منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!

  • با خودم فکر کردم اولین قدم برای نوشتن پاسخ به این سوال هستش که چرا نوشتن رو دوست دارم و چرا دلم میخواد نویسنده بشم؟!
    از بچگی یادمه همیشه خیال های رنگی میبافتم برای خودم و یک سری داستان سرایی میکردم از پری ها و شاهان و ملکه های زیبا!
    بزرگتر که شدم و الفبا رو یاد گرفتم شروع کردم به نوشتنِ یک سری داستان توی یک دفترِشطرنجی...
    این شد آغاز تاتی تاتی کردن من,از اون روز به بعد همه از انشاء و خوش قلم بودنم تعریف و تمجید میکردن و فامیل معتقد بودن این استعدادم رو از پدرم به ارث بردم آخه پدرگرامی بنده هم دستی به قلم داشته توی جوونی ولی خب دیگه ادامش نداده!
    همین حرف های اطرافیان باعث شد فکر کنم آره این استعداد من هستش اما استعداد نیاز داره به تلاش به اینکه اونو پرورشش بدی تا به عمل بیاد!
    حدود ده سال پیش بود که شروع کردم به پرورش دادنِ این به قول استعداد خودم!
    اون غذایی که روی گاز قل قل میکرد انگار نیاز داشت من بهش چاشنی های زیادی اضافه کنم تا رنگ و بو و عطر خاص خودش رو بگیره رنگ و بویی که مختص خودمِ!
    اینجوری شد که نوشتن برام رنگ تازه ای گرفت رنگی از آرامش...
    رنگی از دلداری دادن به قسمت های زخم خورده ی دلم!
    برام شد آنلاین ترین رفیقی که هروقت میخواستم بوده...
    که هروقت این من سکوت کرد کلمه هام توی کاغذ هام ولی فریاد زدن!
    این کلمه ها بودن که دنیای خاکستری من رو فهمیدن و باهمین نوشته ها بود که من سفر کردم به خودم و تازه فهمیدم چه قصه هایی درون خودم اتفاق افتاده!
    سالهاست  قطره به قطره ی این کلمه ها رو جمع کردم و باهاشون دریایی ساختم پر از آرامش که هیچ ترسی از غرق شدن توی این دریایی که ساختم ندارم...
    نوشتن برای من شد همون ساحلِ امنی که راحت میشد توش قدم بزنم و ریه هام رو از هوای تازه ای که این واژه ها بهم میدادن پر کنم!

    آره درست فهمیدین من به نوشتن وابسته شدم!
    به کلمه هایی که باهاشون خندیدم و خیلی وقت ها برام های های گریستن و در نهایت همین کلمه ها وقتی سکوت کردم از حال من به خودم حرف ها زدن!
    نوشتن برای من از هوایی که توی اتاقم هست واجب تره!
    اما چرا نویسنده شدن؟!
    این آرزوی منه و فکر کنم تقریبا آرزوی تمامی دست به قلمان باشه که به نوشته هاشون هویت بدن یک شناسنامه و کارت ملی تهیه کنن و هرجا که رفتن بگن این برای منه!
    و خب من هم از این قاعده مستثنا نیستم دلم میخواد داستان های رنگی رنگی از آدم ها بنویسم از قصه هاشون زندگی هاشون از فراز و نشیب هاشون!
    میخوام دنیای خیالی 
     درونِ داستان هام بسازم از اون هایی که به خیال هات بال پرواز میدن که از زمین و زمان جدا بشی!
    همه ی این ها بهم قدرت میدن که تاتی تاتی کردن توی این راه برام لذت بخش باشه برای روزی که بتونم راحت به خودم بگم نویسنده!

    آخرین ویرایش: شنبه پانزدهم دی 1397 15:55
    ارسال دیدگاه




  • بالاخره تصمیم گرفتم وبلاگ نویس بشم ترس از انتشار کلمه هایی که مغزم بالا میاره یه مدت یقه ام 
    رو بدجوری چسبیده بود راستش قبلا اینکار رو میکردم اما مدت ها بعد که رهاش کردم بازم ترس عین لولو اومد و سفت چسبید بهم...
    اما حالا قراره اینجا بنویسم از خودم!
    از لحظه های دلتنگیم...
    از زخم هام!
    از ترک های ذهنِ همیشه بیمارم!
    از روزها و ماه ها و سال هایی که خیالِ گذشتن ندارن...
    و از شب هایی که دیگه صبح نمیشن...
    از درد و دل هایی که دردِ دل شدن...
    مینویسم از اونچه که همیشه باعثِ آزارِ روح و جان عه...
    از کسی که توی  آشفته ترین لحظه هاش همیشه آروم عه...
    از خنده رو ترین و بیخیال ترین آدم دنیا...
    امـا...
    اینجاقراره کلبه ی وحشت من باشه...
    اینجا چرخ و فلک خاطره های من میشه...
    اینجا کلمه هام فریاد میکشن...
    من اینجا خودم رو قرار نیست حبس کنم...
    اینجا دیگه برای خودم عه...
    خودمی که سکوت هاش رو فریاد میزنه...
    هرطور بخوام اینجا مینویسم...
    مینویسم تا آروم تر شم...
    برای لحظه هایی که کم میارم...
    برای لحظه هایی که بغض دارم...
    برای لحظه هایی که دردم میگیره...
    برای لحظه هایی که مغزم کلمه هاشو بالا میاره...
    برای لحظه هایی که گوشِ شنوایی نیست...
    برای لحظه هایی که شانه ای برای بغض هام نیست...
    برای لحظه هایی که با همین واژه ها هزاران بار میمیرم و زنده میشم!
    آخرین ویرایش: شنبه پانزدهم دی 1397 15:54
    ارسال دیدگاه