درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

اشک تا پشت پلک هایش می‌آید

و آدمک هی پشت سرهم پلک میزند

نمیخواست سد چشم هایش بشکند و سیل بپا کند

پلک هایش خسته از ناتوانی برای شکستن یک"بغض" روی هم می‌افتد

زیستن میانِ این آدم های وارونه،زندگی اش را برزخ کرده بود

کاش میتوانست از این بودن میانِ آدم های وارونه و آدمک بودن اش کنده شود

بریده بود از این زندگی ای که سخت و تنگ در آغوشش گرفته بود

با خودش زیرلب سحر و جادوی قوی باش هایش را میخواند

اما این دردِ عفونت کرده را هیچ سحر و جادویی آرام نمیکرد

بارها تصمیم گرفته بود این درد را تف کند بر سروصورت آدم های وارونه و خلاص شود

با خودش میگفت یک قبرکندن و این درد را چال کردن در آن بهتر از این است که باقی دنیا برایش قبرستان شود

اما این درد آفت جانش شده بود

میسوزاند و خاکسترش میکرد

و این سوختن را تمامی نبود

فهمیدن این درد برایش زود بود

زود بود این مرگ را زندگی کردن

که این غم را نفس کشیدن

خشمگین بود

از این همه سوختن و آب نشدن

از این همه مردن و نفس نرفتن

از این بغض شکستن و اشک نداشتن

اما آدمک بلدش نبود چگونه خشم اش را خالی کند

که چگونه درد اش را حرف شود و بگویید

این آدمک قصه روزگاری خشم و حرف و هرچه بود را تنها میتوانست با یک من شریک شود

اما حالا...

پوزخند میزند به جای خالی یک من،دلتنگش بود

اگر من بود میتوانست باز خشم اش را فریاد کند بر سر او

که حرف های نگفته اش را مشت کند و بزند بر دهان او

دوباره زیر لب با خودش قوی باش هایش را زمزمه میکند

آدمک میداند تنها او نیست

و حتی از این بدترها هم هست

اما جایی در نقطه ی صفر مرزی زندگی،دلش میخواست قوی نباشد

کم آوردن که نه دلش میخواست فرو بریزد

و منتظر بماند برای دست هایی که به یاری سویش دراز میشوند

باز پوزخند کنج لب های آدمک مهمان میشود

بر حقیقت های زندگی اش چشم باز میکند

خوب میداند اینجا این حوالی جز دست های خدایش اگر دستی بود

دست یاری نبود





نوع مطلب : قصه‌های اون آدمکِ جعبه‌ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic