زندگی با کلمه‌ها بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود... از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام! و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم . Instagram: zahra.mvst tag:http://zahramovasat.ir 2020-02-18T06:24:40+01:00 mihanblog.com ... 2020-01-28T20:28:09+01:00 2020-01-28T20:28:09+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/131 Zahra Movasat من دچارم به بیماری لاعلاج دوست داشتن‌ات . قصه‌ی تازه‌ای نیست نبودن‌هایت اما این داغ دل‌ام را که هی تازه میشود چه کنم؟ . سوگند به خنده‌هایت برای من یک تو به اندازه‌ی کل جهان کافی‌ست . در نزدیک‌ترین جای قلب‌ات بنویس تا هرگز فراموش نکند که یک من جایِ همه‌ی آدم‌های این دنیا تو را دوست دارد . و امان از جای خالی‌ات که هی چشم‌هایم را میسوزاند . عاشقت هستم شاید تکراری‌ترین باشد اما من این تکرارِ دوست داشتن‌ات را دوست دارم . در بازی گل یا پوچ زندگی

من دچارم به بیماری لاعلاج دوست داشتن‌ات

.

قصه‌ی تازه‌ای نیست نبودن‌هایت

اما این داغ دل‌ام را که هی تازه میشود چه کنم؟

.

سوگند به خنده‌هایت

برای من یک تو به اندازه‌ی کل جهان کافی‌ست

.

در نزدیک‌ترین جای قلب‌ات بنویس تا هرگز فراموش نکند

که یک من جایِ همه‌ی آدم‌های این دنیا تو را دوست دارد

.

و امان از جای خالی‌ات

که هی چشم‌هایم را میسوزاند

.

عاشقت هستم شاید تکراری‌ترین باشد

اما من این تکرارِ دوست داشتن‌ات را دوست دارم

.

در بازی گل یا پوچ زندگی

قسمت‌اش همیشه پوچ بود


]]>
تو چرا هرگز بازنگشتی دیگر؟ 2020-01-21T17:02:01+01:00 2020-01-21T17:02:01+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/130 Zahra Movasat   با لبخندِ همیشگی‌ات به سمت‌ام آمدی و وقتی قدمهایت هم قدمِ قدم‌هایم شد،پرسیدی:این نگاه عاشقانه و پر از حسرت‌ به جدولِ کنار خیابون از کجا نشات گرفته؟ لبخند روی لب‌هایم آمد و در جواب گفتم:ازهمون جایی که حسودی تو نشات میگیره حرصی که شدی راه‌ام را کج کردم به سمتِ جدول‌های حلالی شکلِ کنارِ خیابان با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفتم:کمکم میکنی؟میخوام برم بالای جدول... با چهره‌ای پر از تعجب پرسیدی:از نگاه و حرف‌های آدم‌ها نمیترسی؟ خندیدم و جواب دادم:نگاه‌های این

 

با لبخندِ همیشگی‌ات به سمت‌ام آمدی و وقتی قدمهایت هم قدمِ قدم‌هایم شد،پرسیدی:این نگاه عاشقانه و پر از حسرت‌ به جدولِ کنار خیابون از کجا نشات گرفته؟

لبخند روی لب‌هایم آمد و در جواب گفتم:ازهمون جایی که حسودی تو نشات میگیره

حرصی که شدی

راه‌ام را کج کردم به سمتِ جدول‌های حلالی شکلِ کنارِ خیابان

با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفتم:کمکم میکنی؟میخوام برم بالای جدول...

با چهره‌ای پر از تعجب پرسیدی:از نگاه و حرف‌های آدم‌ها نمیترسی؟

خندیدم و جواب دادم:نگاه‌های این آدم‌ها چه من بالا باشم چه پایین همیشه وحشتناک بوده و هست

حرف‌هاشون هم همینطور

بالاخره این آدم‌ها وحشتناک ترسناک هستند

پس حرف‌هاشون چه فرقی به حالم داره

سری تکان دادی و به سمت‌ام آمدی

دست‌هایم را محکم گرفته بودی تا بالای جدول بروم

و بعد قدم به قدم هم قدمِ همدیگر شدیم

رو به تو گفتم:چه آرامشی داره راه رفتن روی جدول‌ها

با دقت قدم برمیداشتی و اخمِ ریزی که جذاب‌ترت کرده بود مهمانِ ابروهایت شده بود که گفتی:آرامشش برایِ توعه دست کنده شده‌اش برای من

خندیدم و گفتم:هیچ میدونستی سختی اون آدمی که از بالا دستت رو گرفته بیشتر هست؟

نگاهِ چپی به من انداختی که به قول خودت حساب کار دستم بیاید اما من ادامه دادم:اونی که بالاست باید هم مواظب راه جلوی خودش باشه هم مواظب راهِ کسی که از پایین دستش رو گرفته

میدونی میخوام چی بگم؟میخوام بگم اون بالایی گاهی لازم میدونه بخاطر اون پایینی خودش رو در سرازیری جدول قرار بده

تا پایینی اوج بگیره و برعکس گاهی باید اوج بگیره و دستش رو بیشتر به طرف پایینی خم کنه تا او بتونه سرازیری‌ها رو بالا بره

ساکت شدی و هیچ نگفتی تا اینکه دست‌ام را رها کردی و گفتی:نمیخوام سختیش فقط برای تو باشه

قبل از اینکه بتوانم به تو بگوییم منظورم به خودمان نیست

تو با جدی‌ات به بالای جدول آمدی پشت سر من ایستادی و در گوش‌ام آرام نجوا کردی:باهم دوتایی این بالا راه رو طی میکنیم من همیشه پشتت هستم

دوست داشتم با این حرف دل‌ام گرم شود

اما نشد و جایش ترس در آن لانه کرد

بارها دل‌ام خواست فریاد زنم"نمیخواهم،اگر پشت سرم باشی

اگر وسط راه در سرازیری‌ها گم شوی

من دیگر پیدایت نمیکنم"

کاش به تو گفته بودم

دست‌هایم اگر در دست‌هایت باشد

دیگر برایم هیچ سختی معنا ندارد

که میخواستم کنارم باشی نه پشتِ سری که نمیشد چشمهایت را دید

اما حرف‌هایِ من در گلویم خشک شد

درست همانند یک بیابانِ برهوت

و تو که سال‌هاست نمیدانم در کدام پیج و سرازیری جدول‌های زندگی‌ام گم‌ات کردم

مسافرقصه‌هایم امروز برای بی‌نهایت‌‌مین بار از کنار جدول‌های خیابان گذشتم

کجای این جاده‌ها غریبانه از من‌ها جدا شده‌ای

که پیدایت نمیکنم

]]>
وهمِ آمدن‌ات 2020-01-06T18:16:46+01:00 2020-01-06T18:16:46+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/129 Zahra Movasat شاید اگر میدانستم یک روزی قرار بر این باشد که ثانیه‌ها هی نبودن‌اش را به رخِ دلِ بی‌قرارم بکشدآنوقت از او میخواستم بیشتر کنارم بماندشاید اگر میدانستم یک روز قراراست از نزدم پر بکشدبرای داشتن‌اش بیشتر میدویدماگر میدانستم روزگاری لبخند را روی لب‌هایش شاید دیگر نبینم بیشتر از او میخواستم برایم بخندداگر آن روزها میدانستم شاید یک روز صدایش در گوش‌هایم نپیچدبیشتر از او میخواستم برایم حرف بزندشاید اگر میدانستم روزی این من از چشم‌هایش قرار است سقوط کندکه دل‌ام دیگر با هیچ بودنی گرم نشوددست‌ه

شاید اگر میدانستم یک روزی قرار بر این باشد

که ثانیه‌ها هی نبودن‌اش را به رخِ دلِ بی‌قرارم بکشد

آنوقت از او میخواستم بیشتر کنارم بماند

شاید اگر میدانستم یک روز قراراست از نزدم پر بکشد

برای داشتن‌اش بیشتر میدویدم

اگر میدانستم روزگاری لبخند را روی لب‌هایش شاید دیگر نبینم بیشتر از او میخواستم برایم بخندد

اگر آن روزها میدانستم شاید یک روز صدایش در گوش‌هایم نپیچد

بیشتر از او میخواستم برایم حرف بزند

شاید اگر میدانستم روزی این من از چشم‌هایش قرار است سقوط کند

که دل‌ام دیگر با هیچ بودنی گرم نشود

دست‌هایش را محکم‌تر میگرفتم

تا شاید قفل دست‌هایمان رفتن‌اش را به هرگز‌ها پیوند میداد

که اگر در آغوش‌اش گرفته بودم

شاید میفهمید جایگاه‌اش در کنارم هست نه مقابل‌ام

مسافرقصه‌هایم سوزِ رفتن‌هایت بیمارم کرد

سال‌هاست چشم به راه‌ام برای ثانیه‌ای آمدن‌ات

بودن‌ات داشتن‌ات

راستی نکند در راه آمدن بوده‌ای و من نگذاشتم بیایی؟

نکند قصد ماندن داشتی و من‌ها پرت دادند که این چنین سخت رفته‌ای؟

خیره‌ام به خودمی که در انتظارِ بی‌پایان‌ات آرام در اتاق میگرید

راستی نگفتی داشتی می‌آمدی یا باز در بیداری خوابِ آمدن‌ات را دیدم؟

]]>
ریزش خاطره‌ها 2020-01-02T20:30:07+01:00 2020-01-02T20:30:07+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/127 Zahra Movasat میشد از تو گذشت یا بر آسمان پرت داد و دیگر دنبالِ تو نگشتاز دوست‌داشتن‌ات که دل با هر طپش‌هایش فریاد میکشد،دست برداشتیا از این من‌ها،تو را گرفتمیشد بر راهِ خیال‌،وهمِ بودن‌ات را بستیا برجای خالی‌ات در عکس‌ها دیگر نَگِریستمیشد بر این رنجِ بی‌پایان نقطه گذاشتو از سرخط شروعی تازه داشتآرامِ‌جان هرآنچه تو را میشد از من‌ها تمام کرد را میتوانستاما...در دوئل فراموشی و خاطرهایتهمیشه خاطره‌ پیشی گرفتاین روزها این من‌ با هرسرعتی که مشغول فراموش کردن‌ات باشدبه تابلوی دلتنگی‌ که میرسدمکث میکندو جاده‌ی فرا

میشد از تو گذشت

یا بر آسمان پرت داد و دیگر دنبالِ تو نگشت

از دوست‌داشتن‌ات که دل با هر طپش‌هایش فریاد میکشد،دست برداشت

یا از این من‌ها،تو را گرفت

میشد بر راهِ خیال‌،وهمِ بودن‌ات را بست

یا برجای خالی‌ات در عکس‌ها دیگر نَگِریست

میشد بر این رنجِ بی‌پایان نقطه گذاشت

و از سرخط شروعی تازه داشت

آرامِ‌جان هرآنچه تو را میشد از من‌ها تمام کرد را میتوانست

اما...

در دوئل فراموشی و خاطرهایت

همیشه خاطره‌ پیشی گرفت

این روزها این من‌ با هرسرعتی که مشغول فراموش کردن‌ات باشد

به تابلوی دلتنگی‌ که میرسد

مکث میکند

و جاده‌ی فراموشی باریک میشود

خاطره‌ها ریزش میکنند

و بن بست همین حوالی‌ست

جایی که دور زدن ممکن نیست

و منی که در تنگنای فراموشی و خاطره‌ها گیر میکند


]]>
رهایت کردم 2019-12-28T15:16:00+01:00 2019-12-28T15:16:00+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/125 Zahra Movasat دست بر شانه‌ام گذاشتی و زیرلب آرام پرسیدی:خبرت هست چه غلطی میکنی؟ نگاه‌ات را دوست نداشتم پراز سرزنش‌ بود خیره به دور همان جایی که نزدیک ولی دور بود گفتم:میدونم،خودم رو براش آماده کردم سنگینی نگاه‌ات برایم گران تمام میشود پوزخند زدی وگفتی:آماده برای چه؟ اینکه سعی کنی من از تو متنفر بشم؟ غمِ درون چشم‌هایت را تاب نیاوردم با سری رو به پایین خیره به نوکِ کفش‌هایم لب زدم:یک عمر هست که دارم آدم‌ها رو از خودم متنفر میکنم سکوت‌ات طول کشید تا بشکند با صدایی لرزان سوال کردی:چه

دست بر شانه‌ام گذاشتی و زیرلب آرام پرسیدی:خبرت هست چه غلطی میکنی؟

نگاه‌ات را دوست نداشتم پراز سرزنش‌ بود

خیره به دور همان جایی که نزدیک ولی دور بود

گفتم:میدونم،خودم رو براش آماده کردم

سنگینی نگاه‌ات برایم گران تمام میشود

پوزخند زدی وگفتی:آماده برای چه؟ اینکه سعی کنی من از تو متنفر بشم؟

غمِ درون چشم‌هایت را تاب نیاوردم با سری رو به پایین خیره به نوکِ کفش‌هایم لب زدم:یک عمر هست که دارم آدم‌ها رو از خودم متنفر میکنم

سکوت‌ات طول کشید تا بشکند

با صدایی لرزان سوال کردی:چه شد که اینطوری تلخ شدی؟

خندیدم و جواب دادم:شیرین بودن‌هام دل زد

صدایت رنگِ التماس داشت وقتی که گفتی:برگرد راهش این نیست

و تو نمیدانستی من مدت‌ها بود رفته بودم

بازگشتنی در کار نبود

سکوت‌ام را که دیدی با نگرانی پرسیدی:یعنی برنمیگردی؟من چی؟

چشم بستم بر تو و نگرانی‌‌هایت

و با آخرین ته‌مانده‌ی شجاعتم گفتم:فراموشم کن

افنجارِ دل‌ام را باگوش‌هایم شنیدم

ضربان‌هایش که وصلِ تو بود

دیگر نزد

تو بی‌رحمانه اما به من تاختی و گفتی:همیشه اینقدر بی‌رحم و سنگ دل بودی؟

نگاه‌ام یخ بسته بود وقتی رو به تو گفتم:یادم نمیاد...تو یادت هست؟

هنوز هم مغرور بودی

با تحکم گفتی:صلاحت نیست تنها‌تر میشی

شلیک آخرم درست به قلب‌ام اصابت کرد

وقتی که گفتم:پس زودتر ترکم کن

نگاه‌ات حرف داشت برعکس نگاه‌های یخ زده‌ام

دست‌ات دراز شد به سمت‌ام

انگار هنوز کورسویِ امیدی در تو بود

اینکه گرمایِ دست‌هایت هنوز دل‌ام را گرم کند

از کنار دست‌هایت

که وسوسه‌انگیزترین سیب ممنوعه برایم بود

گذشتم...

و پشت به تو گفتم:یک عمر مثل بادکنکی که همیشه نخ‌اش از دستِ بچههادر میره از دست‌هام سر خوردی و هی به دنبالت دویدم اما اینبار رهایت میکنم تا هرکجا که میخوای اوج بگیری

بدون نگاه به پشت سرم

همانجا که هم تو را هم من را جا گذاشتم

پالتویِ مشکی‌ام را تن زدم

خودم را میان برف‌ها هی می‌کشیدم

اما قدم‌هایم هی رو به پشت عقب عقب می‌رفتند

فکر میکردم میتوان رفت

ولی انگار هنوز تهِ آن صندوقچه‌ی اتاق چیزی را جا گذاشته بودم

که وصل‌ام میکرد به هر چه که مربوط به توهاست

نگاه برگرداندم

تا بگوییم جانِ‌دل میخواستم بروم اما نشد

ولی تا نگاهی به پشت سر کردم

نبودی و تنها ردپایت روی برف‌ها مانده بود

و امروز سال‌های زیادی‌ست که از زمستانِ نبودن‌ات میگذرد

اما من هنوز چله‌نشین رفتن‌های طولانی‌ات مانده‌ام

و هزار بار فریاد زدم

کی خداحافظی آخرمان سلام میشود

و صدایم در سوزِ جای‌خالیت چشم‌هایم را می‌سوزاند

]]>
حالِ پریشان 2019-12-23T20:02:56+01:00 2019-12-23T20:02:56+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/124 Zahra Movasat غرق شده‌ام در تکرارِ واژه‌هایم در سکوت‌های فریاد شده‌ام در خستگی از کلمه‌هایم کلمه‌هایی که هنوز هم هیاهوی مغزم را نمی‌خوابانند که آنها زندان‌بان و من اسیرشان شده‌ام راستی کجای راه را اشتباه رفتم که این چنین در خود پریشان حالم که این روزها سنگین‌ترند قدم‌هایم گاه می‌ایستم و فکرمیکنم چه پاسخی دارم برای این آشوب‌های درون‌ام برای این گلاویز شدن‌ها با واژه‌هایم که ذره ذره قاتلِ خنده‌هایم شده‌اند قلب‌ام دوباره قلم را از من میگیرد و خودم با مغزم میجنگد

غرق شده‌ام

در تکرارِ واژه‌هایم

در سکوت‌های فریاد شده‌ام

در خستگی از کلمه‌هایم

کلمه‌هایی که هنوز هم هیاهوی مغزم را نمی‌خوابانند

که آنها زندان‌بان و من اسیرشان شده‌ام

راستی کجای راه را اشتباه رفتم

که این چنین در خود پریشان حالم

که این روزها سنگین‌ترند قدم‌هایم

گاه می‌ایستم و فکرمیکنم

چه پاسخی دارم

برای این آشوب‌های درون‌ام

برای این گلاویز شدن‌ها با واژه‌هایم

که ذره ذره قاتلِ خنده‌هایم شده‌اند

قلب‌ام دوباره قلم را از من میگیرد

و خودم با مغزم میجنگد

کاش میشد خطِ باطلی زد بر تمامِ افکارم

و کبریت کشید برتمامِ هیاهوی دل‌ام

و بعد خیره به شعله‌هایی که میسوزانند با خیال راحت پیکر برکفنی سرد بگذارم 

]]>
دیگر مرا نمیترسانند 2019-12-06T16:53:54+01:00 2019-12-06T16:53:54+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/123 Zahra Movasat پاهایم را تاب میدادم و گاهی از شوق لبخندی روی لب می‌نشاندم چشم از جاده برنمیداشتم که مبادا یک ثانیه آمدن‌ات را از دست دهم همانند کودکی که قول بستنی شکلاتی از مادرش گرفته باشد تو را چشم به راه بودم و در انتظار،روزهای سردم را به امید گرمای دست‌هایت سپری میکردم تقویم که ورق میخورد و از رفتن‌های طولانی‌‌ات خبر میداد گلبرگی از گلِ امیدم پژمرده میشد من و چشم‌هایم در سوزِ رد و پای نبودن‌ات می‌سوختیم و هنوز امید به بازگشت‌ات داشتیم هر شب آهنگِ دیدارت را در گوش دل زمزمه

پاهایم را تاب میدادم

و گاهی از شوق لبخندی روی لب می‌نشاندم

چشم از جاده برنمیداشتم که مبادا یک ثانیه آمدن‌ات را از دست دهم

همانند کودکی که قول بستنی شکلاتی از مادرش گرفته باشد

تو را چشم به راه بودم

و در انتظار،روزهای سردم را به امید گرمای دست‌هایت سپری میکردم

تقویم که ورق میخورد و از رفتن‌های طولانی‌‌ات خبر میداد

گلبرگی از گلِ امیدم پژمرده میشد

من و چشم‌هایم در سوزِ رد و پای نبودن‌ات می‌سوختیم

و هنوز امید به بازگشت‌ات داشتیم

هر شب آهنگِ دیدارت را در گوش دل زمزمه میکردم

اما تا صبح کسی در من بی‌صدا می‌گریست

میدانی دل‌ام ترسیده بود زمانی برگردی که احساس‌ام دست به خودکشی زده باشد

آنقدر دیر بیایی که دیگر شوقی نمانده باشد

برای پرواز در آغوشی که جان از تن‌ام میگرفت

و بعد به بند بند وجودم جانی دوباره میداد

ترس داشتم وقتی بیایی که دیگر برای دیدنِ خنده‌هایت زمین و زمان را ویران نکنم

که به نیامدن‌هایت آنقدر ادامه بدهی که وقت دیدار یادم برود روزگاری غرقِ سیاهی چشم‌هایت بودم

حال اما بازنگشتن‌ات مرا نمیترساند

دانسته‌ام داغِ از دست دادن‌ات تا ابد برایم تازه می‌ماند

که حالِ خوب برای دل‌ام حسرت می‌شود

مرگ احساس‌ام

انتظاری که کور کند چشم‌هایم

از یک "تو" که در من جامانده‌ای

وقت و بی‌وقت با حس دلتنگی گلویم را میفشاری

و نفس‌ام بند می‌آید در هوایی که نیستی

و این دیگر مرا نمیترساند...

]]>
نوشتن درد دارد 2019-12-01T15:43:38+01:00 2019-12-01T15:43:38+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/122 Zahra Movasat باران که نمی‌بارد و چشم‌هایم هم خیال باریدن ندارند‌ دوست دارم‌هایم مدام تا نوکِ زبان می‌آیند اما با بغض قورت‌شان میدهم زخمِ عمیقِ دلتنگی هنوز خون ریزی میکند اما دلتنگ‌نباش‌هایشان را برایم گوش زد میکنند مانده‌ام بین این کلمه‌ها و جمله و واژه‌هایی که تنها حرف‌اند اما اگر ننویسم غم می‌بارد دردِ بی‌کسی دل می‌بارد این روزها مثل اسپندِ روی آتش می‌مانم که به واژه‌ها چنگ می‌اندازم و امان از این دردِ نوشتن که شده ویروس جان‌ام که درمان و دارویی سراغ ندارم اما

باران که نمی‌بارد

و چشم‌هایم هم خیال باریدن ندارند‌

دوست دارم‌هایم مدام تا نوکِ زبان می‌آیند

اما با بغض قورت‌شان میدهم

زخمِ عمیقِ دلتنگی هنوز خون ریزی میکند

اما دلتنگ‌نباش‌هایشان را برایم گوش زد میکنند

مانده‌ام بین این کلمه‌ها و جمله و واژه‌هایی که تنها حرف‌اند

اما اگر ننویسم

غم می‌بارد

دردِ بی‌کسی دل می‌بارد

این روزها مثل اسپندِ روی آتش می‌مانم

که به واژه‌ها چنگ می‌اندازم

و امان از این دردِ نوشتن که شده ویروس جان‌ام

که درمان و دارویی سراغ ندارم

اما واژه‌هایم را مثل سبزی فروش محل‌مان هر صبح خیس‌شان می‌کنم

تا راحت از گلو پایین بروند

و روی ورق هایم جاری شوند

تا مبادا در سکوت کلمه‌هایم سقوط کنم

]]>
من دیوانه‌ات ماندم 2019-11-10T08:45:33+01:00 2019-11-10T08:45:33+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/121 Zahra Movasat کاش این فاصله دل‌اش رحمی بیایید کمی کوتاه می‌آمد.زمان برای من متوقف مانددرست زمانی که این من در سیاهیِ چشم‌هایت غرق شد.من نه عاشق‌امنه رسم عاشقی کردن را بلدممن تنها تو را ثانیه به ثانیه نفس میکشم.و قصه‌ی من همین هسترفتنِ یک راه دشوار برای هرگز نرسیدن....بعد از رفتن‌اتسال‌هاست در جمع‌ها سکوت میکنمو آرام نگاه میکنمراستش میترسم از تو حرفی بزنم و بعد آدم‌ها به من بخندند.و من به‌جای دی‌اکسیدکربن ذرات دلتنگی را نفس میکشماین دم و بازدم همگی بوی

کاش این فاصله دل‌اش رحمی بیایید

کمی کوتاه می‌آمد

.

زمان برای من متوقف ماند

درست زمانی که این من در سیاهیِ چشم‌هایت غرق شد

.

من نه عاشق‌ام

نه رسم عاشقی کردن را بلدم

من تنها تو را ثانیه به ثانیه نفس میکشم

.

و قصه‌ی من همین هست

رفتنِ یک راه دشوار

برای هرگز نرسیدن...

.

بعد از رفتن‌ات

سال‌هاست در جمع‌ها سکوت میکنم

و آرام نگاه میکنم

راستش میترسم از تو حرفی بزنم

و بعد آدم‌ها به من بخندند

.

و من به‌جای دی‌اکسیدکربن ذرات دلتنگی را نفس میکشم

این دم و بازدم همگی بوی دلتنگی میدهند

و نبودن‌ات آلودگی‌ست که نفس‌های این منِ دلتنگ را میبرد

.

_چرا سرت رو از پنجره بردی بیرون؟

+میخوام باد بخوره بهش،مغزم داره میسوزه

_بیار تو الان سرت رو به باد میدی

+اگه سرم رو به باد بدم به نظرت خاطره‌ها از توش میپرن؟

_دیونه شدی چی میگی؟

+این خاطره‌ها دارن دیونه‌ام میکنن

.

من تو را رنجاندم

خودم از تو رنجیدم

تو از من دور شدی

من از تو دور ماندم

تو مرا رها کردی

من در این جاده ها جا ماندم

و اینگونه شد

تو برای همیشه رفتی

و من برای یک عمر حسرت خوردم

.

من باختم

وقتی که خیال کردم

اگر شهر به شهر سفر کرد

اگر خیابان‌ها عوض شوند

حالِ من‌ها بهتر میشود

چه این شهر و چه آن شهر بی‌تو گورستان‌اند

چه این خیابان‌ها و چه آن خیابان‌ها همه از اندوه رفتن‌ات فریادها میکشند

چه اینجا و چه هرجا نبودن‌ات حلقه‌ی داری‌ست بر بیخ گلویم

وقتی ندارم‌ات مهم نیست کجای این نقشه باشم

همه‌جا زندان است و من همان محکومِ به دلتنگی در پای چوبه‌ی دارم

.

و من دیوانه‌ات ماندم

آنگاه که تنها شدم اما در تنهایی با خیال‌ات ماندم

دیوانگی برای تو شاخ و دم ندارد

همین که در خواب‌هایم به دیدارت می‌آیم

و بعد از این خواب‌های خوش میپرم

و نام‌ات را بر زبانم جاری میکنم

اما جای‌خالی‌ات و نبودن‌ات آتش به قلب‌ام میزند

دیوانه‌تر هم میشوم

وقتی تنها عکسِ یاد‌گاری‌مان را نگاه میکنم

و چشم‌هایت برایم قصه‌ی دوست‌نداشتن‌ات را میخوانند

و اینگونه میشود که خورشید بر تاریکی شب‌هایم دیگر طلوع نمیکند

]]>
قرص ترک‌ام کن 2019-10-21T17:03:55+01:00 2019-10-21T17:03:55+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/120 Zahra Movasat قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشی لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریادکشیدن خالی بشیم روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگیت رو قصه نکردی و بعد هم با همون قصه‌ها زندگی نکردی؟ خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر ه

قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم

آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشی

لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریادکشیدن خالی بشیم

روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگیت رو قصه نکردی و بعد هم با همون قصه‌ها زندگی نکردی؟

خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر هم درون قصه‌هام غرق باشم بازهم یک جایی درست نقطه‌ی وسط شهر مجبور هستم با یک واقعیت زندگیم رو به رو بشم همونجا در وسط میدون شهر بالاخره با این رو به رو میشم

که گوش‌ها کر هستند و چشم‌ها کور،بالاخره مجبورم با تمامِ حقیقت‌های زندگیم روبه رو بشم

آرام پرسیدی:یادت هست از کی شروع شد؟

سوال‌ِ گنگ‌ات را که برایم مثل آیینه شفاف بود اینگونه جواب دادم:کسی چه میدونه

شاید از اون روزی که دنیام رو جدا کردم عادت‌هام رو رفتارم رو

کسی چه میدونه شاید از وقتی که چنگ انداختم تو دل‌ و علاقه رو از درونش بیرون کشیدم

و بی‌حسی رو تو دل اقامت دائمی دادم که بعد از اون تنها دیونه موندم

نگاه‌ات سنگین شده بود بی‌طاقت از سنگینی نگاه‌ات هی این پا و آن پا میشدم که پرسیدی:میدونی الان دقیقا تو چه نقطه‌ای از زندگیت ایستاده‌ای؟

پوزخند زدم همان کاری که دوست نداشتم پیش تو انجام‌اش بدهم و گفتم:میدونم دقیقا همونجایی از زندگیم هستم که دیگه دست‌هام از جمع کردن تیکه‌هایِ قلبم خسته شده‌ انگشت‌هام اونقدر با بریده‌هایِ دلم زخمی شدن که دیگه بی‌حس‌ هستند

آره میدونم دقیقا الان تو نقطه‌ای از زندگیم هستم که به فکر جمع کردن تیکه‌هایِ شکسته‌ی قلبم نیستم برعکس میخوام اون‌ها رو همونجایی که هستند رها کنم میخواهم پشت کنم به اونها و برم

چشم‌هایت رنگ غم گرفته بود بی‌آنکه بدانی چه کودتایی در دل‌ام به راه انداخته‌ای با صدایی لرزان پرسیدی:میدونی شکسته‌های دلت ممکن هست کسی رو زخمی کنه چرا این کار رو میکنی پس؟

خیره شده بودم به چشم‌هایی که دل‌ام را با نیم نگاهی ویران میکرد و گفتم:میدونی چرا؟چون دیگه به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارم

نگاه‌ از من گرفتی و پشت کردی به کسی که خبر از دلِ زلزله زده‌اش نداشتی و گفتی:نترس‌تر از قبل شدی

بغض چانه‌ام را لرزاند رو برگرداندم و من نیز پشت به تو ایستادم

اولین سوزشِ قطره‌ی اشک را زیر زبان‌ام که مزه کردم بدون لرزشی در صدایم گفتم:میدونم،برای همین میخوام بری پا بذار بر روی قلبت و قرص ترکم کن

نمیدیدمت اما سرمایِ رفتن‌ات را حس میکردم

سوز سردی داشت از مسیری که میرفتی تمامِ من را منجمد میکرد

قدم به قدم از من و دنیای‌مان که دور شدی ندیدی چطور دنیای‌مان مخروبه ماند

که زیرآواره‌ دردِ دلتنگی‌ات دفن شدم

اما هنوزهم محکم ایستاده‌ام

و خیره‌ام به وسط شهر همان جایی که هنوز با واقعیت‌های زندگی‌ام درگیرم

همان‌جایی که روزی تو را داشتم

مهم نیست چقدر خودم را در قصه‌هایم حبس کنم

مهم نیست رو به غروبِ نبودن‌هایت،این قهوه‌هارا شیرین کنم و با طعم‌ِ گس نوشِ‌جان کنم

بالاخره باید با این واقعیت خفته‌ی روی تخت خواب اتاق‌ام روبه رو شوم

مگر نه مسافرِ قصه‌ها‌یم؟

]]>