درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه هجدهم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

چشم میچرخونم توی اتاق و نگاهم قفل میشه روی سایه‌ی آدمکِ روی دیوار نمیتونم چهره‌اش رو ببینم یادم نمیاد چهره‌ی سایه‌ی آدمک دقیقا چه شکلی بود

ساکت بود و این اذیتم میکرد نزدیکش میشم و با لبخند میپرسم: هی چیشده؟ دوباره چرا تو خودتی؟

جواب سوالم سکوت بود،هرچقدر سکوتش بیشتر میشد بیشتر میترسیدم که نکنه تلافی روزهایی رو میکنه که من مقابل پرسش‌هاش هیچی نمیگفتم

اما نه سایه‌ی آدمک معرفت داره برخلاف بقیه میدونم در مقابل پرسش‌های من سکوت نمیکنه

توی ذهنم درگیر بودم که بالاخره جواب داد: از خودم ناراحتم...

از خودم عصبیم...

تو که بهتر میدونی خیلی وقته با خودم تو جنگم

میخندم و میگم: تو هنوز این جنگ‌های صلیبی رو با خودت تموم نکردی؟ دوباره کجای معادله‌های چند مجهولیت گیرکردی که اینقدر ناراحت و عصبی هستی؟

آهی میکشه و میگه: نمیتونم درک کنم چرا هیچ چیز اونطور که تصورش رو میکردم نیست یادم نمیاد آخرین بار کی بود که عکس العمل آدم‌ها مقابل محبتت خودخواهانه نبوده

یا آخرین بار کی بود که قدرشناس محبت‌ها بودن نه اینقدر طلبکار میدونی دارم با خودم فکر میکنم نباید اصلا مهربون باشی و کسی رو ببخشی

انگار نباید خوبِ این قصه‌ها باشی و باید نیش بزنی...

یه لحظه بد بودن خیلی بهتر از اینکه یه عمر شکنجه‌وار خوب باشی و ازت بعنوان بدِ قصه‌ها یاد کنن

نزدیک‌تر میرم،خم میشم روی صورتش هیچی از چهره‌اش نمیشه فهمید اما من به روش لبخند میزنم و میگم: مطمئنی تعریف تو از خوب بودن درسته؟ شاید اصلا به اندازه‌ی کافی خوب نیستی

در جوابم میگه: شاید...راستش نمیدونم

نه اصلا هیچی نمیدونم،میدونی با خودم همیشه میگم من کجای این قصه‌های ابری و تاریک باید دونسته‌هام رو در مورد این آدم‌ها بسنجم وقتی که "خودم" هم میان رنگ‌هاش گم شده

نگاه سنگینش باعث میشه یک قدم عقب برم از حرف‌هاش جا میخورم ولی بهتر از هر کسی میدونم داره راجبه چی حرف میزنه

یک قدم دیگه به عقب برمیدارم

دو قدم...

سه قدم...

اینقدر عقب عقب میرم که سایه‌ی آدمک برای ابد از جلوی چشم‌هام محو میشه... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic