منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat شنبه بیست و نهم دی 1397 21:31 برایم بنویس ()

    از اون سال های خیلی دور کم حرف شدم...

    طوری که نرم نرم یادم رفت باید حرف بزنم...

    باید به یکی از غم های این دل بگم...

    که کمی خالی بشم...

    اما...

    سکوت رو به گفتن ترجیح دادم...

    و نوشتن رو به شفاهی...

    توی دریای کلمه هام هر روز غرق شدم!

    و گوشِ جان سپردنِ این دریا رو به گوش خیلی از آدم ها ترجیح دادم...

    تا اینکه کم کم عادت کردم به حرف نزدن...

    به نگفتن...

    به ناله نکردن...

    وقتی میدونم حتی دیگه باناله کردن هم حجمِ دلتنگیم کم نمیشه هیچ فرقی برای بهتر شدنِ حالِ دل هم نمیکنه...

    گاهی اینقدر از درون میسوزی که لال میشی...

    حقِ اعتراض هم نداری...

    حتی حق نداری ناراحت بشی...

    چون همه میگن از منِ شاده همیشه خندون بعیده...

    از منی که دلش سنگه بعیده...

    چون تمامِ این سالها نگاه کردم...

    و هیچ اعتراضی در برابرِ ضربه هاشون نکردم...

    چون هر روز فرو ریختم...

    ولی سرپا ایستادم...

    تاکسی نفهمه ضعیفم...

    راستش نمیدونم تا کی میشه این شکلی سر پا وایستاد...

    حتی نمیدونم وقتی خسته میشم چطوری باید پام رو از این زندگی این شکلی بکشم بیرون...

    آخرین ویرایش: شنبه بیست و نهم دی 1397 21:32
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه بیست و نهم دی 1397 15:19 برایم بنویس ()

     

    بین مردم راه میرود اما دیده نمیشود...

    آخر سالهاست که او مرده است...

    نمیداند چند سال میگذرد از آخرین روزی که خورشیدِ زندگی اش در اتاق غروب کرد و دیگر طلوعی نداشت...

    چقدر میگذرد از آخرین روزی که جسمِ نیمه جان را برداشت و روح رنجور را پشت درب ها رها کرد و رفت...

    انگار سالهاست و او فراموش کرده که چگونه برای ابد روح بیماری را در تخت اتاق جا گذاشت و رفت...

    نمیداند..

    سالها بود نمیدانست چطور دانسته هایش را در دنیای سیاه و خاکستری رنگ که حتی جسم هم روح را ترک میکرد باید بکار ببرد...

    پس ندانست...

    که چطور در آخرین شب درد همیشگی گلویش آرام آرام و به یکباره راه گلو را بست و دیگر نفس نکشید...

    خفه شد با تمام درد گلو هایی که قورتشان میداد...

    خفه شد با همان هایی که با ترس از انزجار آدم ها باید وسط دستمال تفشان میکرد...

    خفه شد با آخرین التماسی که این آخرین درد گلو باشد...

    ندانست چطور بعد از آن شب هیچگاه خورشید بر اتاق نتابید...

    و او نه آنقدر مُرد که بشود تن خسته اش را پوشیده در پارچه ای سپید به آغوش خاک سپرد...

    و نه آنقدر زنده ماند که بشود وصله های کهنه ی زندگی اش را به آینده گره زد...

    و او محکوم ماند...

    به خاطر آن نعبض لعنتی که هنوز میزد و میزد و میزد...

    و چه ندانسته...

    پشت درب اتاق این پا و آن پا میشد...

    برای بازگشت به مکانی که حکم قبرستان را داشت...

    دست میبرد سمت دستگیره تا بچرخاندش...

    تا آرام بگیرد در آغوشِ روحِ رنجوری که ترکش کرده بود...

    لحظه ای کور سوی امید بر دل میتابد...

    و درب اتاق با صدای وحشتناکی باز میشود...

    واهمه دارد و امان از این کور سوی امید...

    امان از کور سوی امیدی که خاموش میشود...

    با دیدن یک روح به دار آویخته شده...

    با طنابی از جنس حرف های بافته شده...

    چشم میشود بر روح...

    نمیداند آشفته شود از آمدن و نرسیدن...

    یا بخندد به این نمایش تکراری هر روزه اش...

    میخندد...

    قام برمیدار به سمت تختی که قبر است و آرامگاه...

    چشم میدوزد بر سقف و روح...

    آنقدر خیره میماند تا که شاید در رویاهایش با او زنده شود...!
    آخرین ویرایش: شنبه بیست و نهم دی 1397 15:32
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و هفتم دی 1397 21:47 برایم بنویس ()

    گاهی وقت ها انگاری قلمِ توی دست هام خسته میشه از نوشتن...
    روی کاغذهام میچرخونمش اما دریغ از یک کلمه...
    درست از روزی که  فهمیدم کتبی من از شفاهیم بهتره و جای گفتن باید بنویسم...
    با خودم فکرکردم نوشته هام دیگه برای خودمه هرجور بخوام میرقصونمشون و هرطور بخوام توی این کلمه ها فریاد میزنم!
    دست به قلم که شدم میدونستم صداش فقط قراره به گوش خودم برسه...
    کاغذ های زیادی رو با حرف هام سیاه کردم...
    سر رسید و دفترهایی که خیلی وقت ها میرم سراغشون تا یادم بمونه از کجا ها عبور کردم و توی این مسیر قرارگرفتم...
    اما امان از روزی که همون قلم باهات لج کنه و لجوجانه بره تو فازِ سکوت...
    سخت میشه به حرفش آورد و وادارش کرد چند کلمه ای بنویسه...
    اگه اون رفیق قدیمی که خدا سلامتش کنه اینجا بود میدونست دقیقا دارم راجبه چی حرف میزنم!
    گاهی مینویسی ولی نه اون حرفی رو که لازم به نوشتنش هست...
    سکوت قلم به ننوشتنش نیست گاهی وقت ها در اوج نوشتن هم این قلم سکوت میکنه...
    لپ مطلب اینکه قلم خسته میشه گاهی از اینکه باید خیلی حرف ها رو پشت کلمه های دیگه قایم کنه...
    آخه همین قلم خودش میدونه بیشتر حرف ها برای اینجا نیست...
    بیشتر حرف ها باید بمونه تو دلت...
    حرف هایی که مثل ریشه ی تنومند یک کاکتوس توی تار و پود تنت پیچیده...
    و هر روز بیشتر از روز قبل عمق وجودت رو میبلعه...
    حرف هایی که با همین قلم قراره به گور برده بشه...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و هفتم دی 1397 22:48
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و پنجم دی 1397 23:07 برایم بنویس ()

    اشک هام رو پشت خنده های تو مخفی میکنم...
    شبیه خنده های تو میشمو میخندم...
    حال بدهای دلم رو گره میزنم به حال خوب های تو...
    تا کمی درد دلتنگی که زده به چشم هام آروم بگیره!
    چه فرقی میکنه چند ثانیه و دقیقه و ساعت یا چند ماه و سال هاست که رفتی...
    وقتی هنوزم یک خودمی هست که با تو زندگی میکنه!
    که هر شب کنارِ پنجره خیره به ماه با تو حرف میزنه...
    خودمی که گره خورده به تو...!
    اینجا هر صبح و هر شب و هر روز جز تو هیچکس همراهم نیست...
    هیچکس جز تو دیگه کنارم نیست...
    راستش دیگه حتی منی هم نیست...
    اینجا همه چیز فقط تویی!
    اینجا گاهی که یادم میره قرص های صفر ساعت و صفر دقیقه ام رو...
    تویی رو برمیدارم و خیابون های شهر رو قدم میزنم...
    به دنبال یک نگاه آشنا،یک صدای گرم...
    صدای گرمی که مثل معجزه های توی رویاهام یک دفعه توی گوشم طنین بندازه...
    و من دوباره تویی رو ببینم که با لبخند دلنشینت سر همون چهار راه با دخترک فال فروش بحث میکنی...
    نگاه پر از حرف های ناگفته ات رو به من میدوزی، رو به دخترک فال فروش میگی"تو کدوم یکی از فال هات اونیکه اونجا ایستاده هست اون رو میخرم!"
    دخترک فال فروش با شیطنت بهت میگه"توی همه ی فال هام..."
    سر دخترک رو نوازش میکنی و همه ی فال هاش رو میخری...
    با همون لبخند...
    همون نگاه آشنا...
    به سمت من میای اعتراض میکنم"چرا همش رو خریدی؟!"
    جواب میدی"آخه گفت توی همه فال هاش تو هستی،توهم که فقط برای منی!"
    لبخند میزنم لبخندِ شیرینی که مزه ی تلخش رو حس میکنم دقیقا زمانی که توی واقعیت هام از خواب بیدار میشم...!
    هنوز ایستادم دقیقا توی همون چهار راه اما نه تویی هست نه دخترک فال فروش...
    انگار خترک فال فروش هم فهمیده فال هایی که فروخت توی هیچکدوم من برای  تویی نبود...!
    انگار دخترک فال فروش هم فهمیده تو سال هاست رفتی و دیگه هیچ فالی هم نمیتونه تو رو برگردونه به من...!
    دخترک فال فروش هم فهمیده نون اول بودن هات حقیقتِ...
    اما هنوزم هر عصر تویی رو برمیدارم و قدم زنان به همون چهار راه میرم...
    درست مثل بودن هات که برام هیچوقت عادی نشد...
    رفتن هات هم برای من قراره هیچوقت عادی نشه!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و ششم دی 1397 00:16
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و چهارم دی 1397 15:29 برایم بنویس ()

    بین "چه " و "چطوری" نوشتن بیشتر همیشه ذهنم درگیر دومی میشه! 
    اینکه "چطوری" باید بنویسم؟!
    "چه" نوشتن دقیقا مثل دلایل نوشتن نیازی به فکر نداره وقتی انگشت ها شروع به تایپ کنه کلمه ها مثل شیر آب رون از ذهنت جاری میشه ولی خب "چطوری" نوشتن نیاز به فکر داره اینکه همین آب رو چطوری باید مصرف کنی که هم هدر نره و هم خیلی خوب رفع تشنگی کنه!
    اینکه کلمه هات رو چطوری عین یه خمیر خوب ورز بدی تا یه نون خوشمزه ازش به دست بیاد!
    یا چطوری قطعاتِش رو بهم وصل کنی تا یه وسیله ی خوب ازش درست کنی!
    وقتی شروع میکنم به نوشتن مجسم میکنم در حالِ ساختنِ یک ساختمونم و به خودم میگم خب این ملات،آجر،سیمان و تیرآهن باید چطوری بسازی؟!
    از خودم سوال میکنم و بعدش آجر به آجر پیش میرم سطر به سطر مینویسم...
    هر سطر رو چند بار میخونم!
    عقب میرم و یک نگاه کلی بهش میندازم تا مطمئن بشم آجرهام جای درست قرار گرفتن که پنجره هاش درست کار شده باشن و اون هوایِ داخلِ نوشته هام به ساختمون برسه!
    نگاه میکنم ببینم این دری که برای ساختمون گذاشتم میتونه راحت آدم رو وارد فضای قشنگِ نوشته هام بکنه یا نه!
    عین بناهای قدیمی تا ساختمونم تروتمیز و همونطوری که میخوام در نیاد آروم  نمیگیرم حتی شده گاهی نصفِ ولش کردم
    خیلی وقت ها هم بارها و بارها همین ساختمون رو با کمک بولدوزر با خاک یکسانش کردم و از نو ساختمش!  
    یا یه جاهایش رو بازسازی و هر از چند گاهی یک چیزایی به ساختمون اضافه کردم!
    چطوری ساختنِ  یک ساختمون خوب که فضای امن داشته باشه و توش احساس راحتی کنی و ازش لذت ببری خیلی مهمه و "چطوری" نوشتن هم دقیقا به مهمی همین ساختنِ ساختمونه!
    نیازم نیست دنبال ساختن یک ساختمون عجیب و غریب برید تا متفاوت دیده بشه چه بسا توی این کار موفق که هیچ حتی ضرر هم میکنید چون چیزی که ساختمون شما رو زیباتر از بقیه میکنه خوش ساخت بودن و چطوری ساختنش هست اینکه هرکی ببینه و داخلش بشه با زیبایی و ساختِ ساده ولی متفاوتش احساس خوبی بهش دست بده!
    خلاصه ی همه ی حرف هام رو اینطوری بگم بهتون که کلمه هاتون رو ساده ولی متفاوت بسازین دنبالِ "چه" بنویسیم نباشید "چطوری" نوشتن رو دنبال کنین و از نوشته هاتون با یک نمای خیلی قشنگ  لذت ببرین!   
    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و پنجم دی 1397 15:06
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه بیست و یکم دی 1397 22:30 برایم بنویس ()

    گاهی وقت ها انجام دادنِ برخی کار ها سخت میشه...
    مخصوصا انجام دادنِ کاری که توش از همه واردتری...
    مثل همین نوشتن...
    گاهی برام سخت ترین کار دنیا همین نوشتن میشه...
    برای منی که همیشه ی خدا با این کلمه ها دست و پنجه نرم میکنم تا کمی از حرف هام رو جای گفتن بنویسم...
    اما درست مثل این روزها گاهی حتی نمیتونم یک کلمه هم بنویسم...
    از حالِ خودم که نه...
    از حالِ دلم!
    مشتی کلمه برمیدارم و میریزم جلوم...
    نگاهشون میکنم که چقدر آشفته هستن!
    این کلمه های لعنتی که جمله نمیشن عذاب آورترین لحظه ها رو برای من رقم میزنن...
    کلمه هایی که درست مثل یک خیابون شلوغ توی مغزم تردد میکنن...
    کلمه هایی که هیچ رقمه نمیخوان توی لاین خودشون رانندگی کنن تا کمی شاید این آشفتگی درست بشه!
    اینجور وقت ها پشت میکنم به تمومِ آشفتگی های کلمه هام...
    یه گوشه ی دنج اتاق میشینم!
    توی سکوت و تاریکی اتاق با صدای تیک تاک ساعت!
    با یه ذهنِ پوچ خیره میشم به سقف...
    به رژه ی بی نظم وار کلمه هام...
    و این میشه آغازی برای پایان ناپذیرترین شب های یلدایی من!
    آخرین ویرایش: جمعه بیست و یکم دی 1397 22:50
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه نوزدهم دی 1397 14:51 برایم بنویس ()

    لعنت به تمام کلمات که قدرتِ روبه رو شدن با تو را ندارند...
    لعنت به تمامِ مکان هایی که آخرش یکجور به تو ربط پیدا میکند...
    لعنت به تمام راه هایی که تهش من میمانم و چشمانی خیره به جاده ها...
    به دنبال یک نگاه آشنا...
    من میمانم و یک انتظار بی پایان...
    لعنت به تمام راه هایی که میدانم هیچ کدامشان انتهایش مرا به تو نمیرساند...
    لعنت به این جاده ها که آخرش وصال با چشم هایت نیست...
    لعنت به دلی که برایت میتپد...
    لعنت به انگشتانی که هر بار دست به قلم شد فقط از تو نوشت...
    بگذار انکار کنم نونِ اول بودن هایت را...
    بگذار انکار کنم سردی نگاهت را...
    بگذار انکار کنم جایی در قلبت برایم نیست...
    بگذار انکار کنم سهمی از دستانت برایم نیست...
    بگذار انکار کنم اویی برایت هست...
    بگذار...
    بگذار انتهای کلام هایم را ناتمام بگذارم به وسعت نبودن هایت...
    میدانی؟!
    مرا دیگر تاب مقابله با حقیقت را نیست...
    بگذار بار دیگر رویا ببینم...
    رویای یک شبِ تابستانی در دل مرداد ماه!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه نوزدهم دی 1397 15:06
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه هجدهم دی 1397 15:44 برایم بنویس ()

    نوشته های ساده ی مرا بیشتر دوست داشت!
    میگفت دردِ دل ها را باید ساده نوشت...
    باید ساده گفت!
    حال دل را ادبی مینوشتم...
    دردِ دل ها را پشت مشت مشت کلمه های پیچیده و تاب خورده قایم میکردم!
    سرتکان میداد و افسوس میخورد...
    اما نوشته هایم را بی قضاوت میخواند!
    و برایم تایپ میکرد"درد دل هایی که ساده باشند بیشتر به دل می نشینند!"
    لبخند میزدم و او تمام لبخند مرا از دور ترین راه میخواند!
    مینوشت برایم"نترس از نگاه آدم هایی که شاید نگاهشان بر نوشته هایت بلغزد...
    نترس از آدم هایی که شاید دست خط های ساده ی تو را بخوانند و تورا افسرده بنامند!
    نترس از قضاوت آنهایی که هیچگاه کفش های تو را به پا نکرده اند...
    راه هایی که تو در آنها راه رفتی،زمین خوردی را نرفته و ندیده اند...
    نترس و بی ترس از حالِ دلت برایمان بنویس!
    بگذار نوشته هایت ساده با اهالی سکوت حرف بزند...
    از نگاه های گذرا نگران نباش آنها می آیند چند کلمه ای میگویند و میروند!
    تو ساده بمان بگذار نوشته هایت هم ساده بمانند..."
    برایم تایپ میکرد"قسم به آفریننده ی هستی هیچ چیز مهم نیست جز آنکه تو همان تو بمانی با قلمِ ساده ات..."
    گفته بودم بیش تر از این ها باز هم می گوییم حرف های قشنگ را قشنگ تر میزد!
    نمیدانم چه شد در کجای قصه ما اشتباه رفتیم...
    که من ماندم و یک خلوار نوشته های ادبی پیچ و تاب خورده...
    و تمامِ درد دل های ساده ای که همانجا پشت سکوت جا گذاشتم!
    و اما او رفت...
    و یا شاید من بودم که اجازه دادم برود!
    نمیدانم اما واضح است او دیگر نیست...
    و تنها چند دست نوشته های قشنگ اش برای من جا مانده!
    برای دلتنگی...
    برای شب هایی که هوای سکوت به سرم میزند...
    که بخوانم و بیشتر دلتنگ تر بشوم برای سکوت هایی که در نوشته های ساده ی تک تک اهالی سکوت بود...
    بخوانم و بیشتر در دلتنگی برای تمام منِ ان روزهایم دلتنگ تر شوم!
    که بخوانم و از خود بپرسم چگونه میشود بازگشت به سکوت؟!...
    به سکوتی که با تمام نوشته های ساده میشد راحت فریاد زد...
    که چگونه میشود بازگشت تا دیگر این چنین غریبانه در نوشته های ادبی مرگ خودمی را به چشم ندید!
    آخرین ویرایش: سه شنبه هجدهم دی 1397 15:46
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه پانزدهم دی 1397 15:46 برایم بنویس ()

    فکر کردن به دلایلی که باید بنویسی به نظرم یک چیز بی معنی باید باشه حداقل برای من اینجوریه!
    نوشتن نیاز به دلیل نداره،قلم رو بگیر دستت وخیره شو به رقصِ کلمه هایی که ذهنت اون ها رو روی کاغذهات میرقصونه!
    هرچی توی قلبت هست رو بذار دست هات کپی پیست کنن توی صفحه های سفیدت!
    وقتی بنویسی درآخر متوجه میشی مثل یک رهبرگروه موسیقی چه آهنگ هایی رو نظم و ترتیب دادی که اصلا نمیدونستی همچین آهنگی هم بوده!
    نوشتن یک موسیقی زنده ست فقط کافیه دست هامون رو روی کلمه ها هدایت کنیم تا اون کلمه ها و واژه ها بهترین آهنگ رو برامون بنوازن!
    آهنگی که از عمق وجود خودمون از قلبمون از ذهنمون و از احساسمون نواخته میشه!
    مطمئنم هرکی شروع کنه به نوشتن با کلمه هایی که پشت سر هم ردیف میکنه خودش رو بیشتر از هرکس دیگه ای میتونه شگفت زده کنه!
    و وارده سرزمینی بشه از جنسِ خودش...
    نوشتن یعنی همین خب...

    نوشتن برای من مثل راه رفتن میمونه...
    مثل غذا خوردن..
    مثل نگاه کردن...
    مثل گوش کردن...
    و مهم تر از همه مثل نفس کشیدن!
    راه رفتن به شما اجازه میده که جاهایی برین که تاحالا نرفتین...
    غذا خوردن اجازه میده سرپا بمونین...
    نگاه کردن این اجازه رو بهتون میده قشنگی ها رو ببینید...
    گوش کردن این اجازه رو بهتون میده صداهای خوب و حرف های دلنشین از کسایی که دوست دارین بشنوین و نفس کشیدن این اجازه رو میده بهتون که زنده بمونین!
    نوشتن همه ی این هاست که گفتم راستش من مینویسم چون نوشتن این اجازه رو بهم میده تمومِ حرف هایی که زبونی نمیتونم بزنم رو ذهنم بالا بیاره!
    این اجازه رو بهم میده این زندگی روکه بالا و پایین شدن هاش از جزر و مد دریا هم بیشتره تحمل کنم!
    اما یک اعتراف نوشتن تنها دست آویز خوبیه برای آدمی به ناامیدی من...
    این کلمه هایی که پشت سر هم بهم میبافمشون این اجازه رو بهم میدن که هرچقدر میخوام تو نوشته هام عصبی باشم...
    ناراحت باشم،داد بزنم،سیاه بنویسم...
    نوشتن این اجازه رو بهم میده هرجور دوست دارم خودم رو توی کلمه هام تخلیه کنم تا بیشتر از این دیوونه نشم!
    نوشتنِ همون رفیقی هستش که میدونم اگه دستم رو به سمتش دراز کنم قرار نیست بعد از شنیدن و نوشتن کلمه های دلم بهم خیانت کنه!
    نوشتن همون رفیقی هستش که بدون نیاز به قرص و دارو میتونه منو آروم کنه...
    نوشتن همون چیزیه که میتونه من رو از واقعیتِ خفته ی گوشه ی اتاقم دور نگه داره!

    برای همین هاست میخوام بگم که نوشتن دلیل نمیخواد برعکس بهت دلیل میده برای زندگی...

    آخرین ویرایش: شنبه پانزدهم دی 1397 16:00
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه دوازدهم دی 1397 20:23 برایم بنویس ()

    دستِ خود آدم نیست اینکه یک سری آدم های اشتباهی واردِ زندگیشون میشن...
    مثل تو...
    بدونِ اینکه من بخوام زندگی که هیچ تمامِ من شدی!
    زمانش کم و زیاد مهم نیست,این مهمه همیشه بودی...حتی با تمومِ رفتن هات هنوزم هستی!
    و خب برای نگه داشتنِ یک آدم اشتباهی توی زندگیت زمان زیادی هستش...
    توی این سالها که عمرم رفت...
    همه ی تلاشم رو کردم تو رو برگردونم به خودم!
    بی خبر از اینکه تو برگردوندنی نبودی...
    باید خودت میموندی...
    باید خودت پای موندن میداشتی که خب نداشتی...
    امروز برای بی نهایت مین بار این خیابون ها رو بی تو طی کردم...
    خیابون ها رو رفتم و رفتم مثل هر وقت دیگه ای خیابون ها تموم شد اما فکر به تو نه...
    میگما مسافرقصه ها من تمومِ تلاشم رو برات کردم مگه نه؟!
    هرکاری از دستم برمیومد انجامش دادم مگه نه؟!
    باید رهات کنم مگه نه؟!
    حتی رها کردنت هم دیر شده مگه نه؟!
    آخرین تیر تلاشمم به سنگ خورد از جانبِ تو!
    فکر کنم حتی دیرتر از موعدش هم دارم خدافظی میکنم...
    باید خیلی وقت پیش دست تکون میدادم و میرفتم...
    میدونی با اینکه همه چی رو میدونم...
    اما حرف خدافظی از تو که میشه...
    دردم میگیره...
    حتی نوشتنش هم برام سخته...
    رها کردنت کار من نیست...
    حرفش که میشه این قلب دردش میگیره...

    آخرین ویرایش: شنبه پانزدهم دی 1397 15:55
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2