درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه چهارم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

لبخند قشنگی زدی وگفتی: این هم از بیست و نهمین روزی که باهات بودم

برعکس لبخند قشنگ تو تلخ خندیدم و گفتم: یک روز دیگه به رفتنت نزدیک‌تر شدیم

لپ‌ام را کشیدی وگفتی: همیشه دیدت منفیه گربه کوچولو تا رفتن من خیلی مونده

کسی در قلب‌ام فریاد کشید "اما فکر رفتن‌ات خیلی به من نزدیک‌ترهست" خیره شدم به غروب خورشید آنقدر غرق بودم که با صدای تو به خودم آمدم که گفتی: باز فیلسوف‌جان به چی خیره شدن؟

هنوز چشم به خورشیدی دوخته بودم که داشت غروب میکرد وگفتم: هیچی فقط دارم به غروب خورشید نگاه میکنم

گفتی: فردا بازم خورشید طلوع میکنه اینقدرخیره نشو بهش

از کنارم رد شدی تا بروی که صدای من متوقف‌ات کرد: خیرم به غروب خورشیدی که نمیخواد دیگه طلوع کنه

برگشتم به سمت تو پشت‌ات به من بود با صدایی که میلرزید و سعی داشتم کنترل‌اش کنم گفتم: دارم به غروبی فکرمیکنم که پشتش طلوعی نیست،خورشید قصد داره آسمونش روکه همیشه آغوش خستگی‌هاش بوده رها کنه

برگشتی سمت‌ام وگفتی: فکر میکردم خورشید همیشه دوست داشته تو دل آسمون روشن باشه

سری تکون دادم و گفتم: خستس وقتی آسمونش نباشه دیگه نمیخواد طلوع کنه

نزدیک‌ترآمدی صورت‌ام را با دست‌هایت قاب گرفتی و گفتی: فقط یکبار نمیشه خورشید از آسمونش بخواد؟

سکوت کردم آنقدرطولانی که ناامید از گرفتن جواب دست‌های گرم‌ات سرد شدند با صدایی خیلی ضعیف گفتی: همیشه همینطوری بودی پشت ترس‌هات قائم میشی

و بعد با قدم‌های سست ازمن دور شدی و تنها من دورشدنِ کسی را دیدم که خیلی وقت بود که رفت بود

ترس رفتن‌ات از همان روزهایی اول لانه کرد در قلب‌ام و مانند ریشه‌ی سرطان تمام تار و پودم را در برگرفت

میدانی مسافرقصه‌هایم تو از لحظه‌ای که تصمیم به رفتن گرفته بودی برای من رفته بودی 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه، داستان،
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic