درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه بیست و چهارم مرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

خواهم رفت

ده سال بیست سال یا شاید سی سال بعد ،فرقی ندارد

بالاخره یک روز با کوله‌باری انباشته از دلتنگی‌هایم

از دنیایی که یک لحظه هم مرا با تو نخواست

از دیاری که انتهای خیابان‌هایش به اشتباه مرا با سیاهی چشم‌هایت رو در رو نکرد

خواهم رفت

تا بیشتر از این در غیرقانونی بودنِ یادت دل‌ خون ریزی نکند

که با غیرشرعی بودنِ نام‌ِ حک شده‌ات در بند بند وجودم،هی نشکند

تو اما ده سال بیست سال سی سال بعدهایت ،فرق دارد

در خانه‌ی نقلی‌ کوچک‌ات

با کسی که هیچ شباهتی به من ندارد

سال‌های سال عاشقانه زندگی خواهی کرد

که عصرهای جمعه دست‌های پر از چین و چروک‌اش را به گرمی در دست‌هایت جا خواهی داد

و هم قدمِ همدیگر در همان پارکی که بارها در خیالِ دخترانه‌ام با تو قدم زده بودم

قدم خواهید زد

تو عاشقانه برای پیج و تاب سفیدی موهایش قربان صدقه خواهی رفت

من اما سال‌ها بعد هر کجا که باشم

هرگوشه‌ی این جهان که باشم

هنوز یادت از سقفِ غبارگرفته‌ی دل‌ِ همیشه منتظرم چکه خواهد کرد

یک روز خواهم رفت

زندگی‌ فراموش‌ام میشود

آدم‌ها دیگر یادم نمی‌مانند

دردها میروند

غصه‌ها دیگر همراهیم نمیکنند

یک روز خواهم رفت

دیگر نفس‌هایم در هوا پخش نمیشوند

از جسم‌ِ بی‌جانم هیچ نخواهد ماند

اما...

‌دوست داشتنِ پر از نداشتن‌‌ات را

جای‌ خالی‌ات را

فراموش نخواهم کرد

یک روز خواهم رفت

بی آنکه از این دنیا چشم‌ ببندم

که مبادا بیایی

که شاید بیایی

که شاید...





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1399 12:32
سلام حالتون چطوره امید دارم که خوب باشید دلم برای خودتون و حرفها و نوشته ها تون تنگ شده خیلی وقته چشم انتظار دل نوشته ها تون هستم
Zahra Movasat سلام ممنون بی نام و نشان
خوبم تو خوبی
حقیقتا خیلی درگیر کار شدم
نمیرسم آپ کنم ولی به زودی حتما از نوشته هام تو وبلاگم پست میذارم


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic