منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1397 13:21 برایم بنویس ()

    آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

    به لب هایشان که طوطی وار تکان میخورد و یک سری حرف های پوچ را بر سر و صورت هم تُف میکنند نگاه میکنم و با خود میگویم این آدم ها فکر هم میکنند؟!

    اصلا میدانند در پس این حرف هایی که مسلسل وار به سمت هم شلیک میکنند شاید یک نفر با گلوله هایش بمیرد

    آنقدر بمیرد که نه بشود او را دفن کرد و نه آنقدر نیمه جان که بشود به زندگی دوباره وصل اش کرد!

    به آدم ها نگاه میکنم و برای بار هزارم با خود فکر میکنم آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

    به چشم های پر از خشم شان خیره میشوم که چگونه عین آتش گداخته شده بهم نگاه میکنند و برای هم شاخه و شانه میکشند و من یاده خروس جنگی های محله ی مادربزرگ می افتم که با هم میخواهند گرد و خاک کنند و جنگ بپا دارند

    چشم هایم را میبندم دلم نمیخواهد دیگر ببینم آدم هایی را که فقط آدم هستند را

    که از حرف های ریزی همچون اندازه ی اتم نیز حرف درمی آورند و به یکدیگر میپرند انگار اگر روزی با هم بحث و جدل نکنند

    اگه روزی برای هم شاخ و شاخه نکشند و عین خروس های جنگی محله ی مادربزرگ به جان هم نیوفتند روزشان شب نمیشود و آسوده به بالین خواب نمیروند

    پلک هایم را روی هم فشار میدهم تا دیگر نبینم کاش میشد چشم دل را هم بست که نبیند

    نبیند چگونه سر هیچ و پوچ،آدم ها تنها آدم بودنشان را نشان میدهند

    چقدر درد آوره ست دیدن کسانی که تنها آدم هستند و بس

    و دردآورتر از همه اینکه یک "من" هنوز هم میان یک مشت از همین آدم هاست که تنها آدم هستند و بس

    پشت میکنم به خروس جنگی هایی که هنوز بایکدیگر گلاویز هستند

    راستش دلم میخواست به آن ها بخندم ولی هرچقدر میگذرد پی میبرم خنده دار نیست و من نباید دیگر بخندم

    پشت میکنم به تمام آن آدم هایی که تنها آدم هستند و پا میگذارم در امن ترین جای جهان که نام اتاق دارد

    هنوز صدای حرف هایشان که مانند اسید بر روی دل میریزد و تا عمق آن را میسوزاند به گوش هایم میرسد

    هندزفری را درون گوش هایم میچپانم و دعا دعا میکنم کر شوم

    کاش میشد تمام حرف هایشان را گوش هایم بالا بیاورد

    ولی نمیشود که بشود

    آهنگ همیشگی را پلی میکنم با بالاترین صدا و زیر لب برای بار آخر زمزمه میکنم

    آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1397 13:45
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه بیست و پنجم اسفند 1397 13:42 برایم بنویس ()

    سلام مسافرقصه هام میدونی مشت هایی که روزی روی قلبم برای متوقف شدنش فرود میومدن

    امروز روی سر و صورتم فرود اومدن

    برای متوقف شدنِ یک بغض که نشد قورت داده بشه

    میبینی مسافر قصه هام خیالت هنوز هم قصدِ رفتن نداره...از این ویرونه های باقی مونده

    و من یه گوشه ی همین ویرونه ها هنوزم درگیرِ خیالت هستم

    در گیر دلتنگی ای که پیچک وار توی تمومِ تار و پود تنم پیچیده

    که هر لحظه و ثانیه بیشتر عمق وجودم رو میبلعه

    مسافر قصه ها توی روزای زمستونی رفتنت

    توی این ویرونه ی سرد و خاموش نبودنت

    تنها جای گرمی که همیشه برام هست

    شونه ی گرمِ خاطره هایی که تو دیگه یادت نیست

    اینجا از وقتی تویی نیست

    من سر میذارم رو شونه ی امنِ خاطره ها و بی پاسخ ترین سوال هام رو از تویی که همیشه بی جواب میذاری من رو میپرسم

    تو میدونی کی قرارِ پشتِ این زمستون ها برای من بهار باشه؟!

    تو میدونی تا کی باید موند سر قولی که هیچوقت داده و گرفته نشده؟

    تا کی باید این جاده رو رفت تا شاید تهش چشم های مسافر قصه هام منتظرم باشه؟

    تو میدونی تا کی باید دووم بیارم وقتی همه چیزم رو باختم؟

    تو آره تو بهتر میدونی هیچوقت قرار نیست فاصله ای کم بشه

    تو میدونی سهمِ من از چشم هات فقط یه عکس یادگاریه

    که سهم من از دست هات چند تا پیامِ تلخِ تایپ شده ست

    تو خوب میدونی وقتی سهم من از "تو" فقط یه صداس که هنوز یه گوشه ی قلبمِ

    تو خوب میدونی مگه نه؟!

    که سهم من از "تو" قرارِ سهم یکی دیگه باشه

    بیا پوزخند بزنیم به سوال هایی که جوابی ندارن

    به قصه ای که تموم شده و براش دیگه شروعی نیست

    و به تویی که هنوز توی یادم هستی ولی کنارم نیستی

    بیا پوزخند بزنیم حتی به این مشتی که سعی توی خفه کردنِ این بغض داره

    به این حسِ خفگان آوری که وقت و بی وقت باعث تشنجِ یه من میشه

    بیا پوزخند بزنیم به جای خالیت

    و به خاطره های تویی که همیشه هست

    به این سطر سطر کلمه هایی که تو رو فریاد میزنن

    بیا پوزخند بزنیم حتی به این چند خط نوشته

    به این خط خطی هایی که هرچقدرم قصه هاش تموم شده باشه

    اما هیچوقت برای نوشتنِ از توی قصه هاش کلمه هاش تمومی ای نداره

    این نامه رو بذار کوتاهش کنم با یه پوزخند به تمومِ نون بودن هات که هرروز بیشتر از روزهای دیگه به رخم کشیده میشه!

    آخرین ویرایش: یکشنبه چهارم فروردین 1398 16:33
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 00:20 برایم بنویس ()

    خوشبحالت هایی که نثار نوشته هایت میشوند

    بر احساسی که روی کاغذ میآوری غبطه میخورند

    و کاش هایشان را برای جای "من" بودن برایت ردیف میکنند

    آه سینه سوز میکشند که حتی حرف هایشان را نمیتوانند بنویسند

    نگاه غمزده ای را صاعقه میکنند بر چشم هایت و بر دنیای کوچکی که با کلمه هایت ساخته ای حسودی میکنند

    آدم ها گفته بودم تنها آدمند و بس...

    نمیدانند

    بی خبر هستند از روزهایی که هیچ کلمه ای نمیتواند حالت را...احساست را وصف کند

    غافل اند از جمله هایی که پشت شان حرف های نگفته همیشه سایه انداخته اند

    این کلمه ها گاه شب های بی خوابی راه نفس ات را بند می آورند

    این جمله ها توانِ وصف درد حفره ی عمیق دل ات را ندارند

    من این کلمه ها را زندگی کرده ام

    مادرم برایشان مادری کرده ام پدری کرده ام،خانواده بودم و دوست و هرچه بود

    میدانم این کلمه هایِ معجزه آسا گاه میتوانند قاتل جان ات باشند

    میدانم نوشتن آسان است اما امان از روزی که دیگر معتاد این مخدر قوی بشوی

    ثانیه به ثانیه ای که نتوانی دیگر بنویسی برایت زجر میشود

    اگر نتوانی به تمامِ رگ و سلول های روح تشنه ات کلمه ای تزریق کنی

     انتقامِ تشنه بودن را از تو میگیرند

    این کلمه ها انتقام که بگیرند سکوت میکنند

    عمیق تر و دردناک تر از سکوت هر آدمی!

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 00:22
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه هجدهم اسفند 1397 10:49 برایم بنویس ()

    بالاخره یک روز خسته از تکرار مکرر خاطره ها...

    خسته از نبودن ها...

    رفتن ها و نرسیدن ها...

    خسته از احساس خشک شده...

    بلند میشوی...

    گرد و خاک چندین ساله ات را میتکانی...

    میسپاری به دست باد آن سال های رفته را...

    نیم نگاهی به نیمکتِ فرسوده ی خاطره ها...

    و نگاهی خیره به اول جاده...

    به اول قصه...

    خسته از تمام جاده ها و قصه ها...

    تو نیز پشت میکنی به تمام شان...

    میگُذاری و میگُذری از تمام شان...

    تصمیم کهگرفتی به رفتن ...

    نگاهی به پشت سرت نکن...

    دست خودت را بگیر و آن "من"ی که دیگر شکل خودت نیست را رها کن...

    بگذار آن "من" سال های سال آنجا بماند...

    اما تو خودت را بردار و برو...

    افسوس نخور بر آن "من" و...فراموش کن "من"ی بوده که سالها ماند پای احساسی که تیشه بر ریشه اش زد...

    راهت را بگیر و برو...

    صبح ها به زندگی سلام کن...

    لبخند بزن...

    دیگر هیچ چیز در خاطِرت نیست...

    جزء یک تصویر غبارآلود از دخترکی خمیده...

    از دخترکی بر روی نیمکت فرسوده که "خود" را در آغوش گرفته...

    آن تصویر را نیز در پس صندوقچه ی ذهنت مخفی کن...

    حالا تو با "خود"ت زندگی کن...

    آینده ات را بساز...

    و بگذار سالهای سال "خود"ت خوشبخت زندگی کند...

    و یک روز که به آخر جاده رسیدی...

    آنوقت به یاد بیاور هنوز آن "من" روی نیمکت چشم به راه است...

    و زیر لب آرام زمزمه کن "رفتن چه آسان بود"...

    آخرین ویرایش: شنبه هجدهم اسفند 1397 10:55
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه هجدهم اسفند 1397 10:31 برایم بنویس ()

    زندگی ام روی باید هایم نمیگذرد...

    روی نباید هایم میگذرد...

    نباید هایی که برای من ممنوع است ...

    باید های زندگی ام رو به فراموشی ست...

    و این نباید هاست که هر روز در زندگی ام پر رنگ تر میشوند...

    نباید از "تو" بنویسم...

    اما قلم به دست که میشوم تنها نام "تو"ست که در کاغذهایم نقش میبندد...

    نباید یادت باشم اما انگار خالکوبی شده ای در تک تک ثانیه هایم...

    نباید دوستت داشته باشم...

    نباید خاطره هایم را مرور کنم...

    نباید شب ها پشت پنجره خیره به آسمان از خود بپرسم خوشبخت هست؟!

    اما...

    این نباید های لعنتی هر روز و هر روز تکرار میشوند...

    رو به آیینه از خود هزار بار پرسیده ام آخرش چه؟!

    و هربار جواب ام از سوی "من" سکوت بود و سکوت...

    زیستن با یادت...

    نوشتن برای "تو"...

    چه فایده ای دارد؟!

    وقتی نه از حال ام باخبری...

    نه مرا میخوانی...

    بهتر...

    حتی اگر از حال ام باخبر شوی...

    حتی اگر مرا بخوانی...

    نه به من باز میگردی ...

    نه برای درد هایم مرهمی میشوی...

    میدانم به تمام زخم هایم تنها نمک میپاشی...

    میخواهی جواب ات را به احساس این روز هایم را هم بگویم؟!

    تنها خواهی گفت"تو دیوانه ای هرگز آدم نخواهی شد"...!
    آخرین ویرایش: شنبه هجدهم اسفند 1397 10:48
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه پانزدهم اسفند 1397 21:30 برایم بنویس ()

    دلم به میزان زیادی کودکی کردن میخواهد...

    از همان کودکی هایی که پشت خنده هایت فقط خنده های عمیق از ته دل باشد...

    از همان کودکی هایی که نگرانی هایت فقط کم بودن زمان بازی باشد...

    که پشت نگاه های کودکانه ات تنها شیطنت باشد نه دردِعمیق قصه های نگفته ات...

    میانِ تمامِ بازی های خطرناک بزرگ سالی من میخواهم همیشه کودک بمانم...

    بیخیال نگاه ها و حرف ها...دلم میخواهد مست خنده های کودکانه ام شوم...

    تاب بازی را دوست دارم میانِ خیال های بیخیالِ کودکانه ام...

    اصلا به کجای این دنیا برمیخورد اگر من در پیچ و تابِ ای کاش های زندگی کمی کودکانه سرسره بازی کنم...

    چه کسی اصلا حکم کرده بزرگ شدن به کودکی نکردن است؟!

    به خنده های بلند بلند و بی پروا نکردن است؟!

    اگر این بزرگ شدن باشد من عطایش را به لقایش بخشیدم...

    زیرا بزرگ شدن به من دردِ عمیق تنهایی را هدیه داد...

    درد نگاه هایی که سرزنش وار عاقل باشم را تحمیل ام میکردند...

    بزرگ شدن از من لبخند کودکانه هایم را گرفت...

    بزرگ شدن به من اولین های تلخ را بخشید...

    جایزه ای به بزرگی یک حفره ی عمیق به من داد برای باقی عمر...که نه میتوان آن را پر کرد...

    نه میتوان از عمقِ عمیق اش کم کرد...

    اما این بزرگ شدن تنها چیزی را که از من نتوانست بگیرد...دیوانگی ام بود...

    پوزخند میزنم به تمامِ اهالی این سرزمینی که عاقل پندارند...

    من برای همیشه دیوانه خواهم ماند...!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1397 21:39
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه چهاردهم اسفند 1397 21:36 برایم بنویس ()

    من این خنده ها را نمیخواهم...

    ویار کرده ام ویار یک تو...آخرسال نزدیک استُ هوایت بیشتر مرا هوایی میکند...

    دلم نوبرانه میخواهد...نوبرانه ای همچون تو...

    این بهار میشود پایانِ زمستان هایم شود؟!

    میشود این بهار این قلبِ بی قرار با بودن ات نو شود؟!

    میخندم به این حرف هایی که از دور مضهک به نظر میرسند...

    اما من این خنده ها را نمیخواهم...

    این خنده ها تلخند...طعم گس دارند...

    تو بگو چگونه در دنیایی که تو را ندارم بخندم؟!...

    چگونه در شهری که هم قدم های تو نیستم بخندم؟!...

    چگونه وقتی بی رحمانه نیستی و من هنوز پابرجا مانده ام بخندم...

    این خنده ها تلخند...طعم گس دارند...

    من بی تو این خنده هارا نمیخواهم...

    این خنده ها به کار نمی آیند برای دردِ بی درمان ام...

    وقتی این چنین غریبانه نزدیکت هستم اما دور...

    آنقدر دور که حتی در خیال هایم هم نمیشود دست پرواز هایت را گرفت برای ماندن ات...

    بی تو باورکن این خنده ها برای من مرگ است!

    اصلا بعدِ تو هر چه بود دیگر نیست و هر چه هست مرگ است...!

    این خنده ها...این نگاه ها...این دست ها...و این قدم به قدم هایم برای پیش رفتن اگر هست فقط هست اما دیگر طعم زندگی ندارند...

    شوق زندگی از همه جای جای تن و بدن ام چمدان بسته و سفرقندهار رفته است...

    تو رفتی اما نه فقط خودت...هرچه از من بود را نیز با خودت کشان کشان بردی...

    اینجا بعد تو برهوت ماند...

    بیابان بی آب و علف که تنها ذکر نام تو در جای جای آن به گوش میرسد...

    نزدیکترین دور من این خنده ها بی تو به کارم نمی آیند...

    آخر بعد تو خندیدن هم درد دارد...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1397 00:09
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه سیزدهم اسفند 1397 21:41 برایم بنویس ()

    پیری از جنگلی سیاه میگذشت...

    جوانی دید عصا به دست...

    که بربالای گوری ایستاده است...

    نزدیک شد تا علت را جویا شود...

    به جوان که رسید...

    مقابلش یک سپیدموی شکسته در ظاهر یک جوان دید...

    بسیار تعجب نمود و پرسید:ای جوان اینجا برای چه ایستاده ای!؟

    جوان نگاهی انداخت به پیر و تنها فقط لبخند زد!

    پیر سوالش را یک جورِ دیگر پرسید:این گور برای کیست!؟

    جوان با همان لبخند گفت:برای خودم است!

    پیر بسیار تعجب کرد و پرسید:منظورم این است چه کسی در آن خفته!؟

    جوان با همان لبخند پاسخ داد:اینجا آرزوها...

    رویاها...

    ودر آخر خودم خفته است...

    پیر وحشت زده زیرلب گفت:چگونه ممکن است وقتی تو مقابل منی در آن گور خفته باشی!

    جوان با لبخند گفت:جوابت رامیدهم ولی میترسم از درک آن عاجز بمانی...!

    پیر پوزخندی زد و جواب داد:موهایم را بیهوده سپید نکرده ام!

    جوان باز لبخندی زد و گفت:روزی جوانی بودم شاداب...

    سرزنده...

    اهل خنده...

    تا که اتفاقی باعث شد...

    تمام آرزوها و رویاها و خاطره هایم را به آتش بکشم...

    و آن ها را در گذشته ام چال کنم...

    اما نمیدانم چه شد که خودم هم با آن ها آتش گرفت و به خاکستر تبدیل شد...

    و من مجبور شدم خودم را هم همراه آن ها چال کنم...

    گویی نمیشد هرگز خودم را از آن ها جداکنم و به آینده ببرم...

    بعداز آن من تنها ماندم با دنیای خاکستری خود...

    و لبخندی دوخته شده برلب هایم...

    ولی هر روز و هرلحظه دست من را میگیرم و به این گورستان درگذشته ام می آورم...

    تا یادش نرود خودش چه بود...

    و حال این من چیست(؟!)

    پیر شگفت زده از حرف های جوان گفت:بخاطر همین ظاهرت اینگونه است!؟

    جوان لبخند زد و گفت:وقت رفتن است پیر،برو بالاخره روزی باهم دوباره ملاقات خواهیم کرد!

    پیر گفت:قبل رفتن سوالی دارم تو چرا اینگونه شبیه من هستی!؟

    جوان باز لبخندی زد و جواب داد:جوابش نزد خود توست برو،وقت رفتن است...

    آخرین ویرایش: دوشنبه سیزدهم اسفند 1397 22:03
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوازدهم اسفند 1397 00:21 برایم بنویس ()

    سلام مسافر قصه هام!

    میدونم حتی اسم منم دیگه یادت نیست اما چه کنم این دل بی قرارم از تو ننوشتن توی کارش نیست...

    راستی دیشب رویات رنگی تر از همیشه توی خواب هام داشت نقش و نگار میکشید...

    نقشی از تو که من رو برد به بلندترین نقطه ی آسمون و بعدش از اون اوج سقوط کردم...

    سقوط درد نداشت...دردش به رویا بودنش بود رویای خواستنی ای که نمیشد لمسش کنم...

    تا حالا شده بخوای و نتونی لمس کنی؟!

    شده بخوای چشم تو چشم اون کسی که همه دنیات شده بشی و نتونی؟!

    شده خوابت اینقدر عزیز بشه که یک عمر بخوای باهمین یه خواب زندگی کنی و بیدار نشی؟!

    ببخش انگار این قلم این روزهای آخر سال تلخ شده...

    آخه میدونی تقویم امسال هم مثل هر سال دیگه مسابقه ی دوندگی برگزار کرده...

    روزها پشت سرهم یکی پس از اون یکی دارن میگذرن و طولانی بودن های سفرت رو به رخِ این دلِ دیونه میکشن...

    اما تو حواست هست این بهاری که داره میاد چندمین بهار نبودن هات هست؟!

    کلاغ ها امروز قارقارشون به هوا بود و خبر آورده بودن این بهار هم قرار بر اومدنِ مسافر من نیست!

    برات نامه نوشتم تا بپرسم دروغ میگفتند مگه نه؟!

    بیا از خیر کلاغ ها و قارقارشون بگذریم تو یکم از خودت برام بگو...

    اون دل مهربونت که باهاش عاشقم کردی رو به کدوم دوره گرد فروختی که اینقدر نامهربون رفتی و هنوز نیومدی...!

    از این دیونه ی دربه درت خبری نمیگیری که هیچ...

    حتی یک نامه هم از خودت دستِ پستچی های این شهر نمیدی!

    مسافرقصه هام از وقتی کوله بارت رو بستی و به این سفر دراز رفتی خیلی ها اومدن و رفتن...

    کم موندن موندنی ها و بیشتری ها حذف شدن قد انگشت های دست هم نیست پررنگ ها اما کمرنگ ها هی زیاد و زیادتر شدن...!

    اما اونیکه عین روز اولش همیشه هست و هست و هست فقط تویی!

    رفتن هات خیلی طولانی شده حواست هست دیگه؟!

    من که هنوزم باورم نمیشه با خیال راحت رفتی سفر و با یک دنیا خاطره و دلتنگی من رو تنها گذاشتی،تو خودت باورت میشه؟!

    قد ثانیه های نبودنت کلی حرف چیدم گوشه گوشه ی اتاق تا وقتی اومدی نشونت بدم و بگم"ببین حرف هام رو نگه داشتم فقط برای خودت"!

    نمیخوای بیای؟!

    نکنه راستکی رفتی هان؟!

    میترسم نیای و من یه عمر با همون رویایی که توی خواب هام برام نقش زدی زندگی کنم...

    میترسم و نبودن هات بیشتر تر من رو میترسونن...

    ترس هام روزها قایم میشن اما شب ها همون ترس ها با کلمه ها عین لولو میان بالا سرم و بعدش درد همیشگی به گلوم میزنه...

    کاش هیچوقت شب نمیشد تاریکی روزها بدون تو رو میشه تحمل کرد اما تاریکی شب ها رو نه...

    تو که این رو بهتر از هرکسی میدونی مگه نه؟!

    مسافر قصه هام نکنه دیگه هیچوقت نیای؟!

    میدونی هنوز صدای قار قار کلاغ ها تو گوشم هست زیر لب هم که حرف های خوب خوب زمزمه نمیکردن!

    گوش های دلم رو سفت چسبیدم نشنوه قارقارشون رو تو که بهتر میدونی طاقتِ دلی که برای تو تنگه خیلی کمه...!

    کلاغ ها ولی این رو نمیدونستن و هی قارقار میکردن و میگفتن توی سفر با یکی دیگه آشنا شدی...

    نمیشه بیای؟!بیا بگو این کلاغ ها دروغ میگفتن و بعدش برو سفر!

    بیا و خیالِ این دل بی قرار رو راحت کن و برو...!

    تو نمیای مگه نه؟!

    باز دل من پرید کانال اشتباهی نه؟!

    آره میدونم...

    مسافرقصه هام خیلی وقت هست میدونم سفرت خیلی سال پیش ها تموم شده...

    اما تو نیومدی!

    میدونم رفتی و این رفتن هات هم قرار نیست اومدن بشه!

    اما بیا این رو به دل نگیم،من سفت گوش های دلم رو میگیرم نشنوه...

    تو تا هروقت که میتونی برو و برو و برو...!

    تو که رفتی حداقل نذار صدایِ پای رفتن هات به گوشِ دل برسه باشه؟!

    تو برو من هم با این نامه های بی نشونه و رویایی از جنس تو که یک شب خوابم رو نقش و نگار زد میمونیم برای یک عمر بی تو زندگی کردن...

    آخرین ویرایش: یکشنبه دوازدهم اسفند 1397 00:31
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه نهم اسفند 1397 12:55 برایم بنویس ()

    مداوم نمینویسم...

    مداوم نمیخوانم...

    اما شوق که دارم شوق نوشتن شوقِ سفر به کتاب ها و قصه هایشان...

    اصلا مگر میتوان ننوشت؟!

    این کلمه ها را باید بنویسم تا برقصانمشان روی صحنه ی سفید رنگِ این دیوار مجازی سرد!

    سطر به سطر ببافمشان تا شال گردنی بشود برای روزهایی که کلمه ها تا بیخ گلویم می آیند ولی بر زبانم جاری نمیشوند...

    این کلمه ها را میتوان ننوشت؟!

    ننویسم کارم با مرگ است با سردردهایی که میدانم پشت اش جنگ کلمه هایم هست...

    باید بنویسم که چنگ نزند بر گلویم درد بی امانِ همیشگی!

    که چشم هایم شفاف باشند نه لغزنده و ابری...

    که این روزهای آخر سال را بی دردسر،بی کلافگی بگذرانم!

    باید بنویسم تا رها شوم...آزاد شوم از اسارت بغض هایی که مثل قرص هر ساعت به ساعت قورتشان میدهم...

    بنویسم تا پوسیده نشوم در این اتاق...اتاقی که دیوارهایش هر لحظه مرا می بلعند!

    باید بنویسم تا آرام شود گوش های دلم از زجه هایی که دل در نبودن های اوی زندگی اش میزند...

    تا آرام شود از این همه نون که در بودن های زندگی یک من هست و هست و هست!

    باید بنویسم مداوم هم نباشد باید بنویسم...

    حتی اگر برای خلوت هایم باشد نه برای این دیواری که راست راست بنایی اش میکنم تامیان آدم ها جلوه گری کند...

    تا شاید کسی گذری کند و برای یادگاری هم شده لایکی کند خوشم آمدی بنویسد!

    این باید های زندگی ام را دوست دارم بایدی که باید باشد برای زنده ماندنم...!

    زنده ماندنی که ابدی هست...برای همیشه...

    حتی اگر روزگاری دیگر نباشم...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه نهم اسفند 1397 13:00
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2