" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب خرداد 1399
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه سی و یکم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

آیه آیه دلتنگی‌ست،سطر به سطرِ این روزهایم

خاطره‌ها از چشم‌ها جاری میشوند بر گونه‌هایم

اما این دلِ بی‌قرارِ اعصاب خورد کن را تسکین نمی‌دهند

و از همین‌جا آغاز میشود شروعِ دلبری غروبِ دلتنگی‌هایم

.

باور کرده‌ام زخم‌هایی که به دوش میکشی بزرگ‌ات میکنند

که پنهانی‌ترین دلتنگی‌ها از فریاد شده‌ها شیرین‌ترند

باورکرده‌ام بدترین حالتِ خرابِ دل‌ات یک روز تورا خوشحال‌ترین میکند

که رها کردن‌ها از رسیدن‌ها زیباترند

باورکرده‌ام قدرتی که سکوت دارد را هیچ حرف زدنی ندارد 





نوع مطلب : دست نوشته‌های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه سی ام خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

آدم‌ها سکوت‌ام را می‌بینند

و با نگرانی حالم را میپرسند

زیرلب خوبم‌هایم را زمزمه میکنم

و به حالِ خوب‌هایم مشکوک‌ می‌شوند

اما من به طرز عجیبی ‌آرام هستم

دنیایم رختِ سیاه‌اش را از تن در آورده

افکارِ مالیخولیایی ذهنم را ترک کرده

چشم‌هایم از اشک‌ها خالی شده

و دل‌ام مجلسِ عزاداری‌اش را تمام کرده

این روزها از تکرارِ زخمی که یادگارِ توست دست برداشته‌ام

از آن حسِ خودآزار،ساده گذشته‌ام

دلهره‌ی اینکه با تو چه کسی هم قدم خواهد شد را ندارم

از تو که پنهان نیست حتی دیگر فردای بی"تو" آزارم نمی‌دهد

با لبخندی وصله شده به لب‌هایم

بی‌تفاوت‌تر از همیشه به رضای خدا راضی‌ام

خوبم باورکن

آن هم در خنثی‌ترین حالت ممکن





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

خداحافظی با تو ترسِ دردآوری داشت

حتی بااینکه یک دل سیر غرقِ چشم‌هایت نشده به اجبار از تو جدا شده بودم

حتی باتمامِ نبودن‌هایت

حتی باچندین‌بار تجربه‌ی رفتن‌هایت

هنوز ترس دست و پایم را بسته بود

در ابتدایِ جاده‌ی خداحافظی بودم

که به بن بست خوردم

میدانی آخر تصویرت جا مانده بود پشت پلک‌هایم

تصویری که هرلحظه همراهی‌ام میکرد

نگاه‌ام میکرد

سیاستِ چشم‌های تو جز قصد فریب‌ام چیزی نداشت

اما این نگاه حسرت‌های دل‌ام را نوازش میکرد

نگاهی که خیالی بیش نبود

و تصویری که با تو تفاوت داشت

با اینکه میدانستم این درد را نمیتوانم زندگی کنم

اما به اجبار خیالِ بودن‌ات را رها کردم

در حقیقت تو آسان و زود رفته بودی و من دیر فهمیدم

هر لحظه‌ام را با خیال‌ات سر کرده‌‌ام

شبی که هضم میکردم

آدمی که سهمی در خاطره‌هایت داشت را چگونه به دورش خط باطل کشیدی

که لحظه‌هایت را با او گذراندی و حال اینکه کجای روزگارت بوده را به یاد نداری

فکرمیکردم "میمیرم"

بغض‌هایم را می‌شکستم اما اشکی نداشتم

اطمینان داشتم دل‌ام دوام نمی‌آورد

روزها و روزهای بعدتر بی‌پایان سوختم

اما "نمردم"

میدانی آرامِ‌جان کی مُردم؟

دقیقا از همان روزی که کفش‌هایم را به پا کردم

که بجای هم قدمِ با تو بودن

قدم به قدم فراموشی‌ات را متر کردم

راستش هنوز کامل نتوانستم از تو خداحافظی کنم

گاهی که دلتنگ می‌شوم

از پشتِ قابِ شیشه‌ای سرد به عکس‌هایت خیره می‌مانم

هنوز بی‌تفاوتی و من چقدر تورا با همه‌ی بی‌تفاوتی‌ات روزگاری دوست‌تر میداشتم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه هجدهم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

تقریبا دوماه پیش بود که یک اتفاقِ خوب برایم افتاد و توانستم یکی از اعضای نویسندهی گروه تئاتر رائد باشم

البته نمیتوانم با اطمینان بگویم قرارهست چه پیش بیایید

اینکه در این گروه باقی بمانم یا بخاطرِ استعداد نداشتن از این گروه حذف شوم

وقتی آقای حبیبی اطلاع داد برای همکاری راستش آنقدرها اعتمادبنفس نداشتم برای قبول کردناش

نمایشنامهنویسی؟چیزی بود که هیچوقت فکرش را هم نمیکردم

هرچند همیشه میگویم نویسنده بهتر است در همهی زمینهها بنویسد

اما برای منی که هیچ تجربهای نداشتم برایم سخت بود

شکر رفیقهایی دارم که همیشه هوایم را دارند

وقتی اطلاع دادم میخواهم این پیشنهاد را رد کنم با لگد و دمپایی و کلی خشونت  بالاخره رضایت دادم این کار را امتحان کنم

می‌گفتند یا می‌شود و ادامه میدهم یا نمی‌شود و بیخیال می‌شوم

اما متاسفانه خصلت کمال‌گرایی درون‌ام اجازه نمیدهد کاری را که شروع میکنم بیخیال شوم باید بهترین کارم را انجام بدهم و اگر نتوانم خودخوری کوچک‌ترین اتفاقی‌ست که بعدش یقه‌ی من را سفت می‌چسبد

بگذریم این روزها باید روی قصه‌ی نمایشنامه‌ام کار کنم و این چند روز مانند زانبی‌ها کلمات را از مغزم مکیده و پشت سرهم بر روی کاغذهایم جاری کرده‌ام

سعی کردم نتیجه‌ی کار برایم مهم نباشد و فقط بنویسم برای اینکه ذهنم کمی بازتر شود

منتهی از نوشته‌هایم راضی نیستم یک قصه‌ی سراسر پر از کلیشه مخاطب مگر جذب میکند؟

نه ابداً

منِ منطقی سر خودمِ کمال‌گرا این روزها فریاد میزند و به او می‌گوید"بنویس پر از کلیشه یا حتی بد آنقدر بنویس تا یک خروجی بهتر از نوشته‌هایت به دست بیاید"

ولی مگر این خودم گوش میدهد؟

نه اصلا هی میکوبد فرق سر قلم و غر میزند که چرا نمیتواند کمی جذاب بنویسد

گاهی به خودم می‌گویم این همه سخت‌گیری در نوشتن و خوب نوشتن لازم هست؟

و یکی از من‌هایی که عادت ندارد حتی لکه‌ای در کلمه‌ها باشد با ابروهای درهم جواب میدهد" لازم هست وگرنه ارزش خواندن ندارد"

آن منِ دیگری که ملایم‌تر است و هرنوشته‌ای بنویسم خوشش می‌آید پاسخ می‌دهد" لازم نیست خودت را اذیت کنی بنویس اگر خوشت نیامد از اول بنویس مطمئنم به قصه‌ی خوبی میرسی"

اینقدر این من‌ها شلوغ می‌کنند و هرکدام یک جوابی به سوالم می‌دهند که گیج شده‌ام

نمی‌دانم بخاطر کیفیت دست نگه‌دارم تا قصه‌ی تازه‌ای که مخاطب جذب کننده هست به ذهنم بیاید و بعد بنویسم

یا اینقدر بنویسم و پاک کنم تا یک قصه‌ی خوب خلق کنم

هنوز برای سوالم جوابی یافت نکردم و تنها منتظرم آقای حبیبی نظرشان را درموردِ قصه‌ی پر از کلیشه‌ام بدهند و بعد

و بعد باید چیکار کنم؟

پ.ن:ثبت شود از روزهای دنیای لی‌لی پوتیم که چگونه درگیرم کرده است





نوع مطلب : دنیای لی‌لی پوتی من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه دهم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

تمامِ حرف‌هایش در گلو صف کشیده بودند

نه می‌توانست بر زبان جاری‌شان کند

و نه آن‌ها را قورت بدهد

آدمک خوب میدانست جز نوشتن جایی برای پارک کردنِ افکار مالیخولیایی‌اش ندارد

کلمه‌ها روی کاغذهایش پخش می‌شدند

اما وقتی آن‌ها را وصله‌ی یکدیگر میکرد

هیچ معنایی نداشتند

انگار مغزش کودتا کرده به تعطیلات رفته بود

که این چنین با کلمه‌هایش به هیچِ پوچ رسیده بود

آدمک نمی‌دانست مغزش کجا رفته و تا به کی تعطیل خواهد بود

اما خوب میدانست دارد در آغوش یک نابودی فرو میرود

سرمای عجیبِ منجمدکننده‌ای در رگ‌هایش گویا جاری شده بود

واهمه داشت این سرما را تاب نیاورد

باید کاری میکرد

حیران نگاه‌اش را برای کمک در اتاق می‌چرخاند

اما جز توهمات،شک و تردیدها

ترس و نگرانی‌ها

خاطره و خستگی‌ها

و سکوت‌هایی که همه و همه وسط اتاق روی زمین ریخته شده بودند هیچ ندید

سال‌ها میشد خودش را میانِ آن‌ها گم کرده بود

آدمک وسطِ طوفانی از شن گیر کرده بود

فرار که هیچ حتی از جای خود هم نمی‌توانست تکان بخورد

پس خودش را رها می‌کند

دیگر نمی‌خواست لحظه‌های پر آشوب‌اش را حاشا کند

نمی‌خواست در سخت‌ترین حالتِ درماندگی‌اش با مته مغزش را متلاشی کند

اجازه می‌دهد انجماد سرتا پای‌اش را دربر بگیرد

رفته رفته تن‌اش بی‌حس شد

دیگر از اندوه و انتظار در او خبری نبود

آدمک دیگر زمین نخورد اما آرام‌تر شد

خشک نشد اما پژمرده‌تر شد

از ادامه دادن دست نکشید اما سقوط کرد

تمامِ انرژی‌اش گرفته نشد اما انجام هرکاری برایش بی‌معنا شد

هرلحظه زندگی کرد اما دیگر چیزی برایش لذتبخش نبود

‌حس‌های منفیِ ناراحتی،خشم و عصبانیت دیگر در او نبود

اما قلب‌اش خاموش شده بود

شاید گاهی خیال بافی میکرد اما دیگر باوری برایش باقی نمانده بود

بغض‌های فریاد نشده داشت اما دیگر اعتمادی نمانده بود تا آن‌ها را بشکند

اشکی دیگر نریخت اما خنده‌هایش طعمِ گس میدادند

آدمک دل از رخت‌خواب کنده بود

دیگر نمی‌خواست بیدار نشود

سرپا شده بود اما انگار به مرضِ خودش نبودن مبتلا شده بود

در این نقطه از انجمادهایش جز دوری از خودش دیگر چیزی به آدمک نزدیک نبود 





نوع مطلب : قصه‌های اون آدمکِ جعبه‌ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات