Zahra Movasat جمعه دهم خرداد 1398 00:10 برایم بنویس ()

قسم به شب هایی که از روز روشن تر است

اما روزهایم از شب هایم تاریک تر است

نمیدانستم اینقدر دلتنگ این روشنایی شب هایم هستم

نمیدانم این یک سال خودم را دور میزدم یا آن من را می پیچاندم؟

هر چه بود گویا من اهل دور زدن و پیچاندن نیستم

اهلِ نشستن و از پشت پنجره ی بسته به آسمانِ روشن شب نگاه کردن،نیستم

شب هایم را دوست دارم

همین شب ها بود که گلایه و تمام غرهایم را تف کردم به دیوارهای اتاق و بعد مهر سکوت به آجر به آجرشان زدم

همین شب ها بود که با چشم باز کابوس دیدم اما مثل حرف مادربزرگ آن را به پرخوری قبل خواب ربط دادم و به طرز جنون آمیزی به تمامِ کابوس های بیداریم خندیدم

همین شب ها بود که در یک چهار دیواری برای بی نهایتمین بار قدم زدمُ فکرکردم و فکرکردم

و تمامِ دردِ فکرها وسط همین اتاق برای همیشه حلق آویز شد

همین شب ها بود که دیگر هیچ خورشیدی برای من طلوع نکرد

درست همان لحظه که خودش را برداشت و برای همیشه رفت

و برای من چند خرده شیشه به نام دل بجا گذاشت

بعد از آن شب من ماندم و یک دل با لبه های تیز و بُرنده با یک قولی که داده و هرگز گرفته نشد

همین شب ها بود که فریاد های خاموشم باعث شد لخته ی لجزی از یک احساسِ مرده را بالا بیاورم

و دیگر نگذارم قلبم آبستنِ دوست داشتن های واهی بشود

همین شب ها بود که سیاهی شب را آغوش امنی یافتم برای برداشتنِ نقابی که باید همیشه به چهره ام میزدم

همان نقابی که نمیگذارد آدم ها منی را که من نیست ببینند

همان نقابی که مانع دیدنِ خون مردگی های چهره ام میشود

چهره ای که یکی از همان شب ها با چاقوی بزرگِ آشپزخانه به جانِ لب هایم افتادم

و آنقدر خراششان دادم تا یادم نرود دردِ نگفتن ها کمتر از دردِ گفتن هاست

روزی ناگفته ها شاید باعث آزارم میشد اما من ایمان آوردم به معجزه ی سکوت

همین شب ها بود که فهمیدم بغض هایم را باید سرساعت قورت دهم تا مبادا دردشان چشم هایم را بلرزاند

فهمیدم صدایِ دلتنگیِ دلی که لبه های تیزش جز خودش کسی را آزار نمیدهد را باید تا ته کم کرد

که باید تنهایی خودت را در آغوش بگیری

و برای این همه راهی که تنها آمده‌ای به خودت خسته نباشی بگویی

همین شب ها بود که سرم پایین افتاد اما نگاه دلم رو به بالایی ماند

که همین شب ها بزرگ شدم و بزرگ شدن مرا از دنیایِ آدم ها طرد کرد

اما بجای این طرد شدن آسمان شب را باتمامِ آرامشش بدون نگاه های آزاردهنده هدیه گرفتم

که این اتاق باتمامِ خفگی های گاه و بی‌گاهش برایم شد امن ترین بخشِ دنیای کوچکم

که دنیای زیبای خودم محدود شد به همین اتاقم

شبی ازهمان شب‌ها که خیره به رقص واژه‌ها بودم

سایه ی دیوار صدایم کرد

بعداز آن شب‌ها و شب‌های بعدترش سایه‌ی آدمک بهترین رفیقِ من شد

همین شب ها بود که فهمیدم آسمانِ تاریک اما روشنم...

این اتاق با سایه ی روی دیوار که هنوز هم هست و آرامش این لحظه هایم

قشنگ ترین رویدادی هست که هرشب برایم رخ میدهد

رویدادی که دلم میخواهد

روزی که چشم از این دنیای کوچکم میبندم درست لحظه ی مرگم بارها و بارها از جلوی چشم هایم گذر کند