زندگی با کلمه‌ها Instagram: zahramovasat.96 . "بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود... از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام! و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم" tag:http://zahramovasat.ir 2020-07-02T10:35:58+01:00 mihanblog.com سرانجامِ دوست‌داشتن‌ات 2020-06-26T17:55:33+01:00 2020-06-26T17:55:33+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/170 Zahra Movasat دوست‌داشتنِ بی‌سرانجام‌ات چه می‌شود؟ عرض اتاق را قدم میزنم و به سوالِ بی‌جوابِ این روزهایم فکر می‌کنم فکرم از تو که پُر می‌شود قلب‌ام بی‌تابی می‌کند چشم‌هایم را می‌بندم به امید ردی از تو برای آرام کردنِ بی‌قراری‌های کودکانه‌‌ی دل‌ام خاطره‌هایم را زیر و رو می‌کنم ولی تصویرت با دیگری در ذهن‌ام نقش می‌بندد صدایم در نمی‌آید یکی دست در دست‌هایت در سرم قدم میزند اما از دست‌های من کاری برنمی‌آید عاشقانه‌هایت را با غیر که می‌بینم دل‌ام می‌سوزد نام‌ات را زیر لب

دوست‌داشتنِ بی‌سرانجام‌ات چه می‌شود؟

عرض اتاق را قدم میزنم

و به سوالِ بی‌جوابِ این روزهایم فکر می‌کنم

فکرم از تو که پُر می‌شود

قلب‌ام بی‌تابی می‌کند

چشم‌هایم را می‌بندم

به امید ردی از تو برای آرام کردنِ بی‌قراری‌های کودکانه‌‌ی دل‌ام

خاطره‌هایم را زیر و رو می‌کنم

ولی تصویرت با دیگری در ذهن‌ام نقش می‌بندد

صدایم در نمی‌آید

یکی دست در دست‌هایت در سرم قدم میزند

اما از دست‌های من کاری برنمی‌آید

عاشقانه‌هایت را با غیر که می‌بینم

دل‌ام می‌سوزد

نام‌ات را زیر لب زمزمه میکنم

سمت‌ام برمیگردی اما نگاه‌ات هیچ از تو را برایم تداعی نمی‌کند

دور شده‌ای در ذهن‌ام

آنقدر دور که انگار هیچگاه بودن‌ات واقعی نبود

از کابوسی که تعبیرش فراموش کردن‌ات بود

چشم به واقعیت‌ها باز می‌کنم

فراموش کردن‌ات جزو محال‌ترین‌هاست

نمی‌بینم‌ات

نمی‌شنوم‌ات

اما هربار در قلب‌ام از نو می‌سازم‌

موهایت‌را

لبخندهایت‌را

چشم‌هایت‌را

راستی گفته بودم چشم‌هایت آن روز دیدار نگذاشت یک دل سیر خودت را تماشا کنم؟

من در قلب‌ام تو را قاب گرفته‌ام

نه میتوانم غیر از تو را با این دل آشنا کنم

نه میتوانم صدایی جز صدای تو را بشنوم

میدانی دوست‌داشتنِ بی‌سرانجام‌ات چه شد؟

تو بی‌آنکه فردای رفتن‌ات را دیده باشی

مرا نخواستی و برای ابد رفتی

و من چقدر خدا خدا کردم‌

یا تو را یا دلِ از دست رفته‌ام را بازگرداند

اما گویا خدا در امور عاشقانه هیچگاه دخالت نمی‌کند 

]]>
برای شماهایی که میخوانید مرا 2020-06-21T17:28:28+01:00 2020-06-21T17:28:28+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/169 Zahra Movasat ای تقریبا ۳۰۰ نفری که هرروز بهم سر میزنید بیایید آشنا بشیم باهم دوست بشیم مثل رابین هود فقط به آمار وبلا‌گ کمک نکنید دلم میخواد از خودتون برام بگین و از حس و حالتون با خوندن وبلاگم اینجا از خودتون برام بنویسید من خوشم میاد آدم‌ها رو بخونم و بشنومشونمخصوصا شماهایی که اینجا هستین و به من سرمیزنینپس بگو از خودت از حالِ دلتقول میدم با دوتاچایی بشینم رو به روتون و تا وقتی خودتون خسته نشدین از گفتن گوش بدم بهتون ای تقریبا ۳۰۰ نفری که هرروز بهم سر میزنید

بیایید آشنا بشیم باهم دوست بشیم

مثل رابین هود فقط به آمار وبلا‌گ کمک نکنید

دلم میخواد از خودتون برام بگین

و از حس و حالتون با خوندن وبلاگم

اینجا از خودتون برام بنویسید

من خوشم میاد آدم‌ها رو بخونم و بشنومشون

مخصوصا شماهایی که اینجا هستین و به من سرمیزنین

پس بگو از خودت از حالِ دلت

قول میدم با دوتاچایی بشینم رو به روتون و تا وقتی خودتون خسته نشدین از گفتن گوش بدم بهتون

]]>
. 2020-06-20T12:03:44+01:00 2020-06-20T12:03:44+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/168 Zahra Movasat آیه آیه دلتنگی‌ست،سطر به سطرِ این روزهایم خاطره‌ها از چشم‌ها جاری میشوند بر گونه‌هایم اما این دلِ بی‌قرارِ اعصاب خورد کن را تسکین نمی‌دهند و از همین‌جا آغاز میشود شروعِ دلبری غروبِ دلتنگی‌هایم . باور کرده‌ام زخم‌هایی که به دوش میکشی بزرگ‌ات میکنند که پنهانی‌ترین دلتنگی‌ها از فریاد شده‌ها شیرین‌ترند باورکرده‌ام بدترین حالتِ خرابِ دل‌ات یک روز تورا خوشحال‌ترین میکند که رها کردن‌ها از رسیدن‌ها زیباترند باورکرده‌ام قدرتی که سکوت دارد را هیچ حرف زدنی ندارد 

آیه آیه دلتنگی‌ست،سطر به سطرِ این روزهایم

خاطره‌ها از چشم‌ها جاری میشوند بر گونه‌هایم

اما این دلِ بی‌قرارِ اعصاب خورد کن را تسکین نمی‌دهند

و از همین‌جا آغاز میشود شروعِ دلبری غروبِ دلتنگی‌هایم

.

باور کرده‌ام زخم‌هایی که به دوش میکشی بزرگ‌ات میکنند

که پنهانی‌ترین دلتنگی‌ها از فریاد شده‌ها شیرین‌ترند

باورکرده‌ام بدترین حالتِ خرابِ دل‌ات یک روز تورا خوشحال‌ترین میکند

که رها کردن‌ها از رسیدن‌ها زیباترند

باورکرده‌ام قدرتی که سکوت دارد را هیچ حرف زدنی ندارد 

]]>
حالِ خنثی 2020-06-19T07:55:36+01:00 2020-06-19T07:55:36+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/167 Zahra Movasat آدم‌ها سکوت‌ام را می‌بینند و با نگرانی حالم را میپرسند زیرلب خوبم‌هایم را زمزمه میکنم و به حالِ خوب‌هایم مشکوک‌ می‌شوند اما من به طرز عجیبی ‌آرام هستم دنیایم رختِ سیاه‌اش را از تن در آورده افکارِ مالیخولیایی ذهنم را ترک کرده چشم‌هایم از اشک‌ها خالی شده و دل‌ام مجلسِ عزاداری‌اش را تمام کرده این روزها از تکرارِ زخمی که یادگارِ توست دست برداشته‌ام از آن حسِ خودآزار،ساده گذشته‌ام دلهره‌ی اینکه با تو چه کسی هم قدم خواهد شد را ندارم از تو که پنهان نیست حتی دیگر ف

آدم‌ها سکوت‌ام را می‌بینند

و با نگرانی حالم را میپرسند

زیرلب خوبم‌هایم را زمزمه میکنم

و به حالِ خوب‌هایم مشکوک‌ می‌شوند

اما من به طرز عجیبی ‌آرام هستم

دنیایم رختِ سیاه‌اش را از تن در آورده

افکارِ مالیخولیایی ذهنم را ترک کرده

چشم‌هایم از اشک‌ها خالی شده

و دل‌ام مجلسِ عزاداری‌اش را تمام کرده

این روزها از تکرارِ زخمی که یادگارِ توست دست برداشته‌ام

از آن حسِ خودآزار،ساده گذشته‌ام

دلهره‌ی اینکه با تو چه کسی هم قدم خواهد شد را ندارم

از تو که پنهان نیست حتی دیگر فردای بی"تو" آزارم نمی‌دهد

با لبخندی وصله شده به لب‌هایم

بی‌تفاوت‌تر از همیشه به رضای خدا راضی‌ام

خوبم باورکن

آن هم در خنثی‌ترین حالت ممکن

]]>
خداحافظی با تو 2020-06-11T06:32:20+01:00 2020-06-11T06:32:20+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/166 Zahra Movasat خداحافظی با تو ترسِ دردآوری داشت حتی بااینکه یک دل سیر غرقِ چشم‌هایت نشده به اجبار از تو جدا شده بودم حتی باتمامِ نبودن‌هایت حتی باچندین‌بار تجربه‌ی رفتن‌هایت هنوز ترس دست و پایم را بسته بود در ابتدایِ جاده‌ی خداحافظی بودم که به بن بست خوردم میدانی آخر تصویرت جا مانده بود پشت پلک‌هایم تصویری که هرلحظه همراهی‌ام میکرد نگاه‌ام میکرد سیاستِ چشم‌های تو جز قصد فریب‌ام چیزی نداشت اما این نگاه حسرت‌های دل‌ام را نوازش میکرد نگاهی که خیالی بیش نبود و تصویری ک

خداحافظی با تو ترسِ دردآوری داشت

حتی بااینکه یک دل سیر غرقِ چشم‌هایت نشده به اجبار از تو جدا شده بودم

حتی باتمامِ نبودن‌هایت

حتی باچندین‌بار تجربه‌ی رفتن‌هایت

هنوز ترس دست و پایم را بسته بود

در ابتدایِ جاده‌ی خداحافظی بودم

که به بن بست خوردم

میدانی آخر تصویرت جا مانده بود پشت پلک‌هایم

تصویری که هرلحظه همراهی‌ام میکرد

نگاه‌ام میکرد

سیاستِ چشم‌های تو جز قصد فریب‌ام چیزی نداشت

اما این نگاه حسرت‌های دل‌ام را نوازش میکرد

نگاهی که خیالی بیش نبود

و تصویری که با تو تفاوت داشت

با اینکه میدانستم این درد را نمیتوانم زندگی کنم

اما به اجبار خیالِ بودن‌ات را رها کردم

در حقیقت تو آسان و زود رفته بودی و من دیر فهمیدم

هر لحظه‌ام را با خیال‌ات سر کرده‌‌ام

شبی که هضم میکردم

آدمی که سهمی در خاطره‌هایت داشت را چگونه به دورش خط باطل کشیدی

که لحظه‌هایت را با او گذراندی و حال اینکه کجای روزگارت بوده را به یاد نداری

فکرمیکردم "میمیرم"

بغض‌هایم را می‌شکستم اما اشکی نداشتم

اطمینان داشتم دل‌ام دوام نمی‌آورد

روزها و روزهای بعدتر بی‌پایان سوختم

اما "نمردم"

میدانی آرامِ‌جان کی مُردم؟

دقیقا از همان روزی که کفش‌هایم را به پا کردم

که بجای هم قدمِ با تو بودن

قدم به قدم فراموشی‌ات را متر کردم

راستش هنوز کامل نتوانستم از تو خداحافظی کنم

گاهی که دلتنگ می‌شوم

از پشتِ قابِ شیشه‌ای سرد به عکس‌هایت خیره می‌مانم

هنوز بی‌تفاوتی و من چقدر تورا با همه‌ی بی‌تفاوتی‌ات روزگاری دوست‌تر میداشتم

]]>
آشفتگی 2020-06-07T07:27:48+01:00 2020-06-07T07:27:48+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/165 Zahra Movasat تقریبا دوماه پیش بود که یک اتفاقِ خوب برایم افتاد و توانستم یکی از اعضای نویسنده‌ی گروه تئاتر رائد باشمالبته نمیتوانم با اطمینان بگویم قرارهست چه پیش بیاییداینکه در این گروه باقی بمانم یا بخاطرِ استعداد نداشتن از این گروه حذف شوموقتی آقای حبیبی اطلاع داد برای همکاری راستش آنقدرها اعتمادبنفس نداشتم برای قبول کردن‌اشنمایشنامه‌نویسی؟چیزی بود که هیچوقت فکرش را هم نمی‌کردمهرچند همیشه می‌گویم نویسنده بهتر است در همه‌ی زمینه‌ها بنویسداما برای منی که هیچ تجربه‌ای نداشتم برایم سخت بودشکر رفیق‌هایی

تقریبا دوماه پیش بود که یک اتفاقِ خوب برایم افتاد و توانستم یکی از اعضای نویسندهی گروه تئاتر رائد باشم

البته نمیتوانم با اطمینان بگویم قرارهست چه پیش بیایید

اینکه در این گروه باقی بمانم یا بخاطرِ استعداد نداشتن از این گروه حذف شوم

وقتی آقای حبیبی اطلاع داد برای همکاری راستش آنقدرها اعتمادبنفس نداشتم برای قبول کردناش

نمایشنامهنویسی؟چیزی بود که هیچوقت فکرش را هم نمیکردم

هرچند همیشه میگویم نویسنده بهتر است در همهی زمینهها بنویسد

اما برای منی که هیچ تجربهای نداشتم برایم سخت بود

شکر رفیقهایی دارم که همیشه هوایم را دارند

وقتی اطلاع دادم میخواهم این پیشنهاد را رد کنم با لگد و دمپایی و کلی خشونت  بالاخره رضایت دادم این کار را امتحان کنم

می‌گفتند یا می‌شود و ادامه میدهم یا نمی‌شود و بیخیال می‌شوم

اما متاسفانه خصلت کمال‌گرایی درون‌ام اجازه نمیدهد کاری را که شروع میکنم بیخیال شوم باید بهترین کارم را انجام بدهم و اگر نتوانم خودخوری کوچک‌ترین اتفاقی‌ست که بعدش یقه‌ی من را سفت می‌چسبد

بگذریم این روزها باید روی قصه‌ی نمایشنامه‌ام کار کنم و این چند روز مانند زانبی‌ها کلمات را از مغزم مکیده و پشت سرهم بر روی کاغذهایم جاری کرده‌ام

سعی کردم نتیجه‌ی کار برایم مهم نباشد و فقط بنویسم برای اینکه ذهنم کمی بازتر شود

منتهی از نوشته‌هایم راضی نیستم یک قصه‌ی سراسر پر از کلیشه مخاطب مگر جذب میکند؟

نه ابداً

منِ منطقی سر خودمِ کمال‌گرا این روزها فریاد میزند و به او می‌گوید"بنویس پر از کلیشه یا حتی بد آنقدر بنویس تا یک خروجی بهتر از نوشته‌هایت به دست بیاید"

ولی مگر این خودم گوش میدهد؟

نه اصلا هی میکوبد فرق سر قلم و غر میزند که چرا نمیتواند کمی جذاب بنویسد

گاهی به خودم می‌گویم این همه سخت‌گیری در نوشتن و خوب نوشتن لازم هست؟

و یکی از من‌هایی که عادت ندارد حتی لکه‌ای در کلمه‌ها باشد با ابروهای درهم جواب میدهد" لازم هست وگرنه ارزش خواندن ندارد"

آن منِ دیگری که ملایم‌تر است و هرنوشته‌ای بنویسم خوشش می‌آید پاسخ می‌دهد" لازم نیست خودت را اذیت کنی بنویس اگر خوشت نیامد از اول بنویس مطمئنم به قصه‌ی خوبی میرسی"

اینقدر این من‌ها شلوغ می‌کنند و هرکدام یک جوابی به سوالم می‌دهند که گیج شده‌ام

نمی‌دانم بخاطر کیفیت دست نگه‌دارم تا قصه‌ی تازه‌ای که مخاطب جذب کننده هست به ذهنم بیاید و بعد بنویسم

یا اینقدر بنویسم و پاک کنم تا یک قصه‌ی خوب خلق کنم

هنوز برای سوالم جوابی یافت نکردم و تنها منتظرم آقای حبیبی نظرشان را درموردِ قصه‌ی پر از کلیشه‌ام بدهند و بعد

و بعد باید چیکار کنم؟

پ.ن:ثبت شود از روزهای دنیای لی‌لی پوتیم که چگونه درگیرم کرده است

]]>
انجمادِ آدمک 2020-05-30T06:28:16+01:00 2020-05-30T06:28:16+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/164 Zahra Movasat تمامِ حرف‌هایش در گلو صف کشیده بودند نه می‌توانست بر زبان جاری‌شان کند و نه آن‌ها را قورت بدهد آدمک خوب میدانست جز نوشتن جایی برای پارک کردنِ افکار مالیخولیایی‌اش ندارد کلمه‌ها روی کاغذهایش پخش می‌شدند اما وقتی آن‌ها را وصله‌ی یکدیگر میکرد هیچ معنایی نداشتند انگار مغزش کودتا کرده به تعطیلات رفته بود که این چنین با کلمه‌هایش به هیچِ پوچ رسیده بود آدمک نمی‌دانست مغزش کجا رفته و تا به کی تعطیل خواهد بود اما خوب میدانست دارد در آغوش یک نابودی فرو میرود سرمای عج

تمامِ حرف‌هایش در گلو صف کشیده بودند

نه می‌توانست بر زبان جاری‌شان کند

و نه آن‌ها را قورت بدهد

آدمک خوب میدانست جز نوشتن جایی برای پارک کردنِ افکار مالیخولیایی‌اش ندارد

کلمه‌ها روی کاغذهایش پخش می‌شدند

اما وقتی آن‌ها را وصله‌ی یکدیگر میکرد

هیچ معنایی نداشتند

انگار مغزش کودتا کرده به تعطیلات رفته بود

که این چنین با کلمه‌هایش به هیچِ پوچ رسیده بود

آدمک نمی‌دانست مغزش کجا رفته و تا به کی تعطیل خواهد بود

اما خوب میدانست دارد در آغوش یک نابودی فرو میرود

سرمای عجیبِ منجمدکننده‌ای در رگ‌هایش گویا جاری شده بود

واهمه داشت این سرما را تاب نیاورد

باید کاری میکرد

حیران نگاه‌اش را برای کمک در اتاق می‌چرخاند

اما جز توهمات،شک و تردیدها

ترس و نگرانی‌ها

خاطره و خستگی‌ها

و سکوت‌هایی که همه و همه وسط اتاق روی زمین ریخته شده بودند هیچ ندید

سال‌ها میشد خودش را میانِ آن‌ها گم کرده بود

آدمک وسطِ طوفانی از شن گیر کرده بود

فرار که هیچ حتی از جای خود هم نمی‌توانست تکان بخورد

پس خودش را رها می‌کند

دیگر نمی‌خواست لحظه‌های پر آشوب‌اش را حاشا کند

نمی‌خواست در سخت‌ترین حالتِ درماندگی‌اش با مته مغزش را متلاشی کند

اجازه می‌دهد انجماد سرتا پای‌اش را دربر بگیرد

رفته رفته تن‌اش بی‌حس شد

دیگر از اندوه و انتظار در او خبری نبود

آدمک دیگر زمین نخورد اما آرام‌تر شد

خشک نشد اما پژمرده‌تر شد

از ادامه دادن دست نکشید اما سقوط کرد

تمامِ انرژی‌اش گرفته نشد اما انجام هرکاری برایش بی‌معنا شد

هرلحظه زندگی کرد اما دیگر چیزی برایش لذتبخش نبود

‌حس‌های منفیِ ناراحتی،خشم و عصبانیت دیگر در او نبود

اما قلب‌اش خاموش شده بود

شاید گاهی خیال بافی میکرد اما دیگر باوری برایش باقی نمانده بود

بغض‌های فریاد نشده داشت اما دیگر اعتمادی نمانده بود تا آن‌ها را بشکند

اشکی دیگر نریخت اما خنده‌هایش طعمِ گس میدادند

آدمک دل از رخت‌خواب کنده بود

دیگر نمی‌خواست بیدار نشود

سرپا شده بود اما انگار به مرضِ خودش نبودن مبتلا شده بود

در این نقطه از انجمادهایش جز دوری از خودش دیگر چیزی به آدمک نزدیک نبود 

]]>
بی‌خانمان 2020-05-29T06:00:27+01:00 2020-05-29T06:00:27+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/163 Zahra Movasat "بی‌خانمان" را یک رفیق خوب برایم هدیه فرستاده بود قصه‌اش شرح زندگی پسربچه‌ای به اسم "رِمی" است که بعد از تولدش ربوده و آقای باربرین و همسرش به فرزندخواندگی قبولش کرده بودند اما آقای باربرین بخاطر تنگ دستی رِمی را به یک نوازنده‌ی دوره‌گرد می‌فروشد و این آغاز چالش‌های زندگی برای رِمی و اتفاقات خوب و بد میشود این کتاب سراسر پر است با ماجراجویی رِمی که من بخاطر شجاعت‌ها و قوی بودن‌هایش دوستش داشتم خداروشکر با ترجمه‌ی خوب توانستم از این کتاب لذت ببرم کتابی که سرگرم کننده،

"بیخانمان" را یک رفیق خوب برایم هدیه فرستاده بود

قصه‌اش شرح زندگی پسربچه‌ای به اسم "رِمی" است که بعد از تولدش ربوده و آقای باربرین و همسرش به فرزندخواندگی قبولش کرده بودند

اما آقای باربرین بخاطر تنگ دستی رِمی را به یک نوازنده‌ی دوره‌گرد می‌فروشد

و این آغاز چالش‌های زندگی برای رِمی و اتفاقات خوب و بد میشود

این کتاب سراسر پر است با ماجراجویی رِمی که من بخاطر شجاعت‌ها و قوی بودن‌هایش دوستش داشتم

خداروشکر با ترجمه‌ی خوب توانستم از این کتاب لذت ببرم

کتابی که سرگرم کننده،امیدبخش و انگیزشی برای من بود

خلاصه خواندنش خالی از لطف نیست

جدای از کتاب زندگینامه‌ی نویسنده‌اش مرا شگفت زده کرد

هکتورمالو کسی که حقوق خوانده بود و قرار بود وکیل و یا قاضی شود

بعدها به این نتیجه رسیده بود عاشق نوشتن است و شروع به خلق آثارش کرده بود

دوتا از آثار مشهورش بی‌خانمان و باخانمان هست

قلمِ خوبی که نویسنده در وصف اتفاق‌ها دارد به طوری که خواننده را وامیدارد درون قصه برود و با شخصیت‌ها همراه شود

باعث شد خوشحال شوم هکتورمالوی عشق‌اش به نوشتن را دنبال کرده

با خودم فکرمیکنم هکتورمالو فکرش را هم میکرد که روزی نوشته‌هایش در یک نقطه‌ی خیلی دور در یک شهرکوچک توسط من خوانده شود؟

شاید اگر قاضی و یا وکیل شده بود تنها در فرانسه شناخته میشد

همین فکر باعث شد در دفترم این متن را ثبت کنم"روزی میرسد کسانی که فکرش را هم نمیکنی می‌نشینند و قصه‌ها،دستنوشته‌هایت را می‌خوانند و از تو با دیگران سخن میگویند حتی اگر دیگر نباشی"

پس بنویسیم برای روزی که مثل هکتورمالو ما را حتی در کورترین نقطه‌ی جهان بخوانند

]]>
نامه‌ای کوتاه برای خودم 2020-05-21T12:00:40+01:00 2020-05-21T12:00:40+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/162 Zahra Movasat خودم‌جان دردنیایی که آدم‌هایش مانند آفتاب‌پرست رنگ عوض می‌کنند که بین دروغ‌های شاخدارِ سربه فلک کشیده‌شان غرق شده‌اند و آنقدر زیرنقاب‌هایشان مانده‌اند که خودِ حقیقی‌شان را فراموش کرده‌اند تو خودت باش همان منِ رنگ خاکستری باش در این روزگاری که بازیگران‌اش بی‌شمارند تو ثابت کن خودت بودن مهارتی‌ست که این بازیگران ندارند 

خودم‌جان

دردنیایی که آدم‌هایش مانند آفتاب‌پرست رنگ عوض می‌کنند

که بین دروغ‌های شاخدارِ سربه فلک کشیده‌شان غرق شده‌اند

و آنقدر زیرنقاب‌هایشان مانده‌اند

که خودِ حقیقی‌شان را فراموش کرده‌اند

تو خودت باش

همان منِ رنگ خاکستری باش

در این روزگاری که بازیگران‌اش بی‌شمارند

تو ثابت کن

خودت بودن مهارتی‌ست که این بازیگران ندارند 

]]>
چشم‌هایت جهان من بود 2020-05-18T11:34:21+01:00 2020-05-18T11:34:21+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/161 Zahra Movasat دلتنگی‌های تنلبار شده‌امبرایم گلستان نمیشود میسوزد میسوزاندم . بیا و بمان تا سپیدی تک به تکِ تارِ موهایمان تا اولین لمسِ زبری دست‌هایمان تا آخرین چین و چروک صورت‌هایمان . چشم‌هایت جهان من بود رفتی و با رفتن‌ات چشم از کل جهان بسته‌ام

دلتنگی‌های تنلبار شده‌ام

برایم گلستان نمیشود

میسوزد میسوزاندم

.

بیا و بمان

تا سپیدی تک به تکِ تارِ موهایمان

تا اولین لمسِ زبری دست‌هایمان

تا آخرین چین و چروک صورت‌هایمان

.

چشم‌هایت جهان من بود

رفتی و با رفتن‌ات

چشم از کل جهان بسته‌ام

]]>