درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه دهم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

باورکن برای فراموش کردنت همه ی راه های ممکن را رفته ام

خواستم خو کنم با دیگری نشد

حتی از خط قرمزهایم برای فراموش کردنت گذشتم

راه دراز رفتم تا فراموشت کنم

اما نشد

باز هم به طرز احمقانه ای دلم برایت تنگ میشود

باز هم به طرز عجیبی حرف از تو که میشود دست و پایم را گم میکنم

میم.دال جان نمیدانم روزهای تو چگونه میگذرد

اما سهراب راست میگفت

برای من بعد از تو،دلخوشی هایم کم نیست

تنها دوستانم کم تر شده اند

اما آدم های اطرافم کم نیستند

راستش می آیند زخمی میزنند

گاهی لبخندی مهمان لبانم میکنند و میروند

ولی تو را باید از همه تفریق کرد

آخر میانِ این شلوغی های زندگی ام باز این دل همیشه برای یک تو تنگ میشود

مسافر قصه هایم نمیدانم روزگارت چگونه میگذرد

تنها میدانم نه میخوانی و نه میدانی بر من چه میگذرد

اما باز برای تو مینویسم از خودم از روزگارم

شاید روزی که یکی بود و من نبود

بر این سرزمین دل نوشت های دخترک دیوانه گذرت افتاد

و شاید کمی خواندی مرا

مسافر قصه هایم اینجا آنهایی که مرا کمتر میشناسند میگویند خوشبحالت چه روحیه ی شادی داری

کاش جای تو بودیم

همه چیز را ساده میگرفتیم و میخندیدیم

اما هستند کسانی که شاید اندکی مرا بیشتر بشناسند

کسانی که میگویند چشمانم تار است

و من همان من همیشگی نیستم

از کجای روزگارم برایت بنویسم

از آغوش هایی که هیچ کدام اندازه ام نیست؟

از لبخندهایی که دیگر مرا شاد نمیکند

یا از بودن هایی که بهتر است نباشند

از چه بنویسم؟

از تو و اویی که برای همیشه ما میشوید

یا ازاین منِ بی تو که دیگر با هیچکس جمع بسته نمیشود؟

میم.دال جان باورکن بعد از تو برای من تمام ضمایر جمع دنیا ته کشید

بعد از تو با این احساسی که روی دست هایم مانده تنها روزگار میگذرانم

با این احساسی که نه عشق است نه علاقه جان میکنم

آخر تو سرطانی جانِ من

سرطانی که تمامِ مرا تمام کرده ای

این منِ تمام شده را چه به فراموشی

جان از تنم میرود و دست تکان نمیدهم برای رفتنت

میدانم نه دیگر میشود تو را دید

نه صدایت را شنید

من حتی از لمس تو نیز دور ماندم

اما سرطانِ جان دلم

تو را تا ابد،عاشقانه در این نوشته ها فریاد میزنم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات