درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه پنجم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

پاهایم را بغل کرده و خیره بودم به شعله‌های زرد و آبی و گاهاً نارنجی رنگ بخاری خاموش اتاق

غرق بودم در فکر اینکه سال‌هاست که دیگر به آمدن‌ات لحظه‌ای هم فکر نکرده‌ام

که درب اتاق با صدای وحشتناکی باز شد و با باز شدن‌اش هوای مطبوعی دل‌ام را گرم کرد

بوی آشنای غریبه‌ای مشام‌ام را نوازش کرد در تاریکی به سختی قامتی که شباهتی عجیب به تو را داشت را تشخیص دادم

قامت نزدیک و نزدیک‌تر آمد درست رو به روی من گوشه‌ی تخت نشست

سال‌ها بود از آمدن‌ات ناامید شده بودم و ناامیدوارانه در فکر آمدن‌ات بودم و حالا رو به روی من نشسته بودی

دست درازکردم تا لمس‌ات کنم اما ترس از اینکه این جزئی از خواب‌هام باشد،از لمس‌ات منصرف شدم و تنها خیره نگاه‌ات کردم و تصویرت جلوی چشم‌هایم هی لرزید

دلم پر می‌کشید برای شنیدن صدای‌ات که بالاخره به حرف آمدی و گفتی: نمیخوای بهم خوش اومد بگی؟ نکنه ناراحتی اومدم؟

لب‌هایم قفل بودند اما سری به نشانه‌ی نفی تکون دادم و تو ادامه دادی: سفرم خیلی طولانی شد نه؟

دوباره سرم را تکان دادم اولین قطره اشکی که لرزید بر روی گونه هایت و دل‌ام گرفت و تو ادامه دادی: نمیخوای باهام حرف بزنی؟ نکنه گربه کوچولوی من باهام قهره؟

خیره در چشم‌های به اشک نشسته‌ات دوباره سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم که گفتی: نمیخوای پاشی؟مسافرت خسته از سفر اومده دلم برای بغل کردن‌هات که خستگی در میکرد تنگ شده راستی دلم آب شده برای چشم‌هات، برای اون حرف‌های تلخ همیشگیت نمیخوای باهام حرف بزنی؟ حتی تلخ و سرد هم باشن بازم میخوام صدات رو بشنوم

حرفی برای گفتن نداشتم زبان‌ام قفل بود یک قفل که برای همیشه زده شده بود بر زبان‌ام

تصویرت پیش چشم‌هایم هی لرزیدُ لرزید کلافه از سکوت من داد زدی: حرف بزن بهم بگو دیر نکردم،نکنه چون نگفتم بهت منتظرم باشی منتظرم نشدی؟

کاش توان پاک کردن اشک‌هایت را داشتم تا که وقتی آرام بر اشک‌هایت دست نوازش میکشیدم به تو می‌گفتم تا آخرین لحظه بی‌آنکه قول انتظار از من گرفته باشی چشم‌هایم از انتظار برای آمدن‌ات آب شدند اما نه از دست‌هایم کاری ساخته بود نه زبان‌ام

صدایت گرفته بود مانند دل‌ام که گفتی: اگه میدونستم منظورت از غروب بی طلوع این بود هیچوقت سفر نمیرفتم

لبخندی زدم و کنارت نشستم میدانم صدایم را قرار نبود بشنوی اما در گوش‌ات زمزمه کردم: معذرت میخوام همیشه رهات کردم، معذرت میخوام بعد از اون شب بلند دیگه هیچوقت طلوع نکردم

معذرت میخوام تلخ بودم و سرد...

ببخش منتظرت موندم و نشد که ببینمت ولی...

ممنون که اومدی مسافرقصه هام...

ازکنارت بلند شدم جلوت زانو زدم و گفتم: غمگین نباش اونیکه برای همیشه رفت سفر من بودم نه تو...

مسافر این قصه‌ها خودِ من بود...

"پایان"





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic