درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

خیره بودم به سیبِ سرخی که بین انگشت‌هایم می‌چرخاندم اما سنگینی نگاه‌ات را هم بر روی خودم حس میکردم،غرق تفکرات‌ام بودم که پرسیدی: باز فیلسوف‌جان چی توی سیبِ سرخ دیدی که اینطوری بهش خیره شدی؟

لبخندی زدم و گفتم: این سیبِ سرخ رو میبینی چقدر پوستش قشنگِ طوری که هر بیننده‌ای هوس میکنه یه گاز کوچولو ازش بزنه...

دست‌ات را که دراز کردی سمت سیب تا از من بگیری‌اش اخم و نگاهِ چپ چپکی‌ام کافی بود تا دست‌ات را پس بکشی ناامید از گرفتن سیب پرسیدی: خب؟چی باعث شده حالا جذب این سیبِ سرخ بشی؟

چشم از سیب نگرفتم و جواب دادم: جذبش شدم چون سیب سرخ با پوسته‌ی قشنگش از خودش محافظت میکنه که کسی لکه و ضربه خوردگی‌هاش رو نبینه

میدونی که سیب سرخ همیشه توش از بقیه‌ی سیب‌ها بیشتر لک داره ولی ظاهرش رو همیشه حفظ میکنه تا کسی نفهمه درونش چه خبره یه جور انگار با لبخند آدم‌ها رو فریب میده که پی به حال درونش نبرن

نگاه‌ات حالت دیگری به خود گرفت وگفتی: ولی آخرشم طعمه‌ی گاز زدن همون آدم‌ها میشه

جواب دادم: دلم برای همین میسوزه به حالِ سیبی که این همه سخت تلاش میکنه خوب جلوه بده ولی آخرش گاز زده میشه و اگه هم لکه داشته باشه،مهمون دلِ سطل آشغال میشه...

خم شدی سمت‌ام به طوریکه که نگاه‌ات قفل شد در چشم‌هایم و با لحنی عجیب گفتی: میدونم تو هم مثل این سیب سرخی،میدونم شرایط سختی داری،اما فریب و پنهون شدن زیر پوست خوب باعث نمیشه چیزی حل بشه فرارنکن ازشون باهاشون رو به روشو

باحالی دگرگون شده پرسیدم: میدونی از چیه تو خیلی متنفرم؟

تعجب جا خوش کرد در نی نی چشم‌های سیاه‌ات و من بی‌رحمانه ادامه دادم: اینکه همیشه سعی داری باچاقو بیوفتی به جون سیب سرخ...

سکوت کردی و فاصله گرفتی، سکوت کردم از ترس بر ملا شدن زخم‌هایی که همیشه سعی کرده بودم از تو پنهون‌شان کنم و حالا...

انگار همین دورهای نزدیک بود که آن حرف‌ها را به تو گفتم، پشت پنجره خیره‌ام به بهاری که حکم زمستان را برایم دارد و زیرلب زمزمه میکنم: من تو را رنجاندم...

خودم از تو رنجیدم...

تو از من دور شدی، من از تو دور ماندم...

تو مرا رها کردی، من در این جاده‌ها جا ماندم...

تو برای همیشه رفتی و من برای یک عمرحسرت خوردم... 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات