Zahra Movasat پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 14:32 برایم بنویس ()

به دنبال تو میگردم

در این شهری که عجیب بوی تو را میدهد

این کوچه ها را وجب به وجب هنوز هم با تو قدم میزنم

و رویایِ دیدنت را در بیداری هایم خواب میبینم

و کسی میانِ بیداری هایت با چشمِ باز،بودن‌ات را ندیده که حالِ دلِ بی‌قرارم را بداند

که به اندازه‌ی نبودن‌هایت برای دیدارت استخوان شکسته باشد

که چشم‌هایش پای یک تو هی آب رفته باشد

و من تنها میدانم پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

و امان از صدایت که به این منِ یخ زده جانِ دوباره داد

قدم برمیدارم

اما این پاها دیگر مرا یاری نمیکنند

کاش دستی تکانم دهد

و به دنیای واقعیت مرا پرت کند

کاش کسی سیلی بزند دم گوشم

تا طرحِ چشم‌هایت که لحظه‌ای از خاطرم نمیرود

از پیش چشم‌هایم بپرد

کاش کسی قلبم را نیشگون بگیرد

تا از خوابِ غفلت دوست داشتنت بیدار شوم

کاش دیگر رویا نبینم

که برای رفتن‌ات دست تکان میدهم

چگونه این بغضِ خفگان از رفتن‌ات را فریاد کنم

چگونه این منِ بی تویِ زجرکشیده را آرام کنم

هیسس آرام باش هایم را زیرلب برای این دوست داشتنِ پر بغضم زمزمه میکنم

اما چشم هایم هی پر و خالی میشوند

جای خالیت دمار از روزگارم درمی‌آورد

دلم را از هرچه مربوط به توست باید بتکانم

میتکانم و جیغ های دلم را میشنوم

و امان از زجه‌های دل که هی چشم‌هایم را میخراشاند