درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه بیست و سوم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

کنارم ایستاده بودی با شیطنت گفتی:باز پنجره رو کثیف کردی،هنوز هم این عادت‌ِ روی شیشه لبخندکشیدن رو ترک نکردی؟

خندیدم و زیرلب برای خودم زمزمه کردم"من سالهاست با لبخندهایی که به لب‌هایم میکشم لب‌هایم راهم کثیف میکنم"

از سکوت‌ام تعجب کردی با شگفتی پرسیدی:ساکتی؟نمیخوای به سوالم یک جوابِ فلسفی بدی؟

خندیدم و همانطورکه از پشت لبخند کشیده شده بر روی شیشه به بیرون خیره شده بودم گفتم:چه فایده داره به سوالت چه جوابی بدم تو حرف‌هایِ ساده‌ی من رو فلسفی تعبیر میکنی

شانه بالا انداختی و گفتی:برای اینکه همیشه همه چیز برای تو پیچیده‌ست

با تبسمی گفتم:برای من هیچ چیز پیچیده نیست،من تنها شبیه ماهیگیری هستم که قبل از اینکه بدونه ماهی چیه و قلاب به چه دردی میخورخ شروع به ماهیگیری کردم

با سادگی جواب دادی:ماهیها که زود طعمه‌ی ماهیگیر میشن باید فقط قلاب رو بندازی تو آب و منتظر بمونی تا ماهی تو قلابت گیرکنه

سرم را به زیر انداختم و آه سنگینی که سینه‌‌ام را می‌سوزاند را قورت دادم و گفتم:من از اینکه ماهی‌ها طعمه‌ی من بشن دلگیرم میدونی سخت هست ماهیگیر باشی و عاشق ماهی‌ها

اگه اونها رو داشته باشی صدمه بهشون میزنی و اگه بذاری تو دریا رها باشن تو دلت از دوری و ندیدن‌شون فشرده میشه

دستی لایِ موهایم کشیدی و گفتی:بالاخره یاد میگیری چطور هم ماهی داشته باشی و هم به اونها صدمه نزنی

نیشخند زدم وگفتم:برای یادگرفتن دیگه دیر شده قلاب ماهیگیری هم تو دست‌هام سنگینی میکنه راستش میخوام بیخیالِ ماهیگیری بشم تا ماهی‌ها صدمه نبینن بعد برم یکجا وسط اون جنگل و تو کلبه‌ی تنهایی‌هام با عکس‌هایی از ماهی‌ها زندگی کنم

نگاه‌ات رنگ غم گرفت رو به من گفتی:همه چیز رو برای خودت سختش نکن،راه حل ساده‌تری هم هست

فرار کردم از تو و نگاه‌ات وگفتم:همیشه راه سخت برام جذاب‌تر بوده

بهترهست وجود یک ماهیگیر ناشی محو بشود تا ماهی‌ها همه را با دید آن ماهیگیر ناشی نبینند

سکوت کردی،سکوت کردم

پشتِ لبخندکشیده شده روی شیشه خیره شده‌ام به زمستانِ سردی که برایم تمام نمیشود

راستی تو درآن لحظه به چه فکر میکردی مسافرقصه‌هایم؟

وقتی که من غرق شده بودم در افکارم از ترس اینکه لبخندِ روی شیشه آب شود

نیستی تا ببینی ترس‌ها کوچ کرده‌اند به آینده‌ام

که این روزها سخت لبخندهای نخ‌کش را بخیه میزنم بر لب‌هایم

که مبادا انحنای رو به پایین‌شان،این دلِ سخت تنگ شده برایت را لو بدهند

کاش بیشتر باشی

در کمات،کم می‌آورم 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : دلتنگی، قصه، داستانِ کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و سوم مهر 1398 22:06
خیلی....نمیدونم چه کلمه ای باید بگم همیشه خوب می نویسی
Zahra Movasat خیلی...نمیدونم دیگه چطوری تشکر کنم برای این همه محبتت


 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic