باید به کسی نگویم من سخت تو را...
خودم را 
به بازی روزگار باختم
نباید بگذارم کسی بداند
مته را باید روی شقیقه های این من بد باخته بگذارم 
و سرم را بشکافم برای تشییع کردن جنازه ی مرده ی واژه هایم
.
درد با من آشناست
اما گاه گاهی این درد بیشتر درد میکند
دقیقا آنجا که رویای دیدنت را
بودنت را هم جعل میکنم
.
تا یادم میایی
مغزم را متلاشی میکنی
اما چرا در خواب هایم نیستی؟
.
هر شب به اُمید دیدن رویایت در خواب هایم چشم میبندم
به خواب هایم که نمیایی لااقل مرا به خواب هایت ببر
.
از دوست داشتنت هیچ باقی نمانده
من تیشه زده ام به ریشه های احساسی که شری شد برای تو
و نبودن هایت هم شری برای من
.
اگر روزگاری حرف های ناگفته ام را به زبان بیاورم خوب میدانم من خودم از خودم ضربه میخورم
.
گاه آنقدر خسته میشوم از جنگِ میان کلمه هایم
که دست زیرچانه میگذارم 
و به هیاهوی کلمه هایم خیره میشوم
نزدیک شان نمیشوم 
میگذارم همدیگر را بکشند 
خفه کنند
و من تنها خیره نگاه میکنم
به مرگ واژه هایم
به حرف هایی که در نطفه خفه میشوند
و برای بار هزارم با خودم میگویم 
کاش مغزم تمامِ حرف هایش را با تمام درد و عذاب بالا بیاورد
بالا بیاورد و به آشوبِ همیشگی کلمه هایم خط قرمزی برای پایان بکشد