منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1398 14:23 برایم بنویس ()

    تمرین میکنم فراموش کردنت را اما چرا این دل هی دلتنگ تر میشود؟

    مشق مینویسم هر شب از نبودن هایت اما چرا این بودن هایت عادی نمیشود؟

    هوای خاطره هایت که ابری میشود

    تو را،یادت را میبارم...

    چند تقویم دیگر باید بگذرد

    تا کی باید در تنهایی غریبانه ام تو را ببارم

    این چشم های تر جای خالیت را پُر نمیکنند

    دل بی قرارم را آرام نمیکنند

    تا کی باید تاوان دوست داشتنت را پس دهم

    تا کی باید این جاده ها را قدم زنان بروم و بغض هایم را قورت دهم

    که یادت بر صورتم سیلی بزند

    و من برای فرار از رسوایی حالِ دلم

    صورتم را با سیلی خوردن از یادت سرخ نگه دارم

    پس چرا دست اتفاق های خوب،دست های تو را به من نمیرساند؟

    چرا این جاده ها را هر چقدر میروم در انتهایش چشم های تو به انتظارم نیست؟

    میبینی فکر کردن به تو دیگر خوب نیست

    به تو که فکر میکنم میشوی تمامِ من

    میشوی منی که بی حواس دلش را شکستی

    که ندانسته تمامِ آرزوهایش را به آتش کشیدی

    و من دیر جنبیدم و

    وقتی به خودم آمدم تمامِ من "تویی" شد

    تویی که شدی سرطان من و دوست داشتنت مرگی که لبم را بوسید

    و این خیلی بیشتر از یک دلبستگی عادی بود

    بعد از تو...باید با هوویی به نامِ نبودن هایت کنار آمد

    بغض هایم که هست

    چند پیام و خاطره های غبارگرفته ات که هست

    عکس هایت با اخم های قشنگت که هست

    فقط این خیابان ها مرا بی تو میبلعند

    غریبم با آدم های این شهر،با این خیابان هایی که انتهایش رسیدن به چشم هایت نبود

    میدانی میم.دال جان روزی افسانه ام همه جای این شهر را پر خواهد کرد

    افسانه ی دخترکی دیوانه که سالها چشم به آسمان دوخته

    و جاده ها را با دلی خونین به مقصد رسیدن به چشم هایت گذر کرده

    روزی اگر پایت به این شهر رسید

    سراغی بگیر از دخترکی دیوانه

    نشانت میدهند

    منی را که به انتظار چشم هایت هنوز خیره است به جاده

    به اول قصه ی آشنایی

    به همان جایی که سرنوشت تو را به من داد

    و سپس از من همان تو را گرفت

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1398 14:29
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1398 23:27 برایم بنویس ()

    در تعجب هستم که چطور میشود یک اتفاق ساده آنقدر به خیال هایت بال پرواز بدهد برای اوج دادن و پرواز در خاطره هایی که حتی خودت هم دیگر نشانی آن ها را گم کرده ای

    ولی امان از خیال های بال گرفته ای که نمیتوانی جلوی پروازشان را بگیری و گذشته ماننده آیینه ی شفافی پیش رویت تمامِ خاطره ها را نشانت میدهد

    هنوز صدای آن سه پسرک در گوشم طنین می اندازدکه پشت سرم می آمدند و معلوم بود از آن پسرهای دبیرستانی که در سرشان بادمجان حلوا حلوا میکنند باشند،با آن صدای زمخت که حاصلِ دوران بلوغ و نمیدانم ترشح چه و چه ها که دکتر جان ها میگویند بود پشت سرم به قول معروف تیکه مینداختند و سعی داشتند مثلا دختر بلندکنند

    در دلم پوزخند میزنم و زیرلب آیت الکرسی میخوانم برای آرامش ام

    برای آرامش قلبی که تلخ پوزخند میزد

    صدایشان تمامی نداشت تیکه مینداختند و قهقه میزدند به خیالشان این کار را میگذارند پای بزرگ شدن،پای شجاع بودن باز دلم پوزخند میزند و زیرلب آیت الکرسی را زمزمه میکنم

    گویی همین دیروز بود که دخترکی 12 یا 13 ساله بودم در سرم که بادمجان حلوا نمیکردن مثل این پسرک ها،من سرم داغ بود داغِ داغ،آنقدر داغ که گستاخانه چشم در چشم خیلی ها میشدم برای شنیدن تیکه کلامی از پسرک ها

    و وای به روزی که کسی حرفی میزد حس میکردم بزرگ شده ام،خانوم شده ام،دیگر همه چیز را میدانم و امان از روزی که بپنداری دانای عالمی،بزرگ جهانی

    سرم داغ بود و منتظر برای جرقه زدن یک جرقه و یک آتش گرفتن

    خداسلامت اش کند پیرزن همسایه را یادم هست همان سالها بود وسط یک روز تابستان خیره به چشم هایم شد و رو به مادرم گفت:شیطنت میبارد از این چشم ها مواظبش باش

    راستش هم من هم مادرم خندیدیم بی خبر از آنچه که قرار برافتادنش بود،اما بعدها فهمیدم پیرزن چشم هایم را خوانده بود و میدانست

    گویی قصه ی آشنایی که شاید برای خودش اتفاق افتاده بود را در نگاه من دیده بود

    و من مواظب نگاه های ‌گستاخانه و شیطنت شان نبودم

    و بالاخره یک روز خیلی دیر شد

    آنقدر دیر که حالا همان چشم های پر ازشطنت را آرام و سر به زیر کرد

    آنقدر دیر که همان چشم های گستاخ که همه جا نگاهش به پرواز در می آمد دیگر به چیزی خیره نماند دیگر هیچ چشمی را ندید

    آنقدر دیر که آن سر داغی که با یک جرقه آتش گرفت را خاموشی حاصل نشد و تنها یک مشت خاکستر سیاه و سوخته به جا ماند

    آهی میکشم و پرواز خیالم را متوقف میکنم هنوز صدای قهقه ی پسرک ها می آید و دلم باز پوزخند میزند آخرین آیه ی آیت الکرسی را میخوانم و می ایستم

    سر بلند میکنم و چشم به آسمان میشوم و با خودش تنها خودش زمزمه میکنم"آنقدر دیر شد و دیر دانستم که حتی شرمم میشود خیره به چشم های تو باشم"
    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1398 23:38
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و ششم فروردین 1398 22:35 برایم بنویس ()

    قصه گوی ماهری بود

    گفت چشم هایم را روی هم بگذارم و تنها گوش بسپارم به قصه هایش

    چشم هایم را بستم و گوش جان سپردم به قصه هایش

    قصه هایش را با یکی بود و یکی نابود همیشگی شروع کرد

    قصه ها گفت از مجنون بودن اش

    از فاصله

    از فراق

    از اولین احساس اش

    میدانستم این قصه ها مانند قصه های مادربزرگ ها تنها برای خواب کردن کودکان است...

    و من کودکانه خام قصه های شیرین اش گشتم

    چشم هایم نه

    اما دلم تا ابد با قصه هایش خفت

    غرق رویاهایم بودم

    رویاهایی که تا دیروزهایم حقیقتی بیش نبود

    لمس کرده بودم خوشبختی را

    آرامش را

    زندگی را

    و به یکباره کابوس تمامِ رویاهایم را دربرگرفت

    پریشان بیدار گشتم

    جای خالی اش را که دیدم

    آن زمان دانستم حقیقت تلخ زندگی ام را

    قصه هایش همگی دروغ بود

    دانستم خواست چشم هایم را ببندم تا نبینم چگونه ساده و راحت دروغ میگوید

    قصه گوی من آرام آمده بود

    آنقدر آرام که صدای قدم هایش را که وارد قلب ام میشد را نشنیدم

    اما رفتن اش برعکس آمدن هایش بود

    جوری رفت که انگار از اول قصه نبود

    تنها رد پایی از او بر قلب ام جا مانده

    تنها همین و بس
    آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و ششم فروردین 1398 23:03
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1398 21:15 برایم بنویس ()

    امروز برای اولین بار کتابخوانی در فضای باز را دوباره تجربه کردم

    قبل ترها به هرکجا که میرفتم کتاب با من و همراهم بود طوری که صدای همه را درمی آوردم

    میگفتند سرت را کمی از دنیای غیرواقعی بیرون بکش و ببین در اطرافت چه میگذرد

    اما من هیچ علاقه ای به دنیای واقعی که در آن خاله زنک بازی و مرغ همسایه تخم طلا گذاشته و برای ما نه را نداشتم

    هنوزم هم دنیای واقعی ای که آدم بزرگ ها دارند را دوست نمیدارم

    من یکی از اهالی این سرزمین شگفت انگیز که سفر میکنم به جای جای دنیا و قصه ها در کتاب ها

    که هربار یکی از شخصیت های قصه ها میشوم و با همان شخصیت فکر میکنم زندگی میکنم و حتی گاهی می اندیشم اگر بجای آن شخصیت بودم چه ها میکردم

    و اینبار من لیلای این قصه بودم لیلایی که گفت"تو دلت رفته بود ماندن نداشتی دیگر"

    این کتاب سبک نوشته هایش شبیه به خوده من بود

    ازآن دسته کتاب هایی بود که مناسب تن و روح من دوخته باشند که وصله ی ناجور نبود برایم اندازه بود به قاعده و بجا

    کلی کلمه و نوشته از آن جدا کرده ام که بعدا ایده بشود برای نوشتنم

    نمیدانم خواندنش را توصیه باید کرد یا نه فقط میدانم کتاب هم مثل لباس سلیقه ایست باید به تنت اندازه شود مناسب روحت باشد

    و این کتاب بی شک یکی از مناسب های روح من بود

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1398 21:25
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه شانزدهم فروردین 1398 20:16 برایم بنویس ()

    مدتی میشود از نوشتن و خواندن مطلبی نگذاشته ام امروز کتاب "آخرین روز یک محکوم" اثر ویکتورهوگو را به دستم گرفتم برای خواندن که ترغیب شدم بالای منبر بروم و کمی از فواید نوشتن بگویم

    قسمتی از این کتاب زیبا را برای شما به اشتراک میگذارم


    اکنون که وسیله ای برای نوشتن دارم برای چه ننویسم،اما چه بنویسم؟ درحالیکه بین چهار دیواری سرد و بد بو زندگی میکنم برای پاهایم آزادی وجود ندارد چشمانم برای نگاه کردن افق زیبائی ندارد و هر روز بایستی در این چهاردیواری قدم بزنم و به دیوار تاریک نگاه کنم بطوریکه گفتم همیشه با افکار خود تنها هستم و فکرم از جنایتی که مرتکب شده ام متجاوز نمیکند و درباره مرگ و مردن باید فکر کنم

    آیا در این حال دیگر چیزی برای نوشتن خواهم داشت و آن هم برای من که دیگر کاری در این دنیا ندارم نوشتن چند سطر چه فایده ای دارد؟ ازهمه گذشته در این کله ی پوک و خالی چه چیز یافت میشود که درباره ی آن بنویسم؟

    برای چه ننویسم؟اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی حالت است آیا در درونم طوفان و مبارزه های اندوهگین وجود ندارد؟

    آیا این خیال فاسد که لحظه ای مرا رها نمیکند در هر لحظه به شکلی در نمی آید شکلی زشت و نازیبا و خون آلود و هرچه روز اعدام من نزدیکتر میشود این فکر مرا بیشتر می آزارد

    برای چه آنچه را فکر میکنم روی کاغذ نیاورم بنویسم و به خود بگویم که به چه چیزها فکر میکنم خیلی چیزها در این مغز پوک درآمد درخت است تمام آن خلاصه ای از زندگی من است در اضطراب ها و در وحشت ها و شکنجه ها که در این ساعت از مغزم میگذرد همه را باید از نوک قلم خارج سازم و البته تمام ناراحتی ها وسیله خوبی برای آرامش روح من است و هر چه بتوانم بهتر آنرا نقاشی کنم آرامش خیال من بیشتر است

    وانگهی آنچه مینویسم شاید زیاد هم بی فایده نباشد این روزنامه و دفتریادداشت که حاکی رنج های هر ساعت و هر دقیقه است و شکنجه های روحی من را حکایت میکند اگر بتوانم تمام آن را تا آخر بنویسم و ناتمام نماند و احساس خود را روی کاغذ بیاورم شاید برای دیگران مفید واقع شوم

    آری آنچه مینویسم مربوط به این مسائل است دردها و شکنجه های جسمی در مقابل ناراحتی ها و دردهای روانی چه اثری دارد این قانون وحشت آور است که چنین دردهایی را میسازد

    شاید روزی برسد که انتشار این یادداشت ها که به قلم مردی بیچاره ای نوشته شده در قضاوت های آنها موثر واقع شود


    گاه با خودم می اندیشم باید شکرگذار باشیم در عصری زندگی میکنیم که نوشتن کار سختی نیست

    حداقل امکانات برای نوشتن و یادگیری آن در هرخانه ای یافت میشود و با این اوصاف بهتر است مدام از خود بپرسیم که چرا نباید بنویسیم؟

    کارسختی نیست نوشتن و باید بگویم با نوشتن است که میتوانیم به نوشتن برسیم

    مرد محکوم به اعدام در روزهای آخرش تصمیم به نوشتن گرفت تا بعد از مرگش نوشته هایش شاید برای کسی مفید باشد یا کسی بداند بر او در آن زندان سرد و تاریک چه گذشته

    نوشتن یعنی ماندگاری و ویکتورهوگو با همین چند سطر اهمیت نوشتن را خیلی خوب بیان کرده است

    وی میگوید"اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی حالت است آیا در درونم طوفان و مبارزه های اندوهگین وجود ندارد" میتوانم از این نوشته ی او اینطور برداشت کنم که وقتی بین چه نوشتن هایمان گیرافتاده ایم به درون خود نگاهی کنیم بی شک حرف هایی هست برای نوشتن

     چه بسا اگر ننویسیم روزی افسوس خواهیم خورد که چرا از نوک قلممان حرف هایمان را روی کاغذ نیاورده ایم نوشتن اصلی ترین و مهمترین حسن اش آرامشی است که منتقل میکند

    روزی نبوده که بی قرارباشم یا بی حوصله و یا طوفانی و با نوشتن آرام نگرفته باشم

    "هر چه بتوانم بهتر آن را نقاشی کنم آرامش خیال من بیشتر است" در وصف همین جمله میتوانم بگویم دیشب متنی نوشتم ولی به دلم نمی نشست چرا که حس میکردم خوب نقاشی اش نکردم و خوب ننواختم کلمه هایم را

    وقتی مینویسم و کلمه هایم درد را فریاد میزنند آرامش عمیقی وجودم را در برمیگیرد و آنگاه لبخند زده و خیالم آسوده میشود

    اگر بخواهم از تاثیر نوشتن بر زندگی خودم بگویم مهمترین اش این است که من زندگی ام را مدیونِ این کلمه ها هستم مدیون نوشتن هایی که طوفان های دلم را آرام کرده

    نوشتن برای کسانی مثل من که گفتن و حرف زدن برایشان دشوار است بهترین راهی هست برای خلاصی از هرچه که به زبانشان جاری نمیشود

    سال ها پیش نوشتن را خودخواهانه فقط برای خودم میخواستم و آرامشی که از آن دریافت میکردم را نمیخواستم با کسی قسمت کنم اما اکنون دوست دارم بیشتر از نوشتن و خوبی هایش بگویم تا هرکسی که وبلاگم را میخواند بیشتر ترغیب بشود برای نوشتن

    معجزه ای که فقط به دست خودمان اتفاق میوفتد همین نوشتن است و کاش همین معجزه ی زیبا را از خود دریغ نکنیم

    ن.پ:درآخر پیشنهاد میکنم کتاب:آخرین روز یک محکوم"راحتما بخوانید

    آخرین ویرایش: جمعه شانزدهم فروردین 1398 20:34
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه سیزدهم فروردین 1398 20:50 برایم بنویس ()

    نه صداهای مغزش خاموش میشدن

    نه تصویرهای محوی که یکی پس از دیگری از جلوی چشم هاش رد میشد تمامی داشتن

    این قصه ی کهنه تکرارِ دوباره و دوباره ی شب هاش بود

    تو تاریکی اتاقش خسته از شنیدن قصه های کهنه ی همیشگی گوش های دلش رو گرفت و زیر لب فریاد زد"بس کن"

    صداهای ذهنش قوی تر از قبل مغزش رو متلاشی میکردن

    و اون چشم هاش رو روی هم فشار میداد

    انگار میترسید اگه چشم هاش رو باز کنه درد صداهاش از چشم هاش جاری بشه

    میترسید

    شمار شب های ترسناکش از دستش در رفته بود

    شب هایی که ترس هاش شبح وار سرش خراب میشدن و اون سعی میکرد با همشون بجنگه

    فشار چشم هاش رو بیشتر میکنه و سفت تر از قبل گوش های دلش رو میگیره

    کاش میتونست از این شب ها فرار کنه

    کاش میشد برای همیشه ذهنش مرگ مغزی بشه

    تا تموم کلمه هاش زنده به گور میشدن

    اینقدر سفت چشم هاش رو بسته بود که دردش گلوش رو خفه میکرد

    نفس هاش سنگین شده بود و اون باز توی انفرادی با کوه عظیمی از حرف های گندیده

    با یه نگهبانی به نام خاطره به دام افتاده بود

    فرقی نمیکرد چقدر چشم هاش رو سفت بسته باشه وقتی چشم های دلش واضح و واضح تر تصاویر محو رو بخاطر میاوردن

    دوباره همون صداها

    همون حرف ها

    و همون ترس ها

    چیزایی بودن که توی سرش چرخ و فلک وار میچرخیدن و حالش رو خراب و خراب تر میکردن

    شقیقه هاش رو با سر انگشت هاش فشار میده و سر مغزش فریاد میکشه"بس کن"

    اما چرخ و فلک توی سرش هی میچرخید و میچرخید و میچرخید

    انگار نه مغزش قصد خاموشی داشت نه دلش دست از سرش بر میداشت

    سرد ترین گوشه ی انفرادیِ خیالش کز کرده بود درست مثل یک مُرده

    مرده ای که با چنگ و دندون میخواست زنده بمونه

    اما تک تک سلول هاش ازش میخواستن رها کنه این عذابه همیشگی رو

    میتونست حس کنه قلب اش از تپیدن خسته شده

    انگار دیگه بعد از این تکرار و تکرارِ بالا و پایین رفتن هاش میخواست کمی هم شده ثابت گوشه ای باایسته

    درد گلوش رو قورت میده

    به سختی چشم هاش رو باز میکنه و توی تاریکی اتاق

    بین هجوم ترس ها

    و کلمه ها

    تصاویرِ محوی از روزگار دورش رو میبینه

    لبخند میزنه

    خسته از همه ی چنگ زدن ها و دندان گرفتن ها

    خسته از جنگیدن توی یه میدون مبارزه ی خالی و تاریک و سرد

    لبخند میزنه به تموم ترس ها

    صداها

    حرف ها

    دست هاش رو جلوی تصاویر تکون میده تا محو بشن

    آروم مشت های محکمش رو فرود میاره روی قلبش

    لبخند میزنه و زمزمه میکنه"وایستا،لعنتی وایستا"
    آخرین ویرایش: سه شنبه سیزدهم فروردین 1398 21:04
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه دوازدهم فروردین 1398 19:54 برایم بنویس ()

    کارم از سکوت کردن گذشته است

    این من لال شده است

    تک به تک کلمه هایم را سال هاست حلق آویز میکنم

    و مرگِ حرف هایم را هر شب شاهد هستم

    ظرفیت گورستان حرف هایم که تکمیل میشود

    به آتش میکشم کلمه هایم را

    و خیره میشوم به خاکستر حرف های دلم

    آنوقت است که از حرارت آتشِ زیر خاکسترِ حرف هایم چشمانم میسوزند و میسوزند

    تا که جاری میشود اشک هایم

    درست مثل آب روی آتش

    خاموش میشوند آتشِ زیر خاکسترِ حرف هایم

    و حاصل اش میشود لال شدن

    حاصل اش میشود آنکه وقتی هم بخواهی از حرف های دلت بگویی

    ببینی جز مشتی خاکستر چیزی نداری

    و سخت است فهمیدن یک مشت حرف های خاکستر شده را
    آخرین ویرایش: دوشنبه دوازدهم فروردین 1398 20:01
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه نهم فروردین 1398 22:41 برایم بنویس ()

    بلای خانه خراب کنی تر از دلتنگی برای تو هم مگر هست؟

    این مهره ی سوخته را چه به دفاع از خود مقابل هجوم یادت

    دل که شعور و عقل ندارد

    کودکانه هر نشانه با ربط و بی ربط به تو دلتنگترم میکند

    وسطِ مهمانی میانِ خنده هایم خفه میشوم با دلتنگی هایم

    سر تکان میدهم برای تایید حرف هایشان اما کمر خم میکنم با درد دلتنگی هایم

    یادت که شعله ور میشود وجودم را میسوزاند

    خاطره هایت که پشت پلک هایم سد میشوند

    آنگاه حالِ طوفانی چشم هایم رسوای عالمم میکنند...

    و با تعجب  آدم ها حالم را میپرسند

    در مقابل پرسشِ "خوبی" بارها دلم فریاد میکشد نیستم سالهاست بعد از رفتن هایش خوب نبوده ام

    بحرانِ نبودن هایت مرا بی کفایت ترین مسئول کرده در برابر پرسش ها از حالِ دلم

    لبخندهایی که دیگر دیوار دفاعی برای بغض هایم شده اند بر روی لبانم می نشانم و "مرسی خوبم هایم" را به زبانم می آورم

    مدیریت بحران نبودن هایت باور کن کار من نیست

    آخر سالهای زیادی ست که تنهایی خاطره به دوش شده ام

    و هر سال یادت نو میشود و مرا پرت میکند به روزهای نَگُذشته ی گذشته هایم

    به روزهای بودن ات

    راستی هیچگاه نگفتی معجزه در صدایت بود یا در نامم؟تو چگونه صدایم میکردی که این دل زنده میشد

    بعدِ رفتنت هیچ صدایی دیگر دلم را زنده نکرد

    اما کجایی ببینی هنوز کوچکترین ضربه ی تو تمامِ مرا میلرزاند

    که آجر به آجر چیده شده ی حال خوب هایم را آوار میکند

    اصلا مرا چه به مدیریت بحرانِ نبودن ات

    دنیای رنگی ای که ساخته بودم برای ما شدنمان با رفتن هایت مخروبه ماند

    آخر خرابه های نبودن ات آباد نمیشود

    میم.دال جانم دنیای ما بعدِ تو مصیبت زده ترین دنیا شد

    نبودن هایت بزرگترین خسارتی بود که دنیای ما را از پا درآورد

    و بهای سنگین دوست داشتنت دلِ همیشه سیاه پوشم شد

    و چشم هایی که هنوز هم به انتظار میم.دال زندگی اش هست و هست و هست

    آخرین ویرایش: شنبه دهم فروردین 1398 13:51
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه ششم فروردین 1398 22:07 برایم بنویس ()

    تو رفته ای اما من هنوز در عقد دائم خاطره هایت مانده ام

    میگویند خاطره هایم در هیچ کجای این شهر سند و مدرک قانونی ندارند ثبت نشده هیچ از تو در صفحه های شناسنامه ام

    و من سالهاست میسوزم و خاکستر میشوم درخاطره های غیرقانونی ات درغیرشرعی بودنِ نام ات در جای جای قلب ام

    تو چگونه گفتی دوستم داری که بدون خواندنِ چند کلمه عربی این دل تنها و تنها محرم اش را تو میداند

    "تو"...بس است هر چقدر که تو را "تو" خطاب کرده ام

    میم.دال جانم چه کرده ای با من که این چنین خیالت وحشیانه روحِ رنجورم را به تاراج میبرد

    که کودکانه هنوز در نبودن هایت بی تاب ام و بودن هایت را میخواهم

    باز این بهار نو شد کلافگی هایم

    درچنین بهاری بود که قلبم ساز دوست داشتن ات را نواخت

    سازی که آوای خوش اش دلیلی شد برای ناخوشی هایت

    آوای دوست دارمم را نشنیدی...نه شنیدی اما گوشِ دلت را گرفتی و برای همیشه رفتی

    بعد رفتنت...بعد از آخرین بهارمان این دل دیگر ناکوک ترین ساز را میزند

    میم.دال جان چه عاجزانه فریادت میزنم در نوشته هایم اما نیستی جواب دهی به این دل که ناکوک ساز میزند

    راستی چه معجزه ای در نام ات هست؟که یک به یک سلول هایم را زنده میکند

    نام ات را که صدا میزنم با تکرارش در ذهنم فرق میکند

    به زبانم که می آید نام ات،واقعی تر میشوی ستاره ی درخشانی میشوی در هوا و دیگران هم تورا میبینند

    میم.دال جان میدانی فکرکردن به تو خیلی وقت است که دیگر خوب نیست

    اصلا مگر مهم هست اسم ات را چه بنویسم چه صدا کنم

    چه فرقی دارد این دل ساز ناکوک بزند یا کودکانه بی قراری کند

    اینکه واقعی باشی یا یک رویای کودکانه در یک شبِ گرم مردادی

    چه فرقی دارد در نوشته هایم فریادت زنم یا به زبانم جاری شوی

    مهم این است که نباید میرفتی اما رفتی

    آخرین ویرایش: سه شنبه ششم فروردین 1398 22:16
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:40 برایم بنویس ()

    وقتی ضعف تموم وجودِ اون آدمک رو میگیره

    وقتی حتی نای اینم نداره از رو تختِ خوابش پایین بیاد

    وقتی ستاره های کوچولویی جلوی چشم هاش شروع به رقصیدن میکنه

    وقتی آروم و یواش سرش بخاطر سنگینی خاطره ها،سرمیخوره و میوفته روشونه هاش

    وقتی بی اراده چشم هاش بارونی میشه

    و اون آدمک باز هم لجوجانه سعی میکنه مهارشون کنه

    تازه میفهمه چقدر ضعیفه

    تازه میفهمه چقدر باری که روشونه هاشه

    غمی که تو دلش لونه کرده

    چقدر از حده تحملش خارجه

    تازه میفهمه همیشه نمیتونه نقشِ یه آدمکِ قویه لبخند به چهره رو بازی کنه

    لااقل تو تنهایی هاش دیگه نمیتونه تظاهرکنه

    یکجا بالاخره

    شده حتی تو تنهایی هاش

    کم میاره

    کمر خم میکنه و میشکنه

    تازه اون آدمک میفهمه تنهایی دیگه نمیتونه

    تازه میفهمه به حضوره گرمِ یه آدم نیاز داره

    اونوقته که دلش میخواد بیخیالِ سکوت و غرورش بشه و بره جلوی همون یه آدم با ایسته

    سرش داد بزنه

    آره داد بزنه وخودش رو خالی کنه از تمومِ حرف های خاک خورده ی دلش

    داد بزنه و بگه چرا تو بدترین شرایط تنهاش گذاشت!

    چرا نخواست بفهمه به حضورش

    به گرمی آغوشش

    به وجودش احتیاج داشت

    داد بزنه و بگه حق نداشت

    ولی

    از تمومِ این داد زدن های توی تنهایی هاش

    یه سکوت براش میمونه و یه لبخندِ تلخ و شیرین

    و باز مثل همیشه مرگِ حرف های اون آدمک هستش که توی دلش رخ میده

    وقتی نگاهش قفل میشه تو نگاهش!
    آخرین ویرایش: یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:52
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2