درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

داخل اتاق میشم و سریع در رو میبندم تا سوز و سرمای بیرون توی اتاق نفوذ نکنه

همونطور که از سرما دست‌هام رو هااا میکنم با لبخند رو به سایه‌ی آدمک میگم: امسال چقدر زمستون زود اومد هوا خیلی سرد شده

گوشه‌ی تخت نشسته و نگاهم میکنه آروم میگه: مگه زمستون رفته بود که بخواد برگرده؟

دست‌هام روتوی جیب شلوارم میذارم و روی تخت روبه روش میشینم و میگم: کی قراره این زمستون‌های تو تموم بشه؟

سرش رو تکیه به دیوار میده میگه: حتی"خودم" هم نمیدونه کی تموم میشه

آب دهنم رو قورت میدم و گوشی موبایلم رو از تو جیبم درمیارم

عکسی که قبلا گرفته بودم رو بهش نشون میدم بی‌هیچ حرفی خیره میشه به عکس بالبخند بهش میگم: این گل رو نگاه کن با وجود اینکه زمستونِ بازم شکفته میدونی چرا؟ چون براش مهم نیست زمستون باشه یا هوا سرد باشه اون اینقدری امید داره که زمستونش رو گرم نگه‌داره

خیره به عکس میپرسه: چرا اینجوری فکرمیکنی؟

تعجب میکنم از سوالش و اون ادامه میده: هرچقدرم که شکفتن یک گل تو زمستون قشنگ باشه ولی اینکه تنهایی باید بین دنیایی باشه که طبیعتش خوابیده تلخِ...

گلی که جای اصلیش توی سرسبزی و زیر نور گرمای خورشیدِ به نظرت قشنگِ تو زمستون باشه؟ هرچقدر هم دیدن یک گل توی زمستون خاص و امیدبخش باشه بازم این اصل که اون کنارِ بقیه‌ی گلها نیست آرازدهنده‌اس

این نشون از این نیست که این گل امید داره و سعی میکنه به زمستونش رو گرم نگه داره این نشون میده حتی طبیعت هم یادش رفته اون رو به عنوان یک گل باورش کنه و قبولش داشته باشه

بعدش با شیطنت میگه: شایدم دعواشون شده و قهرن باهم

خیره میشم تو نگاهِ سایه‌ی آدمکی که نگاهش همیشه متفاوت بوده و میگم: بازم مثل همیشه حرف‌های فلسفی زدی

برای اولین بار قهقه میزنه اینقدر میخنده که شوری خنده‌هاش ردی روی صورتش بجا میذاره و میگه: گاهی وقت‌ها خیلی شبیه آدم‌ها حرف میزنی

لبخندی میزنم و میگم: و توهم گاهی وقت‌ها خیلی خوب میخندی که نمیشه فهمید گریه‌ست یا خنده

بلند میشم،همونطوری که پشتم بهشِ میگم: فکر میکنی یک روزی طبیعت با گلِ زمستونی آشتی میکنه؟

بدون اینکه به سوالم جواب بده میپرسه: فکرمیکنی اینجوری زمستون میتونه برای اون گل تموم بشه؟

برمیگردم سمتش لبخند میزنه و من نمیتونم لبخندی بزنم...

خیره به جای خالی سایه‌ی آدمک زیر لب زمزمه میکنم: آشتی؟

اما برای برای آشتی کردن درست به اندازه‌ی رفتن‌های سایه‌ی آدمک دیر شده بود

خیلی دیر...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic