" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب بهمن 1397
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه سی ام بهمن 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

اون آدمک عادتش شده بود یک گوشه ی پارک تو خلوت ترین قسمتش تنها بشینه و خیره بشه به آسمون...

دستش رو میذاره روی قلبش و تپش تند تندش رو لمس میکنه...

بغض خشک شده توی گلوش که راه چشماش رو بسته  اذیتش میکنه...

آدمک با خودش فکرمیکنه پس اینجوریه...

وقتی همسایه داشت از دردهاش میگفت...

پس اینجوریه...

وقتی رفیقش از زخم هاش میگفت...

پس اینجوریه...

وقتی بغض اون فامیل جانِ دور شکست و اشکش جاری شد...

پس این حس رو داشتن اون ها...

آدمک با خودش زمزمه میکنه یعنی آدم ها همشون اینجوری درد میکشن...

قلبشون اینجوری تند تند میزنه...

اینجوری راه گلوشون بسته میشه و بعدش هوای چشم هاشون ابری...

پس درد داشتن این شکلیه...

آدمک نگاهش رو از آسمون میگیره و به آدم های توی پارک خیره میشه و باخودش میگه یعنی این آدم ها همچین حس هایی رو دارن...

لبخندی میزنه...

تپش قلبش تندتر از قبل شده بود...

بغضش رو...

تو دستمال کاغذی تف میکنه...

مرتب تاش میکنه و توی جیبش میذاره...

آدم ها از دور میبیننش و عُق میزنن...

اون آدمک عادتش بود نشستن روی نیمکت و فکرکردن به درد ها و تف کردنِ بغض هاش...

اما آدم ها همیشه با انزجار به آدمک این قصه نگاه میکردن...

ولی اون آدمک لبخند به لب میاورد...

بغض هاش رو تف میکردُ...

دعای هر روزش شده بود خدایا این آخرین بغض باشه...!



نوع مطلب : قصه های اون آدمکِ جعبه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و هفتم بهمن 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

نگاهم دنبالش کرد،وقتی که شروع کرد به دوست داشتن یه او...

نمیدونستم دست گذاشتم روی یک آرزوی کال...

آرزویی که هر چقدر هم تو ذهنم رسیدن بهش ممکن بود توی دنیای واقعی غیرممکن ترین بود...

روزگار چرخید و چرخید و چرخید...

تااینکه یک روز اوی زندگیش تنهاش گذاشت و رفت...

منم کوله بارم رو بستمو رفتم دنبالِ آرزوی کالی که داشتم...

درست سایه به سایه اش هر جا میرفت باهاش بودم...

دلش شکسته بود،ترس داشتم تنها بمونه و خرده ریزه های قلب شکسته اش روحش رو هی خراش بده...

گذشت وگذشت وگذشت...

یه روز اتفاقی باهم برخورد کردیم دقیقا نمیدونم کی بود؟!

ولی هر زمانی بود دیگه از اون ساعت زمان برام متوقف شد...

نمیدونم دقیقا ‌چه اتفاقی افتاد؟!

ولی هر اتفاقی که بود از اون به بعد من یک خودمی رو جا گذاشتم...

نمیدونم دقیقا کجا بود؟!

ولی هرجایی که بود برای ابد خودم حبس شد اونجا...

ساعت با سرعت دوید و دوید و دوید...

مرهم شدم...

مرهم شد محرم دل...

محرم دل شد رفیق...

رفیق شد عشق...

یا شاید اِشق...

هر جور این کلمه ی سه حرفیه پنج نقطه ای رو بنویسی و بخونی همون میشه این رو خیلی بعدها فهمیدم...

خیلیییی بعدهایی که باهاش بودم...

باهاش موندم...

باهاش سوختم...

باهاش ذره ذره آب شدم...

اما...

گذاشت و رفت و رفت و رفت...

بهونش سفر بود،میگفت میره ولی زود برمیگرده اما خدافظیش بوی برگشت نمیداد...

با اینکه ساده گفت خدافظ اما فهمیدم این رفتن هیچ برگشتی نداره...

این رو وقتی مطمئن تر شدم که خبر اومد فیل رفته دم هندوستون و دیگه نتونسته دل بکنه...

غروب ها رفتن و اومدن و رفتن و اومدن و رفتن و اومدن...

تا اینکه نامه داد،نامش نه واسه احوال پرسی یه دلِ دربه در بود نه بوی دلتنگی میداد نوشته بود"موندگار شدم،دیگه نمیام،به زندگیت برس،خدانگهدارت"

نامه رو چند دفعه تکون دادم هی تکونش دادمو تکونش دادم...

تا شاید دوتا کلمه اضافی وسطاش قایم شده باشن و بیان بیرون،کلمه هایی که بگه"متاسفم،دلتنگت هستم،حال دلت خوبه؟!"

هر چقدر بیشتر نامه اش رو تکون میدادم جز بوی کثیف کلمه هاش چیزی نبود...

براش نوشتم"نامت کوتاه تراز زمان نبودنت بود،فکر کردی برنگردی با دلم باید چیکاربکنم؟!"

غروب جاش رو به شب داده بود که جواب نامه اش اومد این بارشکل نامه یه جوری بود،انگار بازبون بی زبونی میگفت با اکراه ترین نامه ی دنیاست!

تا پاکتش رو باز کردم بوی کثیف کلمه ها اینبار قلبم رو آزرد نامه اش رو که باز کردم کلمه هاش عین آتیش شعله ور بودن کلمه هایی که میگفت"اگه بیام با دلش چیکار کنه؟میخوام پیشش باشم،اون از اول من رو داشت ولی تو نداشتی پس میتونی راحت فراموشم کنی"

باورم نمیشد یه کاغذِ کو‌‌چولو بتونه این حجم از کلمه هارو تو خودش تحمل کنه...

وقتی قلب من با اون عظمتش با خوندنِ اون کلمه ها خاکستر شد چطور یه کاغذ نازک وقتی اون کلمه ها رو روش حک کردن آتیش نگرفته؟!

انگار نامه تازه فهمید چه کلمه هایی رو توی خودش حمل کرده اینو وقتی که سوخت و آتیش گرفت متوجه شدم...

انگار فهمید توی کلمه هاش چه حجم سنگینی بوده که سوختنش یه عالمه دود داشت...

و یکی از همون دود هاشم رفت توی چشم خودم!

بعد اون شب دیگه خورشید برام طلوع نکرد وقتی جواب نامش رو دادمو جوابی دیگه نگرفتم...

هربار پستچی میومد سر محله ازش سراغی میگرفتم از بی نشون ترین نامه ی دنیا...

اما هربار جواب همون بود...

انگار باید روی دلم چسب زخم میزدم و براش لالایی میخوندم تا بخوابه...

تا شاید توی خواب هاش این دردِ انتظار تموم بشه...

واسه دلم لالایی خوندم ولی جای دل،من خوابیدم...

خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم...





نوع مطلب : نامه هایی که هرگز به دست پستچی ندادم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و سوم بهمن 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

باز پر میکشم به سال یک هزار و سیصدِ قصه ی غصه ی چشم ها...

به همان سالی که سلام آشنای یک "تو" غریبه ترین های "من" شد برای فردا و فرداها...

به همان سال و ماه و روزی که شروعی نداشت و تنها پایان "منِ" زندگی ام بود...

به همان روزی پر کشیده ام که هر روزاش مرا تمام و یک "تو" را تمامِ "من" کرد...

روزه ی سکوت شکستم با یک پرسش از جانب یک "تو"...

و "من" هر روز پاسخ ترین شدم به تنها پرسش یک "تو"...

من چه میدانستم...

شکست آن روزه بعد از "تو" قفلی میشود به بزرگی نونِ اول بودن هایت بر لب هایم...

چه میدانستم...

مرهم دل بشود حفره ی عمیقِ دل...

آرامش شب ها بشود ناآرامی شب ها...

من نمیدانستم...

قرار است حتی رد پای اش برود و اما یک "تو" تا ابد بماند...

که خاطره هایش هر لحظه دردِ گلویم شود...

من نمیدانم...

چند تقویم دیگر پشت سر بگذارم که دیگر یادم نیایی...

این شب ها تا کی باید برایم صبح نشود که از خاطرم بروی...

مگر از این بیشتر هم میشود که بروی و نرفته باشی؟!

مگر از این بیشتر هم میشود که نباشی؟!

سالهاست آتش به جانم انداخته ای...

مگر از این بیشتر هم میشود مرا بسوزانی و نسوزانده باشی؟!

چقدر جا مانده ام و چقدر رفته ای...

مگر از این بیشتر هم میشود که بمانم و نمانده باشم؟!...

باز بی پاسخ ترین سوال ها را از چه کسی میپرسم...

از کسی که رفت...

و دیگر نیست...

رفته است به سلامت...

اما کاش میخواند...

کمی نوشته هایم را...

و شاید اندکی مرا...!





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و دوم بهمن 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

زانوهاش رو جمع کرد،نشست وسط اتاق...

چشم چرخوند دورها دورش...

یه گوشه اش سکوت کز کرده بود و گوشه ی دیگه اش یک سری حرف که تلنبار شده بودن روی هم...

دست هاش رو نگاه کرد خونی بودن...

دفعه ی اولش نبود،خیلی وقت ها با کارد بزرگه ی آشپزخانه می افتاد به جانِ کلمه هاش...

و امشب هم از همان شب ها بود...

لبخندی زد طعم تلخ لبخندش از چشم هاش یهو زد بیرون...

دوباره این اتاق شده بود قتلگاه همیشکی "خودش" و "کلمه" ها...

چشم هاش رو بست و با خودش گفت"چقدر بهای نفس کشیدن سخته تو اتاقی که قتلگاهته اما آرامش ات هم همینجاست"...

تیزی کلمه ها گلوش رو خراش داده بودن...

اما نذاشته بود هیچ کدوم راهی پیدا کنن برای بیرون اومدن...

همه رو همونجا تیکه تیکه کرده بود...

نفسش رو سنگین میده بیرون...

جو اتاق...

سنگینی مرگِ حرف هاش...

با دردِ گلوش مهمونِ چشم هاش شدن تا تنهای تنها نباشن...

باز چشم میچرخونه دور اتاق زوم میشه روی سکوت...

دست دراز میکنه سکوت کز کرده رو برمیداره و میذاره روی چشم هاش...

این میشه یک پایان خوش برای هزارمین بارِ قتل هاش...!



نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه نوزدهم بهمن 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

باید...

آری باید دیگر دوست داشتنت را پنهان کنم...

باید من نیز بروم...

نیمکت دو نفره ی خاطره هایمان را رها کنم...

و برای همیشه بروم...

باید دیگر در طالع تو کم شوم...

باید از "تو" نگویم...

ننویسم...

و دیگر حتی اسمت را بر لبانم جاری نکنم...

آنقدر دوست داشتنت را در خیالم...

در کوچه پس کوچه های شهر...

در سطر سطر نوشته هایم جار زدم که...

که گوش هایت کر شد...

و دیگر نشنیدی صدای احساسِ پاک کسی را که...

تو را خالصانه دوست داشت...

باید دست بردارم از نوشتن برای "تو"...

باید دیگر دست به قلم نشوم...

به آتش میکشم قلمی را که باز بخواهد از تو بنویسند...

پس برای هزارمین بار...

یا شاید نه برای آخرین بار...

"دوستت دارم"...

میدانم باید دست بردارم از این کودکانه هایم حتی از "تو"...

وقتی میدانم این رفتن هایت برگشتی ندارد...

باید دیگر برای داشتنت نجنگم...

دیر فهمیدم من سهمی از "تو" ندارم...

دل بسته بودم به چند خط نوشته های بی روح ات...

به امید های واهی که به خودم میدادم...

باید دست بردارم از این خیال های رنگارنگی که با یک دوست دارم ساده برای خودم بافته بودم...

یادم میماند که دیگر هر چیزکوچک را بهانه نکنم برای پرسیدن از حال تو...

باید دلم را خالی کنم...

از حرف ها...

خاطره ها...

از "تو"...

خالی از همه ی آنچه که یادش دیروزهایم را امروز هایم را به درد می آورد...

باید...

امان از این باید های لعنتی...!



نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4