درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیستم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

سایه‌ی آدمک جلوتر از من خیلی آهسته قدم میزد به سمتش میرم و باهاش هم قدم میشم همونطوری که لبخند روی لب‌هام هست بهش میگم: هی رفیق چیشده از اتاق دل کندی و زدی بیرون؟

جوابی نمیده شیطون نگاهش میکنم و ادامه میدم: آره دیگه پاییز و خش خش برگ درخت‌ها کیه که تو خونه بمونه مخصوصا اگه عاشق باشی یا شکست عشقی خورده باشی

میپیچم جلوش و روی صورتش که هیچی ازش مشخص نیست خم میشم و میپرسم: راستش رو بگو عاشقی یا شکست خوردی هان؟هان؟

پوزخند صدا داری میزنه و زیرلب پرسشی زمزمه میکنه: عاشق؟!

بهم نگاهی میکنه و میپرسه: اصلا کی گفته پاییز فصل عُشاقه؟اونم از نوعی که الان تو ذهنِ توعه

لبخند پهنی میزنمو میگم: خب همه ی آدم‌ها اینطورین و اینو میگن

توی چشم‌هام خیره میشه و باز پوزخند صدا دارش به گوشم میرسه دستی به شونه‌ام میزنه و دوباره شروع به قدم زدن میکنه لبخندی میزنم و با خودم میگم"اون فقط سایه‌ی یک آدمکِ"و من همیشه این رو یادم میره

دوباره باهاش هم قدم میشم سُکوت کرده و این برای منی که تشنه‌ی شنیدن حرف‌هاش هستم سنگینه،دستم رو میندازم رو شونه‌اش و بالبخند میپرسم: هی رفیق خوبی؟!

همونطوری که به رو به روش خیره‌ست آهی میکشه و قلب من تو حصار قفسه‌ی سینه خودش رو به در و دیوار میکوبه آروم میگه: حالِ خوب برای من میدونی مثالش به مانند چیه؟

شونه‌هام رو به علامت ندونستن بالا میندازم و سایه‌ی آدمک ادامه میده: دیدی بچه‌های کوچیک عاشق درست کردن حباب هستن و خیلی از بزرگترها بهشون اجازه نمیدن حباب درست کنن اما اون‌ها از هر فرصتی استفاده میکنن تا یواشکی دست‌هاشون رو کفی کنن و حباب بسازن ولی وقتی بهش میخوان دست بزنن یهویی بوووم حباب خوشگلشون میترکه

می‌ایسته و همونطوری که چندتا برگ رو زیر پاش به بازی گرفته رو به من میگه: هر بار که با خوشحالی حبابی ساختم که حکم حالِ خوبِ من بود ترکید

لبخند که میزنم نگاهش قفل نگاهم میشه آروم بهش میگم: حباب بسازیم از اون‌هایی که هیچوقت نمیترکه؟

سُکوت کرده از همون سُکوت‌های ترسناکش آروم سرش رو بلند میکنه و خیره میشه به آسمون و بعدش میره،اینقدر میره که یادم بره سایه‌ی آدمک چند روز و ماه و سال هاست که رفته...

و من خیره موندم به رفتنِ سایه‌ی آدمکی که هیچوقت نتونستم براش حبابی بسازم که همیشگی باشه 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات