درباره وبلاگ


بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم
.
Instagram: zahra.mvst

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه یکم بهمن 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

 

با لبخندِ همیشگی‌ات به سمت‌ام آمدی و وقتی قدمهایت هم قدمِ قدم‌هایم شد،پرسیدی:این نگاه عاشقانه و پر از حسرت‌ به جدولِ کنار خیابون از کجا نشات گرفته؟

لبخند روی لب‌هایم آمد و در جواب گفتم:ازهمون جایی که حسودی تو نشات میگیره

حرصی که شدی

راه‌ام را کج کردم به سمتِ جدول‌های حلالی شکلِ کنارِ خیابان

با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفتم:کمکم میکنی؟میخوام برم بالای جدول...

با چهره‌ای پر از تعجب پرسیدی:از نگاه و حرف‌های آدم‌ها نمیترسی؟

خندیدم و جواب دادم:نگاه‌های این آدم‌ها چه من بالا باشم چه پایین همیشه وحشتناک بوده و هست

حرف‌هاشون هم همینطور

بالاخره این آدم‌ها وحشتناک ترسناک هستند

پس حرف‌هاشون چه فرقی به حالم داره

سری تکان دادی و به سمت‌ام آمدی

دست‌هایم را محکم گرفته بودی تا بالای جدول بروم

و بعد قدم به قدم هم قدمِ همدیگر شدیم

رو به تو گفتم:چه آرامشی داره راه رفتن روی جدول‌ها

با دقت قدم برمیداشتی و اخمِ ریزی که جذاب‌ترت کرده بود مهمانِ ابروهایت شده بود که گفتی:آرامشش برایِ توعه دست کنده شده‌اش برای من

خندیدم و گفتم:هیچ میدونستی سختی اون آدمی که از بالا دستت رو گرفته بیشتر هست؟

نگاهِ چپی به من انداختی که به قول خودت حساب کار دستم بیاید اما من ادامه دادم:اونی که بالاست باید هم مواظب راه جلوی خودش باشه هم مواظب راهِ کسی که از پایین دستش رو گرفته

میدونی میخوام چی بگم؟میخوام بگم اون بالایی گاهی لازم میدونه بخاطر اون پایینی خودش رو در سرازیری جدول قرار بده

تا پایینی اوج بگیره و برعکس گاهی باید اوج بگیره و دستش رو بیشتر به طرف پایینی خم کنه تا او بتونه سرازیری‌ها رو بالا بره

ساکت شدی و هیچ نگفتی تا اینکه دست‌ام را رها کردی و گفتی:نمیخوام سختیش فقط برای تو باشه

قبل از اینکه بتوانم به تو بگوییم منظورم به خودمان نیست

تو با جدی‌ات به بالای جدول آمدی پشت سر من ایستادی و در گوش‌ام آرام نجوا کردی:باهم دوتایی این بالا راه رو طی میکنیم من همیشه پشتت هستم

دوست داشتم با این حرف دل‌ام گرم شود

اما نشد و جایش ترس در آن لانه کرد

بارها دل‌ام خواست فریاد زنم"نمیخواهم،اگر پشت سرم باشی

اگر وسط راه در سرازیری‌ها گم شوی

من دیگر پیدایت نمیکنم"

کاش به تو گفته بودم

دست‌هایم اگر در دست‌هایت باشد

دیگر برایم هیچ سختی معنا ندارد

که میخواستم کنارم باشی نه پشتِ سری که نمیشد چشمهایت را دید

اما حرف‌هایِ من در گلویم خشک شد

درست همانند یک بیابانِ برهوت

و تو که سال‌هاست نمیدانم در کدام پیج و سرازیری جدول‌های زندگی‌ام گم‌ات کردم

مسافرقصه‌هایم امروز برای بی‌نهایت‌‌مین بار از کنار جدول‌های خیابان گذشتم

کجای این جاده‌ها غریبانه از من‌ها جدا شده‌ای

که پیدایت نمیکنم





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : فصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic