Zahra Movasat یکشنبه پنجم خرداد 1398 03:45 برایم بنویس ()

حیرون تر از همیشه خودش رو نشسته وسط اتاق پیدا میکنه

دست هاش رو محکم تر از قبل روی گوش هاش میذاره و ته دلش برای نشنیدن خدا خدا میکنه

ولی نه از هیاهوی صدای آدم ها کم میشه

نه از هیاهوی جنگی که توی مغزش بین کلمه هاش همیشه بوده

با خودش میگه کاش مغز تمامِ حرف هاش رو بالا بیاره

و به این کاشِ همیشگیش لبخندِ مسخره ای میزنه

دلش میخواست مته ای میذاشت روی شقیقه اش و میشکافد مغزی رو که پر شده بود از کلمه های پوسیده

اما انگار توی یک قراردادِ نانوشته قراربود نه از شرِ تمامِ حرف های گندیده ی مغزش رها بشه

و نه از شر هیاهوی صداهایی که قرار بر خاموشی شون نیست خلاص بشه

حیرون تر از هر زمان دیگه ای "خودم"ی رو وسط اتاق بالای دار با طنابی از جنسِ حرف های ناگفته اش پیدا میکنه

با خودش فکر میکنه این چندمین التماسِ "من" قرار بشه

لبخند میزنه لبخندی که سد راهِ جاری شدنِ بغضش میشه

و آروم درد گلوش رو تف میکنه

نگاهش به "خودم"ی که ضعیف تر از هر موقعیت دیگه ای دوباره تنها راه فرارش طناب دارش شده

به این تکرارِ هر روزه ی زندگیش به طرز جنون آوری میخنده

به این صحنه دارترین رویدادهایی که 24 ساعته شاهدش هست میخنده

میخنده به "من"ی که التماس های تکراری کار هر شب اش شده

میخنده و جای خنده هاش درد میگیره

و چقدر اینجا درست همین لحظه که حتی خنده هاتم دردشون میگیره درد میکنه

اما بازم میخنده چون نمیتونه "خودم"ی رو نجات بده

از بالا به چشم های "من"ی که قصه هاش رو پشت پلک هاش مخفی کرده خیره میمونه

به "من"ی که با چشم های پر از خواهش همیشگی

با یک نگاه بارونی

برای موندنِ "خودم"ی زانو زده التماس میکنه

دوباره میخنده به این نمایش تراژدی زندگی میخنده

و خنده هاش میون خس خس نفس های به شمار افتادش و فریاد های بی صدایِ "من" برای همیشه خاموش میشه