درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این شب‌ها سحر نمی‌شوند

شب‌هایی که از لب‌هایم لبخندها نخ‌کش میشوند

و بغض‌های چسبیده به بیخ گلویم کوچ میکنند

به چشم‌هایی که تاریخ از چشم‌های تو افتادن را هنوز بخاطر دارند

سال‌ها معلق در هوا درجا دویدم

برای دوست‌داشتن‌ات که از نداشتن‌ها پر بود

دویدم اما هیچ دستی خستگی‌های این دل را نتکانید

با تمامِ دل خستگی‌هایم

وجب به وجبِ بیابانِ نبودن‌هایت را با یک وهم

و خیال پوچ با امیدهای واهی برای ذره‌ای بودن‌ات دویدم

برای همین ذره‌ای بودن‌ات من از من بودن گذشتم

ولی هرروز رفتن‌هایت را مثل یک بغض قورت دادم

و شب‌ها از ترسِ هضمِ نبودن‌هایت خواب به چشم‌هایم نیامد

‌اما باز آنقدر رویایِ دوست‌داشتن‌ات کامِ این منِ طرد شده را شیرین میکرد

که دست فراموشی سپرده بودم

به غم‌انگیزترین حالت تو تعلقی به من ندارد

این شب‌ها دیگر پشت‌اش سحر نمیشود

و من تا خود صبح باید با چشم‌هایی که جای خالی‌ات را میبارند بخندم

بخندم به تمام راه‌هایی که برای رسیدن به قطره‌ای از تو آمدم و به یک هیچِ پوچ رسیدم

باید بخندم به این منی که آگاهانه اشتباهِ دوست‌داشتنِ ناتمام‌ات را هنوز عاشقانه میپرستد

میدانی دیگر فرقی ندارد

روزهای خوب‌‌ به همراه آن غریبه بسازید

یا آن غریبه هم قدمِ تو در تمامِ زندگی‌ات شود

دیگر فرقی ندارد

سهمِ همه‌ی خنده‌هایت برای آن غریبه میشود

یا آن غریبه آغوش‌ات همان جغرافیایِ امن را برای ابد به نامِ خودش میکند

دیگر برایم فرقی ندارد

مهم این است که من حتی از تو سهمی به اندازه‌ی نوشیدنِ یک فنجان چای درکنار همدیگر را هم نداشتم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic