درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم
.
Instagram: zahra.mvst

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه هفتم دی 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دست بر شانه‌ام گذاشتی و زیرلب آرام پرسیدی:خبرت هست چه غلطی میکنی؟

نگاه‌ات را دوست نداشتم پراز سرزنش‌ بود

خیره به دور همان جایی که نزدیک ولی دور بود

گفتم:میدانم،خودم را برایش آماده کرده‌ام

سنگینی نگاه‌ات برایم گران تمام میشود

پوزخند زدی وگفتی:آماده برای چه؟ اینکه سعی کنی من از تو متنفر بشود؟

غمِ درون چشم‌هایت را تاب نیاوردم با سری رو به پایین خیره به نوکِ کفش‌هایم لب زدم:یک عمر هست که دارم آدم‌ها را از خودم متنفر میکنم

سکوت‌ات طول کشید تا بشکند

با صدایی لرزان سوال کردی:چه شد که اینگونه تلخ شدی؟

خندیدم و جواب دادم:شیرین بودن‌هایم دل زد

صدایت رنگِ التماس داشت وقتی که گفتی:برگرد راه‌اش این نیست

و تو نمیدانستی من مدت‌ها بود رفته بودم

بازگشتنی در کار نبود

سکوت‌ام را که دیدی با نگرانی پرسیدی:یعنی برنمیگردی؟من چه؟

چشم بستم بر تو و نگرانی‌‌هایت

و با آخرین ته‌مانده‌ی شجاعتم گفتم:فراموش‌ام کن

افنجارِ دل‌ام را باگوش‌هایم شنیدم

ضربان‌هایش که وصلِ تو بود

دیگر نزد

تو بی‌رحمانه اما به من تاختی و گفتی:همیشه اینقدر بی‌رحم و سنگ دل بوده‌ای؟

نگاه‌ام یخ بسته بود وقتی رو به تو گفتم:یادم نمی‌آید...تو یادت هست؟

هنوز هم مغرور بودی

با تحکم گفتی:صلاحت نیست تنها‌تر میشوی

شلیک آخرم درست به قلب‌ام اصابت کرد

وقتی که گفتم:پس زودتر ترک‌ام کن

نگاه‌ات حرف داشت برعکس نگاه‌های یخ زده‌ام

دست‌ات دراز شد به سمت‌ام

انگار هنوز کورسویِ امیدی در تو بود

اینکه گرمایِ دست‌هایت هنوز دل‌ام را گرم کند

از کنار دست‌هایت

که وسوسه‌انگیزترین سیب ممنوعه برایم بود

گذشتم...

و پشت به تو گفتم:یک عمر مثل بادکنکی که همیشه نخ‌اش از دستِ کودکان در میرود

از دست‌هایم سر خوردی و هی به دنبال‌ات دویدم

اما اینبار رهایت میکنم

تا هرکجا که میخواهی اوج بگیری

بدون نگاه به پشت سرم

همانجا که هم تو را هم من را جا گذاشتم

پالتویِ مشکی‌ام را تن زدم

خودم را میان برف‌ها هی می‌کشیدم

اما قدم‌هایم هی رو به پشت عقب عقب می‌رفتند

فکر میکردم میتوان رفت

ولی انگار هنوز تهِ آن صندوقچه‌ی اتاق چیزی را جا گذاشته بودم

که وصل‌ام میکرد به هر چه که مربوط به توهاست

نگاه برگرداندم

تا بگوییم جانِ‌دل میخواستم بروم اما نشد

ولی تا نگاهی به پشت سر کردم

نبودی و تنها ردپایت روی برف‌ها مانده بود

و امروز سال‌های زیادی‌ست که از زمستانِ نبودن‌ات میگذرد

اما من هنوز چله‌نشین رفتن‌های طولانی‌ات مانده‌ام

و هزار بار فریاد زدم

کی خداحافظی آخرمان سلام میشود

و صدایم در سوزِ جای‌خالیت چشم‌هایم را می‌سوزاند





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو