درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

پارسال همین موقع‌ها رو یادم هست

مطمئنم خودش بهتر از من با جزئیات یادش هست

شب دیروقت بود که مهمون خونه‌ش شده بودم

عادت‌داشت که وقت و بی‌وقت سراغش برم

بابغضِ سنگینی که داشت خفم میکرد روبه روش ایستاده بودم

نگاه‌ش نوازشم میکرد تاباهاش حرف بزنم

از روزی که تو تاریکی دنیام نورش رو دیده بودم

رفیق شده بودیم

خب رفیقی که همیشه شنونده‌س نعمتِ اما من بغضم سنگین‌تر از این حرف‌ها بود

یک حرف بیخ گلوم چسبیده بود

و بغضی که نمیذاشت اون حرف به زبونم بیاد

امانگاهِ مهربون‌ش منتظر بود

بااینکه نگفته همه‌ی حرف‌هام رو میدونست ولی بازم منتظربود واژه‌ها از زبونم بالا بیان

باید ازش میخواستم کمکم کنه برای یک خداحافظی ولی من میترسیدم

برای من خداحافظی‌ها بوی مرگ میدادن

نمیخواستم به عنوان عزادار خرما بالاسرقبر خیرات کنم

و بگم مُرد فاتحه بخونید روح‌ش شاد شود

درحالی که اگه خداحافظی میکردم حتی دیگه روحی هم نبود برای شاد شدن

دردِ گلوم چشم‌هام رو اذیت میکرد

برهوت پر از سوزوسرما میشد سرتا سر وجودم وقتی فکرمیکردم باید خداحافظی کنم

نزدیک‌ترشد بغل‌م که کرد طوفان درون‌م خوابید

شنیدم صداش رو که زمزمه وار گفت"پناه بیار از ترس‌ت رهات میکنم"

همون شب پناه بردم به کسی که پناهگاهِ همه بود

حالا چرخ گردون گذشته و همون شب بازم بی‌وقت مهمون‌ش شدم

دوزانو جلوی همدیگه نشسته بودیم هنوزم نگاه‌ش روح رو نوازش میکرد

حالا میفهمم پناه که شد

خداحافظی اگرچه تلخ ولی باعث مرگی نشد

بهم نشون داد اگه به وقت‌ش دست تکون بدم

رها میشم

سبک میشم

اما به این معنی نیست دیگه عاشق نباشم

من هنوزم عاشقی میکنم

درپناهِ کسی که پناهگاهِ همیشگی منِ





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic