درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat


برای نگه داشتنت به آسمان و ریسمان چنگ انداختم

میانِ هر ربنا و دعاهای پشت در پشتم بر سر سجاده برای ماندنت خدا خدا کردم

اما هیچ دعا و ریسمانی نتوانست نگهت دارد

چه برسد به این منِ افتاده از چشم هایت

بی قرار،این پا و آن پا میشدی برای نماندنت

و من دست هایی که به دور تن ات پیچیده بودم را باز و خودم پرت دادم

مثل پروانه ای از پیله رها شده مقابل چشم هایم

بال پرواز باز کردی و دور شدی

آنقدر دور که دیگر تو را ندیدم

جانِ من آخر تو ماندن نداشتی

حال هرچقدر زل زنم بر آسمانِ چشم هایی که در آن محو شده ای

و فریادکشم بازگرد من هنوز عاشقانه هایم را برایت نخوانده ام،باز نمیگردی

با چشم هایی که از آسمانش  پرکشیده و رفته ای هر لحظه میبارمت

میانِ ربنا و دعاهایم میسوزد این دل که دست برداشته از خدا خدا کردن برای بازگشتت

جانِ من نبودنت را با تمرین تمامِ نبودن هایت هنوز یاد نگرفته ام

سرکلاسِ فراموشی ات هر سال شاگرد رفوزه میشوم

و مرا فراموشی تو حاصل نیست

روز خدافظی را یادت هست؟

گفته بودم میروم و یک من را فراموش میکنم

اما تورا...

اما تورا...

برای به سلامت رفتنت آبی که پشت سرت ریختم از کاسه ی چشم هایم بود

و تو میانِ رفتن هایت یکبار هم پشت سرت را نگاهی نکردی

تا ببینی این من هیچوقت دستی برای خدافظی

برای رفتنت تکان نداد

و این من در زمستان نبودنت یخ زد

و مقابل تمامِ قول های داده و نگرفته ات

رو به روی دوست داشتنت

و خیالت که هر لحظه تماشایم میکند

در عمقِ نبودن هایت محکم ایستاده ام

بگذار سرنوشت راه مرا از تو جدا کند

اینجا در ابدی ترین سرزمینِ خاطره ها همیشه به انتظارت میمانم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 22:24
و این دومین نوشته ای که ازت میخونمو انقدر به خودم نزدیکش حس میکنم :)
Zahra Movasat ای جانم زندگی جانِ منی شما که❤
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات