Zahra Movasat دوشنبه سوم تیر 1398 17:25 برایم بنویس ()

چقدر دلش میخواست خودش را بردارد و در لاک خودش برود

همان لاکی که نه از دنیای بیرون صداهایی که باعث آزارش میشد به گوشش برسد

نه صدای هق هق دردهای روح اش به گوش آدم ها برسد

گاهی دلش میخواست بدون نگرانی همه چیز را همانطور که بود رها کند و گوشه ای در لاک تنهایی هایش غرق شود

آن آدمک با خودش خیلی وقت ها زمزمه میکرد کاش بدون دلتنگی برای آدم هایی که همیشه خسته اش میکردند

دل میکند و میرفت

خسته بود از آدم هایی که صدایشان سر به فلک کشیده بود

بلندی صدایشان به قدری بود که صدای شکستنِ حبابِ شیشه ای آن آدمک به گوششان نرسد

زندگی کردن جایی حوالی این دنیا باعث شده بود سیاهی روزهایش تاریک تر از شب هایش شود

وسیاهچاله ی کابوس های روزانه ی آن آدمک بیشتر از گذشته عمیق تر شود

گاهی که وسط خنده هایش در مهمونی های آخرهفته،به یکباره سایه ی ابرسیاهِ واقعیت،بالای سرش رعد و برق میزد،او می سوخت

یا وقتی فارغ از مادیات این دنیا،غرقِ آرامش در طبیعت میشد اما غافلگیرانه پرت کابوس هایش میشد،او می سوخت

آدمک می سوخت اما خاکستر نمیشد

می سوخت میانِ صداهایی که روح اش را خراش میدادند

و این سوختن برای او تنها درد داشت اما تمامی نه

در آتشِ کابوس هایش میسوزد و کلامی به زبان نمی آورد

بارها میان سوختن هایش پی برده بود

ناتوانی اش در گفتن به این معنی نیست که نتواند آنچه که در دل اش میگذرد را به زبان بیاورد

بلکه حرف زدن از سوختن هم بیشتر برایش درد دارد

نمیتوانست که هم بگوید هم زجر بکشد

سالهاست که مانند محکوم به حبس ابد

مانند مسافر جامانده از قطار

در انتظار پایانِ این سوختن هاست

اما آدمک میسوزد و زنده می ماند

تنها فقط دودِ این سوختن ها تاریکی روح و دنیایش را بزرگ تر و عمیق تر میکند

خوب میداند این تاریکی و سوختن ها دست از سرش برنمیدارند

مگر آنکه خودش را رها و این من را ترک کند