" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب مهر 1398
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه بیست و نهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم

آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشی

لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریادکشیدن خالی بشیم

روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگیت رو قصه نکردی و بعد هم با همون قصه‌ها زندگی نکردی؟

خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر هم درون قصه‌هام غرق باشم بازهم یک جایی درست نقطه‌ی وسط شهر مجبور هستم با یک واقعیت زندگیم رو به رو بشم همونجا در وسط میدون شهر بالاخره با این رو به رو میشم

که گوش‌ها کر هستند و چشم‌ها کور،بالاخره مجبورم با تمامِ حقیقت‌های زندگیم روبه رو بشم

آرام پرسیدی:یادت هست از کی شروع شد؟

سوال‌ِ گنگ‌ات را که برایم مثل آیینه شفاف بود اینگونه جواب دادم:کسی چه میدونه

شاید از اون روزی که دنیام رو جدا کردم عادت‌هام رو رفتارم رو

کسی چه میدونه شاید از وقتی که چنگ انداختم تو دل‌ و علاقه رو از درونش بیرون کشیدم

و بی‌حسی رو تو دل اقامت دائمی دادم که بعد از اون تنها دیونه موندم

نگاه‌ات سنگین شده بود بی‌طاقت از سنگینی نگاه‌ات هی این پا و آن پا میشدم که پرسیدی:میدونی الان دقیقا تو چه نقطه‌ای از زندگیت ایستاده‌ای؟

پوزخند زدم همان کاری که دوست نداشتم پیش تو انجام‌اش بدهم و گفتم:میدونم دقیقا همونجایی از زندگیم هستم که دیگه دست‌هام از جمع کردن تیکه‌هایِ قلبم خسته شده‌ انگشت‌هام اونقدر با بریده‌هایِ دلم زخمی شدن که دیگه بی‌حس‌ هستند

آره میدونم دقیقا الان تو نقطه‌ای از زندگیم هستم که به فکر جمع کردن تیکه‌هایِ شکسته‌ی قلبم نیستم برعکس میخوام اون‌ها رو همونجایی که هستند رها کنم میخواهم پشت کنم به اونها و برم

چشم‌هایت رنگ غم گرفته بود بی‌آنکه بدانی چه کودتایی در دل‌ام به راه انداخته‌ای با صدایی لرزان پرسیدی:میدونی شکسته‌های دلت ممکن هست کسی رو زخمی کنه چرا این کار رو میکنی پس؟

خیره شده بودم به چشم‌هایی که دل‌ام را با نیم نگاهی ویران میکرد و گفتم:میدونی چرا؟چون دیگه به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارم

نگاه‌ از من گرفتی و پشت کردی به کسی که خبر از دلِ زلزله زده‌اش نداشتی و گفتی:نترس‌تر از قبل شدی

بغض چانه‌ام را لرزاند رو برگرداندم و من نیز پشت به تو ایستادم

اولین سوزشِ قطره‌ی اشک را زیر زبان‌ام که مزه کردم بدون لرزشی در صدایم گفتم:میدونم،برای همین میخوام بری پا بذار بر روی قلبت و قرص ترکم کن

نمیدیدمت اما سرمایِ رفتن‌ات را حس میکردم

سوز سردی داشت از مسیری که میرفتی تمامِ من را منجمد میکرد

قدم به قدم از من و دنیای‌مان که دور شدی ندیدی چطور دنیای‌مان مخروبه ماند

که زیرآواره‌ دردِ دلتنگی‌ات دفن شدم

اما هنوزهم محکم ایستاده‌ام

و خیره‌ام به وسط شهر همان جایی که هنوز با واقعیت‌های زندگی‌ام درگیرم

همان‌جایی که روزی تو را داشتم

مهم نیست چقدر خودم را در قصه‌هایم حبس کنم

مهم نیست رو به غروبِ نبودن‌هایت،این قهوه‌هارا شیرین کنم و با طعم‌ِ گس نوشِ‌جان کنم

بالاخره باید با این واقعیت خفته‌ی روی تخت خواب اتاق‌ام روبه رو شوم

مگر نه مسافرِ قصه‌ها‌یم؟





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستانِ کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و هفتم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دوست داشتن‌ات

همان ویروس سرماخوردگی‌ست

وقتی به جان و دل‌ات نفوذ کند

امان‌ات را میبرد

جان میکنی اما از دل‌ات دیگر بیرون نمیرود

راه نفس‌ات را میبندد

بغض بیخِ گلویت را میگیرد

که درد‌اش پایِ چشم‌هایت را گود

و هی بارانی‌شان میکند

تن‌ات سرد و درون‌ات میسوزد

مگر میشود ‌اسیرچشم‌هایت بود و تب نکرد

دوهزارو ششصد و بیست روز است که کودتا کرده‌ای 

و از من جز ویرانه‌ای چیزی باقی نگذاشته‌ای

آواره‌ای شده‌ام که خیابان‌ها را به جای هم‌قدمِ بودن‌ات

قدم به قدم راه میروم با خیال‌ات

همدست با چه کسی شد دل‌ات

که اینگونه تحریم شده‌ام از بودن‌هایت

باورکن من بی‌دفاع‌تر از فلسطین‌ام

از هیروشیما سوخته‌ترم

ثانیه‌ای فکرنکن به جنگ بادل‌ام

هنوز مخروبه‌های رفتن‌ات را آباد نکرده‌ام

زیر خلوار خلوار دلتنگی‌ات دفن شده‌ام

کم آوردند حتی واژه‌‌هایم

پس تیر خلاص را میزنم

میدانی؟

میشود در عشق مرد

اما

نمیشود عشق را ترک کرد





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و سوم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

کنارم ایستاده بودی با شیطنت گفتی:باز پنجره رو کثیف کردی،هنوز هم این عادت‌ِ روی شیشه لبخندکشیدن رو ترک نکردی؟

خندیدم و زیرلب برای خودم زمزمه کردم"من سالهاست با لبخندهایی که به لب‌هایم میکشم لب‌هایم راهم کثیف میکنم"

از سکوت‌ام تعجب کردی با شگفتی پرسیدی:ساکتی؟نمیخوای به سوالم یک جوابِ فلسفی بدی؟

خندیدم و همانطورکه از پشت لبخند کشیده شده بر روی شیشه به بیرون خیره شده بودم گفتم:چه فایده داره به سوالت چه جوابی بدم تو حرف‌هایِ ساده‌ی من رو فلسفی تعبیر میکنی

شانه بالا انداختی و گفتی:برای اینکه همیشه همه چیز برای تو پیچیده‌ست

با تبسمی گفتم:برای من هیچ چیز پیچیده نیست،من تنها شبیه ماهیگیری هستم که قبل از اینکه بدونه ماهی چیه و قلاب به چه دردی میخورخ شروع به ماهیگیری کردم

با سادگی جواب دادی:ماهیها که زود طعمه‌ی ماهیگیر میشن باید فقط قلاب رو بندازی تو آب و منتظر بمونی تا ماهی تو قلابت گیرکنه

سرم را به زیر انداختم و آه سنگینی که سینه‌‌ام را می‌سوزاند را قورت دادم و گفتم:من از اینکه ماهی‌ها طعمه‌ی من بشن دلگیرم میدونی سخت هست ماهیگیر باشی و عاشق ماهی‌ها

اگه اونها رو داشته باشی صدمه بهشون میزنی و اگه بذاری تو دریا رها باشن تو دلت از دوری و ندیدن‌شون فشرده میشه

دستی لایِ موهایم کشیدی و گفتی:بالاخره یاد میگیری چطور هم ماهی داشته باشی و هم به اونها صدمه نزنی

نیشخند زدم وگفتم:برای یادگرفتن دیگه دیر شده قلاب ماهیگیری هم تو دست‌هام سنگینی میکنه راستش میخوام بیخیالِ ماهیگیری بشم تا ماهی‌ها صدمه نبینن بعد برم یکجا وسط اون جنگل و تو کلبه‌ی تنهایی‌هام با عکس‌هایی از ماهی‌ها زندگی کنم

نگاه‌ات رنگ غم گرفت رو به من گفتی:همه چیز رو برای خودت سختش نکن،راه حل ساده‌تری هم هست

فرار کردم از تو و نگاه‌ات وگفتم:همیشه راه سخت برام جذاب‌تر بوده

بهترهست وجود یک ماهیگیر ناشی محو بشود تا ماهی‌ها همه را با دید آن ماهیگیر ناشی نبینند

سکوت کردی،سکوت کردم

پشتِ لبخندکشیده شده روی شیشه خیره شده‌ام به زمستانِ سردی که برایم تمام نمیشود

راستی تو درآن لحظه به چه فکر میکردی مسافرقصه‌هایم؟

وقتی که من غرق شده بودم در افکارم از ترس اینکه لبخندِ روی شیشه آب شود

نیستی تا ببینی ترس‌ها کوچ کرده‌اند به آینده‌ام

که این روزها سخت لبخندهای نخ‌کش را بخیه میزنم بر لب‌هایم

که مبادا انحنای رو به پایین‌شان،این دلِ سخت تنگ شده برایت را لو بدهند

کاش بیشتر باشی

در کمات،کم می‌آورم 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : دلتنگی، قصه، داستانِ کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه بیستم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

وقتی از بهشتِ "بودن‌ها" رانده شد

تنهایی‌اش را شیر داد و بزرگ شدن‌اش را شاهد بود

وقتی "درد" بختکِ جان‌اش شد

دردی که هرروز با آن می‌زیست اما هرلحظه‌اش را میمرد

و در این مردن‌ها جز زندگی کردن برایش راهی نبود

درمانده...

از هرکجا مانده

پریشان با خودِ فروریخته‌اش،زیر سقفِ آسمان آنجایی که هیچ نبود جزء او،به دیدارش رفته بود

سخن زیاد داشت اما سالها در قحطی حرف‌‌‌ها بود

تشنه‌ لبی برای یک صحبت طولانی بود

از زخمِ گلایه‌هایی که چرک کرده بود

از دل‌گیر بودن‌اش که دلگیر بود

مگرجزء او شنوایی بود؟

مگر جزء او پناهی داشت؟

مگر جزء او برای "درد" درمانگری داشت؟

مقابلِ نگاهِ مهربان او،خودش را پایِ قتلگاه کشانده بود

خط میکشید بر هزاران خط دیگر روی دیوار تا یادش نرود

این چندمین اسماعیلی‌ست که قربانی میکند

با نیشخندی بغض‌اش را قورت میدهد

و فریادش را بیشتر فریاد میکشد

جلاد خودش بود

سالهاست خودش را هی از من‌ها تفریق میکند

چشم‌هایش آتش‌فشانی گداخته بود

و جایی میانِ سینه‌اش میسوخت و میسوزاند

این تصویرِ قتلِ خود برایش عادی نمیشد

چاقو را بر شاهرگ‌اش میگذارد

امشب باز قاتلِ خودمی شده بود

که قرار نبود از دوست‌داشتنِ "تو" دست بردارد

شاهرگ‌اش را میزند

خون مردگی‌های احساس‌اش را بالا می‌آورد

و دوزخ همین حوالی‌ست،که دوست‌داشتن‌اش را عق میزند

اما تمام نمیشود...

نداشتن‌اش آتشِ نمرودی‌ست که قرار نیست برایش گلستان شود

اما او مهربانانه نگاه‌اش میکند

پراز گلایه فریاد میکشد

خلق‌کرده‌ای که هی بسوزاندم؟

خلق شده‌ام که نداشتن‌اش را داغ گذارم بر دل‌ام؟

خلق‌کرده‌ای نبودن‌اش بر من آوار شود؟

که دراندوه رفتن‌اش بمان‌ام و در آغوش دیگری باشد؟

نفس‌اش میرود و برنمیگردد

فریادش خاموش و به هق هق می‌افتد

دیدن‌اش با دیگری جهنم به پا میکند

و حقیقت،تلخ بر سرش آوار میشود

برای ویرانی‌اش نیازی به باروت نبود

با یک فوت فروریخته بود 





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین،
لینک های مرتبط :


دوشنبه پانزدهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در برهوتِ رفتن‌هایت،واژه‌هایم را تَر میکنم

تا حرف تازه‌تری شوند

قصه‌ی رفتن‌هایت را ازبرم

این بغضِ گلوگیر را همیشه همراه دارم

اما باید دوباره قصه بگوییم برای دلِ بی‌قرارم

قصه‌های من را با یکی ماند و یکی برای همیشه رفت باید شروع کرد

مسافرجان سفرت به سلامت

میدانم این رفتن‌ات دِگر بازگشتی ندارد

من نیز باید از این کودکانه‌هایم دست بردارم

برای داشتن‌ات نباید می‌جنگیدم

دیر دانستم همیشه جنگیدن خوب نیست

برای ذره‌ای بودن‌ات به دنبال‌ات هی می‌دویدم

زمین می‌خوردم و دل‌ام می‌شکست

اما هیچوقت دستی از سمت تو برای سرپاشدن‌ام دراز نشد

دیر دانستم من سهمی از تو ندارد

که تو برای من سیبِ ممنوعه‌ای هستی

دل‌بسته بودم به چندخط پیام‌هایِ غیرعاشقانه‌ات

به امیدهای واهی که به دل‌ام میدادم

سال‌هاست محکم و مغرور مانده‌ام

پای این‌ احساسی که تیشه به ریشه‌ام زد

شجاعت میخواهد عاشقانه‌هایش را با دیگری ببینی

و پایِ دوست‌داشتن‌ات باز محکم بمانی

اما از تو جز بی‌تفاوتی هیچ ندیدم

کاش از من متنفر بودی

باورکن بی‌تفاوت بودن‌ات هرلحظه مرا میکشد

اینکه احساس‌ام را میدانی

و ساده از کنارم میگذری مرا میسوزاند

مقصر من‌ام

همیشه یک من مقصر هست

نباید از یک دوست‌داشتنِ دروغین برای دل‌ام فانتزی می‌ساخت‌ام

که نباید یادم می‌رفت دویدن به معنی رسیدن نیست

که تو همیشه دور بودی

که فاصله‌ی میانِ تو و من کشنده‌ترین مخدر بوده و هست

این حقیقت‌های تلخِ نفس‌گیر را باید بپذیرم

که باید دیگر هر چیز کوچک را برای حرف زدن با تو بهانه نکنم

باید دل‌ام را از "تو" خالی کنم

خالی از هرآنچه که یادش دل‌ام را به درد می‌آورد

از خاطره‌هایی که گریه‌هایش از خنده‌هایش بیشتر بود

باید این منِ نخ‌کش شده را از گذشته بیرون بکشم

سخت اما باید پنهان شوم پشت لبخند‌هایم

سخت اما باید به همین دردهایم با درد بخندم

سخت اما یادت که سراغ‌ام بیاید و بغض نفس‌هایم را ببرد باید بخندم

بخندم و دیگر نگذارم خاطره‌هایت اشک را مهمانِ چشم‌هایم کند

سخت اما میخندم و از تو میگذرم

تمامِ عمری که پای یک تو گذاشتم را پشت سر میگذارم و ساده میروم

سخت اما احساسی را که ذره ذره در تارو پودِ قلب‌ام رخنه کرده بود را رها میکنم

آرامِ‌جان سخت است با دیگری ببینم‌ات و دیگر دم نزنم

سخت اما من سخت میروم

با کوله باری خالی از تو برای همیشه میروم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات