درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه چهارم فروردین 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

وقتی ضعف تموم وجودِ اون آدمک رو میگیره

وقتی حتی نای اینم نداره از رو تختِ خوابش پایین بیاد

وقتی ستاره های کوچولویی جلوی چشم هاش شروع به رقصیدن میکنه

وقتی آروم و یواش سرش بخاطر سنگینی خاطره ها،سرمیخوره و میوفته روشونه هاش

وقتی بی اراده چشم هاش بارونی میشه

و اون آدمک باز هم لجوجانه سعی میکنه مهارشون کنه

تازه میفهمه چقدر ضعیفه

تازه میفهمه چقدر باری که روشونه هاشه

غمی که تو دلش لونه کرده

چقدر از حده تحملش خارجه

تازه میفهمه همیشه نمیتونه نقشِ یه آدمکِ قویه لبخند به چهره رو بازی کنه

لااقل تو تنهایی هاش دیگه نمیتونه تظاهرکنه

یکجا بالاخره

شده حتی تو تنهایی هاش

کم میاره

کمر خم میکنه و میشکنه

تازه اون آدمک میفهمه تنهایی دیگه نمیتونه

تازه میفهمه به حضوره گرمِ یه آدم نیاز داره

اونوقته که دلش میخواد بیخیالِ سکوت و غرورش بشه و بره جلوی همون یه آدم با ایسته

سرش داد بزنه

آره داد بزنه وخودش رو خالی کنه از تمومِ حرف های خاک خورده ی دلش

داد بزنه و بگه چرا تو بدترین شرایط تنهاش گذاشت!

چرا نخواست بفهمه به حضورش

به گرمی آغوشش

به وجودش احتیاج داشت

داد بزنه و بگه حق نداشت

ولی

از تمومِ این داد زدن های توی تنهایی هاش

یه سکوت براش میمونه و یه لبخندِ تلخ و شیرین

و باز مثل همیشه مرگِ حرف های اون آدمک هستش که توی دلش رخ میده

وقتی نگاهش قفل میشه تو نگاهش!



نوع مطلب : قصه‌های اون آدمکِ جعبه‌ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات