" /> " /> زندگی با کلمه‌ها - مطالب دی 1397
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه بیست و نهم دی 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

از اون سال های خیلی دور کم حرف شدم...

طوری که نرم نرم یادم رفت باید حرف بزنم...

باید به یکی از غم های این دل بگم...

که کمی خالی بشم...

اما...

سکوت رو به گفتن ترجیح دادم...

و نوشتن رو به شفاهی...

توی دریای کلمه هام هر روز غرق شدم!

و گوشِ جان سپردنِ این دریا رو به گوش خیلی از آدم ها ترجیح دادم...

تا اینکه کم کم عادت کردم به حرف نزدن...

به نگفتن...

به ناله نکردن...

وقتی میدونم حتی دیگه باناله کردن هم حجمِ دلتنگیم کم نمیشه هیچ فرقی برای بهتر شدنِ حالِ دل هم نمیکنه...

گاهی اینقدر از درون میسوزی که لال میشی...

حقِ اعتراض هم نداری...

حتی حق نداری ناراحت بشی...

چون همه میگن از منِ شاده همیشه خندون بعیده...

از منی که دلش سنگه بعیده...

چون تمامِ این سالها نگاه کردم...

و هیچ اعتراضی در برابرِ ضربه هاشون نکردم...

چون هر روز فرو ریختم...

ولی سرپا ایستادم...

تاکسی نفهمه ضعیفم...

راستش نمیدونم تا کی میشه این شکلی سر پا وایستاد...

حتی نمیدونم وقتی خسته میشم چطوری باید پام رو از این زندگی این شکلی بکشم بیرون...





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و نهم دی 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

 

بین مردم راه میرود اما دیده نمیشود...

آخر سالهاست که او مرده است...

نمیداند چند سال میگذرد از آخرین روزی که خورشیدِ زندگی اش در اتاق غروب کرد و دیگر طلوعی نداشت...

چقدر میگذرد از آخرین روزی که جسمِ نیمه جان را برداشت و روح رنجور را پشت درب ها رها کرد و رفت...

انگار سالهاست و او فراموش کرده که چگونه برای ابد روح بیماری را در تخت اتاق جا گذاشت و رفت...

نمیداند..

سالها بود نمیدانست چطور دانسته هایش را در دنیای سیاه و خاکستری رنگ که حتی جسم هم روح را ترک میکرد باید بکار ببرد...

پس ندانست...

که چطور در آخرین شب درد همیشگی گلویش آرام آرام و به یکباره راه گلو را بست و دیگر نفس نکشید...

خفه شد با تمام درد گلو هایی که قورتشان میداد...

خفه شد با همان هایی که با ترس از انزجار آدم ها باید وسط دستمال تفشان میکرد...

خفه شد با آخرین التماسی که این آخرین درد گلو باشد...

ندانست چطور بعد از آن شب هیچگاه خورشید بر اتاق نتابید...

و او نه آنقدر مُرد که بشود تن خسته اش را پوشیده در پارچه ای سپید به آغوش خاک سپرد...

و نه آنقدر زنده ماند که بشود وصله های کهنه ی زندگی اش را به آینده گره زد...

و او محکوم ماند...

به خاطر آن نعبض لعنتی که هنوز میزد و میزد و میزد...

و چه ندانسته...

پشت درب اتاق این پا و آن پا میشد...

برای بازگشت به مکانی که حکم قبرستان را داشت...

دست میبرد سمت دستگیره تا بچرخاندش...

تا آرام بگیرد در آغوشِ روحِ رنجوری که ترکش کرده بود...

لحظه ای کور سوی امید بر دل میتابد...

و درب اتاق با صدای وحشتناکی باز میشود...

واهمه دارد و امان از این کور سوی امید...

امان از کور سوی امیدی که خاموش میشود...

با دیدن یک روح به دار آویخته شده...

با طنابی از جنس حرف های بافته شده...

چشم میشود بر روح...

نمیداند آشفته شود از آمدن و نرسیدن...

یا بخندد به این نمایش تکراری هر روزه اش...

میخندد...

قام برمیدار به سمت تختی که قبر است و آرامگاه...

چشم میدوزد بر سقف و روح...

آنقدر خیره میماند تا که شاید در رویاهایش با او زنده شود...!



نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و هفتم دی 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

گاهی وقت ها انگاری قلمِ توی دست هام خسته میشه از نوشتن...
روی کاغذهام میچرخونمش اما دریغ از یک کلمه...
درست از روزی که  فهمیدم کتبی من از شفاهیم بهتره و جای گفتن باید بنویسم...
با خودم فکرکردم نوشته هام دیگه برای خودمه هرجور بخوام میرقصونمشون و هرطور بخوام توی این کلمه ها فریاد میزنم!
دست به قلم که شدم میدونستم صداش فقط قراره به گوش خودم برسه...
کاغذ های زیادی رو با حرف هام سیاه کردم...
سر رسید و دفترهایی که خیلی وقت ها میرم سراغشون تا یادم بمونه از کجا ها عبور کردم و توی این مسیر قرارگرفتم...
اما امان از روزی که همون قلم باهات لج کنه و لجوجانه بره تو فازِ سکوت...
سخت میشه به حرفش آورد و وادارش کرد چند کلمه ای بنویسه...
اگه اون رفیق قدیمی که خدا سلامتش کنه اینجا بود میدونست دقیقا دارم راجبه چی حرف میزنم!
گاهی مینویسی ولی نه اون حرفی رو که لازم به نوشتنش هست...
سکوت قلم به ننوشتنش نیست گاهی وقت ها در اوج نوشتن هم این قلم سکوت میکنه...
لپ مطلب اینکه قلم خسته میشه گاهی از اینکه باید خیلی حرف ها رو پشت کلمه های دیگه قایم کنه...
آخه همین قلم خودش میدونه بیشتر حرف ها برای اینجا نیست...
بیشتر حرف ها باید بمونه تو دلت...
حرف هایی که مثل ریشه ی تنومند یک کاکتوس توی تار و پود تنت پیچیده...
و هر روز بیشتر از روز قبل عمق وجودت رو میبلعه...
حرف هایی که با همین قلم قراره به گور برده بشه...!





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و پنجم دی 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

اشک هام رو پشت خنده های تو مخفی میکنم...
شبیه خنده های تو میشمو میخندم...
حال بدهای دلم رو گره میزنم به حال خوب های تو...
تا کمی درد دلتنگی که زده به چشم هام آروم بگیره!
چه فرقی میکنه چند ثانیه و دقیقه و ساعت یا چند ماه و سال هاست که رفتی...
وقتی هنوزم یک خودمی هست که با تو زندگی میکنه!
که هر شب کنارِ پنجره خیره به ماه با تو حرف میزنه...
خودمی که گره خورده به تو...!
اینجا هر صبح و هر شب و هر روز جز تو هیچکس همراهم نیست...
هیچکس جز تو دیگه کنارم نیست...
راستش دیگه حتی منی هم نیست...
اینجا همه چیز فقط تویی!
اینجا گاهی که یادم میره قرص های صفر ساعت و صفر دقیقه ام رو...
تویی رو برمیدارم و خیابون های شهر رو قدم میزنم...
به دنبال یک نگاه آشنا،یک صدای گرم...
صدای گرمی که مثل معجزه های توی رویاهام یک دفعه توی گوشم طنین بندازه...
و من دوباره تویی رو ببینم که با لبخند دلنشینت سر همون چهار راه با دخترک فال فروش بحث میکنی...
نگاه پر از حرف های ناگفته ات رو به من میدوزی، رو به دخترک فال فروش میگی"تو کدوم یکی از فال هات اونیکه اونجا ایستاده هست اون رو میخرم!"
دخترک فال فروش با شیطنت بهت میگه"توی همه ی فال هام..."
سر دخترک رو نوازش میکنی و همه ی فال هاش رو میخری...
با همون لبخند...
همون نگاه آشنا...
به سمت من میای اعتراض میکنم"چرا همش رو خریدی؟!"
جواب میدی"آخه گفت توی همه فال هاش تو هستی،توهم که فقط برای منی!"
لبخند میزنم لبخندِ شیرینی که مزه ی تلخش رو حس میکنم دقیقا زمانی که توی واقعیت هام از خواب بیدار میشم...!
هنوز ایستادم دقیقا توی همون چهار راه اما نه تویی هست نه دخترک فال فروش...
انگار خترک فال فروش هم فهمیده فال هایی که فروخت توی هیچکدوم من برای  تویی نبود...!
انگار دخترک فال فروش هم فهمیده تو سال هاست رفتی و دیگه هیچ فالی هم نمیتونه تو رو برگردونه به من...!
دخترک فال فروش هم فهمیده نون اول بودن هات حقیقتِ...
اما هنوزم هر عصر تویی رو برمیدارم و قدم زنان به همون چهار راه میرم...
درست مثل بودن هات که برام هیچوقت عادی نشد...
رفتن هات هم برای من قراره هیچوقت عادی نشه!





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و چهارم دی 1397 :: نویسنده : Zahra Movasat

بین "چه " و "چطوری" نوشتن بیشتر همیشه ذهنم درگیر دومی میشه! 
اینکه "چطوری" باید بنویسم؟!
"چه" نوشتن دقیقا مثل دلایل نوشتن نیازی به فکر نداره وقتی انگشت ها شروع به تایپ کنه کلمه ها مثل شیر آب رون از ذهنت جاری میشه ولی خب "چطوری" نوشتن نیاز به فکر داره اینکه همین آب رو چطوری باید مصرف کنی که هم هدر نره و هم خیلی خوب رفع تشنگی کنه!
اینکه کلمه هات رو چطوری عین یه خمیر خوب ورز بدی تا یه نون خوشمزه ازش به دست بیاد!
یا چطوری قطعاتِش رو بهم وصل کنی تا یه وسیله ی خوب ازش درست کنی!
وقتی شروع میکنم به نوشتن مجسم میکنم در حالِ ساختنِ یک ساختمونم و به خودم میگم خب این ملات،آجر،سیمان و تیرآهن باید چطوری بسازی؟!
از خودم سوال میکنم و بعدش آجر به آجر پیش میرم سطر به سطر مینویسم...
هر سطر رو چند بار میخونم!
عقب میرم و یک نگاه کلی بهش میندازم تا مطمئن بشم آجرهام جای درست قرار گرفتن که پنجره هاش درست کار شده باشن و اون هوایِ داخلِ نوشته هام به ساختمون برسه!
نگاه میکنم ببینم این دری که برای ساختمون گذاشتم میتونه راحت آدم رو وارد فضای قشنگِ نوشته هام بکنه یا نه!
عین بناهای قدیمی تا ساختمونم تروتمیز و همونطوری که میخوام در نیاد آروم  نمیگیرم حتی شده گاهی نصفِ ولش کردم
خیلی وقت ها هم بارها و بارها همین ساختمون رو با کمک بولدوزر با خاک یکسانش کردم و از نو ساختمش!  
یا یه جاهایش رو بازسازی و هر از چند گاهی یک چیزایی به ساختمون اضافه کردم!
چطوری ساختنِ  یک ساختمون خوب که فضای امن داشته باشه و توش احساس راحتی کنی و ازش لذت ببری خیلی مهمه و "چطوری" نوشتن هم دقیقا به مهمی همین ساختنِ ساختمونه!
نیازم نیست دنبال ساختن یک ساختمون عجیب و غریب برید تا متفاوت دیده بشه چه بسا توی این کار موفق که هیچ حتی ضرر هم میکنید چون چیزی که ساختمون شما رو زیباتر از بقیه میکنه خوش ساخت بودن و چطوری ساختنش هست اینکه هرکی ببینه و داخلش بشه با زیبایی و ساختِ ساده ولی متفاوتش احساس خوبی بهش دست بده!
خلاصه ی همه ی حرف هام رو اینطوری بگم بهتون که کلمه هاتون رو ساده ولی متفاوت بسازین دنبالِ "چه" بنویسیم نباشید "چطوری" نوشتن رو دنبال کنین و از نوشته هاتون با یک نمای خیلی قشنگ  لذت ببرین!   




نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3