درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه دوم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat


 بی شک  ماه گذشته برایم همانند غروب جمعه ای بود که میترسیدم هیچگاه نگذرد

آخر هشتمین روز از این ماه را نمی توان از تاریخ و تقویم زندگی یک "من" پاک کرد

به طرز مسخره آوری این روزها دلم خندیدن میخواهد

آری کاش میشد به طرز وحشیانه ای به تمامِ نبودن های یک " تو"ی زندگی ام خندید

یا به این همه وجود انکار ناپذیرت در این اتاقِ خفگان آور

رفیق کاش میشد به این همه نافراموشی یک " تو" بلند بلند خندید

یا از خنده ریسه رفت به صدای بلند قلبی که با دردی پایان ناپذیر هنوز فریاد بردوست داشتنت میزند

مسخره است و کاش میشد به تمام این مسخرگی ها وحشیانه خندید

به تمامِ آن حرف هایی که مجازی وار دل مرا واقعی به درد می آورد

مسخره است و من باید به آنها بخندم

به اینکه یک " تو" دوستت دارمی از جنس دروغ به قلبم هدیه دادی

و من ناشیانه از این هدیه ی دروغین خوشحال گشتم...

و دیر بود آن زمانی که دانستم یک " تو" تنها اشتباه بزرگی بودی و یک "من" نباید اشتباه را دوست بدارد

دیر بود خراب کردن قصرِ طلایی که باورهایم از یک " تو" ساخته بود

و چه بی رحمانه به جنگ با دلی رفته بودم که تا دیروزهایش رویای شیرین در روز گرم تابستانی را باور کرده بود

کاش میشد مسخره آورترین خنده ها را زد

وقتی به طرز جنون آوری همیشه پای یک " تو" در نوشته هایم هست

به اینکه من در جای جای این کلمه ها همیشه فریادت زده ام

لعنتی مشق شب هایم همه نشانی از یک " تو" را دارند

و " تو"...

و امان از دست " تو"

راستش مسخره است و من باید تمامِ این روز و سالها را به طرز مسخره آوری بخندم

بخندم به تمامِ رفتن های یک " تو"یی که درست به اندازه ی سال های عمر یک "من" گذشته است

باید وحشیانه خندید حتی به این دست نوشته های مسخره

اما به طرز خوف آوری جای خنده هایم میسوزد





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه نهم تیر 1398 09:52
غروب روزهایی از یک ماه سال همیشه آغازگر زندگی یک انسان بوده که خنده ی یک شکوفه خاص را به آتش می کشد اما غافل از اینکه باغ زندگی خود را آتش می زند نه یک شکوفه
Zahra Movasat که غافل از اینکه باغ زندگی خود را آتش میزند
خیلی ممنون
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات