درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

از دنیایش دورهستند آدم هایی که نمیدانند

آن آدمک چه زجری میکشد تا کلمه هایش جمله شوند

که غرق شدنش نیازی به دریا ندارد

تکرارِ هرروزه ی این واژه ها...این کلافگی ها...این دردی که گاه و بی گاه فریادِ بی صدا سر میدهد

همین نگاه ها که نمیفهمند کافی ست تا غرق شود

که همین دنیای محدود شده به یک اتاق نفس کشیدن را برایش سخت و سخت تر میکند

هزاران بار پرسیده بود چقدر از این تقویم و سال ها باید بگذرد تا برایش عادی شود

اما هربار بیشتر میانِ باتلاقی از واژه ها در خود فرو رفته بود

که هربار این حرف های پوسیده بیشتر حالش را بهم زده بودند

خالی ترین گوشه ی اتاق زانو بغل کرده مینشیند

جایی وسطِ قفسه ی سینه اش به درد میآمد

و امان از شب هایی که هم دردش فریاد سردهد

هم کلمه هایی که خیال جمله شدن ندارند زجرش دهند

آن آدمک دلش میخواست مغزش را سوراخ کند

بیرون بیاورد و با اسکاچ آشپزخانه به جانش بیوفتد

و هی بسابد و بسابد و بسابد تا شاید کلمه هایی که رویش چسبیده،که امانش را همین کلمه ها بریده کنده شوند

چشم میبیندد به روی اتاق...به حرف ها...و کلمه ها...و پوزخند روی لب هایش جا خوش میکند

گیریم چشم بست و اتفاق های این اتاق را سانسور کرد

با این صحنه دارترین رویدادهایش که حتی از پشت پلک های بسته هم 24 ساعت شبانه روز شاهدش بود چه باید میکرد؟

آن آدمک از خودش میپرسد کجای این قصه هایش درد میکند

مغزی که با کلمه های نانوشته متلاشی میشود؟

چشم هایی که سکوت و خاطره ها را قفل زده به پلک هایش که دردش بیرون نزند؟

یا پاهایی که هرچقدر دویده بود به مقصود نرسیده بود؟

یا بغضِ کهنه ای که تف میکرد تا دردش چرک نکند؟

یا آن دلی که روی دست هایش جان داد و دیگر جان نگرفت؟

فکر میکند و فکر میکند و فکر میکند و همین فکرها هم درد میکنند

اصلا همین درد،جدا جدا درد میکند

میخندد این آدمک قصه قهقه میزند

از همان هایی که میگفتند ترسناک هست

از همان هایی که نه شبیه خنده و نه گریه است

میخندد به این دنیایِ محدودش به ازدحام کلمه هایش

دلش کمی...

فقط کمی رها شدن میطلبد





نوع مطلب : قصه‌های اون آدمکِ جعبه‌ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic