" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب اسفند 1397
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

به لب هایشان که طوطی وار تکان میخورد و یک سری حرف های پوچ را بر سر و صورت هم تُف میکنند نگاه میکنم و با خود میگویم این آدم ها فکر هم میکنند؟!

اصلا میدانند در پس این حرف هایی که مسلسل وار به سمت هم شلیک میکنند شاید یک نفر با گلوله هایش بمیرد

آنقدر بمیرد که نه بشود او را دفن کرد و نه آنقدر نیمه جان که بشود به زندگی دوباره وصل اش کرد!

به آدم ها نگاه میکنم و برای بار هزارم با خود فکر میکنم آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

به چشم های پر از خشم شان خیره میشوم که چگونه عین آتش گداخته شده بهم نگاه میکنند و برای هم شاخه و شانه میکشند و من یاده خروس جنگی های محله ی مادربزرگ می افتم که با هم میخواهند گرد و خاک کنند و جنگ بپا دارند

چشم هایم را میبندم دلم نمیخواهد دیگر ببینم آدم هایی را که فقط آدم هستند را

که از حرف های ریزی همچون اندازه ی اتم نیز حرف درمی آورند و به یکدیگر میپرند انگار اگر روزی با هم بحث و جدل نکنند

اگه روزی برای هم شاخ و شاخه نکشند و عین خروس های جنگی محله ی مادربزرگ به جان هم نیوفتند روزشان شب نمیشود و آسوده به بالین خواب نمیروند

پلک هایم را روی هم فشار میدهم تا دیگر نبینم کاش میشد چشم دل را هم بست که نبیند

نبیند چگونه سر هیچ و پوچ،آدم ها تنها آدم بودنشان را نشان میدهند

چقدر درد آوره ست دیدن کسانی که تنها آدم هستند و بس

و دردآورتر از همه اینکه یک "من" هنوز هم میان یک مشت از همین آدم هاست که تنها آدم هستند و بس

پشت میکنم به خروس جنگی هایی که هنوز بایکدیگر گلاویز هستند

راستش دلم میخواست به آن ها بخندم ولی هرچقدر میگذرد پی میبرم خنده دار نیست و من نباید دیگر بخندم

پشت میکنم به تمام آن آدم هایی که تنها آدم هستند و پا میگذارم در امن ترین جای جهان که نام اتاق دارد

هنوز صدای حرف هایشان که مانند اسید بر روی دل میریزد و تا عمق آن را میسوزاند به گوش هایم میرسد

هندزفری را درون گوش هایم میچپانم و دعا دعا میکنم کر شوم

کاش میشد تمام حرف هایشان را گوش هایم بالا بیاورد

ولی نمیشود که بشود

آهنگ همیشگی را پلی میکنم با بالاترین صدا و زیر لب برای بار آخر زمزمه میکنم

آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و پنجم اسفند 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

سلام مسافرقصه هام میدونی مشت هایی که روزی روی قلبم برای متوقف شدنش فرود میومدن

امروز روی سر و صورتم فرود اومدن

برای متوقف شدنِ یک بغض که نشد قورت داده بشه

میبینی مسافر قصه هام خیالت هنوز هم قصدِ رفتن نداره...از این ویرونه های باقی مونده

و من یه گوشه ی همین ویرونه ها هنوزم درگیرِ خیالت هستم

در گیر دلتنگی ای که پیچک وار توی تمومِ تار و پود تنم پیچیده

که هر لحظه و ثانیه بیشتر عمق وجودم رو میبلعه

مسافر قصه ها توی روزای زمستونی رفتنت

توی این ویرونه ی سرد و خاموش نبودنت

تنها جای گرمی که همیشه برام هست

شونه ی گرمِ خاطره هایی که تو دیگه یادت نیست

اینجا از وقتی تویی نیست

من سر میذارم رو شونه ی امنِ خاطره ها و بی پاسخ ترین سوال هام رو از تویی که همیشه بی جواب میذاری من رو میپرسم

تو میدونی کی قرارِ پشتِ این زمستون ها برای من بهار باشه؟!

تو میدونی تا کی باید موند سر قولی که هیچوقت داده و گرفته نشده؟

تا کی باید این جاده رو رفت تا شاید تهش چشم های مسافر قصه هام منتظرم باشه؟

تو میدونی تا کی باید دووم بیارم وقتی همه چیزم رو باختم؟

تو آره تو بهتر میدونی هیچوقت قرار نیست فاصله ای کم بشه

تو میدونی سهمِ من از چشم هات فقط یه عکس یادگاریه

که سهم من از دست هات چند تا پیامِ تلخِ تایپ شده ست

تو خوب میدونی وقتی سهم من از "تو" فقط یه صداس که هنوز یه گوشه ی قلبمِ

تو خوب میدونی مگه نه؟!

که سهم من از "تو" قرارِ سهم یکی دیگه باشه

بیا پوزخند بزنیم به سوال هایی که جوابی ندارن

به قصه ای که تموم شده و براش دیگه شروعی نیست

و به تویی که هنوز توی یادم هستی ولی کنارم نیستی

بیا پوزخند بزنیم حتی به این مشتی که سعی توی خفه کردنِ این بغض داره

به این حسِ خفگان آوری که وقت و بی وقت باعث تشنجِ یه من میشه

بیا پوزخند بزنیم به جای خالیت

و به خاطره های تویی که همیشه هست

به این سطر سطر کلمه هایی که تو رو فریاد میزنن

بیا پوزخند بزنیم حتی به این چند خط نوشته

به این خط خطی هایی که هرچقدرم قصه هاش تموم شده باشه

اما هیچوقت برای نوشتنِ از توی قصه هاش کلمه هاش تمومی ای نداره

این نامه رو بذار کوتاهش کنم با یه پوزخند به تمومِ نون بودن هات که هرروز بیشتر از روزهای دیگه به رخم کشیده میشه!





نوع مطلب : نامه هایی که هرگز به دست پستچی ندادم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

خوشبحالت هایی که نثار نوشته هایت میشوند

بر احساسی که روی کاغذ میآوری غبطه میخورند

و کاش هایشان را برای جای "من" بودن برایت ردیف میکنند

آه سینه سوز میکشند که حتی حرف هایشان را نمیتوانند بنویسند

نگاه غمزده ای را صاعقه میکنند بر چشم هایت و بر دنیای کوچکی که با کلمه هایت ساخته ای حسودی میکنند

آدم ها گفته بودم تنها آدمند و بس...

نمیدانند

بی خبر هستند از روزهایی که هیچ کلمه ای نمیتواند حالت را...احساست را وصف کند

غافل اند از جمله هایی که پشت شان حرف های نگفته همیشه سایه انداخته اند

این کلمه ها گاه شب های بی خوابی راه نفس ات را بند می آورند

این جمله ها توانِ وصف درد حفره ی عمیق دل ات را ندارند

من این کلمه ها را زندگی کرده ام

مادرم برایشان مادری کرده ام پدری کرده ام،خانواده بودم و دوست و هرچه بود

میدانم این کلمه هایِ معجزه آسا گاه میتوانند قاتل جان ات باشند

میدانم نوشتن آسان است اما امان از روزی که دیگر معتاد این مخدر قوی بشوی

ثانیه به ثانیه ای که نتوانی دیگر بنویسی برایت زجر میشود

اگر نتوانی به تمامِ رگ و سلول های روح تشنه ات کلمه ای تزریق کنی

 انتقامِ تشنه بودن را از تو میگیرند

این کلمه ها انتقام که بگیرند سکوت میکنند

عمیق تر و دردناک تر از سکوت هر آدمی!





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه هجدهم اسفند 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

بالاخره یک روز خسته از تکرار مکرر خاطره ها...

خسته از نبودن ها...

رفتن ها و نرسیدن ها...

خسته از احساس خشک شده...

بلند میشوی...

گرد و خاک چندین ساله ات را میتکانی...

میسپاری به دست باد آن سال های رفته را...

نیم نگاهی به نیمکتِ فرسوده ی خاطره ها...

و نگاهی خیره به اول جاده...

به اول قصه...

خسته از تمام جاده ها و قصه ها...

تو نیز پشت میکنی به تمام شان...

میگُذاری و میگُذری از تمام شان...

تصمیم کهگرفتی به رفتن ...

نگاهی به پشت سرت نکن...

دست خودت را بگیر و آن "من"ی که دیگر شکل خودت نیست را رها کن...

بگذار آن "من" سال های سال آنجا بماند...

اما تو خودت را بردار و برو...

افسوس نخور بر آن "من" و...فراموش کن "من"ی بوده که سالها ماند پای احساسی که تیشه بر ریشه اش زد...

راهت را بگیر و برو...

صبح ها به زندگی سلام کن...

لبخند بزن...

دیگر هیچ چیز در خاطِرت نیست...

جزء یک تصویر غبارآلود از دخترکی خمیده...

از دخترکی بر روی نیمکت فرسوده که "خود" را در آغوش گرفته...

آن تصویر را نیز در پس صندوقچه ی ذهنت مخفی کن...

حالا تو با "خود"ت زندگی کن...

آینده ات را بساز...

و بگذار سالهای سال "خود"ت خوشبخت زندگی کند...

و یک روز که به آخر جاده رسیدی...

آنوقت به یاد بیاور هنوز آن "من" روی نیمکت چشم به راه است...

و زیر لب آرام زمزمه کن "رفتن چه آسان بود"...





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه هجدهم اسفند 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

زندگی ام روی باید هایم نمیگذرد...

روی نباید هایم میگذرد...

نباید هایی که برای من ممنوع است ...

باید های زندگی ام رو به فراموشی ست...

و این نباید هاست که هر روز در زندگی ام پر رنگ تر میشوند...

نباید از "تو" بنویسم...

اما قلم به دست که میشوم تنها نام "تو"ست که در کاغذهایم نقش میبندد...

نباید یادت باشم اما انگار خالکوبی شده ای در تک تک ثانیه هایم...

نباید دوستت داشته باشم...

نباید خاطره هایم را مرور کنم...

نباید شب ها پشت پنجره خیره به آسمان از خود بپرسم خوشبخت هست؟!

اما...

این نباید های لعنتی هر روز و هر روز تکرار میشوند...

رو به آیینه از خود هزار بار پرسیده ام آخرش چه؟!

و هربار جواب ام از سوی "من" سکوت بود و سکوت...

زیستن با یادت...

نوشتن برای "تو"...

چه فایده ای دارد؟!

وقتی نه از حال ام باخبری...

نه مرا میخوانی...

بهتر...

حتی اگر از حال ام باخبر شوی...

حتی اگر مرا بخوانی...

نه به من باز میگردی ...

نه برای درد هایم مرهمی میشوی...

میدانم به تمام زخم هایم تنها نمک میپاشی...

میخواهی جواب ات را به احساس این روز هایم را هم بگویم؟!

تنها خواهی گفت"تو دیوانه ای هرگز آدم نخواهی شد"...!



نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3