درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat


سلام جانِ من

نامه نوشتم تا که از حالت خبری بگیرم

مسافرقصه هام بهشتی هست برات این روزهای اردیبهشت؟

حالِ من رو اگه بپرسی به طرز عجیبی آرومم

نه دیگه دنیام سیاهه نه افکارم تیره و تاریک،نه حرفی از دلبستگی هست

نه دلگیری از نبودن هات

اخم نکن مسافرِ عزیزِ قصه هام تو این نامه نه از دوست داشتنت حرفی میزنم

نه از جنون و دیونگی این عاشقِ دربه درت صحبتی میکنم

اینجا فقط گاهی روزها و ساعت ها و ثانیه ها دلم بدجوری برات تنگ میشه

گاهی بدجوری دلم تنگِ چشم های تو میشه

باز که بی طاقت شدی جانِ دل

یکم حوصله کن این منِ بی حوصله رو زودی نامه ات رو تمومش میکنم

شده دلت بی قرار و بی تاب بشه؟

شده چنگ بندازی به هرچیزی وهرکسی ولی بی قرارتر بشه؟

کاش دل تو برای کسی اینقدر بی قراری نکنه

اگه شد اون آدم همه کست نباشه

آخه من میدونم دلتنگی برای همه کست

اگه نباشه یعنی تهِ همه ی بی کسی های دنیا

حالا خودت قاضی این دل شو و بگو آخه دلی که تنگِ تو باشه رو میشه جز خودت با چی آروم کرد؟

شاید با منطق و حساب و کتاب روزهای نبودنت رو که قدِ سال های عمرم شده با مته به مغزم فرو کرد

اما دل که حساب و کتاب و چرتکه سرش نمیشه،میشه؟

مخصوصا دلی که یک روز اگه فقط برای من بوده الان همه اش برای توعه

این دلِ بدون تو بچه ست و کودکانه دلتنگِ هم بازیِ خوبش میشه

راستی یادت هست چطور دلم خامِ بازی تو شد؟

یادته موقع یارکشی با اون لبخندِ دلفریبت این من به سمتت پرواز کرد

سوارم کردی روی یک تاب و بهم گفتی این تابِ اسمش احساسِ،دوست داشتنِ یک منه

گفتم من از افتادن اصلا از این بازی ها میترسم

اما تو گفتی توی تاب بازی روزگار از هیچی نترسم و دست هات همیشه آماده هستن برای گرفتنم برای اینکه نذاری من بیوفتم

یادته موقع تاب بازی برام از مجنون شدنت گفتی؟

گفته بودم بهت من لیلی قصه ی کسی نمیشم

اما تو شنیدی و گوش هات رو گرفتی،تو دیدی و چشم بستی

و من روی تابِ احساست کودکانه آروم گرفتم

بی خبر از اینکه توی اوج بازی قراره از دستت بدم

بی خبر ازافتادن های پشت در پشتم از تابِ روزگارم

اما من هربار دلم به تو  قرص میشه 

هزاران بار به امیدِ دست هات از تابِ دوست داشتنت افتادم

اما دست های تو نبود که من رو بگیره که نذاره زمین بخورم

و هر بار این دل افتاد و شکست

بند زدن دیگه براش کارساز نیست

این دل داره جون میکنه و دست های تو نیست برای جانِ دوباره دادن بهش

خیلی ساده بهم گفتی دلت برام تنگ نشه

اما نیستی ببینی جانِ من،دلتنگی برای تو چه غوغایی در من میکنه

من میدونم آخرش این دلِ بی قرار توی نبودن هات منی رو میکشه

فریادهام برای برگردت توی گلوم خفه شده

و جز همین واژه ی برگرد دیگه چیزی برام نمونده

ذکر ایام هفته ام شده این واژه

اما نه برنگرد،بیا و منم با خودت ببر

آخه خیابون های این شهر منِ بی تو رو میبلعه

این هوایی که توش نفس های تو نیست نفسم رو میگیره

این منِ بی تو رو اصلا چه به زندگی

جانِ دل باز که پیوندی ابروهات رو بیشتر بهم گره زدی

میخواستم نامه رو زودی تمومش کنم اما

چطوری تموم کنم این نامه رو که تک به تک کلمه هاش بوی خون مردگی میده

بوی جون دادن هام توی دلتنگی برای تو رو میده

شلیک آخرِ این دلتنگی هم جای خالیت کنارمه

 که مستقیم به دلم زده میشه

و رد گلوله های نبودنت روی این دلی که هزار تیکه شده

آخرین حرف من برای این نامه میشه





نوع مطلب : نامه‌هایی که هرگز به دست پستچی ندادم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات