تبلیغات
زندگی با کلمه‌ها - قول میدهم چشم‌هایم هیچ نبیند جزء تو
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه پانزدهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده و خیره بودم به خیابانِ شلوغی که آدم‌ها انگار کسی یا چیزی را ‌گم کرده‌اند

سریع در رفت و آمد بودند

عطرخوبِ قهوه‌ای که در دست‌ات بود

بی‌اختیار باعث شد سرم را سمت‌ات برگردانم

با یک لبخندی که دل‌ام را ویران میکرد

فنجان قهوه را به دست‌ام دادی و گفتی:تا از تو غافل میشوم بالای پشت‌بام میایی و به خیابان خیره میشوی

لبخندی زدم و گفتم:اشتباه‌ات همینجاست،من به خیابان خیره نبودم،آدم‌هارا نگاه میکردم

متعجب پرسیدی:چرا برای دیدن آدم‌ها این همه به خودت زحمت میدهی،خب پایین برو و نگاهشان کن

قهقه زدم و جواب دادم:دلم میخواهد آدم‌ها را بدون آنکه خودشان بدانند نگاه‌شان کنم

من از این بالا آن‌ها را میبینم اما آن‌ها هیچوقت سرشان را بالا نمیگیرند تا مرا ببینند

البته حتی اگر سرشان را سمت بالا بگیرند باز هم من را نمیبینند

آخر من خیلی به آن‌ها نزدیک ولی دورم

چشم‌هایت را ریز کردی بی‌آنکه بدانی آن چشم‌ها پدرم را درمی‌آورند

از من پرسیدی:چرا آدم‌ها؟وقتی در بالاترین نقطه‌ای چرا خیره نمیشوی به ستاره‌های زیبا؟

غرقِ در سیاهی چشم‌هایت به تو گفتم:میدانی آدم‌ها با خودشان فکرمیکنند وقتی کسی در اوج و بالا بالاهاست

بی‌شک فقط به ستاره و کسانی که میدرخشند خیره میشود بخاطر همین هیچوقت نمیتوانند نگاه کسی را که این بالاست ببینند

میدانی چرا؟ نه که چون ما بالاتر هستیم،چون آن‌ها خیره میشوند به ستاره‌ها و فکرمیکنند آن بالایی هم خیره هست به آن ستاره‌ها،من آدم‌هایی را که بیخیال از نگاه‌های من راه خودشان را میروند را به ستاره‌های چشمک زنی که سعی در فریب‌ام دارند ترجیح میدهم

به عادت همیشگی پاهایت را کوبیدی به دیواره‌ی کوتاهِ پشتِ‌بام وگفتی:چرا اینقدر با دقت به آدم‌ها خیره میشوی ولی نزدیکشان نمیشوی؟

چشم دوختم به قهوه‌ای که سرد شده بود وگفتم:شاید بخاطر آنکه عجیب‌تر از آدم‌ها هیچ ندیدم

و شاید خطرناک‌تر از آنها بازهم چیزی ندیدم

این آدم‌های عجیب و خطرناک برایم جذاب‌اند و مضر بین این دو حس که باشی تنها میتوانی فقط نگاهشان کنی

خیره بودی به چشم‌هایم و من یخ‌زدگی را در عمقِ سیاهی‌هایت دیدم آرام پرسیدی:اگر یک روز وسط جمعیت گم شوم از این بالا خیره نگاه‌ام میکنی؟

آن روز به حرف‌ات خندیدم

اما امروز که برف سرتا سر پشت بام را پوشانده

رو به تویی که میانِ آدم‌ها ‌گم‌ات کرده‌ام

فریاد میزنم:سال‌ها کنارم بودی و ندیدم‌ات

تویی را که همیشه کنارم ایستاده بود

و نگاه‌ام میکرد

حال از بالاترین نقطه‌ی شهر رو به تویی که دیگر نیستی فریاد میزنم"برگرد قول میدهم چشم‌هایم هیچ نبیند جزء تو"





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان، داستانِ کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر