Zahra Movasat یکشنبه دوم تیر 1398 14:56 برایم بنویس ()

 بی شک  ماه گذشته برایم همانند غروب جمعه ای بود که میترسیدم هیچگاه نگذرد

آخر هشتمین روز از این ماه را نمی توان از تاریخ و تقویم زندگی یک "من" پاک کرد

به طرز مسخره آوری این روزها دلم خندیدن میخواهد

آری کاش میشد به طرز وحشیانه ای به تمامِ نبودن های یک " تو"ی زندگی ام خندید

یا به این همه وجود انکار ناپذیرت در این اتاقِ خفگان آور

رفیق کاش میشد به این همه نافراموشی یک " تو" بلند بلند خندید

یا از خنده ریسه رفت به صدای بلند قلبی که با دردی پایان ناپذیر هنوز فریاد بردوست داشتنت میزند

مسخره است و کاش میشد به تمام این مسخرگی ها وحشیانه خندید

به تمامِ آن حرف هایی که مجازی وار دل مرا واقعی به درد می آورد

مسخره است و من باید به آنها بخندم

به اینکه یک " تو" دوستت دارمی از جنس دروغ به قلبم هدیه دادی

و من ناشیانه از این هدیه ی دروغین خوشحال گشتم...

و دیر بود آن زمانی که دانستم یک " تو" تنها اشتباه بزرگی بودی و یک "من" نباید اشتباه را دوست بدارد

دیر بود خراب کردن قصرِ طلایی که باورهایم از یک " تو" ساخته بود

و چه بی رحمانه به جنگ با دلی رفته بودم که تا دیروزهایش رویای شیرین در روز گرم تابستانی را باور کرده بود

کاش میشد مسخره آورترین خنده ها را زد

وقتی به طرز جنون آوری همیشه پای یک " تو" در نوشته هایم هست

به اینکه من در جای جای این کلمه ها همیشه فریادت زده ام

لعنتی مشق شب هایم همه نشانی از یک " تو" را دارند

و " تو"...

و امان از دست " تو"

راستش مسخره است و من باید تمامِ این روز و سالها را به طرز مسخره آوری بخندم

بخندم به تمامِ رفتن های یک " تو"یی که درست به اندازه ی سال های عمر یک "من" گذشته است

باید وحشیانه خندید حتی به این دست نوشته های مسخره

اما به طرز خوف آوری جای خنده هایم میسوزد