن لحظه کجا گذاشته و رفته بود؟

اصلا مگر تا دیروزهایم بدترین برخوردهارا بدون ناراحتی نگذراندم

پس این دلگیری‌های بی‌خود برای چیست؟اصلا آن منِ ناراحت نشو موقع کار کجا سرش را می‌اندازد و می‌رود؟

یا همین چند روز پیش وقتی بیشتر از تایم کاری درخواست شد سرکار بمان‌ام بخاطر مسیر طولانی‌ رفت و آمدم

و به دلیل‌ اینکه تا خانه بروم شب خواهد شد اعتراض کرده و نماندم

شگفتا!!! مانده‌ام آن منِ اعتراض نکن کجا خواب رفته بود؟

یا وقتی مدیرعامل گوش زد میکند فرزتر کارم را انجام دهم و پشت سر هم کار برایم میتراشد

موقع برگشت به خانه بغض میکنم و از سخت‌گیری‌اش به جانِ خانواده‌ام غر می‌زنم

مانده‌ام آن منی که با تمامِ سخت‌گیری‌ها اذیت نمی‌شد کجا خودش را گم و گور کرده است؟

انگار حتی منِ تهِ اعصاب سرکار مرخصی میگیرد و میرود برای خودش تفریح میکند

که گاهی همکارم میگوید باز که اعصاب نداری شما

همه‌ی این مسائل را بعدها در تنهایی‌ام مرور کرده‌ام و نتیجه گرفته‌ام آدم‌ها در شرایط مختلف عکس‌العمل متفاوتی دارند

لااقل منی که دوست نداشتم اینگونه باشم این روزها آن روی دیگر خودم را می‌بینم

فهمیده‌ام اگر زهرا در موقعیتِ دیگری قرار بگیرد از پوسته‌ی صبوری و تودارش ممکن هست بیرون بیایید

راستش حتی گفتنِ اینکه از پوسته‌ی آن زهرای زندگی‌ام خارج می‌شوم برایم عجیب هست

چه برسد به اینکه این روزها سرکار شاهدش هم هستم

خلاصه نوشتم بماند تا یادم نرود روزگاری حوالی این روزهایم من از پوسته‌ی خودش گاهی خارج میشد

ننوشتم که غر زده باشم

اتفاقاً این روزهایم دوست داشتنی‌ترند

کار در جایی دور از شهر خودم

دیدنِ آدم‌های جدید و وجهه‌ی دیگر خودم

حس خوشِ مستقل شدن‌ام

همه‌ی این‌ها دوست داشتنی‌ترین حس‌های این روزهایم هستند

گاهی دست از کارم میکشم و خیره میشوم به همکارهایم که چگونه می‌دوند

کار می‌کنند

گاهی شوخی می‌کنند

و حتی گاهی فریاد می‌زنند

و منِ این روزها ترس‌اش از فریاد‌ها نریخته اما گوش‌هایش سعی می‌کنند به فریادها عادت کنند 

به این تغییرات بزرگ به چشم یک دست آورد مثبت نگاه میکنم

لپ مطلب را بگویم و بروم

تنها چیزی که این روزها تغییر نکرده آرامشی‌ست که دارم

و نگاهی که هنوز هم رو به آسمان‌هاست

و سوالی که بارها از من می‌پرسند این همه آرامش در چهره‌ام را مدیون چه چیزی هستم؟؟





نوع مطلب : دنیای لی‌لی پوتی من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه هجدهم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

تقریبا دوماه پیش بود که یک اتفاقِ خوب برایم افتاد و توانستم یکی از اعضای نویسندهی گروه تئاتر رائد باشم

البته نمیتوانم با اطمینان بگویم قرارهست چه پیش بیایید

اینکه در این گروه باقی بمانم یا بخاطرِ استعداد نداشتن از این گروه حذف شوم

وقتی آقای حبیبی اطلاع داد برای همکاری راستش آنقدرها اعتمادبنفس نداشتم برای قبول کردناش

نمایشنامهنویسی؟چیزی بود که هیچوقت فکرش را هم نمیکردم

هرچند همیشه میگویم نویسنده بهتر است در همهی زمینهها بنویسد

اما برای منی که هیچ تجربهای نداشتم برایم سخت بود

شکر رفیقهایی دارم که همیشه هوایم را دارند

وقتی اطلاع دادم میخواهم این پیشنهاد را رد کنم با لگد و دمپایی و کلی خشونت  بالاخره رضایت دادم این کار را امتحان کنم

می‌گفتند یا می‌شود و ادامه میدهم یا نمی‌شود و بیخیال می‌شوم

اما متاسفانه خصلت کمال‌گرایی درون‌ام اجازه نمیدهد کاری را که شروع میکنم بیخیال شوم باید بهترین کارم را انجام بدهم و اگر نتوانم خودخوری کوچک‌ترین اتفاقی‌ست که بعدش یقه‌ی من را سفت می‌چسبد

بگذریم این روزها باید روی قصه‌ی نمایشنامه‌ام کار کنم و این چند روز مانند زانبی‌ها کلمات را از مغزم مکیده و پشت سرهم بر روی کاغذهایم جاری کرده‌ام

سعی کردم نتیجه‌ی کار برایم مهم نباشد و فقط بنویسم برای اینکه ذهنم کمی بازتر شود

منتهی از نوشته‌هایم راضی نیستم یک قصه‌ی سراسر پر از کلیشه مخاطب مگر جذب میکند؟

نه ابداً

منِ منطقی سر خودمِ کمال‌گرا این روزها فریاد میزند و به او می‌گوید"بنویس پر از کلیشه یا حتی بد آنقدر بنویس تا یک خروجی بهتر از نوشته‌هایت به دست بیاید"

ولی مگر این خودم گوش میدهد؟

نه اصلا هی میکوبد فرق سر قلم و غر میزند که چرا نمیتواند کمی جذاب بنویسد

گاهی به خودم می‌گویم این همه سخت‌گیری در نوشتن و خوب نوشتن لازم هست؟

و یکی از من‌هایی که عادت ندارد حتی لکه‌ای در کلمه‌ها باشد با ابروهای درهم جواب میدهد" لازم هست وگرنه ارزش خواندن ندارد"

آن منِ دیگری که ملایم‌تر است و هرنوشته‌ای بنویسم خوشش می‌آید پاسخ می‌دهد" لازم نیست خودت را اذیت کنی بنویس اگر خوشت نیامد از اول بنویس مطمئنم به قصه‌ی خوبی میرسی"

اینقدر این من‌ها شلوغ می‌کنند و هرکدام یک جوابی به سوالم می‌دهند که گیج شده‌ام

نمی‌دانم بخاطر کیفیت دست نگه‌دارم تا قصه‌ی تازه‌ای که مخاطب جذب کننده هست به ذهنم بیاید و بعد بنویسم

یا اینقدر بنویسم و پاک کنم تا یک قصه‌ی خوب خلق کنم

هنوز برای سوالم جوابی یافت نکردم و تنها منتظرم آقای حبیبی نظرشان را درموردِ قصه‌ی پر از کلیشه‌ام بدهند و بعد

و بعد باید چیکار کنم؟

پ.ن:ثبت شود از روزهای دنیای لی‌لی پوتیم که چگونه درگیرم کرده است





نوع مطلب : دنیای لی‌لی پوتی من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic