درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه ششم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

 

"پارت اول"

پشتِ دیوارهای اتاق‌اش گیر کرده بود

نمیدانست چگونه یک شبِ ره صد ساله را طی کرده بود که هر بار به آیینه می‌نگریست به جای آن دخترِ جوان یک پیرزنِ فرتوت را نشان‌اش میداد

غرق در خودش زندانی گذشته شده بود مگر همین دیروز نبود که دختری جوان و زیبا بود

که خنده‌های مستانه‌اش دلِ هرکسی را میبرد که بی‌پروا در خیابان میدوید و شادی را ترزیق میکرد به رگ‌هایش

پس این چین و چروک‌های صورت‌اش

این استخوان‌هایی که دیگر نایِ راه رفتن ندارند چه برسد به دویدن یک شبِ از کجا به سراغ‌اش آمده بودند؟

کسی جادو و سحرش کرده بود؟

غذای دیشب مسموم نکند بوده و خبر نداشته است

هرچقدر بیشتر فکر میکرد یک هیچ بزرگ در ذهن‌اش تداعی میشد

کلافه از افکارِ بی سر و تهش چشم میدوزد به سایه‌ی آدمکی که روی دیوار جا خوش کرده بود

زیرلب آرام میپرسد: این بلای خانه خراب کن رو میدونی از کجا به سراغم اومده؟

سایه‌ی آدمک در سکوتی سرد به پیرزن لبخندی میزند و دست‌اش را به سمت‌اش دراز میکند

پیرزن با پاهایی لرزان به سمت سایه‌ی آدمک قدم برمیدارد و دست بر دست او میگذارد

از دیوارها که عبور میکنند فصل‌ها تندتر به عقب برمیگردند

و عقربه‌های ساعت معکوس حرکت میکنند

حال او ایستاده بود در چهارراهی که برای اولین بار عشق را در زندگی‌اش یافته بود

این خیابان برایش طعمِ آشنایی را داشت

ثانیه‌های چراغ قرمز که تمام میشود از دور قامتی را می‌بیند که به او نزدیک‌تر میشد

خوب میشناخت‌اش دلیلِ حالِ خوب‌های دل‌اش همین آدم بود

همان کسی که با یک نگاه در سیاهی چشم‌هایش غرق شده بود

کسی که آمده بود تا برای ابد در دل‌اش بماند

همان کسی که قول داده بود سهم‌اش باشد

کسی که دل‌اش تسلیم او بود

به یکباره ترس بر وجودش حاکم میشود با این چهره‌ی پیر چگونه به دیدار یار می‌رفت

رو برمی‌گرداند تا قبل از اینکه او ببیندش فرار کند

هنوز قدمی برنداشته بود که دست‌اش کشیده میشود

دل‌اش نمیخواست روبرگرداند و او چهره‌ی پر از چروک‌ و سیمای پیر شده‌اش را ببیند

صدای دلنشین‌اش را می‌شنود که خطاب‌اش میکند

معجزه در نام خودش بود یا صدای او که این چنین جانی دوباره به تن‌اش بازمی‌گرداند

آرام می‌پرسید: میخوای منو ندیده به این زودی بری؟

اشک مهمانِ ‌چشم‌هایش میشود ترسیده بود جوابی بدهد و صدایی که دیگر نشاط جوانی ندارد رسوایش کند

آخر او حالا یک پیرزن بود

جواب که نمی‌گیرد قدم جلوتر می‌گذارد و رو به روی‌اش می‌ایستد

با دست آزادش صورت‌اش را پوشانده بود و اعتراض میکند: نگاهم نکن خیلی زشت شدم

لبخندی می‌زند به دلبری‌های جانِ دل‌اش و می‌گوید: شما زشت بودن‌هاتم برای من قشنگ‌ترینِ

قطره اشکی از چشم‌هایش می‌چکید این آدم زیادی خوب بود با صدایی که از شدت بغض گرفته بود جواب می‌دهد: نمیدونم چطوری ولی من یک شبِ پیرشدم نمیخوام صورت پیرم رو ببینی

شلیک خنده‌هایش دلخورش می‌کند اما او به خنده‌هایش ادامه میدهد سپس شانه‌هایش را می‌گیرد و سمت اولین مغازه هول‌اش میدهد

دست‌هایش را از روی صورت‌اش کنار می‌زند و با لبی خندان می‌گویید: چشم‌هات رو بازکن تو هنوز هم جوانی

از شوخی بی‌مزه‌اش حرص‌اش گرفته بود میدانست قرار است مسخره‌ شود اما آرام چشم‌هایش را باز می‌کند و از شیشه‌ی مغازه به خودش نگاهی می‌اندازد

این دیگر چه رویایی بود مگر پیر نشده بود پس این چهره‌ی جوان و شاداب چه بود که میدید

با ناباوری بر پوست‌اش دست می‌کشد سپس با ذوق بالا و پایین می‌پرد و فریاد میکشد"من جوان شدم،من جوان شدم"

مقابلِ کسی که دقایقی بود خیره به دیوانه بازی‌هایش عاشقانه نگاه‌اش میکرد می‌ایستد

با لبی خندان میگویید: نمیدونی چقدر این نه روز سخت گذشت،وقتی خودم رو درونِ آیینه پیر می‌دیدم

نگاه‌های خیره‌اش باعث میشود باز غرق شود در آن سیاهی‌هایی که عشق را همچون آیینه‌ی شفاف نشان‌اش میداد

با لبخندی دلبرانه می‌پرسد: به من بگو رازِ پنهونِ پشتِ این چشم‌هات چیه؟

دست درازمیکند و دستِ یخ‌کرده‌ی دخترک را به دست میگیرد و انگشت‌هایش را از لابه لای انگشت‌های او رد میکند

وقتی دست‌هایشان قفل همدیگر میشود آرام زمزمه میکند: چشم‌هام حرف‌های دل‌ رو فریاد میزنن مگه نمیشنوی؟

و سقوط زیبابود وقتی که چشم‌هایش فریاد میکشید"من تو را به جای تمامِ آدم‌های این جهان دوستت دارم"

لبخند میزند و نگاه‌اش سر میخورد به انگشت‌هایی که درهم قفل شده بود

یعنی میشود انگشت‌هایش همیشه اسیر این دست‌ها باشد؟

در سکوتی که پر از حسِ دلبستگی بود قدم به قدم هم قدمِ بودنِ یکدیگر شده بودند که کابوس رویاهای شیرین‌اش را می‌بلعد

زیرپایش خالی میشود و در چاهی سقوط میکند

هنوز دست‌هایشان قفل همدیگر بود

اشک مهمانِ چشم‌هایش میشود و تصویر آرامِ‌جانش هی میلرزد

فریاد‌هایش در گلو خاموش میشود و تنها با صدایی آرام می‌گو‌یید: فراموشم نکن حتی اگه پیر شدم

انگشت‌هایشان یک به یک از هم جدا و سپس در قعرچاه سقوط میکند

با صدای زجه‌های خودش از خواب میپرد

قلب‌اش مدام جیغ میکشید و چشم‌هایش جای خالی آن یار سفر کرده را هی می‌بارید

کسی در بیداری‌ها رویای بودن‌هایش را ندیده بود که حالِ دل‌اش را بفهمد

تن‌اش میلرزید و جانی برای ایستادن نداشت اما به دنبالِ سایه‌ی آدمک از جایش بلند میشود

هرچه بیشتر میگشت کمتر نشانی از سایه پیدا میکرد ناامید از نبودنِ سایه دست روی گوش‌هایش میگذارد و از تهِ دل‌اش فریادمیکشد

که دربِ اتاق با صدای بدی باز میشود زنی جوان به همراهِ پیرمردی وارد اتاق میشوند نگران به سمت پیرزن میروند

زنِ جوان درآغوشش میگیرد و سعی میکند لحظه‌ای او را آرام کند

اما مگر میتوانست دلی را که بی‌قرارِ آرامِ‌جانش بود را آرام کرد؟

مگر میشد آرام بود وقتی انگشت‌هایش دیگر اسیر آن دست‌های گرم نبود

با زجه التماس میکند او را برگردانند به همان رویایِ شیرینی که دیده بود

اما نه پیرمرد و نه آن زن جوان به حرف‌هایش گوش نمیدادند

از آغوش زن بیرون می‌آید و میگویید: میدونم فکر میکنین دیونه شدم ولی سایه اومد منو برد جایی که برگشتم به خودم دوباره  جوان شدم مثل نه روز قبل

نفسی تازه میکند و ادامه میدهد: باور نمیکنین مگه نه؟ولی حتی اونم اونجا بود دست‌های من رو گرفته بود

انگشت‌هایش را بالا می‌آورد و لمس‌شان میکند هنوز هم گرم بودند

به سمت پیرمرد میرود بغضِ خفگان‌آورش را سعی میکند پس بزند با صدایی لرزان میگویید: بابا، من بدون اون خالیم منو برگردونین پیشش خواهش میکنم

پیرمرد قطره اشکی را که لجوجانه سعی داشت برگونه‌هایش جاری شود را با پلک زدن پس میزند و رو به زن جوان میگویید: آروم بخش بهش بزن یکم استراحت کنه

پیرزن میشکند وقتی التماس‌هایش بی‌جواب می‌ماند

روی زانوهایش سقوط میکند و دنیایش با یک سوزش در تاریکی فرو می‌رود

حبس در اتاق زمان برایش نمی‌گذشت و نمیدانست چرا مرگ فراموش کرده بود به سراغ‌اش بیایید

مانده بود چگونه بی او میتواند نفس بکشد اصلا این قلب خجالت نمیکشد که این چنین بی‌پروا هنوز میطپید

وقتی نبود نباید گردش روزگار می‌ایستاد؟نباید این زندگی از جریان می‌افتاد؟

چطور میتوانست زندگی کند وقتی بودن‌های یک نفر را ثانیه به ثانیه روزگاری نفس کشیده بود

حالا که کنارش نبود نباید خودش را زنده زنده دفن میکرد؟

نوزده شبانه‌روز گذشت تا دانست پیرشدن یک شبِ درد نیست

زمانی که بگذرد بدون او تنها درد همین است

جای خالی‌اش هی چشم‌هایش را می‌سوزاند و التماس‌هایش هیچ تاثیری بر آن اهالی پشت این اتاق نداشت

نیمه شب دردِ دلتنگی بیخ گلویش را گرفته بود و تمامِ تن‌اش از نبودن‌هایش درد میکرد

در تاریکی اتاق چشم می‌چرخاند که دوباره سایه‌ی آدمک را می‌بیند

امید به رگ‌هایش تزریق میشود و به سمت سایه پرواز میکند

با شادمانی میگویید: اومدی من رو ببری پیشش مگه نه؟

سایه سری به نشانه‌ی مثبت تکان میدهد و دست‌هاش را در دست میگیرد

دوباره زمان برمیگردد بگذار کسی باور نکند او میتواند به همراه سایه‌ی آدمک در زمان سفرکند این بار دیگر برنمیگردد تا باورکنند

برروی صندلی پارک نشسته بود و سرخوشانه پاهایش را تاب میداد

مسیری را که میدانست او از همانجا خواهد آمد را مشتاقانه نگاه میکرد

انتظارش طول نمیکشد که از دور پیدایش میشود و برایش دست تکان میدهد

مسیر آمدن‌اش را میبلعد تا زودتر به او برسد که دختربچه‌ای سد راهش میشود

بالبخند خیره میشود به مردش که با آن قامت روبه روی دختر بچه بر روی زانوهایش می‌نشیند و مهربانانه به حرف‌هایش گوش میدهد

دستی برموهایش میکشد و راهیش میکند تا برود

با قام‌هایی شمرده به سمتِ نگاهی که انگار قرن‌هاست منتظر اوست میرود

از هیجانِ دیدار دوباره‌اش طپش‌های قلب‌اش شدت میگیرد و هنگامی که در چند قدمی او می‌ایستد حس میکند دیگر نایِ نفس کشیدن  را ندارد

با لبخندی دل خراب کن میگویید: خیلی منتظر موندی آره؟ببخشید اون دختربچه با شیرین زبونی جلوم رو گرفت

اخم میکند و به شوخی جواب میدهد: اون دختربچه هرچقدر شیرین زبون تو باید فقط منو شیرین زبون بدونی نه که بخاطرش منتظرم بذاری

از تهِ دل‌اش میخندد بی‌خبر از اینکه دل ویران دختر را ویران‌تر میکند

با خنده میگویید: انگار این یکی دخترکوچولومون حسودیش شده

مشتی حواله‌ی بازویش میکند سپس دست‌اش را قفل همان بازو میکند

قدم‌هایشان مسیری را می‌رفتند که انتهایش مهم نبود بلکه هم‌قدم بودن‌هایشان مهم بود

با عشوه‌ی دخترانه می‌پرسد: حالا بهت چی می‌گفت؟

جواب میدهد: میخواست ازش فال بخرم من هم نشونت دادم گفتم تو کدوم یکی از فال‌هات اون دخترخوشگلی که منتظرم ایستاده هست بعدش همه‌ی فال‌هاش رو خریدم

متعجب میپرسد: چرا همه‌ی فال‌هاش رو خریدی؟

مهربانانه به چشم‌هایش خیره میشود و میگویید: آخه گفت توی همه‌ی فال‌هاش تویی، تو هم فقط برای منی

اشک بی‌محابا برگونه‌هایش جاری میشود این انسان زیادی دوست داشتنی را مگر نباید پرستید

مقابل‌اش می‌ایستد و اشک‌هایش را پاک میکند و میگویید: دختر خانوم خیلی احساساتی، حرفی نزدم اینطوری اشک میریزی

درآغوشش فرو میرود تا اشک‌هایش را پنهان کند و جغرافیای امن همینجاست در آغوش کسی که با او نگرانِ فردا و فرداهایت نیستی

اما این آغوش گویا برایش همیشگی نبود

صورت‌اش بر زمین سرد بود و باز در همان اتاق زندانی شده بود

این سرد و گرم شدن‌های دل‌اش داشت دمار از روزگارش درمیاورد

چشم‌هایش هنوز می‌بارید و خوب میدانست اگر تا آخرین نفس‌هایش هم ببارد مرهمی بر زخم‌های چرک کرده‌اش نخواهد شد

درب اتاق دوباره باز میشود نمیخواست کسی را ببیند اصلا کاش کور میشد تا جز او چشم‌هایش هیچ نمیدید

زنِ جوان نزدیک‌اش میشود و مهربانانه میپرسد: چرا روی زمین دراز کشیدی سرما میخوری بلندشو ببرمت روی تخت‌خواب

دست زیر بازویش میبرد تا بلندش کند وقتی تنِ بی‌جان‌اش را بلند میکند متوجه اشک‌های روی گونه‌ی پیرزن میشود آرام روی تخت می‌نشیند

چشم میبندد و خدا خدا میکند نفسی دیگر نباشد و اگر نفسی هست کنار او باشد

زن جوان کنارش می‌نشیند و می‌پرسد: چرا باز گریه میکنی؟

جوابی نمیدهد کاش این آدم‌ها بدانند بدون او به غم‌انگیزترین حالتِ ممکن پر از درد بود

دست بر شانه‌اش میگذارد و اینبار می‌پرسد: تا کی قرار هست غصه‌ی روزهای رفته رو بخوری؟

لبخندی تلخ میزند اینبار جواب میدهد: خواهرم یک شبِ همه‌ی زندگیت رو تا حالا از دست دادی؟یک شبِ به خودت اومدی و دیدی که رگِ زندگیت رو قطع کردن؟

دل‌اش میخواست تمام بغض‌هایش را بالا میاورد و بعد چشم میبست به این زنده بودن‌هایی که هیچ زندگی‌ای در آن نبود

لبش را تر میکند و دوباره میگویید: تا حالا از دست ندادی بدونی چیه ترس از دست دادنِ جوانی‌هات از دست دادنِ کسی که حل شده بودی در بودن‌هاش

زن جوان سرش را روی پاهای پیرزن میگذارد و های های میگریید گویی بغض‌هایش را سال‌ها بود نشکسته بوده که این چنین گریه سر میداد

موهای زن را نوازش میکند و آرام میگویید: گریه نکن خواهرم، دیر فهمیدم جوانی چه گوهری بود و از اون مهمتر اویی که ندونستم چیشد که گمش کردم

پیرزن بی‌خبر از پیرمردی که پشتِ درب اتاق با هر کلمه‌اش میشکست ادامه میدهد: اگه اون گمشده پیدا بشه اگه سراغم رو بگیره نگین بهش یک شبِ به خودش اومد و دید توی انتظارش پیر شده بهش بگین رفته سفر و خیال برگشتن هم نداره

بوسه‌ای بر موهای زن میزند و زیرلب برایش لالایی میخواند و با خودِ دیوانه‌اش فکر میکند چه لالایی برای دل‌اش بخواند که طوری به خواب برود که یادش نیایید آنقدر به یک او مبتلاست که علاجی برایش نیست





نوع مطلب : دستنوشته‌های دخترم، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic