درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه پانزدهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دوست داشتن‌ات آرام آرام سراغم آمد

تا به خود آمدم فهمیدم تویی در من هست

که صدایِ بودن‌ات آرامِ‌جانم شده است

اما رفتن‌ات ناقوس مرگ را برایم به صدا درآورد

کاش آن روزهایی که خیالِ سفر در سرت بود

از خاطره‌هایمان برایت قصه می‌گفتم

تا شاید موقع رفتن‌ات کمی این پا و آن پا میشدی

حال روبه روی خیال‌ات ایستاده‌ام

و قصه میگویم برای ‌دل‌ام

یادت هست یک روز دو گربه‌ی کوچک برایم آوردی

و گفتی مواظب‌شان باشم

گفتی آن‌ها نیز مثل من بی پناه بودند و تو با دیدن‌شان یادِ بی‌پناهی‌های من افتادی

یادت هست کمی که گذشت به تو گفتم:گربه‌ی سفید هرجا میرود گربه‌ی مشکی هم دنبال‌اش هست

یادت میاید چه ‌‌گفتی؟

گفتی:طبیعی‌ات این است،دل‌شان  به بودنِ همدیگر گرم شده

گفتم:مگر در این مدت کم میشود وابسته شد؟

گفتی:وابستگی به زمان نیست

کسی که دل‌بسته باشد زمان برایش اهمیتی ندارد چه یک روز چه یک ماه و چه چند سال

حرف‌هایت یادت هست؟من نگفته بودم خودت گفتی یادت هست؟

یک ساعت که هیچ سال‌هاست بی‌آنکه باشی در من حضور داری

مو به مو به درون‌ام خزیده‌ای

دل‌ام که هیچ،جزء به جزء من گرم میشد با بودن‌ات

اما من ترسیده بودم

از تو و حرف‌هایت،از تو و رفتن‌هایت...

ترس هایم لانه کرده بود در بلندای دل‌ام

تا احساس‌ام خودی میخواست نشان دهد

ترس‌هایم همانند سگ‌های وحشی که واق واق‌ ترسناک‌شان فراری‌ات میدهد

ترس‌هایم احساس‌ام را برای نشان دادن‌اش فراری داد

پشتِ شیشه‌ی یخ زده

خیره‌ام به گربه‌ی مشکی که بین برف‌های حیاط خودش را سفت در آغوش کشیده

با خود می‌اندیشم اگر گربه‌ی سفید معنای وابسته شدن را می‌دانست هیچوقت رفیق‌اش را تنها نمی‌گذاشت

یااگر تو حرف‌هایت را یادت بود

تمامِ سال برایم زمستان نمیشد

که سوزِ رفتن‌ات هی سیلی نمیزد بر گوشِ دل‌ام 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان، داستانِ کوتاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه هجدهم مهر 1398 20:32
سلام حالتون خوبه
باز هم مثل همیشه عالی اینقدر عاشقانه و لطیف نوشتید که اگر هم گاهی قلمتان تیزو تند میشود ولی باز ته دلتان چیز دیگر است بمن گفتید میتونم فراموش کنم وبه زندگی ادامه بدم اما با شما به این نتیجه رسیدم که ادامه بدم و به عشق و امید اون زندگی کنم آخه یه جا خوندم که انسان به هرچی فکر کنه براش پیش میاد ممنون از قلمتون بازهم بنویسید که خوب می نویسد
Zahra Movasat

سلام خوبم تو خوبی بی نام و نشان؟
همیشه که نباید لطیف نوشت گاهی تندوتیز گاهی سرد گاهی امیدوارانه قلم باید از همه ی حس ها بتونه بنویسه دیگه
فراموش کردن و ادامه دادن به زندگیت درست ترین راه و راحتترین راهه برای همین بهت گفتم فراموش کن و به زندگیت ادامه بده
این راهی که انتخاب کردی یکم سختهنگی نگفتما
ممنون که میخونی منو مینویسم که به خاطر همین نوشتن زندم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر