" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب تیر 1398
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها بیابان بی آبُ علفی شده ام

و تشنه لب هی واژه ی "برگرد" را زمزمه میکنم

در وهم و سرابِ بودن هایت به دام افتاده ام

و دیدار با تو را در بیداری هایم،خواب میبینم

شیرینی خواب هایم در بیداری قلبم را میفشارد

و طپش های قلبم می‌آزارد چشم هایی را که هرگز تو را در واقعیت نمیبینند

جانِ دل رویایت صحنه دار ترین رویدادِ 24 ساعتِ شبانه روزی من هست

گاه با چشم بسته و حال با چشم های باز میبینمت

و تو میانِ بیداری هایت رویایِ بودنت را ندیده ای که بفهمی این منِ بی تو چه زجری میکشد

تو همیشه اینجایی،درست آن طرف دیوارِ رویاهایم

در فاصله ای نزدیک اما دور

آنقدر دور که نمیشود لمست کرد

و من برای لمسِ چشم هایت

برای لمس امن ترین منطقه ی جغرافیایِ منِ دیوانه و مست

دست دراز که میکنم

پر میکشی حتی از خیال هایم

نمیشود دست های خیالت را بگیرم

نمیشود به آغوشت پر بکشم

من حتی در رویایِ بودن هایت از لمست دور مانده ام

و هرروز در تکراری ترین باتلاق دلتنگی هایم هی بیشتر فرو میروم

میم.دال جان دلتنگت که میشوم

عجیب میشوم

توی لاکِ تنهایی هایم،دور خودم حصار میکشم

در جمع سکوت میکنم

واژه هایم برای گفتن وصله نمیشوند

حتی اگر وصله هم بشنوند

من میترسم از تو بگویم

و آدم ها بخندند به من و احساسم

پس گوشه ترین مخفی گاهِ دلتنگی هایم

به تنهایی مینگرم به تکرارُ

تکرارِ خون ریزی خاطره هایم 





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه هجدهم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دم و بازدم...نه نمیشود

این افکارِ مالیخولیایی دست از سرم برنمیدارند

قصه های مادربزرگ با غول و هیولاهایش را یادم می آورند

هر دقیقه غولی ترسناکتر از همان غول های قصه ها در سرم جولان میدهد

میترسم نه از قیافه ی کریح و بد قواره بودنشان

نه از زور بازویشان

از حرف هایشان

میترسم از جمله هایی که شنیدن اش در تاب و توانِ روح ام نیست

و از منی که رو به نابودی ست

منِ بی واژه به بی دفاع ترین حالت ممکن به جنگ رفته ام

تنها افتاده ام

در جنگِ یک تن و هزارتن از افکارِ مالیخولیایی ام

به جنگ با غول هایی رفته ام که کلمه به کلمه هایشان روحم را خراش میدهد

گاه می اندیشم کاش طبلی بود

هی میکوبدم‌اش بر فرق سر افکارم

تا صدای ترسناکشان

پچ پچ های مسموم‌شان

در سرم نپیچد

که به گوش های دلم نرسد

این صداها چشم هایم را میسوزاند

اما این دردِ لعنتی همیشگی خانه کرده در گلویم نمیشکند

گم شده ام همانند کودکِ گم شده در بازار که همه شبیه مادرش هستند

اما برایش غریبه اند

این سایه های سیاهِ دیوار شبیه همان مادرِ ‌گم شده در میان هزاران مادر اند

که از پستوی مغزم بیرون می آیند

مرا به دام میکشند

و زیر پایم پایکوبی میکنند

برای به دار کشیدنم

تاوان پس میدهم

باز امشب سوژه ی بزم و شادیشان شده ام

و این تبانی سایه ها و غول های افکارم

مرا به دار میشکد

سرم که به دار میرود

صدای همهمه ی شادی کردنشان بیشتر میشود

و من اوج میگیرم

رها میشوم

میانِ دست و پا زدن هایم

خفه شدن هایم

رها میشوم

نفسم میرود و باز میگردد

سایه ها دیگر پایکوبی نمیکنند

خیره هستند

به دار و کسی که باز با واژه های زخمی اش خفه شد

سایه ها نزدیک میشوند

از دار پایین‌اش می آوردند

مراسم تطهیر انجام میدهند

و باز یک سایه سیاه به سایه های سیاه پستوی مغزم اضافه میشود

سایه ها میروند

من میانم و خنده هایم

و تکرار و تکرار هایم 





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه هشتم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat
باید به کسی نگویم من سخت تو را...
خودم را 
به بازی روزگار باختم
نباید بگذارم کسی بداند
مته را باید روی شقیقه های این من بد باخته بگذارم 
و سرم را بشکافم برای تشییع کردن جنازه ی مرده ی واژه هایم
.
درد با من آشناست
اما گاه گاهی این درد بیشتر درد میکند
دقیقا آنجا که رویای دیدنت را
بودنت را هم جعل میکنم
.
تا یادم میایی
مغزم را متلاشی میکنی
اما چرا در خواب هایم نیستی؟
.
هر شب به اُمید دیدن رویایت در خواب هایم چشم میبندم
به خواب هایم که نمیایی لااقل مرا به خواب هایت ببر
.
از دوست داشتنت هیچ باقی نمانده
من تیشه زده ام به ریشه های احساسی که شری شد برای تو
و نبودن هایت هم شری برای من
.
اگر روزگاری حرف های ناگفته ام را به زبان بیاورم خوب میدانم من خودم از خودم ضربه میخورم
.
گاه آنقدر خسته میشوم از جنگِ میان کلمه هایم
که دست زیرچانه میگذارم 
و به هیاهوی کلمه هایم خیره میشوم
نزدیک شان نمیشوم 
میگذارم همدیگر را بکشند 
خفه کنند
و من تنها خیره نگاه میکنم
به مرگ واژه هایم
به حرف هایی که در نطفه خفه میشوند
و برای بار هزارم با خودم میگویم 
کاش مغزم تمامِ حرف هایش را با تمام درد و عذاب بالا بیاورد
بالا بیاورد و به آشوبِ همیشگی کلمه هایم خط قرمزی برای پایان بکشد





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه سوم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

چقدر دلش میخواست خودش را بردارد و در لاک خودش برود

همان لاکی که نه از دنیای بیرون صداهایی که باعث آزارش میشد به گوشش برسد

نه صدای هق هق دردهای روح اش به گوش آدم ها برسد

گاهی دلش میخواست بدون نگرانی همه چیز را همانطور که بود رها کند و گوشه ای در لاک تنهایی هایش غرق شود

آن آدمک با خودش خیلی وقت ها زمزمه میکرد کاش بدون دلتنگی برای آدم هایی که همیشه خسته اش میکردند

دل میکند و میرفت

خسته بود از آدم هایی که صدایشان سر به فلک کشیده بود

بلندی صدایشان به قدری بود که صدای شکستنِ حبابِ شیشه ای آن آدمک به گوششان نرسد

زندگی کردن جایی حوالی این دنیا باعث شده بود سیاهی روزهایش تاریک تر از شب هایش شود

وسیاهچاله ی کابوس های روزانه ی آن آدمک بیشتر از گذشته عمیق تر شود

گاهی که وسط خنده هایش در مهمونی های آخرهفته،به یکباره سایه ی ابرسیاهِ واقعیت،بالای سرش رعد و برق میزد،او می سوخت

یا وقتی فارغ از مادیات این دنیا،غرقِ آرامش در طبیعت میشد اما غافلگیرانه پرت کابوس هایش میشد،او می سوخت

آدمک می سوخت اما خاکستر نمیشد

می سوخت میانِ صداهایی که روح اش را خراش میدادند

و این سوختن برای او تنها درد داشت اما تمامی نه

در آتشِ کابوس هایش میسوزد و کلامی به زبان نمی آورد

بارها میان سوختن هایش پی برده بود

ناتوانی اش در گفتن به این معنی نیست که نتواند آنچه که در دل اش میگذرد را به زبان بیاورد

بلکه حرف زدن از سوختن هم بیشتر برایش درد دارد

نمیتوانست که هم بگوید هم زجر بکشد

سالهاست که مانند محکوم به حبس ابد

مانند مسافر جامانده از قطار

در انتظار پایانِ این سوختن هاست

اما آدمک میسوزد و زنده می ماند

تنها فقط دودِ این سوختن ها تاریکی روح و دنیایش را بزرگ تر و عمیق تر میکند

خوب میداند این تاریکی و سوختن ها دست از سرش برنمیدارند

مگر آنکه خودش را رها و این من را ترک کند

 





نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه دوم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

 بی شک  ماه گذشته برایم همانند غروب جمعه ای بود که میترسیدم هیچگاه نگذرد

آخر هشتمین روز از این ماه را نمی توان از تاریخ و تقویم زندگی یک "من" پاک کرد

به طرز مسخره آوری این روزها دلم خندیدن میخواهد

آری کاش میشد به طرز وحشیانه ای به تمامِ نبودن های یک " تو"ی زندگی ام خندید

یا به این همه وجود انکار ناپذیرت در این اتاقِ خفگان آور

رفیق کاش میشد به این همه نافراموشی یک " تو" بلند بلند خندید

یا از خنده ریسه رفت به صدای بلند قلبی که با دردی پایان ناپذیر هنوز فریاد بردوست داشتنت میزند

مسخره است و کاش میشد به تمام این مسخرگی ها وحشیانه خندید

به تمامِ آن حرف هایی که مجازی وار دل مرا واقعی به درد می آورد

مسخره است و من باید به آنها بخندم

به اینکه یک " تو" دوستت دارمی از جنس دروغ به قلبم هدیه دادی

و من ناشیانه از این هدیه ی دروغین خوشحال گشتم...

و دیر بود آن زمانی که دانستم یک " تو" تنها اشتباه بزرگی بودی و یک "من" نباید اشتباه را دوست بدارد

دیر بود خراب کردن قصرِ طلایی که باورهایم از یک " تو" ساخته بود

و چه بی رحمانه به جنگ با دلی رفته بودم که تا دیروزهایش رویای شیرین در روز گرم تابستانی را باور کرده بود

کاش میشد مسخره آورترین خنده ها را زد

وقتی به طرز جنون آوری همیشه پای یک " تو" در نوشته هایم هست

به اینکه من در جای جای این کلمه ها همیشه فریادت زده ام

لعنتی مشق شب هایم همه نشانی از یک " تو" را دارند

و " تو"...

و امان از دست " تو"

راستش مسخره است و من باید تمامِ این روز و سالها را به طرز مسخره آوری بخندم

بخندم به تمامِ رفتن های یک " تو"یی که درست به اندازه ی سال های عمر یک "من" گذشته است

باید وحشیانه خندید حتی به این دست نوشته های مسخره

اما به طرز خوف آوری جای خنده هایم میسوزد





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2