Zahra Movasat سه شنبه هجدهم تیر 1398 13:00 برایم بنویس ()

دم و بازدم...نه نمیشود

این افکارِ مالیخولیایی دست از سرم برنمیدارند

قصه های مادربزرگ با غول و هیولاهایش را یادم می آورند

هر دقیقه غولی ترسناکتر از همان غول های قصه ها در سرم جولان میدهد

میترسم نه از قیافه ی کریح و بد قواره بودنشان

نه از زور بازویشان

از حرف هایشان

میترسم از جمله هایی که شنیدن اش در تاب و توانِ روح ام نیست

و از منی که رو به نابودی ست

منِ بی واژه به بی دفاع ترین حالت ممکن به جنگ رفته ام

تنها افتاده ام

در جنگِ یک تن و هزارتن از افکارِ مالیخولیایی ام

به جنگ با غول هایی رفته ام که کلمه به کلمه هایشان روحم را خراش میدهد

گاه می اندیشم کاش طبلی بود

هی میکوبدم‌اش بر فرق سر افکارم

تا صدای ترسناکشان

پچ پچ های مسموم‌شان

در سرم نپیچد

که به گوش های دلم نرسد

این صداها چشم هایم را میسوزاند

اما این دردِ لعنتی همیشگی خانه کرده در گلویم نمیشکند

گم شده ام همانند کودکِ گم شده در بازار که همه شبیه مادرش هستند

اما برایش غریبه اند

این سایه های سیاهِ دیوار شبیه همان مادرِ ‌گم شده در میان هزاران مادر اند

که از پستوی مغزم بیرون می آیند

مرا به دام میکشند

و زیر پایم پایکوبی میکنند

برای به دار کشیدنم

تاوان پس میدهم

باز امشب سوژه ی بزم و شادیشان شده ام

و این تبانی سایه ها و غول های افکارم

مرا به دار میشکد

سرم که به دار میرود

صدای همهمه ی شادی کردنشان بیشتر میشود

و من اوج میگیرم

رها میشوم

میانِ دست و پا زدن هایم

خفه شدن هایم

رها میشوم

نفسم میرود و باز میگردد

سایه ها دیگر پایکوبی نمیکنند

خیره هستند

به دار و کسی که باز با واژه های زخمی اش خفه شد

سایه ها نزدیک میشوند

از دار پایین‌اش می آوردند

مراسم تطهیر انجام میدهند

و باز یک سایه سیاه به سایه های سیاه پستوی مغزم اضافه میشود

سایه ها میروند

من میانم و خنده هایم

و تکرار و تکرار هایم