زندگی با کلمه‌ها بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود... از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام! و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم tag:http://zahramovasat.ir 2019-11-10T13:11:12+01:00 mihanblog.com من دیوانه‌ات ماندم 2019-11-10T08:45:33+01:00 2019-11-10T08:45:33+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/121 Zahra Movasat کاش این فاصله دل‌اش رحمی بیایید کمی کوتاه می‌آمد.زمان برای من متوقف مانددرست زمانی که این من در سیاهیِ چشم‌هایت غرق شد.من نه عاشق‌امنه رسم عاشقی کردن را بلدممن تنها تو را ثانیه به ثانیه نفس میکشم.و قصه‌ی من همین هسترفتنِ یک راه دشوار برای هرگز نرسیدن....بعد از رفتن‌اتسال‌هاست در جمع‌ها سکوت میکنمو آرام نگاه میکنمراستش میترسم از تو حرفی بزنم و بعد آدم‌ها به من بخندند.و من به‌جای دی‌اکسیدکربن ذرات دلتنگی را نفس میکشماین دم و بازدم همگی بوی د

کاش این فاصله دل‌اش رحمی بیایید

کمی کوتاه می‌آمد

.

زمان برای من متوقف ماند

درست زمانی که این من در سیاهیِ چشم‌هایت غرق شد

.

من نه عاشق‌ام

نه رسم عاشقی کردن را بلدم

من تنها تو را ثانیه به ثانیه نفس میکشم

.

و قصه‌ی من همین هست

رفتنِ یک راه دشوار

برای هرگز نرسیدن...

.

بعد از رفتن‌ات

سال‌هاست در جمع‌ها سکوت میکنم

و آرام نگاه میکنم

راستش میترسم از تو حرفی بزنم

و بعد آدم‌ها به من بخندند

.

و من به‌جای دی‌اکسیدکربن ذرات دلتنگی را نفس میکشم

این دم و بازدم همگی بوی دلتنگی میدهند

و نبودن‌ات آلودگی‌ست که نفس‌های این منِ دلتنگ را میبرد

.

_چرا سرت رو از پنجره بردی بیرون؟

+میخوام باد بخوره بهش،مغزم داره میسوزه

_بیار تو الان سرت رو به باد میدی

+اگه سرم رو به باد بدم به نظرت خاطره‌ها از توش میپرن؟

_دیونه شدی چی میگی؟

+این خاطره‌ها دارن دیونه‌ام میکنن

.

من تو را رنجاندم

خودم از تو رنجیدم

تو از من دور شدی

من از تو دور ماندم

تو مرا رها کردی

من در این جاده ها جا ماندم

و اینگونه شد

تو برای همیشه رفتی

و من برای یک عمر حسرت خوردم

.

من باختم

وقتی که خیال کردم

اگر شهر به شهر سفر کرد

اگر خیابان‌ها عوض شوند

حالِ من‌ها بهتر میشود

چه این شهر و چه آن شهر بی‌تو گورستان‌اند

چه این خیابان‌ها و چه آن خیابان‌ها همه از اندوه رفتن‌ات فریادها میکشند

چه اینجا و چه هرجا نبودن‌ات حلقه‌ی داری‌ست بر بیخ گلویم

وقتی ندارم‌ات مهم نیست کجای این نقشه باشم

همه‌جا زندان است و من همان محکومِ به دلتنگی در پای چوبه‌ی دارم

.

و من دیوانه‌ات ماندم

آنگاه که تنها شدم اما در تنهایی با خیال‌ات ماندم

دیوانگی برای تو شاخ و دم ندارد

همین که در خواب‌هایم به دیدارت می‌آیم

و بعد از این خواب‌های خوش میپرم

و نام‌ات را بر زبانم جاری میکنم

اما جای‌خالی‌ات و نبودن‌ات آتش به قلب‌ام میزند

دیوانه‌تر هم میشوم

وقتی تنها عکسِ یاد‌گاری‌مان را نگاه میکنم

و چشم‌هایت برایم قصه‌ی دوست‌نداشتن‌ات را میخوانند

و اینگونه میشود که خورشید بر تاریکی شب‌هایم دیگر طلوع نمیکند

]]>
قرص ترک‌ام کن 2019-10-21T17:03:55+01:00 2019-10-21T17:03:55+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/120 Zahra Movasat قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشوی لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریاد کشیدن خالی بشویم روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگی‌ات را قصه نکردی و بعد هم با همان قصه‌ها زندگی نکردی؟ خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر

قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم

آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشوی

لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریاد کشیدن خالی بشویم

روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگی‌ات را قصه نکردی و بعد هم با همان قصه‌ها زندگی نکردی؟

خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر هم در قصه‌هایم غرق باشم

بازهم یک جایی در آن نقطه‌ی وسط شهر مجبور هستم با یک واقعیت زندگی‌ام رو به روشوم

همان جا در وسط میدان شهر بالاخره با این رو به رو میشوم

که گوش‌ها کر هستند و چشم‌ها کور،بالاخره مجبورم با تمامِ حقیقت‌های زندگی‌ام روبه رو شوم

آرام پرسیدی:یادت هست از کی شروع شد؟

سوال‌ِ گنگ‌ات را که برایم مثل آیینه شفاف بود اینگونه جواب دادم:کسی چه میداند

شاید از آن روزی که دنیایم را جدا کردم

عادت‌هایم را

رفتارم را

کسی چه میداند شاید از وقتی که چنگ انداختم در دل‌ و علاقه را از درون‌اش بیرون کشیدم

و بی‌حسی را در دل اقامت دائمی دادم

که بعد از آن تنها دیوانه ماندم

نگاه‌ات سنگین شده بود بی‌طاقت از سنگینی نگاه‌ات هی این پا و آن پا میشدم که پرسیدی:میدانی الان دقیقا در چه نقطه‌ای از زندگی‌ات ایستاده‌ای؟

پوزخند زدم همان کاری که دوست نداشتم پیش تو انجام‌اش بدهم و گفتم:میدانم دقیقا همان جایی از زندگی‌ام هستم که دیگر دست‌هایم از جمع کردن تیکه‌هایِ قلب‌ام خسته شده‌اند

انگشت‌هایم آنقدر با بریده‌هایِ دل‌ام زخمی شده‌اند که دیگر بی‌حس‌اند

آری میدانم دقیقا الان در نقطه‌ای از زندگی‌ام هستم که به فکر جمع کردن تیکه‌هایِ شکسته‌ی قلب‌ام نیستم

برعکس میخواهم آن‌هارا همان‌جایی که هستند رها کنم

میخواهم پشت کنم به آن‌ها و بروم

چشم‌هایت رنگ غم گرفته بود بی‌آنکه بدانی چه کودتایی در دل‌ام به راه انداخته‌ای با صدایی لرزان پرسیدی:میدانی شکسته‌های دل‌ات ممکن هست کسی را زخمی کند چرا این کار را میکنی پس؟

خیره شده بودم به چشم‌هایی که دل‌ام را با نیم نگاهی ویران میکرد و گفتم:میدانی چرا؟چون دیگر به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارم

نگاه‌ از من گرفتی و پشت کردی به کسی که خبر از دلِ زلزله زده‌اش نداشتی و گفتی:نترس‌تر از قبل شده‌ای

بغض چانه‌ام را لرزاند رو برگرداندم و من نیز پشت به تو ایستادم

اولین سوزشِ قطره‌ی اشک را زیر زبان‌ام که مزه کردم بدون لرزشی در صدایم گفتم:میدانم،برای همین میخواهم بروی پا بگذار بر روی قلب‌ات و قرص ترک‌ام کن

نمیدیدمت اما سرمایِ رفتن‌ات را حس میکردم

سوز سردی داشت از مسیری که میرفتی تمامِ من را منجمد میکرد

قدم به قدم از من و دنیای‌مان که دور شدی ندیدی چطور دنیای‌مان مخروبه ماند

که زیرآواره‌ دردِ دلتنگی‌ات دفن شدم

اما هنوزهم محکم ایستاده‌ام

و خیره‌ام به وسط شهر همان جایی که هنوز با واقعیت‌های زندگی‌ام درگیرم

همان‌جایی که روزی تو را داشتم

مهم نیست چقدر خودم را در قصه‌هایم حبس کنم

مهم نیست رو به غروبِ نبودن‌هایت،این قهوه‌هارا شیرین کنم و با طعم‌ِ گس نوشِ‌جان کنم

بالاخره باید با این واقعیت خفته‌ی روی تخت خواب اتاق‌ام روبه رو شوم

مگر نه مسافرِ قصه‌ها‌یم؟

]]>
نمیشود عشق را ترک کرد 2019-10-18T21:18:14+01:00 2019-10-18T21:18:14+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/119 Zahra Movasat دوست داشتن‌ات همان ویروس سرماخوردگی‌ست وقتی به جان و دل‌ات نفوذ کند امان‌ات را میبرد جان میکنی اما از دل‌ات دیگر بیرون نمیرود راه نفس‌ات را میبندد بغض بیخِ گلویت را میگیرد که درد‌اش پایِ چشم‌هایت را گود و هی بارانی‌شان میکند تن‌ات سرد و درون‌ات میسوزد مگر میشود ‌اسیرچشم‌هایت بود و تب نکرد دوهزارو ششصد و بیست روز است که کودتا کرده‌ای و از من جز ویرانه‌ای چیزی باقی نگذاشته‌ای آواره‌ای شده‌ام که خیابان‌ها را به جای هم‌قدمِ بودن‌ات قدم به قدم راه میروم با خیال‌ات همدست با چه دوست داشتن‌ات
همان ویروس سرماخوردگی‌ست
وقتی به جان و دل‌ات نفوذ کند
امان‌ات را میبرد
جان میکنی اما از دل‌ات دیگر بیرون نمیرود
راه نفس‌ات را میبندد
بغض بیخِ گلویت را میگیرد
که درد‌اش پایِ چشم‌هایت را گود
و هی بارانی‌شان میکند
تن‌ات سرد و درون‌ات میسوزد
مگر میشود ‌اسیرچشم‌هایت بود و تب نکرد
دوهزارو ششصد و بیست روز است که کودتا کرده‌ای
و از من جز ویرانه‌ای چیزی باقی نگذاشته‌ای
آواره‌ای شده‌ام که خیابان‌ها را به جای هم‌قدمِ بودن‌ات
قدم به قدم راه میروم با خیال‌ات
همدست با چه کسی شد دل‌ات
که اینگونه تحریم شده‌ام از بودن‌هایت
باورکن من بی‌دفاع‌تر از فلسطین‌ام
از هیروشیما سوخته‌ترم
ثانیه‌ای فکرنکن به جنگ بادل‌ام
هنوز مخروبه‌های رفتن‌ات را آباد نکرده‌ام
زیر خلوار خلوار دلتنگی‌ات دفن شده‌ام
کم آوردند حتی واژه‌‌هایم
پس تیر خلاص را میزنم
میدانی؟
میشود در عشق مرد
اما
نمیشود عشق را ترک کرد
]]>
یک تغییر کوچک 2019-10-16T12:13:14+01:00 2019-10-16T12:13:14+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/117 Zahra Movasat طی یک تفکر بسیار عمیق تصمیم خیلی یُمن و مبارکی گرفته‌امتا تغییر کوچکی در وبلا‌‌گ‌ام ایجاد کنم نوشتنِ بی‌وقفه‌ با واژه‌هایی سنگین حقیقتاً مرا ترسانده که نکند کسانی که مرا میخوانند یا قرارهست در آینده مرا بخوانند پیش خود یک نویسنده‌ی افسرده را تصورکنند که یک چشم‌اش اشک و یک چشم‌اش خون است و روی کاغذ‌هایش جزکلمه‌هایی که درد میکنند هیچ چیزِ دیگری جاری نمیشود حقیقتاً هرکسی مرا ببیند بخاطر خوش‌صبحتی و شوخ بودن‌هایم متعجب میشود(گفتن‌اش از زبان خودم پررویی‌ست اما دوستانِ بی‌شمارم و
طی یک تفکر بسیار عمیق تصمیم خیلی یُمن و مبارکی گرفته‌ام
تا تغییر کوچکی در وبلا‌‌گ‌ام ایجاد کنم
نوشتنِ بی‌وقفه‌ با واژه‌هایی سنگین حقیقتاً مرا ترسانده که نکند کسانی که مرا میخوانند یا قرارهست در آینده مرا بخوانند
پیش خود یک نویسنده‌ی افسرده را تصورکنند
که یک چشم‌اش اشک و یک چشم‌اش خون است و روی کاغذ‌هایش جزکلمه‌هایی که درد میکنند هیچ چیزِ دیگری جاری نمیشود
حقیقتاً هرکسی مرا ببیند بخاطر خوش‌صبحتی و شوخ بودن‌هایم متعجب میشود(گفتن‌اش از زبان خودم پررویی‌ست اما دوستانِ بی‌شمارم و رفیق‌هایم همه نشان از صحت این حرف دارند)
هستند دوستانِ صمیمی یا آشناهایی که وبلاگ‌ام را میخوانند
و بعد با خنده میگویند اگر تو را نمی‌شناختیم فکر میکردیم این وبلاگ به دستِ یک افسرده‌ی گوشه‌گیر از دنیا برده نوشته میشود
حق دارند من در دنیایِ بیرون از واژه‌هایم آرامم
خنده از لب‌هایم پر نمیزند
لحظه‌ای را برای خنداندنِ دیگران از دست نمیدهم
دل‌ام طاقتِ دیدنِ هیچ اشکی را ندارد
گاه حتی پشیمان میشوم تصمیم میگیرم ننویسم
وقتی میفهم‌ام این واژه‌ها هوایِ چشم‌هایی را ابری کرده است
من تلاش میکنم دل‌هایی را آرام کنم
و لب‌هایی را برای لحظه‌ای شده به خنده وا دارم
بگذریم تصمیم گرفته‌ام کمی از دنیایِ خودم بنویسم
از دنیای لی‌لی‌پوتی‌ام در یک اتاقِ سه در چهار
برای شروع میخواهم شما را با سوزن زدن‌هایم آشنا کنم
لابد میپرسید سوزن زدن چیست؟
همان دوخت و دوز است که به زبان خودم برگردانده شده
گاهی که دیربه دیرمینویسم سرم شدید گرمِ سوزن زدن است
نه که دوخت و دوز دوست داشته باشم
نه که هنر داشته باشم
نه،صحبت اینها نیست
گاهی که کلمه‌هایم را نمیتوانم بهم‌دیگر بدوزم‌شان
نخ و سوزن را برمیدارم و هی سوزن میزنم
میدوزم و وصله میکنم
و بعد به تماشای چیزی که خلق کرده‌ام می‌نشینم
جزکلمه‌ها سوزن زدن هم دل‌ام را آرام میکند
برای شروع به قدرکافی پرحرفی کردم
این بود قسمتی از دنیایِ لی‌لی‌پوتیِ من
]]>
در کم‌ات،کم می‌آورم 2019-10-15T16:32:05+01:00 2019-10-15T16:32:05+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/115 Zahra Movasat کنارم ایستاده بودی با شیطنت گفتی:باز پنجره را کثیف کردی،هنوز هم این عادت‌ِ روی شیشه لبخندکشیدن را ترک نکرده‌ای؟ خندیدم و زیرلب برای خودم زمزمه کردم"من سالهاست با لبخندهایی که به لب‌هایم میکشم لب‌هایم راهم کثیف میکنم" از سکوت‌ام تعجب کردی با شگفتی پرسیدی:ساکتی؟نمیخواهی به سوال‌ام یک جوابِ فلسفی بدهی؟ خندیدم و همانطورکه از پشت لبخند کشیده شده بر روی شیشه به بیرون خیره شده بودم گفتم:چه فایده دارد به سوال‌ات چه جوابی بدهم تو حرف‌هایِ ساده‌ی من را فلسفی تعبیر میکنی شانه ب

کنارم ایستاده بودی با شیطنت گفتی:باز پنجره را کثیف کردی،هنوز هم این عادت‌ِ روی شیشه لبخندکشیدن را ترک نکرده‌ای؟

خندیدم و زیرلب برای خودم زمزمه کردم"من سالهاست با لبخندهایی که به لب‌هایم میکشم لب‌هایم راهم کثیف میکنم"

از سکوت‌ام تعجب کردی با شگفتی پرسیدی:ساکتی؟نمیخواهی به سوال‌ام یک جوابِ فلسفی بدهی؟

خندیدم و همانطورکه از پشت لبخند کشیده شده بر روی شیشه به بیرون خیره شده بودم گفتم:چه فایده دارد به سوال‌ات چه جوابی بدهم تو حرف‌هایِ ساده‌ی من را فلسفی تعبیر میکنی

شانه بالا انداختی و گفتی:برای اینکه همیشه همه چیز برای تو پیچیده‌ست

با تبسمی گفتم:برای من هیچ چیز پیچیده نیست،من تنها شبیه ماهیگیری هستم که قبل از آنکه بداند ماهی چیست و قلاب به چه دردی میخورد شروع به ماهیگیری کردم

با سادگی جواب دادی:ماهیها که زود طعمه‌ی ماهیگیر میشوند باید فقط قلاب را بندازی در آب و منتظر بمانی تا ماهی در قلاب‌ات گیرکند

سرم را به زیر انداختم و آه سنگینی که سینه‌‌ام را می‌سوزاند را قورت دادم و گفتم:من از اینکه ماهی‌ها طعمه‌ی من بشوند دلگیرم

میدانی سخت هست ماهیگیر باشی و عاشق ماهی‌ها

اگه آنهارا داشته باشی صدمه خواهند دید و اگر بگذاری در دریا رها باشند تو دل‌ات از دوری و ندیدن‌شان فشرده میشود

دستی لایِ موهایم کشیدی و گفتی:بالاخره یاد میگیری چطور هم ماهی داشته باشی و هم به آنها صدمه نزنی

نیشخند زدم وگفتم:برای یادگرفتن دیگر دیر شده قلاب ماهیگیری هم در دست‌هایم سنگینی میکند راستش میخواهم بیخیالِ ماهیگیری شوم

تا ماهی‌ها صدمه نبینند بعد بروم یکجا وسط آن جنگل و در کلبه‌ی تنهایی‌هایم با عکس‌های ماهی‌ها زندگی کنم

نگاه‌ات رنگ غم گرفت رو به من گفتی:همه چیز را برای خودت سخت‌اش نکن،راه حل ساده‌تری هم هست

فرار کردم از تو و نگاه‌ات وگفتم:همیشه راه سخت برایم جذاب‌تر بوده

بهترهست وجود یک ماهیگیر ناشی محو بشود تا ماهی‌ها همه را با دید آن ماهیگیر ناشی نبینند

سکوت کردی،سکوت کردم

پشتِ لبخندکشیده شده روی شیشه خیره شده‌ام به زمستانِ سردی که برایم تمام نمیشود

راستی تو درآن لحظه به چه فکر میکردی مسافرقصه‌هایم؟

وقتی که من غرق شده بودم در افکارم از ترس اینکه لبخندِ روی شیشه آب شود

نیستی تا ببینی ترس‌ها کوچ کرده‌اند به آینده‌ام

که این روزها سخت لبخندهای نخ‌کش را بخیه میزنم بر لب‌هایم

که مبادا انحنای رو به پایین‌شان،این دلِ سخت تنگ شده برایت را لو بدهند

کاش بیشتر باشی

درکمات،کم می‌آورم 

]]>
با یک فوت فروریخته بود 2019-10-12T07:29:00+01:00 2019-10-12T07:29:00+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/114 Zahra Movasat وقتی از بهشتِ "بودن‌ها" رانده شد تنهایی‌اش را شیر داد و بزرگ شدن‌اش را شاهد بود وقتی "درد" بختکِ جان‌اش شد دردی که هرروز با آن می‌زیست اما هرلحظه‌اش را میمرد و در این مردن‌ها جز زندگی کردن برایش راهی نبود درمانده... از هرکجا مانده پریشان با خودِ فروریخته‌اش،زیر سقفِ آسمان آنجایی که هیچ نبود جزء او،به دیدارش رفته بود سخن زیاد داشت اما سالها در قحطی حرف‌‌‌ها بود تشنه‌ لبی برای یک صحبت طولانی بود از زخمِ گلایه‌هایی که چرک کرده بود از دل‌گیر بودن‌اش ک

وقتی از بهشتِ "بودن‌ها" رانده شد

تنهایی‌اش را شیر داد و بزرگ شدن‌اش را شاهد بود

وقتی "درد" بختکِ جان‌اش شد

دردی که هرروز با آن می‌زیست اما هرلحظه‌اش را میمرد

و در این مردن‌ها جز زندگی کردن برایش راهی نبود

درمانده...

از هرکجا مانده

پریشان با خودِ فروریخته‌اش،زیر سقفِ آسمان آنجایی که هیچ نبود جزء او،به دیدارش رفته بود

سخن زیاد داشت اما سالها در قحطی حرف‌‌‌ها بود

تشنه‌ لبی برای یک صحبت طولانی بود

از زخمِ گلایه‌هایی که چرک کرده بود

از دل‌گیر بودن‌اش که دلگیر بود

مگرجزء او شنوایی بود؟

مگر جزء او پناهی داشت؟

مگر جزء او برای "درد" درمانگری داشت؟

مقابلِ نگاهِ مهربان او،خودش را پایِ قتلگاه کشانده بود

خط میکشید بر هزاران خط دیگر روی دیوار تا یادش نرود

این چندمین اسماعیلی‌ست که قربانی میکند

با نیشخندی بغض‌اش را قورت میدهد

و فریادش را بیشتر فریاد میکشد

جلاد خودش بود

سالهاست خودش را هی از من‌ها تفریق میکند

چشم‌هایش آتش‌فشانی گداخته بود

و جایی میانِ سینه‌اش میسوخت و میسوزاند

این تصویرِ قتلِ خود برایش عادی نمیشد

چاقو را بر شاهرگ‌اش میگذارد

امشب باز قاتلِ خودمی شده بود

که قرار نبود از دوست‌داشتنِ "تو" دست بردارد

شاهرگ‌اش را میزند

خون مردگی‌های احساس‌اش را بالا می‌آورد

و دوزخ همین حوالی‌ست،که دوست‌داشتن‌اش را عق میزند

اما تمام نمیشود...

نداشتن‌اش آتشِ نمرودی‌ست که قرار نیست برایش گلستان شود

اما او مهربانانه نگاه‌اش میکند

پراز گلایه فریاد میکشد

خلق‌کرده‌ای که هی بسوزاندم؟

خلق شده‌ام که نداشتن‌اش را داغ گذارم بر دل‌ام؟

خلق‌کرده‌ای نبودن‌اش بر من آوار شود؟

که دراندوه رفتن‌اش بمان‌ام و در آغوش دیگری باشد؟

نفس‌اش میرود و برنمیگردد

فریادش خاموش و به هق هق می‌افتد

دیدن‌اش با دیگری جهنم به پا میکند

و حقیقت،تلخ بر سرش آوار میشود

برای ویرانی‌اش نیازی به باروت نبود

با یک فوت فروریخته بود 

]]>
سخت اما من سخت میروم 2019-10-07T16:33:22+01:00 2019-10-07T16:33:22+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/113 Zahra Movasat در برهوتِ رفتن‌هایت،واژه‌هایم را تَر میکنم تا حرف تازه‌تری شوند قصه‌ی رفتن‌هایت را ازبرم این بغضِ گلوگیر را همیشه همراه دارم اما باید دوباره قصه بگوییم برای دلِ بی‌قرارم قصه‌های من را با یکی ماند و یکی برای همیشه رفت باید شروع کرد مسافرجان سفرت به سلامت میدانم این رفتن‌ات دِگر بازگشتی ندارد من نیز باید از این کودکانه‌هایم دست بردارم برای داشتن‌ات نباید می‌جنگیدم دیر دانستم همیشه جنگیدن خوب نیست برای ذره‌ای بودن‌ات به دنبال‌ات هی می‌دویدم زمین می‌خوردم و دل

در برهوتِ رفتن‌هایت،واژه‌هایم را تَر میکنم

تا حرف تازه‌تری شوند

قصه‌ی رفتن‌هایت را ازبرم

این بغضِ گلوگیر را همیشه همراه دارم

اما باید دوباره قصه بگوییم برای دلِ بی‌قرارم

قصه‌های من را با یکی ماند و یکی برای همیشه رفت باید شروع کرد

مسافرجان سفرت به سلامت

میدانم این رفتن‌ات دِگر بازگشتی ندارد

من نیز باید از این کودکانه‌هایم دست بردارم

برای داشتن‌ات نباید می‌جنگیدم

دیر دانستم همیشه جنگیدن خوب نیست

برای ذره‌ای بودن‌ات به دنبال‌ات هی می‌دویدم

زمین می‌خوردم و دل‌ام می‌شکست

اما هیچوقت دستی از سمت تو برای سرپاشدن‌ام دراز نشد

دیر دانستم من سهمی از تو ندارد

که تو برای من سیبِ ممنوعه‌ای هستی

دل‌بسته بودم به چندخط پیام‌هایِ غیرعاشقانه‌ات

به امیدهای واهی که به دل‌ام میدادم

سال‌هاست محکم و مغرور مانده‌ام

پای این‌ احساسی که تیشه به ریشه‌ام زد

شجاعت میخواهد عاشقانه‌هایش را با دیگری ببینی

و پایِ دوست‌داشتن‌ات باز محکم بمانی

اما از تو جز بی‌تفاوتی هیچ ندیدم

کاش از من متنفر بودی

باورکن بی‌تفاوت بودن‌ات هرلحظه مرا میکشد

اینکه احساس‌ام را میدانی

و ساده از کنارم میگذری مرا میسوزاند

مقصر من‌ام

همیشه یک من مقصر هست

نباید از یک دوست‌داشتنِ دروغین برای دل‌ام فانتزی می‌ساخت‌ام

که نباید یادم می‌رفت دویدن به معنی رسیدن نیست

که تو همیشه دور بودی

که فاصله‌ی میانِ تو و من کشنده‌ترین مخدر بوده و هست

این حقیقت‌های تلخِ نفس‌گیر را باید بپذیرم

که باید دیگر هر چیز کوچک را برای حرف زدن با تو بهانه نکنم

باید دل‌ام را از "تو" خالی کنم

خالی از هرآنچه که یادش دل‌ام را به درد می‌آورد

از خاطره‌هایی که گریه‌هایش از خنده‌هایش بیشتر بود

باید این منِ نخ‌کش شده را از گذشته بیرون بکشم

سخت اما باید پنهان شوم پشت لبخند‌هایم

سخت اما باید به همین دردهایم با درد بخندم

سخت اما یادت که سراغ‌ام بیاید و بغض نفس‌هایم را ببرد باید بخندم

بخندم و دیگر نگذارم خاطره‌هایت اشک را مهمانِ چشم‌هایم کند

سخت اما میخندم و از تو میگذرم

تمامِ عمری که پای یک تو گذاشتم را پشت سر میگذارم و ساده میروم

سخت اما احساسی را که ذره ذره در تارو پودِ قلب‌ام رخنه کرده بود را رها میکنم

آرامِ‌جان سخت است با دیگری ببینم‌ات و دیگر دم نزنم

سخت اما من سخت میروم

با کوله باری خالی از تو برای همیشه میروم

]]>
قول میدهم چشم‌هایم هیچ نبیند جزء تو 2019-10-07T16:18:16+01:00 2019-10-07T16:18:16+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/112 Zahra Movasat در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده و خیره بودم به خیابانِ شلوغی که آدم‌ها انگار کسی یا چیزی را ‌گم کرده‌اند سریع در رفت و آمد بودند عطرخوبِ قهوه‌ای که در دست‌ات بود بی‌اختیار باعث شد سرم را سمت‌ات برگردانم با یک لبخندی که دل‌ام را ویران میکرد فنجان قهوه را به دست‌ام دادی و گفتی:تا از تو غافل میشوم بالای پشت‌بام میایی و به خیابان خیره میشوی لبخندی زدم و گفتم:اشتباه‌ات همینجاست،من به خیابان خیره نبودم،آدم‌هارا نگاه میکردم متعجب پرسیدی:چرا برای دیدن آدم‌ها این همه به خودت زحمت

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده و خیره بودم به خیابانِ شلوغی که آدم‌ها انگار کسی یا چیزی را ‌گم کرده‌اند

سریع در رفت و آمد بودند

عطرخوبِ قهوه‌ای که در دست‌ات بود

بی‌اختیار باعث شد سرم را سمت‌ات برگردانم

با یک لبخندی که دل‌ام را ویران میکرد

فنجان قهوه را به دست‌ام دادی و گفتی:تا از تو غافل میشوم بالای پشت‌بام میایی و به خیابان خیره میشوی

لبخندی زدم و گفتم:اشتباه‌ات همینجاست،من به خیابان خیره نبودم،آدم‌هارا نگاه میکردم

متعجب پرسیدی:چرا برای دیدن آدم‌ها این همه به خودت زحمت میدهی،خب پایین برو و نگاهشان کن

قهقه زدم و جواب دادم:دلم میخواهد آدم‌ها را بدون آنکه خودشان بدانند نگاه‌شان کنم

من از این بالا آن‌ها را میبینم اما آن‌ها هیچوقت سرشان را بالا نمیگیرند تا مرا ببینند

البته حتی اگر سرشان را سمت بالا بگیرند باز هم من را نمیبینند

آخر من خیلی به آن‌ها نزدیک ولی دورم

چشم‌هایت را ریز کردی بی‌آنکه بدانی آن چشم‌ها پدرم را درمی‌آورند

از من پرسیدی:چرا آدم‌ها؟وقتی در بالاترین نقطه‌ای چرا خیره نمیشوی به ستاره‌های زیبا؟

غرقِ در سیاهی چشم‌هایت به تو گفتم:میدانی آدم‌ها با خودشان فکرمیکنند وقتی کسی در اوج و بالا بالاهاست

بی‌شک فقط به ستاره و کسانی که میدرخشند خیره میشود بخاطر همین هیچوقت نمیتوانند نگاه کسی را که این بالاست ببینند

میدانی چرا؟ نه که چون ما بالاتر هستیم،چون آن‌ها خیره میشوند به ستاره‌ها و فکرمیکنند آن بالایی هم خیره هست به آن ستاره‌ها،من آدم‌هایی را که بیخیال از نگاه‌های من راه خودشان را میروند را به ستاره‌های چشمک زنی که سعی در فریب‌ام دارند ترجیح میدهم

به عادت همیشگی پاهایت را کوبیدی به دیواره‌ی کوتاهِ پشتِ‌بام وگفتی:چرا اینقدر با دقت به آدم‌ها خیره میشوی ولی نزدیکشان نمیشوی؟

چشم دوختم به قهوه‌ای که سرد شده بود وگفتم:شاید بخاطر آنکه عجیب‌تر از آدم‌ها هیچ ندیدم

و شاید خطرناک‌تر از آنها بازهم چیزی ندیدم

این آدم‌های عجیب و خطرناک برایم جذاب‌اند و مضر بین این دو حس که باشی تنها میتوانی فقط نگاهشان کنی

خیره بودی به چشم‌هایم و من یخ‌زدگی را در عمقِ سیاهی‌هایت دیدم آرام پرسیدی:اگر یک روز وسط جمعیت گم شوم از این بالا خیره نگاه‌ام میکنی؟

آن روز به حرف‌ات خندیدم

اما امروز که برف سرتا سر پشت بام را پوشانده

رو به تویی که میانِ آدم‌ها ‌گم‌ات کرده‌ام

فریاد میزنم:سال‌ها کنارم بودی و ندیدم‌ات

تویی را که همیشه کنارم ایستاده بود

و نگاه‌ام میکرد

حال از بالاترین نقطه‌ی شهر رو به تویی که دیگر نیستی فریاد میزنم"برگرد قول میدهم چشم‌هایم هیچ نبیند جزء تو"

]]>
بی‌آنکه باشی در من حضور داری 2019-10-07T15:29:18+01:00 2019-10-07T15:29:18+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/111 Zahra Movasat دوست داشتن‌ات آرام آرام سراغم آمد تا به خود آمدم فهمیدم تویی در من هست که صدایِ بودن‌ات آرامِ‌جانم شده است اما رفتن‌ات ناقوس مرگ را برایم به صدا درآورد کاش آن روزهایی که خیالِ سفر در سرت بود از خاطره‌هایمان برایت قصه می‌گفتم تا شاید موقع رفتن‌ات کمی این پا و آن پا میشدی حال روبه روی خیال‌ات ایستاده‌ام و قصه میگویم برای ‌دل‌ام یادت هست یک روز دو گربه‌ی کوچک برایم آوردی و گفتی مواظب‌شان باشم گفتی آن‌ها نیز مثل من بی پناه بودند و تو با دیدن‌شان یادِ بی‌پناهی

دوست داشتن‌ات آرام آرام سراغم آمد

تا به خود آمدم فهمیدم تویی در من هست

که صدایِ بودن‌ات آرامِ‌جانم شده است

اما رفتن‌ات ناقوس مرگ را برایم به صدا درآورد

کاش آن روزهایی که خیالِ سفر در سرت بود

از خاطره‌هایمان برایت قصه می‌گفتم

تا شاید موقع رفتن‌ات کمی این پا و آن پا میشدی

حال روبه روی خیال‌ات ایستاده‌ام

و قصه میگویم برای ‌دل‌ام

یادت هست یک روز دو گربه‌ی کوچک برایم آوردی

و گفتی مواظب‌شان باشم

گفتی آن‌ها نیز مثل من بی پناه بودند و تو با دیدن‌شان یادِ بی‌پناهی‌های من افتادی

یادت هست کمی که گذشت به تو گفتم:گربه‌ی سفید هرجا میرود گربه‌ی مشکی هم دنبال‌اش هست

یادت میاید چه ‌‌گفتی؟

گفتی:طبیعی‌ات این است،دل‌شان  به بودنِ همدیگر گرم شده

گفتم:مگر در این مدت کم میشود وابسته شد؟

گفتی:وابستگی به زمان نیست

کسی که دل‌بسته باشد زمان برایش اهمیتی ندارد چه یک روز چه یک ماه و چه چند سال

حرف‌هایت یادت هست؟من نگفته بودم خودت گفتی یادت هست؟

یک ساعت که هیچ سال‌هاست بی‌آنکه باشی در من حضور داری

مو به مو به درون‌ام خزیده‌ای

دل‌ام که هیچ،جزء به جزء من گرم میشد با بودن‌ات

اما من ترسیده بودم

از تو و حرف‌هایت،از تو و رفتن‌هایت...

ترس هایم لانه کرده بود در بلندای دل‌ام

تا احساس‌ام خودی میخواست نشان دهد

ترس‌هایم همانند سگ‌های وحشی که واق واق‌ ترسناک‌شان فراری‌ات میدهد

ترس‌هایم احساس‌ام را برای نشان دادن‌اش فراری داد

پشتِ شیشه‌ی یخ زده

خیره‌ام به گربه‌ی مشکی که بین برف‌های حیاط خودش را سفت در آغوش کشیده

با خود می‌اندیشم اگر گربه‌ی سفید معنای وابسته شدن را می‌دانست هیچوقت رفیق‌اش را تنها نمی‌گذاشت

یااگر تو حرف‌هایت را یادت بود

تمامِ سال برایم زمستان نمیشد

که سوزِ رفتن‌ات هی سیلی نمیزد بر گوشِ دل‌ام 

]]>
هرشب مرگی در من رخ میدهد 2019-09-28T20:10:19+01:00 2019-09-28T20:10:19+01:00 tag:http://zahramovasat.ir/post/110 Zahra Movasat جایی میانِ خاطره‌ها هنوز هم باعثِ سوزش قلب‌ام میشود من امید داشتم این احساس سربلندم خواهد کرد اما بالاخره آن رویِ کریح‌اش را نشان‌ام داد این روزها توسطِ مغز بیمارم به سخت‌ترین حالت ممکن درمحاکمه‌ام که برایم حکمِ اعدام صدور کرده و دوست‌داشتن‌ات آلت قتاله‌ای شده که مرا به قتل‌گاه کشانده هرشب مرگی در من رخ میدهد به تماشای اعدامِ تک به تکِ احساسم نشسته‌ام مرگِ دلتنگی‌هایم دل‌گیر بودن‌هایم و حتی مرگِ روحِ رنجورم تمامِ احساس‌ام را به دارمیکشم هیسسسسسس... ت

جایی میانِ خاطره‌ها هنوز هم باعثِ سوزش قلب‌ام میشود

من امید داشتم این احساس سربلندم خواهد کرد

اما بالاخره آن رویِ کریح‌اش را نشان‌ام داد

این روزها توسطِ مغز بیمارم به سخت‌ترین حالت ممکن درمحاکمه‌ام

که برایم حکمِ اعدام صدور کرده

و دوست‌داشتن‌ات آلت قتاله‌ای شده

که مرا به قتل‌گاه کشانده

هرشب مرگی در من رخ میدهد

به تماشای اعدامِ تک به تکِ احساسم نشسته‌ام

مرگِ دلتنگی‌هایم

دل‌گیر بودن‌هایم

و حتی مرگِ روحِ رنجورم

تمامِ احساس‌ام را به دارمیکشم

هیسسسسسس...

تو دیگر با واژه‌گانِ مسموم‌ات تازیانه نزن بر روح‌ام

دلتنگی‌هایم را شبانه خفه میکنم

تا آرامش تو و معشوقه‌ات را برهم نزن‌ام

چه گرم مشغولِ عشق‌بازی با اویی

لعنتی روزی هم مرا این چنین عاشقانه میخواستی

یادت هست؟

دیر فهمیدم عاشقانه‌هایت

مثل آواز دهل از دور خوش بود

که دل‌خوش کرده بودم به یک مشت حرف‌های پوچ و توخالی‌ات

دیر فهمیدم سیاستِ سیاهی چشم‌هایت چیزی جز فریب من نبود

میدانی این منِ فریب خورده را آخر این دوست‌داشتن‌ات میکشد

پای دار میروم تا حکم صادر شده توسط مغزِ بیمارم را به پایان برسانم

چهارپایه برای ثانیه‌ای زیر پاهایم میلرزد

حقیقت‌اش مرا ترسی از مر‌گ نیست

آخر این من خیلی وقت پیش مرده است

درست از بعدِ همان روزِ گرم مردادی که با تو قدم زد

و کفش‌هایش بعد از آن روز بجای هم قدم بودن‌ات

خیابانِ فراموش کردن‌ات را قدم به قدم متر کرد

اما میدانی آرامِ‌جان فراموش‌کردن‌ات

برای منی که بودن‌هایت را به تمامِ ضربانِ قلب‌ام دوخته‌ام کارِ آسانی نیست

طناب به گردن به آسمان چشم میدوزم

طرحی از چشم‌های سیاه‌ات را میان ابرها میکشم

به خود باز دروغ میگوییم

تو می‌آیی با چمدانی پر از دلتنگی

و مرا مهمانِ آغوش‌ات میکنی

میانِ این رویایِ خاکستری‌ام

و وهمِ هنوز دوست‌ام داری‌ات

زیرپای‌ام خالی میشود

از میانِ خس خس نفسم‌هایم

زمزمه‌ی کفش‌هایم را میشنوم

آنها هنوز هم آخرین ردِ هم قدم‌ات بودن را از یاد نبرده‌اند

.

ن.پ:این نوشته تقدیم به بی‌نام‌ ونشانی که گاه‌گاهی برایم مینویسد

 شاید خودش نداند اما حضورش دل‌گرمم میکند

حتی اگر ندانم کیست

اینکه در این سرزمینِ واژگانم میدانم تنها نیستم کافی‌ست برایم

]]>