درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

پرسید:چرا چهره‌ت اینقدر آرامش داره؟ انگار عمیق غرقِ آرامشی

چطوری آرامش رو پیدا کردی؟

جواب داد: هرکسی برای پیدا کردنِ آرامش یک بُعد از زندگیش رو جلا میده

تا آرامش رو پیدا کنه

زبونش روتر و ادامه داد:یکی مال و منالش رو جلا میده

و هرچقدر ثروتش بیشتر میشه آرامش پیدا میکنه

اما من مال و منالی نداشتم

یکی خوشگلی‌هاش رو جلا میده

و باخوشگل‌تر شدنش آرامش پیدا میکنه

اما من خوشگلی نداشتم

یکی شهرتش رو جلا میده

و هرچقدر مشهورتر بشه آرامش پیدامیکنه

اما من شهرتی نداشتم

سوالی نگاه که میکنه میخنده و میگه: تنها چیزایی که من داره؛یک روحِ

یک عشقِ

یک خودم

روحم رو جلا دادم

هرشب ناله کرد و به خودش پیچید توی دیواری که حبس شده بود

از قفس دیوارها آزادش کردم

تیکه‌های زخمی شده‌اش رو وصله کردم

رفیقش شدم

اینطوری راه رو برای آرامش هموار کردم

عشق رو جلا دادم

اذیتم کرد

اشکم رو درآورد

هرکسی قصه‌هام رو شنید سرزنشم کرد

اما تلخی این قصه برام شیرین بود

یک لبخند گنده توی دلم حک کرده بود

همین لبخند باعث شد آرامش رو پیدا کنم

خودم رو جلا ندادم تا تونستم باهاش دعوا کردم

سرزنشش کردم

ازش عصبی شدم و از من روندمش

تا تونستم تبیهش کردم

بردمش پای چوبه‌ی دار و محکومش کردم

قاتل شدم و عمدی خودم‌ها رو بارها دار زدم

تا اینکه یک روز نفس‌هاش رفت و برنگشت

دیگه باهاش دعوا نکردم

هرچی ازش موند رو جمع کردم توی یک حباب که زمان بگذره تا از کما برگرده

هروقت نفس‌هاش به این زندگی برگرده

آرامش با یک چمدون میاد و مهمون همیشگی میشه

آرامش با کمی سعی پیدا میشه

اما مهم اینه آرامش رو تو زندگیت نگهش داری 





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات