" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب فروردین 1398
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

تمرین میکنم فراموش کردنت را اما چرا این دل هی دلتنگ تر میشود؟

مشق مینویسم هر شب از نبودن هایت اما چرا این بودن هایت عادی نمیشود؟

هوای خاطره هایت که ابری میشود

تو را،یادت را میبارم...

چند تقویم دیگر باید بگذرد

تا کی باید در تنهایی غریبانه ام تو را ببارم

این چشم های تر جای خالیت را پُر نمیکنند

دل بی قرارم را آرام نمیکنند

تا کی باید تاوان دوست داشتنت را پس دهم

تا کی باید این جاده ها را قدم زنان بروم و بغض هایم را قورت دهم

که یادت بر صورتم سیلی بزند

و من برای فرار از رسوایی حالِ دلم

صورتم را با سیلی خوردن از یادت سرخ نگه دارم

پس چرا دست اتفاق های خوب،دست های تو را به من نمیرساند؟

چرا این جاده ها را هر چقدر میروم در انتهایش چشم های تو به انتظارم نیست؟

میبینی فکر کردن به تو دیگر خوب نیست

به تو که فکر میکنم میشوی تمامِ من

میشوی منی که بی حواس دلش را شکستی

که ندانسته تمامِ آرزوهایش را به آتش کشیدی

و من دیر جنبیدم و

وقتی به خودم آمدم تمامِ من "تویی" شد

تویی که شدی سرطان من و دوست داشتنت مرگی که لبم را بوسید

و این خیلی بیشتر از یک دلبستگی عادی بود

بعد از تو...باید با هوویی به نامِ نبودن هایت کنار آمد

بغض هایم که هست

چند پیام و خاطره های غبارگرفته ات که هست

عکس هایت با اخم های قشنگت که هست

فقط این خیابان ها مرا بی تو میبلعند

غریبم با آدم های این شهر،با این خیابان هایی که انتهایش رسیدن به چشم هایت نبود

میدانی میم.دال جان روزی افسانه ام همه جای این شهر را پر خواهد کرد

افسانه ی دخترکی دیوانه که سالها چشم به آسمان دوخته

و جاده ها را با دلی خونین به مقصد رسیدن به چشم هایت گذر کرده

روزی اگر پایت به این شهر رسید

سراغی بگیر از دخترکی دیوانه

نشانت میدهند

منی را که به انتظار چشم هایت هنوز خیره است به جاده

به اول قصه ی آشنایی

به همان جایی که سرنوشت تو را به من داد

و سپس از من همان تو را گرفت





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در تعجب هستم که چطور میشود یک اتفاق ساده آنقدر به خیال هایت بال پرواز بدهد برای اوج دادن و پرواز در خاطره هایی که حتی خودت هم دیگر نشانی آن ها را گم کرده ای

ولی امان از خیال های بال گرفته ای که نمیتوانی جلوی پروازشان را بگیری و گذشته ماننده آیینه ی شفافی پیش رویت تمامِ خاطره ها را نشانت میدهد

هنوز صدای آن سه پسرک در گوشم طنین می اندازدکه پشت سرم می آمدند و معلوم بود از آن پسرهای دبیرستانی که در سرشان بادمجان حلوا حلوا میکنند باشند،با آن صدای زمخت که حاصلِ دوران بلوغ و نمیدانم ترشح چه و چه ها که دکتر جان ها میگویند بود پشت سرم به قول معروف تیکه مینداختند و سعی داشتند مثلا دختر بلندکنند

در دلم پوزخند میزنم و زیرلب آیت الکرسی میخوانم برای آرامش ام

برای آرامش قلبی که تلخ پوزخند میزد

صدایشان تمامی نداشت تیکه مینداختند و قهقه میزدند به خیالشان این کار را میگذارند پای بزرگ شدن،پای شجاع بودن باز دلم پوزخند میزند و زیرلب آیت الکرسی را زمزمه میکنم

گویی همین دیروز بود که دخترکی 12 یا 13 ساله بودم در سرم که بادمجان حلوا نمیکردن مثل این پسرک ها،من سرم داغ بود داغِ داغ،آنقدر داغ که گستاخانه چشم در چشم خیلی ها میشدم برای شنیدن تیکه کلامی از پسرک ها

و وای به روزی که کسی حرفی میزد حس میکردم بزرگ شده ام،خانوم شده ام،دیگر همه چیز را میدانم و امان از روزی که بپنداری دانای عالمی،بزرگ جهانی

سرم داغ بود و منتظر برای جرقه زدن یک جرقه و یک آتش گرفتن

خداسلامت اش کند پیرزن همسایه را یادم هست همان سالها بود وسط یک روز تابستان خیره به چشم هایم شد و رو به مادرم گفت:شیطنت میبارد از این چشم ها مواظبش باش

راستش هم من هم مادرم خندیدیم بی خبر از آنچه که قرار برافتادنش بود،اما بعدها فهمیدم پیرزن چشم هایم را خوانده بود و میدانست

گویی قصه ی آشنایی که شاید برای خودش اتفاق افتاده بود را در نگاه من دیده بود

و من مواظب نگاه های ‌گستاخانه و شیطنت شان نبودم

و بالاخره یک روز خیلی دیر شد

آنقدر دیر که حالا همان چشم های پر ازشطنت را آرام و سر به زیر کرد

آنقدر دیر که همان چشم های گستاخ که همه جا نگاهش به پرواز در می آمد دیگر به چیزی خیره نماند دیگر هیچ چشمی را ندید

آنقدر دیر که آن سر داغی که با یک جرقه آتش گرفت را خاموشی حاصل نشد و تنها یک مشت خاکستر سیاه و سوخته به جا ماند

آهی میکشم و پرواز خیالم را متوقف میکنم هنوز صدای قهقه ی پسرک ها می آید و دلم باز پوزخند میزند آخرین آیه ی آیت الکرسی را میخوانم و می ایستم

سر بلند میکنم و چشم به آسمان میشوم و با خودش تنها خودش زمزمه میکنم"آنقدر دیر شد و دیر دانستم که حتی شرمم میشود خیره به چشم های تو باشم"



نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و ششم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

قصه گوی ماهری بود

گفت چشم هایم را روی هم بگذارم و تنها گوش بسپارم به قصه هایش

چشم هایم را بستم و گوش جان سپردم به قصه هایش

قصه هایش را با یکی بود و یکی نابود همیشگی شروع کرد

قصه ها گفت از مجنون بودن اش

از فاصله

از فراق

از اولین احساس اش

میدانستم این قصه ها مانند قصه های مادربزرگ ها تنها برای خواب کردن کودکان است...

و من کودکانه خام قصه های شیرین اش گشتم

چشم هایم نه

اما دلم تا ابد با قصه هایش خفت

غرق رویاهایم بودم

رویاهایی که تا دیروزهایم حقیقتی بیش نبود

لمس کرده بودم خوشبختی را

آرامش را

زندگی را

و به یکباره کابوس تمامِ رویاهایم را دربرگرفت

پریشان بیدار گشتم

جای خالی اش را که دیدم

آن زمان دانستم حقیقت تلخ زندگی ام را

قصه هایش همگی دروغ بود

دانستم خواست چشم هایم را ببندم تا نبینم چگونه ساده و راحت دروغ میگوید

قصه گوی من آرام آمده بود

آنقدر آرام که صدای قدم هایش را که وارد قلب ام میشد را نشنیدم

اما رفتن اش برعکس آمدن هایش بود

جوری رفت که انگار از اول قصه نبود

تنها رد پایی از او بر قلب ام جا مانده

تنها همین و بس



نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

امروز برای اولین بار کتابخوانی در فضای باز را دوباره تجربه کردم

قبل ترها به هرکجا که میرفتم کتاب با من و همراهم بود طوری که صدای همه را درمی آوردم

میگفتند سرت را کمی از دنیای غیرواقعی بیرون بکش و ببین در اطرافت چه میگذرد

اما من هیچ علاقه ای به دنیای واقعی که در آن خاله زنک بازی و مرغ همسایه تخم طلا گذاشته و برای ما نه را نداشتم

هنوزم هم دنیای واقعی ای که آدم بزرگ ها دارند را دوست نمیدارم

من یکی از اهالی این سرزمین شگفت انگیز که سفر میکنم به جای جای دنیا و قصه ها در کتاب ها

که هربار یکی از شخصیت های قصه ها میشوم و با همان شخصیت فکر میکنم زندگی میکنم و حتی گاهی می اندیشم اگر بجای آن شخصیت بودم چه ها میکردم

و اینبار من لیلای این قصه بودم لیلایی که گفت"تو دلت رفته بود ماندن نداشتی دیگر"

این کتاب سبک نوشته هایش شبیه به خوده من بود

ازآن دسته کتاب هایی بود که مناسب تن و روح من دوخته باشند که وصله ی ناجور نبود برایم اندازه بود به قاعده و بجا

کلی کلمه و نوشته از آن جدا کرده ام که بعدا ایده بشود برای نوشتنم

نمیدانم خواندنش را توصیه باید کرد یا نه فقط میدانم کتاب هم مثل لباس سلیقه ایست باید به تنت اندازه شود مناسب روحت باشد

و این کتاب بی شک یکی از مناسب های روح من بود





نوع مطلب : سرزمین های شگفت انگیز را بشناسیم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه شانزدهم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

مدتی میشود از نوشتن و خواندن مطلبی نگذاشته ام امروز کتاب "آخرین روز یک محکوم" اثر ویکتورهوگو را به دستم گرفتم برای خواندن که ترغیب شدم بالای منبر بروم و کمی از فواید نوشتن بگویم

قسمتی از این کتاب زیبا را برای شما به اشتراک میگذارم


اکنون که وسیله ای برای نوشتن دارم برای چه ننویسم،اما چه بنویسم؟ درحالیکه بین چهار دیواری سرد و بد بو زندگی میکنم برای پاهایم آزادی وجود ندارد چشمانم برای نگاه کردن افق زیبائی ندارد و هر روز بایستی در این چهاردیواری قدم بزنم و به دیوار تاریک نگاه کنم بطوریکه گفتم همیشه با افکار خود تنها هستم و فکرم از جنایتی که مرتکب شده ام متجاوز نمیکند و درباره مرگ و مردن باید فکر کنم

آیا در این حال دیگر چیزی برای نوشتن خواهم داشت و آن هم برای من که دیگر کاری در این دنیا ندارم نوشتن چند سطر چه فایده ای دارد؟ ازهمه گذشته در این کله ی پوک و خالی چه چیز یافت میشود که درباره ی آن بنویسم؟

برای چه ننویسم؟اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی حالت است آیا در درونم طوفان و مبارزه های اندوهگین وجود ندارد؟

آیا این خیال فاسد که لحظه ای مرا رها نمیکند در هر لحظه به شکلی در نمی آید شکلی زشت و نازیبا و خون آلود و هرچه روز اعدام من نزدیکتر میشود این فکر مرا بیشتر می آزارد

برای چه آنچه را فکر میکنم روی کاغذ نیاورم بنویسم و به خود بگویم که به چه چیزها فکر میکنم خیلی چیزها در این مغز پوک درآمد درخت است تمام آن خلاصه ای از زندگی من است در اضطراب ها و در وحشت ها و شکنجه ها که در این ساعت از مغزم میگذرد همه را باید از نوک قلم خارج سازم و البته تمام ناراحتی ها وسیله خوبی برای آرامش روح من است و هر چه بتوانم بهتر آنرا نقاشی کنم آرامش خیال من بیشتر است

وانگهی آنچه مینویسم شاید زیاد هم بی فایده نباشد این روزنامه و دفتریادداشت که حاکی رنج های هر ساعت و هر دقیقه است و شکنجه های روحی من را حکایت میکند اگر بتوانم تمام آن را تا آخر بنویسم و ناتمام نماند و احساس خود را روی کاغذ بیاورم شاید برای دیگران مفید واقع شوم

آری آنچه مینویسم مربوط به این مسائل است دردها و شکنجه های جسمی در مقابل ناراحتی ها و دردهای روانی چه اثری دارد این قانون وحشت آور است که چنین دردهایی را میسازد

شاید روزی برسد که انتشار این یادداشت ها که به قلم مردی بیچاره ای نوشته شده در قضاوت های آنها موثر واقع شود


گاه با خودم می اندیشم باید شکرگذار باشیم در عصری زندگی میکنیم که نوشتن کار سختی نیست

حداقل امکانات برای نوشتن و یادگیری آن در هرخانه ای یافت میشود و با این اوصاف بهتر است مدام از خود بپرسیم که چرا نباید بنویسیم؟

کارسختی نیست نوشتن و باید بگویم با نوشتن است که میتوانیم به نوشتن برسیم

مرد محکوم به اعدام در روزهای آخرش تصمیم به نوشتن گرفت تا بعد از مرگش نوشته هایش شاید برای کسی مفید باشد یا کسی بداند بر او در آن زندان سرد و تاریک چه گذشته

نوشتن یعنی ماندگاری و ویکتورهوگو با همین چند سطر اهمیت نوشتن را خیلی خوب بیان کرده است

وی میگوید"اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی حالت است آیا در درونم طوفان و مبارزه های اندوهگین وجود ندارد" میتوانم از این نوشته ی او اینطور برداشت کنم که وقتی بین چه نوشتن هایمان گیرافتاده ایم به درون خود نگاهی کنیم بی شک حرف هایی هست برای نوشتن

 چه بسا اگر ننویسیم روزی افسوس خواهیم خورد که چرا از نوک قلممان حرف هایمان را روی کاغذ نیاورده ایم نوشتن اصلی ترین و مهمترین حسن اش آرامشی است که منتقل میکند

روزی نبوده که بی قرارباشم یا بی حوصله و یا طوفانی و با نوشتن آرام نگرفته باشم

"هر چه بتوانم بهتر آن را نقاشی کنم آرامش خیال من بیشتر است" در وصف همین جمله میتوانم بگویم دیشب متنی نوشتم ولی به دلم نمی نشست چرا که حس میکردم خوب نقاشی اش نکردم و خوب ننواختم کلمه هایم را

وقتی مینویسم و کلمه هایم درد را فریاد میزنند آرامش عمیقی وجودم را در برمیگیرد و آنگاه لبخند زده و خیالم آسوده میشود

اگر بخواهم از تاثیر نوشتن بر زندگی خودم بگویم مهمترین اش این است که من زندگی ام را مدیونِ این کلمه ها هستم مدیون نوشتن هایی که طوفان های دلم را آرام کرده

نوشتن برای کسانی مثل من که گفتن و حرف زدن برایشان دشوار است بهترین راهی هست برای خلاصی از هرچه که به زبانشان جاری نمیشود

سال ها پیش نوشتن را خودخواهانه فقط برای خودم میخواستم و آرامشی که از آن دریافت میکردم را نمیخواستم با کسی قسمت کنم اما اکنون دوست دارم بیشتر از نوشتن و خوبی هایش بگویم تا هرکسی که وبلاگم را میخواند بیشتر ترغیب بشود برای نوشتن

معجزه ای که فقط به دست خودمان اتفاق میوفتد همین نوشتن است و کاش همین معجزه ی زیبا را از خود دریغ نکنیم

ن.پ:درآخر پیشنهاد میکنم کتاب:آخرین روز یک محکوم"راحتما بخوانید





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3