درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه دوم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

قرار بود خرداد پرحادثه ترین باشد

اما تنها پرحادثه ترینِ پوچ شد

این ماه ننوشتن برایم زجر شد

زجر کشیدم و درد در تمامِ تار و پودِ تنم پیچید

اما کلمه هایم را گم کرده بودم

کورمال کورمال دنبالِ واژه هایم میگشتم

تا حرفِ تازه تری بنویسم از پرحادثه ترین پوچی که گریبانِ دل را سفت گرفته بود

بی خبر از آنکه کلمه هایم پشت درهای بسته ی مغز مرده بودند

و من گویا میلی به درگشودن و جاری کردنشان روی کاغذهایم را نداشتم

حال مینویسم

از چه نمیدانم...اما میدانم دیگر از تو نوشتن خوب نیست

من هرآنچه از تو باید میگفتم گفته ام

نوشته ام

در جای جای این دیوار مجازی فریاد زده ام

از تو بت تراشیدم 

و در تک تک نوشته هایم تو را پرستیدم

از تو نوشتن دیگر خوب نیست

من به دنبالت همه جا را گشته ام

نقطه به نقطه ی این شهر را

وجب به وجب کوچه و کوی ها را

جای جای این خیابان هایی که انتهایش رسیدن به چشم هایت نبود را

جز به جزء هیچ را برای کمی داشتنت

برای کمی بودنت

زیر و رو کردم اما از تو ردی نیافتم که هیچ

حال حتی جز به جزء این شهر با تمامِ نبودنت بوی تو را میدهد

راستش دیگر هیچ از تو نمانده تا بنویسم

تمامِ دوست داشتنت را سقط کردم

و این سالها لخته های خشک شده اش را هی بالا آوردم

و هی خدا خدا کرده ام این آخرین خون مردگی دوست داشتنت باشد

اینجا تنها من زیر آواره های رفتنت...نبودنت استخوان میشکنم

روزی که دل را پیش کشت کردم

و تو روی گرداندیُ خداحافظی هایت را پشت سر هم نثارِ دلی کردی که روی دست هایم جان داد

میدانستم شکسته های این دل دیگر وصله نمیشوند

که شلیک نهایی نبودنت کارش را تمامُ،یک من را تمام میکند

میم.دال جان لحظه ی رفتنت برای خداحافظی تعجیل داشتی اما من جان میکندم برای یک ثانیه بیشتر ماندنت

میبینی از تو نوشتن دیگر خوب نیست

اما مینویسم باز از تو

آخر این کلمه ها معتادند به نوشتن از تو






نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic